《You in me [Completed]》part36
Advertisement
تمام این مدت در تک تک جلسه های سکس تراپی شرکت کرده بود و هر چیزی که مشاورش بهش یاد میداد رو روی جیمین امتحان میکرد...
مثل بانداژ معلق
به یاد روزی که میله رو به سقف وصل کرده بود و دستان و پاهای جیمین رو با طناب بسته بود و انتهای هر طناب رو به میله متصل کرده بود و بدن جیمین به حالت معلق در هوا قرار داشت و با هر ضربه ای که بهش وارد میشد کمی عقب میرفت و کشش ماهیچه هاش بهش اجازه میداد تا عضوش رو عمیق تر داخل جیمین حرکت بده...
یا مثلا متصل کردن گیره به قسمت های حساس بدنش
روزی که گیره های سینه رو به نیپل های جیمین وصل کرده بود و انتهای زنجیر نازکی که به گیره ها میرسید رو از حلقه چوکری که به گردنش داشت رد کرد و در آخر اون رو به حلقه ای که به دور عضو جیمین بسته بود متصل کرد و تا زمانی که خودش ارضا نشده بود حلقه رو باز نکرد
این کار باعث میشد تا ارگاسم جیمین به تعویق بیفته و همین عمل درد کمتری رو بهش میرسوند...
اون حتی از پوزیشن ایستاده هم استفاده کرده بود
زمانی که جیمین به تخته مشکی رنگی پشت سرش تکیه داده بود و کمرش با استفاده از کمربند چرمی مشکی که به پشت تخته متصل بود بسته شده بود،جونگ کوک پاهاش رو از هم فاصله میداد و با عضوش رو با تمام قدرت داخل بدنش میکوبید...
بعد از مرور تمام این خاطرات سکسی توی ذهنش دوش حموم رو بست و حوله تن پوش سفیدی رو به تن کرد و از حموم بیرون اومد
با فکری که به ذهنش رسید نیشخندی زد و همونطور که مشغول خشک کردن موهاش بود وارد اتاق شد و به طرف جیمین که روی تخت دراز کشیده بود مشغول دیدن فیلم داخل لپ تاپ بود،رفت...
جونگ کوک: چیکار میکنی؟
جیمین: فیلم میبینم
جونگ کوک: میخوام کاری انجام بدم
جیمین: چی؟
جونگ کوک: امشب چیز قراره چیز متفاوتی رو تجربه کنیم
با شنیدن این جمله نگاهش رو از صفحه لپ تاپ گرفت و به صورت جونگ کوک داد و لبخند زد...
جیمین: با کمال میل!
هوا تاریک شده بود و جیمین لباس تور مانند زرشکی به تن کرد
نگاهی به قیافه خودش داخل انداخت و کمی موهاش رو بهم ریخت
باکسرش رو درآورد و کمی عطر به گردن و ترقوه هاش زد
نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت و جونگ کوک رو درحال دیدن تلویزیون دید
به طرفش رفت و روی کاناپه نشست
کمی خودش رو به جونگ کوک نزدیک کرد و وقتی فاصله بینشون از بین رفت سرش رو روی شونه جونگ کوک گذاشت و نگاهش رو به تلویزیون داد...
Advertisement
جونگ کوک: راحتی؟
جیمین: کاملا
خندید و دستش رو دور کمر جیمین برد و بدون اینکه از قصد جیمین خبر داشته باشه مشغول تلویزیون دیدن شد...
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که جیمین یکی از پاهاش رو روی میز مقابلشون گذاشت و بدون اینکه جونگ کوک متوجه بشه دستش رو بین پاهای خودش برد و به آرومی عضوش رو لمس کرد
کمی به این کار ادامه داد و بعد دستش رو بیرون آورد و به طرف بینی جونگ کوک گرفت...
از حرکت جیمین جا خورد و با قیافه سوالی بهش نگاه میکرد
سرش رو توی گردن جونگ کوک فرو برد و با صدای آرومی شروع به حرف زدن کرد...
جیمین: منو بو کن
خندید و دست جیمین رو بو کرد و بعد زبونش رو روی انگشتانش کشید
با لرزی که به بدن جیمین افتاد دستش رو گرفت و روی کاناپه دراز کشید و بدن جیمین رو روی خودش قرار داد...
پاهاش رو به کمر جونگ کوک چسبوند و دستانش رو دور گردنش حلقه کرد
لب هاش رو بین لب های خودش گرفت و بوسه عمیقی رو شروع کرد...
جونگ کوک: خیلی عجله داری کیتن
جیمین: میخوام زودتر بدونم چیکار میکنی
تلویزیون رو خاموش کرد و دستانش رو دور کمر جیمین برد
همونطور که جیمین رو بغل کرده بود به آرومی از روی کاناپه بلند شد و به طرف اتاق رفت
بدن جیمین رو به آهستگی روی تخت قرار داد و مقابلش نشست...
جونگ کوک: الان بهت نشون میدم میخوام چیکار کنم
دستش رو سمت لباس جیمین برد و اون رو توی تنش پاره کرد
از روی میز کنار تخت بسته کاندوم رو بیرون آورد لباس هاش رو از تنش خارج کرد و یکی از کاندوم ها رو روی عضوش کشید
مقداری لوب روی عضوش ریخت و مشغول چرب کردنش شد و نگاهش رو به صورت جیمین داد که مشغول تماشا کردنش بود
روی بدن جیمین خم شد و عضوش رو روی ورودی جیمین تنظیم کرد و کم کم واردش شد...
با احساس عضو جونگ کوک که کم کم ماهیچه های داخلش رو از هم باز میکرد ناله کرد و نفس عمیقی کشید
با هر ضربه محکم جونگ کوک به عقب پرتاب میشد و بلند تر از قبل ناله میکرد
با احساس سر عضو جونگ کوک روی پروستاتش جیغ کشید و با فشار روی شکمش خالی شد...
بعد از ارضا شدن داخل کاندوم عضوش رو بیرون کشید و کاندوم رو گره زد و کنار گذاشت
کاندوم دیگه رو روی عضوش کشید...
جونگ کوک: برگرد
نفسش رو بیرون داد و به شکم دراز کشید
جونگ کوک از جاش بلند شد و طوری که مخالف جهت جیمین باشه روی کمرش نشست و عضوش رو مجددا وارد جیمین کرد
Advertisement
با شدت بیشتری داخلش ضربه میزد و جیمین تنها کاری که میتونست بکنه ناله کردن بود
دستش رو سمت باسن جیمین برد و شروع به اسپنک کردنش کرد
هربار محکم تر از قبل دستش رو فرود میاورد و با دیدن پوست سفیدش که حالا با رنگ قرمز ترکیب شده بود نیشخند زد...
به خاطر فشاری که به عضوش میومد و ضربه های جونگ کوک داخلش و همینطور اسپنک هایی که میخورد بلند ناله میکرد و به نفس نفس افتاده بود
جیمین: من..من دارم
جونگ کوک: میتونی کام بشی بیبی قرار نیست تمومش کنم
با شنیدن این جمله لرزید و روی تخت کام شد
چنگی به پتوی زیرش انداخت و پلک هاش رو روی هم فشرد و از حرکت عضو جونگ کوک که هنوز هم سخت بود ناله میکرد...
جیمین: د..ددی
ناله نسبتا بلندی کرد و دوباره داخل کاندوم به کام رسید
عضوش رو بیرون کشید و کاندوم رو خارج کرد و گره زد و گوشه ای انداخت
به تاج تخت تکیه داد و دست جیمین رو گرفت و به طرف خودش کشید...
به آرومی از جاش بلند شد و به طرف جونگ کوک رفت و روی عضوش نشست و کم کم خودش رو حرکت میداد
سرش رو به طرف عقب برد و موهاش رو که به خاطر عرق کردنش به پیشونیش چسبیده بودن رو کنار زد
جونگ کوک سرش رو جلو برد و مشغول بوسیدن و مکیدن لب هاش شد و توی حرکت کردن بهش کمک کرد
به خاطر پوزیشنی که داشتن عضو جونگ کوک عمیق داخلش فرو میرفت و باز هم به پروستاتش برخورد میکرد و باعث لرزش بدنش میشد
به بازوهای جونگ کوک چنگ انداخت و سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه
دستش رو سمت کاندوم های استفاده شده روی تخت برد و بعد از باز کردن گره هاشون تمام کام جونگ کوک رو روی بدنش خالی کرد و خنده ای از روی شهوت کرد...
وقتی که احساس کرد نزدیک شده،از شونه های جیمین گرفت و اون رو دوباره روی تخت خوابوند و عضوش رو ازش بیرون کشید
کمی روی بدنش بالا اومد و روی سینه جیمین نشست
عضوش رو جلوی لب های جیمین گرفت و مشغول هندجاب دادن برای خودش شد...
لب هاش رو دور کلاهک عضو جونگ کوک برد و به آرومی عضوش رو میمکید
کمی بعد مقداری از کام جونگ کوک داخل دهانش و مقداری روی صورتش ریخته شد
کامی که داخل دهنش بود رو قورت داد و لب های جونگ کوک رو محکم بوسید...
جونگ کوک: این کوچولو هنوز خالی نشده
خودش رو عقب کشید و دستش رو دور عضو جیمین حلقه کرد و با شدت مشغول هندجاب دادن شد...
بدنش از لذت تکون های شدیدی میخورد و با ناله بلندی توی دست جونگ کوک به کام رسید
مچ دست جونگ کوک رو گرفت و اون رو بالا آورد و زبونش رو بین انگشتان جونگ کوک کشید و کام خودش رو لیسید...
کنار بدن بی حال جیمین دراز کشید و به آرومی بغلش کرد و سرش رو روی سینه اش قرار داد
موهاش رو بوسید و چشمانش رو بست...
جونگ کوک: دوست دارم
جیمین: منم همینطور
جونگ کوک: من بیشتر
جیمین: نه من
جونگ کوک: من خیلی بیشتر
جیمین: نه خودم
جونگ کوک: فردا باید جایی بریم
جیمین: کجا؟
جونگ کوک: باید اشلی رو ببینی!
*********************************************
لباسش رو مرتب کرد و نفس عمیقی کشید و با نگاهی که استرس داخلش موج میزد به صورت جونگ کوک خیره شد
میدونست تا وقتی که اون کنارشه اتفاق بدی نمیفته اما دست خودش نبود و هنوز کمی استرس داشت
در ویلا باز شد و خدمتکاری اون هارو به داخل ویلا دعوت کرد
جونگ کوک دسته گل رو به خدمتکار داد و لبخند زد...
کمی بعد دختر جوانی از پله ها پایین اومد و مقابلشون ایستاد
یک طرف صورت دختر با ماسکی به رنگ پوستش پوشونده شده بود
جونگ کوک کاملا متوجه استرس و نگرانی جیمین بود و برای اینکه علائم آنتی ویروس هم تشدید نشه دستش رو گرفت تا بهش اطمینان خاطر بده...
جونگ کوک: وقت به خیر خانم کروز...برای اتفاقی که دو سال پیش براتون پیش اومده بود اینجا هستیم
اشلی: میدونم...همه چیز رو از اخبار دیدم و شما رو هم میشناسم
جیمین: من..من واقعا به خاطر اتفاقی که افتاد متاسفم
اشلی: به خاطر اون حادثه حنجره من مشکل پیدا کرد و دیگه نتونستم بخونم...صورتم رو هم که میتونید ببینید...البته فقط این نیست این مشکل برای دستم هم پیش اومده...اما دکترها گفتن که با جراحی میشه درستش کرد
جیمین: میدونم که دیگه نمیتونین بخونین
اشلی: من خیلی ازت متنفر بودم پارک جیمین...چون هرچقدر که فکر میکردم نمیتونستم بفهمم که چیکار کردم که همچین اتفاقی برام افتاده...اما بعد از اینکه متوجه اصل ماجرا شدم بخشیدمت
جیمین: واقعا؟!
اشلی: نیازی به عذرخواهی دوباره نیست
جیمین: ممنونم
اشلی: امیدوارم بتونی بهتر زندگی کنی
بعد از اینکه از ویلا خارج شدن نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به آسمون داد
میدونست که الان زندگی متفاوتی نسبت به چند ماه پیش داره
خوشحال بود که جونگ کوک کنارشه و میتونه روی اون حساب باز کنه
با حلقه شدن دستان جونگ کوک دور شکمش از افکارش بیرون اومد...
جونگ کوک: به چی فکر میکنی؟
جیمین: اینکه همه چی چقدر فرق کرده
جونگ کوک: و این خوبه یا بد؟
جیمین: عالیه
جونگ کوک: نظرت چیه از گانگنام بریم؟
جیمین: بریم؟ کجا بریم؟
جونگ کوک: این شهر دیگه نیازی به ما نداره...شاید یه روزی یه جایی دو تا دیوونه دیگه
جیمین: پس بریم
جونگ کوک: واقعا میای؟
جیمین: من با تو تا ماه هم میام!
Advertisement
- In Serial139 Chapters
Peace Offering To The Cursed Prince
"My dear if there have been any misunderstanding between us, I apologize but I have always wanted the best for you, that is why I seem a little difficult at time" Regina said smoothly. She knew that i...
8 1170 - In Serial15 Chapters
Bottomless earth
Bottomless earth a new Vrmmo that's taken the world by storm with its complicated AI and large amounts of skills to mix and match to the players preference. Its slogan is “A world with endless possibility to explore.” This story follows Shin and his wild adventure to live freely as he chooses. This game to him like many others is an escape from reality to somewhere he dreamed of a place where he can be anything he wants with no judgment. He meets many new friends along the way and experiences many new trials. -Author notes- I write these stories for fun as well as the other stories I write. I'm open to feedback so please if you have any let me know. I hope when you guys read it you like it just as much as me i tried writing the best i can. I am a Amateur writer so there are many mistakes in my storys just bear with me for now all eventually get better. Thanks I hope you guys like it.
8 165 - In Serial21 Chapters
System gone rogue
On planet Gaia, every country is assigned a system. When a new country is born, so is a new system. The system receives a mentor to teach it how to do it's job properly.Hey! Listen to me!The system ensures that everything is functioning properly.Sire! We have an emergency!Inhabitants get assigned the right classes.Not that class!Dungeons are of the appropriate level.I said to start with a low level one!And everyone is happy.Why!?! God! Why did you give me this class?Except maybe in one country, where the system just does whatever it wants. The country is thrown into chaos and inhabitants have to figure out how to get things to work, when the system is doing everything wrong.
8 515 - In Serial9 Chapters
Baby Brother With A Past
Tyler with a. Rough past gets adopted by a new mom, his brother is over protective and they soon get feelings for one another, the feelings they shouldnt be having.
8 103 - In Serial26 Chapters
The Ending They Should've Gotten - Monty and Winston
What if Monty didn't die? And what if he and Winston got a happy ending?
8 116 - In Serial16 Chapters
Their Encanto (MaAn)
Story of our MaAn 27 yrs ago...what if they were not separated by destiny...??!What if they were unified then...what would their love equation be like??let's wonder together❤️
8 147

