《You in me [Completed]》part6
Advertisement
طبق معمول مست کرده بود و بدنشو با ریتم موزیک بین دخترها تکون میداد
توی همون حالت سیگارو بین لب هاش گرفت و سعی میکرد با فندک روشنش کنه
با دیدن چهره آشنایی سیگار رو پایین آورد و به اون دو مردمک آبی رنگ خیره شد...
ایثن: لکسی؟! واقعا خودتی؟؟
لکسی: میخوام یه نفرو برام پیدا کنی
ایثن: کی؟
فیلم دوربین مدار بسته از شبی که جونگ کوک به کلاب رفته بود رو توی گوشیش بالا آورد و مقابل پسر گرفت...
لکسی: این
ایثن: میشناسمش
لکسی: خب؟!
ایثن: دنبال تو میگشت
لکسی: پس موضوع جالب شد...تا ظهر وقت داری شماره و آمارشو برام در بیار ی
ایثن: چی به من میرسه؟
بسته سفید کوچکی رو توی سینش پرت کرد...
لکسی: انقدر بکش تا بمیری...نگران نباش اصله
پوزخندی زد و از اونجا دور شد...
* ***************************************
تمام مدتی که پشت فرمون بود و به سمت خونش رانندگی میکرد ذهنش درگیر حرف های تام بود حتی نمیفهمید باید چیکار کنه تا اون پسرو از این وضعیت دربیاره...
)فلش بک به شب قبل(
روی صندلی مقابل میز جونگ کوک نشست و منتظر موند تا جونگ کوک هم بشینه...
جونگ کوک: خب چی قراره بشنوم؟
تام: توی این دوسال من سکس تراپ جیمین بودم و الان اومدم تا درمورد وضعیتش طی این مدت باهاتون صحبت کنم
جونگ کوک: خوبه
تام: از مقدمه حرف هام شروع میکنم...رابطه ای جیمین در اون بوده یه رابطه معمولی نبوده و طبق قراداد دام و ساب اداره میشده
جونگ کوک: بی دی اس ام؟
تام: همینطوره...توی این قرارداد طرفین چیزهایی که لازم دارنو مشخص میکنن و با توافق وارد رابطه جدیدشون میشن...اما این وسط یه مشکلی وجود داره
جونگ کوک: چه مشکلی؟
تام: اینجور رابطه ها برای کسانی که ذاتا دام و یا ساب هستن اختلالی ایجاد نمیکنه چون هر دوطرف ازش لذت میبرن اما مشکل اینجاست که جیمین ذاتا یه ساب نبوده و بنا به دلایلی که همچنان برای من و دکتر پارک نامعلومه حاضر به انجام این قرارداد شده
جونگ کوک: خب؟!
تام: ساب هایی که ذاتا ساب نیستن بعد از مدتی دچار مشکلاتی میشن...ذهن اون ها همه چیز رو نمیپذیره و فقط به تعهداتی که به دامشون دارن عمل میکنن نه چیز دیگه
جونگ کوک: پس به همین دلیل ماشین اشلی کروز رو منفجر کرده؟
تام: دقیقا همینطوره
جونگ کوک: جالبه
تام: مورد بعدی که باید بهتون بگم ویروسی هست که بهش تزریق شده و روند این کار رو برای جیمین تند تر میکنه یا به اصطلاح قبول محض و بدون چون و چرای هر چیزی از طرف دام
جونگ کوک: توی این دوسال دام دیگه ای نداشته؟
تام: داشته...چند نفر رو برای این کار به اینجا آوردیم و بعد از گرفتن تست سلامت جسم و روان اونارو به عنوان دام جیمین قبول کردیم اما تاثیراتی که جانگ هوسوک طی این پنج سال روی ذهن جیمین گذاشته به شدت عمیقه و به این راحتی نمیشه تغییرشون داد
جونگ کوک: اون واقعا یه شیطان بوده
تام: یه چیز دیگه
جونگ کوک: چی؟
تام: بدن جیمین به هر لمس یا هرچیز دیگه ای خارج از رابطه جنسی واکنش نشون میده
جونگ کوک: واکنش؟ مثلا چه واکنشی؟
جیمین: اون از این کار متنفره و خب حدس میزنیم این هم یکی دیگه از دستورات دام بوده که اون هنوز بهش پایبنده...مثلا آخرین بار دامی که ما براش انتخاب کرده بودیم با دست پانسمان شده از اینجا رفت
جونگ کوک: چرا؟
تام: جیمین قیچی رو توی دستش فرو کرده بود
این حرف ها براش نا آشنا بود...اون جیمینو لمس کرده بود و فقط یه نگاه ازش گرفته بود
حتی اونو بوسیده بود و هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود شاید اونا اشتباه میکردن
شاید خودش برای جیمین متفاوت بود اما دلیل این تفاوت چی میتونست باشه؟! )پایان فلش بک(
Advertisement
ذهنش به سمت حرف های هیونگش کشیده شد شاید حق با اون باشه...
)فلش بک چند ساعت قبل(
فنجون قهوه رو به دست گرفته بود و با لبه اون بازی میکرد...
یونگی: برای چی میخواستی منو ببینی؟
جونگ کوک: قبل از اینکه به اینجا بیام با سکس تراپ جیمین حرف زدم
یونگی: خب؟!
جونگ کوک: اون گفت جیمین یه ساب ذاتی نیست
یونگی: واقعا؟ پس پرونده پیچیده تر شد
جونگ کوک: آره اما این وسط یه مشکل بزرگتر هست
یونگی: چی؟
جونگ کوک: اینکه من یه دام ذاتی هستم
یونگی: بازم این موضوع..
جونگ کوک: من واقعا نمیدونم میتونم این پرونده رو داشته باشم یا نه
دست هیونگش روی شونه اش نشست و لبخند کم رنگی زد...
یونگی: به خودت فکر نکن...فقط به کمک به اون پسر فکر کن
)پایان فلش بک(
تمام افکارشو کنار زد و مسیرشو از خونه به سمت بیمارستان تغییر داد
هنوز خیلی نرفته بود که تلفنش به صدا در اومد و مجبور شد جواب بده...
جونگ کوک: بله؟
لکسی: باید ببینمت
جونگ کوک: لکسی؟!
لکسی: بیا به آدرسی که برات میفرستم
جونگ کوک: شماره منو از کجا آوردی؟
لکسی: ساعت هشت شب
و تنها چیزی که شنیده میشد بوق ممتد تلفن بود که توی گوشش پیچید...
**************************************** * از وقتی که از خواب بیدار شده بود گوشه دیوار نشسته بود و به اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکر د
از زیر تختش دفتر و خودکاری برداشت و شروع به نوشتن کرد
توی هر صفحه همه اتفاقات رو مینوشت اون منو بوسید اون منو لمس کرد من با دستش ارضا شدم
و هر بار کاغذ رو روی زمین مینداخت و روی کاغذ بعدی تکرارش میکرد
انقدر این کار رو انجام داد تا دفتر به پایان رسید فندکی رو از روی میز برداشت و نزدیک ترین کاغذ رو سوزوند و کاغذ بعدی و بعدی و بعدی...
تا جایی که چیزی جز خاکستر دورش باقی نموند...
به سختی خودشو به حموم رسوند و با لباس زیر دوش آب سرد رفت و با خودش تکرار کرد...
جیمین: اون نباید بهت دست بزنه...هیچکس نباید بهت دست بزنه!
کف اتاقش دراز کشیده بود و به دودی که بالای سرش به چرخش درمیومد نگاه میکر د
روی آرنجش بلند شد و بازم کمی از پودر سفید رنگ رو داخل کاغذ نازکی میچید و اونو بین لب هاش گرفت و با فندک زیرشو روشن کرد بلند بلند میخندید و قهقه میزد
با پای برهنه به سمت میز توالتش رفت و تو ی آیینه نگاهی به خودش انداخت
لباس سفید و براقی که از جنس ساتنَ بود و تا روی زانوهاش میرسید به تن داشت
چشم هاش قرمز شده بود و موهاش به هم ریخته بود رژ قرمز رنگشو برداشت و کمی روی لب هاش مالید و بعد اونو روی آیینه کشید
به نوشته جانگ هوسوک که کشیده بود پوزخند زد و رژ رو روی میز انداخت
لکسی: این دفعه دیگه نوبت منه که بازی رو اداره کنم...میبینی که برنده میشم
دستاشو محکم روی آیینه کوبید و قهقه زد
ضبط کنار میز رو روشن کرد و مشغول رقصیدن شد
بین رقص میخندید و بدنشو توی هوا تاب میداد
لکسی: این بازی منه!
ساعت نزدیک شب بود و اون توی رستورانی که لکسی آدرس داده بود نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد
نگاهی به ساعتش انداخت که درست هشت رو نشون میداد
چند ثانیه نگذشت که اون دختر رو با پالتوی خزدار مشکی مقابل خودش دید...
لکسی: زود رسیدی
جونگ کوک: چی ازم میخوای؟
لکسی: دنبال هوسوک میگشتی
جونگ کوک: گفتی نمیدونی کجاست
لکسی: نمیدونم...اما میتونم کمکت کنم پیداش کنی
جونگ کوک: و چی در عوضش میخوای؟
لکسی: بعدا درموردش حرف میزنیم
جونگ کوک: خب؟!
کاغذ کوچکی رو مقابل روی میز گذاشت و اونو به سمتش هدایت کرد...
Advertisement
لکسی: اینجا چیزهای خوبی پیدا میکنی مطمن باش با تردید کاغذ رو برداشت و نگاهی بهش انداخت آدرسی در اطراف گاتهام بود...
جونگ کوک: و این چیه؟
لکسی: چرا خودت دنبالش نمیری تا بفهمی؟ کار من اینجا تمومه
صندلیشو عقب داد و بلند شد و به طرف در خروجی رستوران رفت
بعد از کمی مکث کاغذ رو توی جیبش گذاشت و به دنبال اون دختر از رستوران خارج شد دستشو گرفت و اونو مجبور کرد بایسته...
لکسی: دیگه چیه؟
جونگ کوک: چرا باید حرف هاتو باور کنم؟
پوزخندی زد و قدمی جلوتر رفت و سرشو کنار گوش جونگ کوک برد...
لکسی: میتونی باور نکنی...هرجور خودت دوست داری شوالیه مرموز
موهاشو کنار زد و از اونجا دور شد...
هنوز چند قدم بیشتر از رستوران فاصله نگرفته بود که پسری با دوربین مقابل ایستاد...
لکسی: عکس گرفتی؟
رافائل: اونم چه عکسی
لکسی: ببینم
دوربین رو به دستش داد و مشغول بالا و پایین کردن عکس ها شد...
لکسی: عالیه...زودتر چاپشون کن و براش بفرست
رافائل: گیرنده کیه؟
لکسی: پارک جیمین!
رافائل: میخوای چیکار کنی؟
لکسی: میخوام این شوالیه مرموز ببینه که چطور دو تا آدم به خاطر خودخواهی یه نفر نابود میشن...باید بره و همه چیزو از اول با چشم های خودش ببینه...
با همون لباس های خیس روی لبه پشت بوم نشسته بود و پاهاشو تکون میداد و به پایین خیره بود شاید واقعا حق با هوسوک بود
صداش توی سرش تکرار میشد و اونو بیشتر عذاب میداد...
هوسوک: حتی وقتی که روی مرز سقوط باشی هیچکس نیست که نجاتت بده...حتی من...تو خودت باید خودتو نجات بدی!
به یاد یکی از خاطراتش افتاد که شاید جزو اولین خاطراتش بود...
)فلش بک چند سال قبل(
روی لبه پشت بوم راه میرفت و دست هاش رو به دو طرف باز کرده بود
با ترس قدم برمیداشت و قلبش از اینکه ممکنه هر لحظه بیفته تند تند میزد...
هوسوک: همینه...اینو یادت باشه جیمین هیچکس نیست که نجاتت بده...حتی اگه روی مرز سقوط باشی هیچکس نجاتت نمیده...حتی من...فقط خودت باید خودتو نجات بدی
حرف هاش توی سرش تکرار میشد و سعی میکرد بدون اینکه پایینو نگاه کنه قدم برداره...
)پایان فلش بک(
روی دست هاش بلند شد و به پایین چشم دوخت این بار از چیزی نمیترسید و قلبش تند نمیتپید آروم قدم برداشت و سعی میکرد تعادلشو حفظ کنه شاید اون درست گفته بود و کسی نجاتش نمیداد...
به سمت پرستاری رفت تا مطمن بشه جیمین توی اتاقشه
اون باید امشب باهاش حرف میزد...
جونگ کوک: جیمین توی اتاقشه؟
+خیر...تقریبا یک ساعتی میشه که برای هواخوری رفته پشت بوم
جونگ کوک: چی؟!
با شنیدن کلمه پشت بوم اون خاطره تلخ باز هم از ذهنش عبور کرد
زمانی که روی پشت بوم ایستاده بود و به معشوقه اش نگاه میکر د
و اون با لبخند بهش خیره شده بود...
جونگ کوک: تهیونگ..
تهیونگ: متاسفم!
و بعد بدن پر از خون پسر که روی زمین دیده میشد...
با عجله خودشو به آسانسور بیمارستان رسوند
آسانسور روی طبقات پایین مونده بود و اون با همه توانش به سمت راه پله دوید
موقع دویدن از پله ها عرق میریخت و گاهی با دیوار برخورد میکرد
این بار اجازه نمیداد این اتفاق بیفته اون خاطره نباید تکرار میشد...
با رسیدنش به پشت بوم جیمین رو دید که روی لبه قدم میزنه
کمی جلوتر رفت و بهش خیره شد...
جیمین: اگه قرار باشه بیفتم کسی منو نجات نمیده مگه نه؟!
جونگ کوک: چی؟
نفس نفس میزد و متوجه دلیل این رفتار و سوال جیمین نمیشد
به نظرش چیزی درست نبود...
پای راستشو بلند کرد و کمی به سمت پایین خم شد و به چشم های جونگ کوک نگاه کرد. ..
جیمین: حالا چی؟
قبل از اینکه خودشو رها کنه دستی روی کمرش قرار گرفت و اونو گرفت
چند لحظه بعد خودشو روی کف پشت بوم در آغوش اون مرد پیدا کرد...
جونگ کوک: اگه قرار باشه بیفتی من میگیرمت چیزی نگفت و از جاش بلند شد و مشغول تکوندن لباس های نیمه خیسش شد
اون مرد با فاصله ازش ایستاد و بهش خیره شد...
جونگ کوک: جیمین
این اولین بار بود که از شنیدن اسمش از زبون این مرد حس عجیبی داشت
خودش هم نمیفهمید چه بلایی داره سرش میاد اون مرد باعث میشد بشکنه تخریب بشه خاکستر بشه
اما باز از نو ساخته بشه
شاید واقعا اون میتونست نجاتش بده
با صدایی که به سختی به گوش میرسید سعی کرد جوابشو بده...
جیمین: بل..بله؟
این بار مستقیم به چشم هاش خیره شد و دستشو به سمتش گرفت...
جونگ کوک: بتُ من باش!
_
کارتو بکن با من کارتو بکن کارتو بکن با من کارتو بکن کار من چیه بهم بگو کار من چیه بهم بگو آره آره آره آر ه
قلب دیگه نمیزنه وقتی صدای موزیک رو میشنوه سعی میکنه وایسه انگار زمان ایستاده اوه اون باید مرگِ اول من باشه من همیشه میترسیدم
که این دیگه به صدا در نیاد دیگه قلبم رو نلرزونه
اون موقع شاید این، جوری باشه که برای بار اول میمیرم
ولی اگه اون لحظه الان باشه چی همین الان
صدای ضربان قلبِ آروم تو گوشام گوشام تاپ تاپ تاپ
سعی میکنم فرار کنم اما کشیده میشم به اون حفره پَرش پرش پرش
هیچ صدایی دیگه روم اثر نداره بدون صدا گریه میکنم
اقیانوس با تمام نوری که خفه شده آره آره آر ه
پاهای سرگردانم یه جا گیر کردن آره آره آر ه هر سر و صدایی قطع شده آره آره آر ه
داره منو میکُشه صدامو میشنوی؟ آره
به آرومی انگار که بیهوشم در حال غرق شدنم نه نه نه
دست و پا میزنم ولی همش اقیانوسه نه نه هر لحظه به ابدیت تبدیل میشه آره آره آر ه
ثبتش کن
صدامو میشنوی؟ آره
کارتو بکن
با من کارتو بکن کارتو بکن با من کارتو بکن کار من چیه بهم بگو کار من چیه بهم بگو آره آره آره آر ه
عمیق تر
آره فکر میکنم دارم عمیق تر فرو میرم مدام تمرکزمو از دست میدم نه، فقط ولم کن
بذار پاهای خودم من رو به دوش بگیرن خودم میرم داخلش تو عمیق ترینِ اعماق
خودم رو دیدم
به آرومی، چشمام رو باز میکنم تو اتاق کارمم، استودیومه امواج به حرکت در میان به تیرگی و تو درد
اما دیگه هیچوقت دیگه کشونده نمیشم اون داخل
خودم رو دیدم، خودمو
صدای ضربان قلبِ بلند تو گوشام گوشام تاپ تاپ تاپ
با چشمای باز تو بیشه خودم پَرش پرش پرش
هیچی نمیتونه منو ببلعه
وحشیانه داد میزنم
کارتو بکن با من کارتو بکن کارتو بکن با من کارتو بکن کار من چیه بهم بگو کار من چیه بهم بگو آره آره آره آر ه
اقیانوس با تمام نوری که خفه شده آره آره آر ه پاهای سرگردانم یه جا گیر کردن آره آره آر ه هر سر و صدایی قطع شده آره آره آر ه
داره منو میکُشه صدامو میشنوی؟ آره
به آرومی انگار که بیهوشم در حال غرق شدنم نه نه نه
دست و پا میزنم ولی همش اقیانوسه نه نه هر لحظه به ابدیت تبدیل میشه آره آره آر ه
ثبتش کن
صدامو میشنوی؟ آره
کارتو بکن با من کارتو بکن کارتو بکن با من کارتو بکن کار من چیه بهم بگو کار من چیه بهم بگو آره آره آره آر ه
*توضیحات: دام در روابط بی دی اس ام به تاپ و ساب به باتم گفته میشه که در پارت های بعدی بیشتر درمورد همشون توضیح میدم و اون چیزی که لکسی مصرف کرد نوعی مواده که بعدا معلوم میشه چی هست*
Advertisement
- In Serial18 Chapters
Void Breaker
Note: Sadly, this story is currently on hiatus :( Elizabeth Sayler had lost everything in the bombing of Reaver Stadium. Her career, her fame, her power — all of it vanished the moment she lost use of her legs. Now, she's beginning to lose hope of ever healing herself… until her world integrates into the Void. When the apocalypse comes in a flurry of System messages, everyone on earth is given a choice: give up what they value most in themselves, and acquire a path to their heart’s greatest desire. Most would hesitate, but for Liz? She has nothing to lose, and absolutely everything to gain. Armed with newfound powers in a world teeming with monsters, she’s determined to not only survive, but to somehow break the Void’s endless assault. * * * This is a small note about the portrayal of disability in this story. As much research as I do and as many people as I ask, I will in the end only be able to understand a small portion of paraplegia and similar disabilities. Therefore, if there is anything particularly disrespectful, please do not hesitate to contact me. I always intended to portray disability in a respectful way in this story, but please know that Liz as a character does not start out with a healthy view of disability. This is intentional, and a large part of her character development comes from this view changing as she learns. Disability is not something she simply "discards" at the beginning of the story, but an ongoing theme and a part of her journey.
8 396 - In Serial16 Chapters
All Stats Random
Un-reality, the greatest game in the century just launched and Chris starts to play it. He wants to change his circumstances, which are through no fault of his own. But fate doesn't let it be that simple. He gets a hidden unique class, but that class has a special ability, one that randomizes all his stats whenever it wants? What? The world truly can't be fair to him. Not even in a game. Now he has to figure out a way to make this odd quirk of his class work. When he smiles, the world loves him.When he laughs, the world fears him. (and that was my stab at trying to imitate those chinese synopses) Regular chapters, once or twice per week. On the weekends usually. I will finish this novel, be it takes 1 year or 2. It will get a proper ending. Afterall, the ending is paramount. Also, the readers might feel rewarded if they look closely while reading. I try to be quite mindful and put in interesting details or things that would come into play later. And, personally i think that reviews on this site might as well be pointless. Unless you know the reviewer and think that you share his views. Your thoughts on a particular thing (like a novel) can differ from others. So, do give it a try before arbitrarily deciding. This is my try to perfect the 'master of all/everything' type of MC, inside a proper, realistic VR world, from a game design perspective and immersion and no convenient 'convert gold to irl currency' button. It is going to be a game first of all. Not a fantasy world overloaden with status screens and skills you can't possibly keep track of. A game with all of the real world aspects to it. Not a cheap fantasy world with shoehorned in stats.
8 154 - In Serial39 Chapters
Joe in medieval fantasy world
Plot:Joel nickname Joe is a not so handsome and not so bad guy but has a boring life. One night while reading LN's on his smartphone, a message appeared stating "Do you want to elevate your life?" Sender: True GodHe then was teleported to Infanadah, a harsh world of magic and conflicts, where anything you can think of can lead to death. By gaining knowledge from two worlds, he tries to develop his survival and magical skills or any other methods as he tries to live here and make his life enjoyable.Why did True God choose him? Why is he sent there? Does he have a mission?He is not your typical pitiful bullied or betrayed MC. He is just bored.This is my first time writing a novel so please don't be harsh on your reviews.Tags might change in the future.
8 121 - In Serial11 Chapters
Straw Masked and Pepsi stands
In the depths of the Darkness Dimension, where even pure darkness can't penetrate, resides a nonchalant being. Bored of having no one to converse with and usually ignoring the laws of logic, no one would find him interesting. And yet, from a place he had never seen before, an entity decked out in a skeletal mask showed him the way to the light. A guided path guided by fear, but a path that seemed surprisingly warm to him. Follow the adventures of Straw Masked and his Pepsi stands in his quest to find out why he exists.
8 192 - In Serial38 Chapters
through the screen - kim namjoon
pinkboii: hi! (:minni94: who is this?? pinkboii: ur new obsessionminni94: im blocking you, white boy.[ started october 18th, 2015 ][ ended april 2nd, 2016 ]
8 143 - In Serial47 Chapters
Trouble In Paradise?
After battling with a life threatening disease, Stephanie finally got the all clear on her health. She was free to live her life. She is starting a new school at the start of the year, planning to just finish high school with no problems. But then a certain asshole and his friends come barging into her life and she is thrown into a world of chaos. *Added to @humour's 'Young.Dumb.Full Of Fun!' reading list 8/8/2018** Reached #1 on Humor's official hot list 1/1/2020*
8 142

