《chocolate and ice》part 21
Advertisement
جونگین از صدای نیازمند سهون خنده ی کوتاهی کرد: نوچ! اینطوری نمیشه که! باید بذاری این صحنه رو ببینم! تصویری زنگ بزن .. هونی!
'هونی' رو توی گوشی ناله کرد و بعد برای جلوگیری از قهقه زدن لب هاش رو گاز گرفت
تماسِ قطع شده ، بلافاصله شروع به زنگ خوردن کرد و جونگین با کشیدن دستی به سر و صورتش و مرتب کردن ظاهرش و باز کردن بیشترِ فضای بین دو لایه ی روبی که تنش بود برای نشان دادن قسمت های بیشتری از سینه و شکمش ، تماس رو وصل کرد
با دیدن صحنه ی توی گوشی ، ناخوداگاه لعنتی از بین لباش در رفت
سهون روی تخت ، به تاج تخت تکیه داده بود ، اتاق با نور کمِ قرمز رنگِ چراغ خوابِ کنار تخت روشن بود، موهای خیس سهون روی پیشونیش ریخته بود، پیراهن مردونه ی سفیدی که تنش بود باز بود و گردنبند طلایی نازکی دور گردنش بود که روی سینه ی خیسش میدرخشید ، لب های سرخ شدش کمی از هم باز بود که بخاطر نفس های بریده بریده اش بود ، اخم جذابی ابروهای بلندش رو حالت دار کرده بود ، از زاویه ای که دوربین قرار داشت که جونگین احتمال میداد گوشیش رو بین زانوهاش که خم شده بود گذاشته ، دست سهون که عضوش رو چنگ زده بود معلوم بود البته فقط یه قسمت کوچیک از مشت و سرعضوش معلوم بود
+: جونگ!
انگار سهون هم از تصویری که از جونگین توی گوشی منعکس شده بود خوشش اومده بود که اسم جونگین رو ناله کرده بود
جونگین سمت حموم رفت و بعد از قفل کردن در ، روی سکوی سمت راست دیوار نشست و نالید: اوه مای گاد! سهون
سهون که با شنیدن صدای جونگین نوازش خودش رو با حرکات اروم دوباره شروع کرده بود نیشخندی زد: میتونی کمک کنی تو این وضعیت یا چی..؟! خنده ی کوتاهی کرد که باعث شد جونگین کمی تو جاش تکون بخوره
جونگین با نیشخند شیطونی لبش رو گاز گرفت: هوممم..! چیشده اینطوری شق کردی هون؟
و دوربین رو سمت گردنش خم کرد و جلو اورد، اروم اروم دوربین رو به سمت پایین تر میبرد ،
صدای خیس حرکت دست سهون روی عضوی که با لوب چربش کرده بود ، میومد و نفس های سهون که درحال تندتر شدن بود باعث میشد ضربان قلب جونگین هم بالا بره
دوربین حالا روی سینش بود و جونگین روب رو کامل باز کرد و دستی به سینه ی عضله ای خودش کشید که آه اروم سهون در جوابش باعث شد خنده ی کوتاهی کنه
-: اینا کمکت میکنه هونی؟!
دستش و دوربین سمت نیپل سمت چپش چرخید و دستش چندبار اروم نیپلش رو به بازی گرفت
سهون آهی کشید: فاک! این باید الان توی دهن من باشه و من بین دندونام فشارش بدم!
جونگین هوم ارومی گفت و حس میکرد بخاطر تحریک شدن نیپلش سفت شده
دوربین رو پایین تر برد و دقیقا قبل رسیدن به عضوش متوقف شد و دوربین رو سمت صورت خودش گرفت
که ناله ی اعتراض امیز سهون بلند شد: وات د فاک؟! چرا وایسادی! تازه داشتیم میرسیدیم قسمت اصلی!
جونگین ابرویی بالا انداخت: نوبت توعه نشونم بدی خودتو!
سهون غرولندی کرد: هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری دلم برای یه دیکی که عین اش رو خودم دارم تنگ بشه!
قهقه ی جونگین ، توی حموم اکو شد و باعث شد لبخندی روی لب های مرد مهتابیِ توی گوشی بیاد
جونگین با عقب کشیدن و تکیه به دیوار سنگیِ سرد پشتش پوزیشنش رو راحت تر کرد و مثل سهون دوربین رو بین زانوهاش ثابت کرد تا هردو دستش ازاد باشن ، و البته مطمئن شد که فعلا عضوش توی کادر نباشه
سهون با نفسی دوربین رو بلند کرد و جلو اورد ، روی گردنش که قطره های عرق و آبی که از خیسی موهای تازه شسته شدش به پایین میچکید باعث شده بود شبیه به مجسمه های خدایان رومی بدرخشه و جونگین میتونست قسم بخوره لحظه ای نفس تو سینش گیر کرد و میتونست بوی شامپو و لوسیون خوشبوی سهون رو حس کنه!
Advertisement
سهون اروم دستش رو از موهاش به سمت گردنش میکشید و همزمان با حرکت دستش دوربین روی بدن روشنش حرکت میکرد
+: هوممم جونگ! باید الان درحال بوس کردن گردنم بودی ، گازش میگرفتی ؛ کبودش میکردی!
نفس جونگین تند تر شده بود و یکی از دستاش حالا لای پاهاش رفته بود
سهون با نوازش ترقوه هاش پایین تر رفت ، و حالا کمی مشغول بازی با نیپلش شده بود
جونگین زیر لب فوشی داد و نالید: شت سهون!
، دوربین یهویی بالا رفت و چشم های خمار سهون روی اسکرین دیده شد: اخ جونگین! صدام کن! اسممو ناله کن
جونگین که حساسیت سهون روی ناله کردن اسمش رو خوب فهمیده بود نیشخندی زد: اول سهونی کوچولو رو نشونم بده
سهون گوشی اش رو به جای قبلیش برگردوند و بعد سر گوشی رو خم کرد تا چیزی که جونگین میخواست رو نشونش بده
جونگین با دیدن عضو اماده ی سهون و پریکام کمِ روی سرش ناله ی ارومی کرد که باعث شد سهون عضوش رو دوباره چنگ بزنه
+: توی لعنتی چرا اون دیک لعنتی ات رو نشون نمیدی؟
جونگین سر دوربین کمی کج تر کرد و با دستش عضوش رو سمت شکمش خم کرد تا توی دوربین بیاد: بیا عزیزم انقد بی تابی نکن!
و خنده ای کرد
سهون اما ترجیح داد جواب دندونی شکنی که تو ذهنش اومده بود رو برای خودش نگه داره چون فاک بهش واقعا برای اون دیک لعنتی بی تاب بود و الان بدجوری حس میکرد دلش میخواد اون گوشت لطیف و داغ رو بین دستای سردش بگیره و توی دهنش حسش کنه!!
صدای نفس نفس های هردو حالا کمی بلند تر شده بود و جونگین سرعت حرکت دستش رو با دست سهون هماهنگ کرده بود
-: هون! نمیخوای ورودی ات رو به جونگ نشون بدی؟!
سهون دوربین رو برداشت و کمی لمیده تر شد: ورودیم؟
جونگین ناله ای کرد: اوه..عاره! الان وقتشه انگشتت رو توی خودت فرو کنی! جلوی دوربین
سهون قهقه ای زد: اصن فکرشم نکن من خودمو انگشت کنم! خیلی دلت میخواد میتونی بیای اون دیک لعنتی گرمت رو لوب توت فرنگی بزنی و توم فروش کنی! وگرنه چیز مسخره نخواه ازم
جونگین ناله کرد: لعنت بهت! من امشب نمیتونم وگرنه همین الان میومدم اونجا و تا صبح ۴ راند میرفتیم
سهون که سعی میکرد حسِ بدش از نیومدن جونگین پیشش حس و حالش رو بهم نزنه غرید: پس خفه شو و حالا فقط برام ناله کن تا بیام!
جونگین خندید: هرچی هونی بخواد!
.............
....................
Baekhyun prov
بعضی وقتا ، یه خبر یا یه صحنه ، اونقد سنگین هست که دیدنش باعث میشه کل مغز فلج بشه! و شایدم کل مغز شات داون بشه و نتونه به اون حجم از چیزی که باید درنظر بگیره ، فکر کنه!
من از دیشب توی همچین حالتی بودم!
درعین همه افکاری که تو سرم چرخ میخورد ، نمیتونستم روی یکیش تمرکز کنم!
بلند شدم و از توی یخچال شیشه ی سوجوی سبز رنگ رو برداشتم و توی استکان کوتاه تا نصفه پر کردم!
مایع خنک و تلخ وقتی از گلوم پایین رفت؛ تمام حلق و گلوم رو سوزوند ،
ولی با دومین شات ، گرمایی که تو مغز و بدنم شروع به پخش شدن کرد باعث شد حس بهتری بگیرم!
انگار قسمت منجمد شده ی مغزم رو ذوب کرد ،
و صحنه ای که از دیشب داشت مغزم رو سوراخ میکرد توی سرم پلی شد!
صحنه ای که لب های سهون و جونگین روی هم بود و درحال بوسه بودن و به زور راننده از هم جدا شدن!
با قورت دادن مقدار زیاد دیگه ای از مایع بی رنگ ، سعی کردم به حالت تهوعی که داشت شدید میشد بی توجهی کنم!
این امکان نداشت!
Advertisement
سهون گی نبود! گی نبود گی نبود! گی نیست!
این جمله مداوما توی سرم تکرار میشد و باعث شد سرمو روی میز بذارم ، صورتم داغ شده بود و لپ هام گل انداخته بود! میدونستم من تحمل الکم کمه و بیشتر از این نیست..
پس سعی کردم قبل اینکه مست بشم الکل خوردن رو تموم کنم
دستی به چشم هام کشیدم؛ دستمو لای موهام فرو کردم و موهامو کمی کشیدم
چطوری امکان داره سهون یه مرد رو بوس کنه؟!
چطوری؟
حس میکردم از شدت عصبانیت دلم میخواد گریه کنم!
ولی جرئت اینکه برم اتاق سهون و ازش مستقیم بپرسم هم نداشتم!
قسمت جالبش اینجا بود
سهون گی نبود
اما داشت یه مرد رو میبوسید
، درحال بوسیدن مردی بود که اونم گی نبود!
امکان نداشت گی باشه
اخه جونگین هیونگ ، زن داشت
اوه خدایا یه بچه ی کیوت خوشگل دقیقا عین خودش داشت!
موهامو بیشتر کشیدم و پیشونی ام رو به میز کوبیدم
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ،
وقتی سهون بالا اومده بود چشم هاش واضحا نشون از چت بودنش داشت!
یعنی بخاطر چت بودن بود اون بوسه؟
هرطور نگاه میکردم ، ماریجوانا همچین توهمی ایجاد نمیکرد و هیچ جوره این بوسه رو نمیشد با چت بودن ؛ عادی جلوه داد!
با پوفی بغضم رو قورت دادم
از پشت میز بلند شدم ، و سمت اتاقم راه افتادم
به دیوارِ فضای کمی که دو تا اتاق هامون رو از هم جدا میکرد تکیه دادم و به در اتاق سهون خیره شدم
یعنی باید میرفتم ازش میپرسیدم؟
بین اینکه توی اتاقش برم یا نرم گیر کرده بودم که حس کردم صدای سهون رو شنیدم ، شبیه به..
ناله بود؟!
چشم هام کمی گشاد شد ، سهون امروز دختر نیورده بود!اورده بود؟
بدون اینکه فکر کنم کارم اشتباهه ، جلوتر رفتم و گوشم رو به در چسبوندم
تا چند لحظه صدای خاصی نمیشنیدم
اما تا اومدم سرم رو بردارم صدای خنده ی کوتاه سهون و ناله ی جونگ لعنتی گفتنش ، باعث شد خون توی رگ هام یخ بزنه ، جونگین هیونگ رو اورده بود امشب؟
چند دقیقه ای پشت در خشک شده بودم و بعد از شنیدن ناله ی بلند سهون که واضحا جونگین گفتن بود ، نمیدونم دقیقا چی باعث شد ، احتمال خیلی زیاد الکل توی خونم ، که یهو دستگیره رو محکم پایین بکشم و توی اتاق بپرم
با دیدن صحنه ی جلوم ، به معنای واقعی کلمه پشیمون شدم و سرجام خشک شدم
سهون با ورود یهویی من ، از جا پرید و گوشیش از دست ازادش روی زمین افتاد
با سرعت با نگاه به من پتو رو روی عضوش کشید و به سمت پایین و موبایلش شیرجه زد و موبالش رو که کمی جلوتر از پای من روی زمین افتاده بود رو برداشت، روی تخت برگشت و داد زد : بکهیون اینجا چه غلطی میکنی؟!
من واقعا نمیدونستم چرا اینجام ! اصن نمیدونستم باید چی بگم ، فکر میکردم مست نشدم ولی قطعا کمی مست بودم چون بدون اینکه بدونم همچنان دارم چه غلطی میکنم به گوشی سهون اشاره کردم: اسپرمت رو روی موبایلت و کمی از فرش مالیدی!
واقعا چرا باید همچین چیزی میگفتم؟! بکهیون کاش خفه شی!
سهون اول کمی با دهن باز منو نگاه کرد و بعد به فرش و گوشیش نگاه کرد؛ فوش بدی داد و سعی کرد اسکرین گوشیش رو پاک کنه که بدتر بیشتر مالیده شد ، یهو سمتم برگشت و داد زد: یه دستمال بهم بده مثه خر اونجا واینسا
مثل یه ادم اهنی سمت دراور رفتم و جعبه ی دستمال کاغذی رو به سهون دادم
سهون تعدادی دستمال برداشت و به فرش اشاره کرد: رو زمین رو تو تمیز میکنی تا یاد بگیری مثل خر سرتو نندازی بیای تو اتاق داداشت!
سکسکه ای کردم : من ، بچه های تورو از روی زمین پاک نمیکنم!
سهون که تمیز کردن گوشیش رو با ۵ ، ۶ تا دستمال کاغذی تموم کرده بود با چشمای گشاد شده بهم نگاه کرد: چیای من رو؟
خوب دقیقا نمیدونم چرا ولی حس میکردم دلم میخواد گریه کنم ، سرم کمی سنگین شده بود و احساس گیجی داشتم ؛ به زمین اشاره کردم: بچه هات! اونا میتونن بچه بشن! ولی تو داری میریزشون روی زمین!
سهون انگار که داره به یه دیوونه نگاه میکنه بهم نگاه کرد: چی داری چرت و پرت میگی؟! مستی؟
هنوز نفسش سرجاش نیومده بود و حسابی بنظر آشفته میومد
دماغمو بالا کشیدم: فک کنم هستم!
حواسم بود پامو روی بچه های سهون نذارم و جلو رفتم و گوشه ی تختش نشستم
سهون یه ابروشو بالا انداخت: معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟ لعنتی مگه نمیبینی داشتم خودارضایی میکردم؟! شانس اوردی تموم شده بود البته نذاشتی یه ارگاسم درست حسابی داشته باشم و تقریبا سکتم دادی!
کمی با باند سفید روی دستم ور رفتم ، با اینکه حواسم رو نمیتونستم درست جمع کنم اما میدونستم که الان وقتش نیست که یه سری چیزارو بپرسم و حتی عنوان کنم پس فقط گفتم: تو مدت ها بود اینکارو نمیکردی! باورم نمیشه داشتی خودارضایی میکردی!
سهون چشم هاش تو حدقه چرخوند: همه ی پسرا جق میزنن!
من سری به معنای تایید تکون دادم و یهو پروندم: تو چرا دیگه بار نمیری؟ چرا دیگه دختر نمیاری خونه؟
سهون گوشیش رو روی تخت انداخت و دستی لای موهاش کشید: چیه بده که دختر نمیارم خونه؟ دلت واسه خودارضایی با صداهاش تنگ شده؟ اون چانیول لعنتی پس چیکارس؟ به اون بگو یکاری برات بکنه!
حجوم خون به گونه هام رو از خجالت حس کردم و با دست مشتی به پای سهون زدم: چرا چرت میگی!
فقط.. من فقط
منظورم اینه ..
با مکث کوتاهی نالیدم: تو گی نیستی سهون مگه نه؟
سهون ، پاهاشو جمع کرد و نفرینی زیرلبی به زمین و زمان کرد : من نمیفهمم تو چته!؟ یهویی اومدی وسط کارِ داداشت ، با این وضعیت داغون باید همون ثانیه اول فرار میکردی نه که بیای بشینی جلوی من از سلیقه جنسی من بپرسی! حالا اگه بخوایم نسبت دادن اسپرم هام به بچه هامو فاکتور بگیریم!
اخم کردم: خوب اونا میتونن بچه بشن! فی الواقع اینا بچه هات حساب میشن اگه تو جای درستی قرار بگیرن در واقع..
قبل اینکه بتونم حرفم ادامه بدم دست سهون روی دهنم قرار گرفت: وای بک فقط خفه شو و راجب اسپرم من حرف نزن میتونی؟!
با اشاره ی سر بهش اشاره کردم که دیگه راجب این موضوع که واقعا نمیفهمیدم چرا افتاده تو مغزم حرف نمیزنم!
کمی چشم هاشو نازک کرد و بعد چند لحظه دستش رو برداشت
نفس عمیقی کشیدم که بلافاصله سهون غر زد: فقط چیزی که میخوای بگی رو بگو و زودتر برو ؛ محض رضای خدا من هنوز باید خودمو تمیز کنم
لبمو گاز گرفتم و به چشم هاش نگاه کردم: تو گی نیستی سهون مگه نه؟
سهون انگار یکم تعجب کرده باشه نگاهم کرد و بعد نگاهش رو به پتوش داد: نیستم! واضحا باید بدونی!
خودمو کمی جلو کشیدم: اره میدونم! تو هیچ علاقه ای به هیچ مردی نداشتی و نداری مگه نه سهون؟
شونه هاش رو گرفتم و بهش فهموندم تو چشم هام نگاه کنه
سهون اخم کرد: این حرفا رو برای چی میزنی؟!
نالیدم: فقط جواب منو بده! تو هیچ وقت امکان نداره که از یه مرد خوشت بیاد مگه نه؟!
سهون فقط سکوت کرده بود و منو نگاه میکرد ،
نه نه ..
این امکان نداشت!
چرا انکار نمیکنه؟
چرا نمیگه که دارم پرت و پلا میگم؟!
چرا دلم رو قرص نمیکنه که همه چیزایی که دیدم و شنیدم الکی بوده و توهم؟!
با بغضی که نمیدونستم از کی توی گلوم داره مثل سنگ تیزی گلوم رو خراش میده نالیدم: تو از مردا خوشت نمیاد سهون! نمیاد نمیاد! بگو که نمیاد؟
سهون اخمش عمیق تر شد: شاید فقط یه نفر باشه که خوشم بیاد که اونم مرد باشه اونوقت چی؟! گی حساب میشم؟
دستام از روی شونه هاش شل شد و روی تخت افتاد: چی؟!
سهون پتو رو کنار زد ، بازوم گرفت بلندم کرد و سمت در برد: نمیدونم! خودمم نمیدونم! و من اصلا نمیفهمم چرا یهو اومدی چرت و پرت از من میپرسی! فقط برو بخواب تا من به زندگیم برسم
قطره اشک داغی روی گونه ام چکید و دنبالش کشیده شدم و قبل اینکه از اتاق پرتم کنه بیرون ، اروم هق زدم: چرا اون؟!
سهون خشک شد: چرا کی؟! (چه کسی)
بهش نگاه کردم و سرمو به دو طرف تکون دادم: هیچی!
به سرعت سمت اتاق خودم دویدم و با دستم که روی دهنم فشار میدادم سعی کردم صدام هق زدنم رو خفه کنم
...........
....................
.................
CHanyeol prov
سر میز شام نشسته بودیم ، و جز صدای قاشق چنگال صدای دیگه ای نمیومد
دلم بشدت برای بابا تنگ شده بود و دلم میخواست کلی باهاش حرف بزنم اما با وجود اون زن هرزه کنارش که بهم چشم غره میرفت ؛ حس میکردم حرف نزنم بهتره!
بالاخره صدای عمیقِ بابا ، سکوت رو شکست: کارا چطوره؟
میدونستم بابا از همه چی خبر داره اما اینکه داشت باهام حرف میزد باعث شد حس ذوق کوچیکی توی دلم رو گرم کنه ؛ سعی کردم اون زن رو نادیده بگیرم و به بابا نگاه کردم: خوبه! همه چی داره درست پیش میره بابا
بابا سری تکون داد: خوبه..! راستی شنیدم یه منشیِ کاربلد گرفتی! اوه سهون بود؟
با قورت دادن اب دهنم تایید کردم
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش
کنی؟! یه شب شام دعوتش کن میخوام ببینمش هرچی زودتر بهتر!
.....................................................................
Advertisement
- In Serial273 Chapters
Leveling Up Through Eating
A crunchy and crispy chicken. The stretchy cheese on pizza, and eating ramyeon at 1 in the morning! I only wanted to eat delicious food. So why is my life in danger because of bulimia[1]?!
8 774 - In Serial135 Chapters
Aevalin and The Age of Readventure
Below you can find the blurbs for each arc of Aevalin and The Age of Readventure. Aevalin: Klause Schuar the Grand Bastard (Aevalin and the Age of Readventure, #1) Klause Schuar, the Grand Bastard who destroyed the world in his pursuit of magical power, believed to be a only legend by some, is a horror of the distance past. Though seven-hundred years after the Age of Darkness, the world is birthing itself anew—the dark magicks have receded and the festering plague that extinguished entire kingdoms is no more. The roads have been opened and regular travel between nations is now possible. The newly formed guilds are active. Where monster hunting and dungeon diving are lucrative trades, long dead kingdoms are being rebuilt in this glorious age of rediscovery. This is the story of Arlian Brennovo, lord and commander of the City Watch during the last days before the Age of Darkness—before the Age of Readventure! * Glorious New Age (Aevalin and The Age of Readventure, #2) Yoreno Brendara, a relatively sheltered noble, has joined his father in the mythical kingdom of Aevalin with his mother and sister. His father has arranged for him to train under Dantera Brennovo, a descendant of the legendary Arlian Brennovo who fought in the Grand Bastard’s war against King Balthazar and his High Mage to save the world. Now Yoreno will become an adventurer, fighting alongside a successful lady in arms—and a rich one at that. It is a grand opportunity for Yoreno to become a knight of Aevalin and to participate in the glorious new Age or Readventure! * Knight of Aevalin (Aevalin and The Age of Readventure, #3) After being conferred with a knighthood, Yoreno plans to enjoy the Age of Readventure festival with his friends and mentor. During the festivities Yoreno witnesses a plot to assassinate king Branlin. Dantera Brennovo, top-tier adventurer, knight of Aevalin and lady of rank, is charged by the king to quietly uncover the plot. As her newly knighted protégé, Yoreno must assist Dantera in her efforts to keep the king and his new Age of Readventure alive. * Errant Adventurer (Aevalin and the Age of Readventure, #4) Having unexpectedly received Dantera’s lands and titles after her banishment, Yoreno places Yorinius in command of the Roaming Lions. Together with his friends, Yoreno and the members of the Emblazoned Party set out in search of Dantera as she pursues King Branlin’s assassin far outside of the safety found within the borders of Aevalin. * Kingdom of the Blue Dragon (Aevalin and the Age of Readventure, #5)Having survived capture and escape from the barbarous tribal stronghold in the hills, Yoreno and his friends set forth with Dantera to scout out the assassin clan responsible for King Branlin’s death. Weather they have the necessary strength to challenge the assassins, they do not know. Meanwhile Yoreno’s close proximity to Dantera continues to distract him from their quest at hand.
8 703 - In Serial25 Chapters
Plague Born
Babies are found amidst the aftermath of natural disasters: tsunamis, avalanches, wild fires, destructive lightning storms. These 'Storm Born' grow up with powers based on the disasters that birthed them. Jaded, broken, and burdened with alcoholism, Sammy -- ex Storm Guard -- just wants to be left alone until the day death comes calling his name. But someone, or something, is hunting down and killing Storms. Even for Sammy, that's a sobering thought. Some mysteries can't be solved with raw power. Can Sammy figure out what is happening to Storm Borns, and can he prevent the world from falling back into atomic war?
8 114 - In Serial70 Chapters
Path of the Lilies
Ever since she was a child, Ye Jiao was treated as a trash in Chen Kingdom. Suffered from countless beating and humiliation, Ye Jiao endured the harsh life without able to do anything. Only a rare few of them cared for her and gave her warmth in the harsh world. But the Heaven didn’t give her any chance to live peacefully. It took the little things she had and pushed her into the bottom abyss. Filled with despair and sadness, she had to hide and bid her time for a lot of people wished for her death. “I have lost everything; you can’t take anything else from me. But I too will gain much more in my path as Eon Energy Master, I’ll not give up and someday, I’ll reach the peak.” Her small arm picked up the white lily flower and gripped it tighter with determination flashed in her eyes. Trash? Her small lips smiled in a tinged of mockery. Even if everyone around her wished to kill her, she would never give up. She will show them who the real trash is and become the greatest genius in the world! Even if the entire world is against her, she would not cower. She will reach the peak.
8 137 - In Serial34 Chapters
my piggy belly
just pics of my belly, and fantasies I want to happen to me ;)Please comment and tell me what you think xComment of you want customs aswell x
8 135 - In Serial34 Chapters
Soul In Seoul
--Seberapa banyak yang akan kamu dapatkan kelak tergantung seberapa banyak yang kamu korbankan dan kamu ikhlaskan hari ini.-- Kehidupan baru Lee Ri Sa / Yong Ri Sa setelah datang ke Seoul bersama kakaknya meninggalkan segala kenangan dari tanah kelahirannya. Pengorbanan, Persahabatan, Keluarga dan Cinta harus dihadapinya sekaligus di usianya yang masih 16 tahun. Pengorbanan yang dia lakukan justru dianggap sebagai pengkhianat sahabatnya. Tekanan demi tekanan datang silih berganti. Apakah dia tetap setia melindungi sahabat yang menganggapnya sebagai pengkhianat? Akankah ia dapat bertahan? ataukah ia akan mengingkari janji untuk tidak kembali ke tanah kelahirannya? - Lee Ri Sa / Yong Ri Sa (Perempuan) - Lee Ri An / Yong Ri An (Laki-laki) : Kakak kandung Lee Ri Sa / Yong Ri Sa - Heo Yoon Woo (Perempuan) : Sahabat Lee Ri Sa / Yong Ri Sa dan kekasih Lee Ri An / Yong Ri An - Kang Jung Tae (Laki-laki) : Si pembuat onar dan Sepupu angkat Yong Ri Sa & Yong Ri An - Choi Moo Gak (Laki-laki) : Teman yang mencintai Lee Ri Sa / Yong Ri Sa - Yoon Yeom Mi (Perempuan) : Sahabat Lee Ri Sa / Yong Ri Sa dan calon tunangan Choi Moo Gak *Highest rank: #69 di general fiction 'Penulis sangat menyadari penguasaan bahasa korea penulis yang masih kurang, sehingga banyak percakapan yang masih ditulis dengan bahasa Indonesia. Dan jangan khawatir, untuk percakapan bahasa koreanya penulis memberikan translate buat pembaca.' ★Untuk sedikit mengamankan karya-karya saya, beberapa part penting saya privat. Jadi untuk kenyamanan bersama lebih baik follow dulu agar bisa membaca cerita lengkapnya. Maaf dan terima kasih. Selamat membaca karya baruku Vote and comment please ;) Gamsahabnida
8 194

