《chocolate and ice》part22
Advertisement
Chanyeol prov
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش کنی؟ یه شب شام دعوتش کن، هرچه زودتر بهتر!
با تکون دادن اروم سرم تایید کردم: حتما.. چرا که نه!
خوب درواقع حرف بابا خواهش نبود دستور بود ، اما تایید حرفش از طرف من هم لازم بود؛ یکم گیج شده بودم ، بابا چه کار با سهون داشت؟!به سهون چی میگفتم؟ اوه خدایا رابطم با سهون مثل قبل نشده و وقتی پیش هم باشیم هنوز هردو به شکل افتضاحی معذبیم ؛ با سر چنگال با غذام بازی میکردم تا وقت شام تموم شه ، قوانین !
"کسی میز غذارو تا وقتی بابا بگه ترک نمیکنه!"
امشب قرار بود هیونگ هم باشه ولی مثل چندسال گذشته ازینکه باهم شام بخوریم امتناع میکرد و اگرم میومد برای یکی دوساعت بعد از شام میومد و سریع میرفت
داشتم خودم رو با مزه مزه کردن نوشابه سرگرم میکردم که خدمتکاری سر میز اومد: قربان ، جناب کیم تشریف اوردن!
لبخند تازه روی لب هام شکل گرفته بود که صدای نازک زن زرشکی پوش ، باعث شد لبخندم روی لب هام خشک شه
-: وسط غذاخوردن باید بیای مزاحم شی؟!
خدمتکار کمی معذب شده توی جاش تکونی خورد : اوه خانوم متاسفم اخه جناب کیم بودن و خب خب..من فکر کردم نباید منتظرشون بذارم..
صدای زن دوباره بلند شد: ساکت شو فقط..! باید صبر میکردی تا غذای ما تموم شه..
هرکی که میخواد منتظر باشه ، باشه فرقی نمیکنه اون اگه خیلی عجله داشت میتونست برای شام بیاد
اوه خدایا ، کاش میشد با یه مشت توی دهنش جلوی صحبت کردنش رو میگیرفتم تا اینطوری با صدای جیغ جیغویِ روی اعصابش جلوی من به داداشم توهین نکنه ، محکم به چنگال توی دستم چنگ زده بودم که صدای بابا افکارمو بهم زد : سویون! جونگین هرچی که هست پسرمه!
با حرف بابا ؛ زن سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی روی لباش اومد: اوه عزیزم قصد توهین نداشتم من فقط بخاطر خودت گفتم وگرنه جونگین هم مثل پسرم میمونه خودت که میدونی!
به زور جلوی حس شدیدم برای چرخوندن چشم هام از حرف مسخره ی زن رو گرفتم و با حرکت دست بابا رو به خدمتکار که به معنای اجازه ی ورود به جونگین بود با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم تا از جونگین و اون فسقلیِ خوردنیش استقبال کنم
درباز شد و همونطور که انتظار داشتم ته او با جیغ بلندی سمتم دوید و من روی زانوهام نشستم تا راحت خودش رو توی بغلم پرت کنه ! بدن کوچولوش رو به خودم فشاری دادم و با خودم از روی زمین بلندش کردم
دستای کوچولوش فوری دور گردنم حلقه شد: چانی!
لپ تپلش رو ماچ کردم که باعث شد بخاطر محکم بودنش غرغرای کیوتش بلند شه؛ با خنده بیشتر به خودم فشارش دادم: اخ دلم برات تنگ شده بود!
رو به جونگین و سه رین که داشتن با بابا سلام احوالپرسی میکردن شدم و ته او رو روی زمین گذاشتم: بدو به بابابزرگ سلام کن
ته او با لب و دهن اویزون که نشون میداد ازینکه گذاشتمش زمین ناراحته سمت بابا رفت و با حلقه کردن یکی از دست های کوچیکش دور انگشت اشاره ی جونگین که رو به روی بابا ایستاده بود رو به بابا شد: سلام !
بابا ته او رو از روی زمین بلند کرد و توی بغلش گرفت: سلام مرد کوچک!
بابا همیشه با ته او مهربون برخورد میکرد و باعث میشد با دیدنش لبخند بزنم!
بابا بهمون نگاهی انداخت: بریم سالن بتونیم بشینیم!
از سالن غذاخوری خارج شد و سمت سالن پذیرایی رفت
جونگین سمتم اومد و با انداختن دستش دور گردنم سمت سالن راه افتادیم
.........
..........
جلوی اینه ، کت چرمش رو تنش کرد و به تیپش توی آینه نیشخند زد
Advertisement
و چاقوی کمری تاشو رو توی جیب پشتی شلوار تنگ چرمش فرو کرد ،
این لباسا حس خونه رو بهش میدادن
سهون مردِ کت شلوارای گرون و اتوکشیده نبود
اون همه عمرش رو با این لباسا گذرونده بود ؛ جدای ازینکه کارایی که کرده بود و هنوزم درحال انجامشون بود انسانی و درست نبودن ولی نمیتونست منکر این بشه که این قسمت تاریک زندگیش ، یه بخش تاریک وجودش رو ارضا میکرد و حس زندگی رو تو رگ هاش جریان میداد!
شاید میونگجو راست میگفت! این روش زندگی توی خون اش بود
نمیتونست منکر این بشه که دیدن برق ترس توی چشم یه سری ادم که باید باهاشون سروکله میزد ، یا کشیدن چاقو روی پوستشون و خون قرمزی که بیرون میزد باعث گز گز شدن پوستش از هیجان نمیشد!
با کشیدن دستی لای موهاش ، یقه ی بلند بافت توی تنش رو تو گردنش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت
با بیرون اومدنش ، بکهیون که روی مبل درحال تلوزیون دیدن بود سریع خودشو به خواب زد
سهون سعی کرد جلوی خندش رو بگیره ، جلو رفت و با پا به مبلی که بکهیون روش ولو شده بود محکم ضربه ای زد که باعث شد بکهیون از جا بپره و با وحشت به سهون نگاه کنه
سهون لبش رو زبان زد تا جلوی خندش رو بگیره: معلوم هست چه مرگته؟ چرا هی داری فرار میکنی از من؟!
بکهیون فقط صاف نشست و نگاهش رو به هرجایی جز چشم های سهون میچرخوند و از شدت خجالت دلش میخواست فقط زمین دهن باز کنه و توی خودش ببلعتش: من؟ من فرار نمیکنم
سهون چشم هاش رو توی حدقه چرخوند: بعد از اون آبروریزی دیشبت توضیحی نداری بخاطر رفتار مسخرت بهم بدی؟ حداقل یه معذرت خواهی؟
بکهیون دستی لای موهاش کشید و با صدای ارومی نالید: نمیشه به روم نیاری؟! همینطوری دارم از خجالت آب میشم..
سهون بالاخره خنده ی کوتاهی کرد: تو واقعا خیلی بد مستی بکهیون.. امیدوارم وسط سکس با چانیول یهو بحث بچه هارو نیاری وسط!
بکهیون قرمز شده متکای روی مبل رو سمت سهون پرت کرد: لعنتی..!! من فقط مست بودم چرا داری اذیتم میکنی اخه!
سهون با قهقه ای لپ قرمز شده ی بکهیون رو کشید: نمیخوای بگی چت شده؟ واقعا عجیب شده بودی..حرف خاصی هست که بخوای بهم بزنی؟
بکهیون آب دهنش رو قورت داد و به بازی با انگشت هاش مشغول شد:من .. نمیدونم! شاید یچیزی باشه که باید بهت بگم! ولی واقعا نمیدونم جایگاه من هست که همچین چیزی رو بهت بگم یا نه!
یعنی حس میکنم زمان بیشتری برای هضمش میخوام..!
سهون که از چرت و پرت هایی که داداشش داشت بهش تحویل میداد هیچی نمیفهمید شونه ای بالا انداخت: اوکی!
یکم به برادرش که تو خودش جمع شده بود نگاه کرد: میدونی که اگه بخوای حرف بزنی من هستم..
یا اگرم فقط میخوای بهت مکان بدم با اون چان تنها باشی تا بچه بسازین فقط بهم بگو باشه؟!
با جیغ بکهیون و پرت شدن متکای بعدی به سمت صورتش با خنده سمت در رفت و قبل بستن در پشت سرش به بکهیون خبر داد: من امشب دیر میام کار داریم تو تنها بخواب
......
............
پسربچه ی کوچولو ، روی پای بابابزرگش خودش رو راحت تر کرد و سمت مرد مسن چرخید و دستای کوچولوش با سبیل جوگندمی رنگ مرد مشغول بازی شد
مرد با خنده ی ارومی سعی کرد دست پسربچه رو از سبیلش جدا کنه که خیلی زود متوجه شد کار خیلی اشتباهی بوده چون حالا اون فسقلی محکم درحال کشیدن سبیل پشت لبش بود و باعث شد مرد اخی بگه: اخ ته او.. ول کن سبیلامو
و خوب حرف زدن بدتر باعث کشیده شدن سبیل ها میشد و این افتضاح بود
Advertisement
ته او با خنده ای اون یکی دستش رو هم برای کَندن سبیلای زبر بابابزرگش بالا اورد و دوستی به سبیلای مرد چسبید: اینا زبرن! باید برات بِکَنمشون راحت شی
با کشیدن محکم تر اون موهای نازک ، مرد کمی از جا پرید و با چشم به دوتا پسرش که از خنده درحال ترکیدن بودن ولی جرئت بلند خندیدن نداشتن چشم غره رفت و محکم دستای ته او رو گرفت: نکن بچه! ول کن سبیلامو
ته او برای غر زدن لباش رو کمی جلو داد که کاملا معلوم بود حرکتیه که از باباش به ارث برده: نوچ! ول نمیکنم
و مرد میتونست قسم بخوره که اون بچه ی فسقلی بهش نیشخند شیطانی تحویل داد
دقیقا قبل اینکه دوباره ته او با نیروی بیشتری مشغول کشیدن اون سبیلا برای کَندشون از روی صورت بابابزرگش بشه ، جونگین دستای پسرشو گرفت: ته او! ول کن .. کار زشت نباید بکنی
ته او جیغ زد: ولی میخوام اینارو بکنم تا صورت بابابزرگ هم مثل تو بشه! بدون این موهای زشت روی صورتش خوشگل تر میشه
جونگین گوشه ی لبش رو از داخل گاز گرفت تا قهقه نزنه : ته او نکن عزیزم .. بابا دردش میاد
مرد مسن تر غر زد: محض رضای خدا این شیطون کوچولو رو از سبیلای عزیز من دور کن جونگین
جونگین شونه انداخت بالا: خوب ول نمیکنه چیکار کنم؟
و حقیقت اینجا بود که جونگین از دیدن باباش درحال اذیت شدن توسط یه فسقلی که از قضا پسر خودش هم بود داشت لذت میبرد پس سعی جدی ای برای جدا کردن پسرش از سبیل های با ارزش باباش نکرد
با کشیدن محکم تر دستای ته او مرد مسن انگار بهش جریان برق وصل شده باشه کمی از جا پرید:اخخخ
مطمئنن حالا تعداد زیادی از اون سبیلای جو گندمی که مرد مسن عاشقشون بود لای انگشت های اون وروجک کنده شده بودن
چانیول با صورتی که از خنده قرمز شده بود جلو اومد و ته او رو گرفت : هی کلوچه! ول کن سبیلای بابابزرگ رو
ته او به عموش نگاه کرد: نِنیخوام!
چانیول که واقعا داشت تلاش میکرد از قرمز شدن صورت باباش که از شدت درد بود قهقه نزنه ، دستای ته او رو گرفت: ولی باید ول کنی! ببین بابابزرگ دردش گرفته.. ولش کن
ته او به بابابزرگش و بعد دوباره به عموش نگاه کرد: اگه ولش کنم زنگ میزنی با بکی حرف بزنم؟
چانیول با اورده شدن اسم بکهیون جلوی باباش احساس میکرد قلبش تو دهنش داره میزنه سریع نگاهی به باباش انداخت که با دیدن تمرکز باباش روی دست های کوچولوی قفل شده توی سبیلاش نفس راحتی کشید و فقط با سر تایید کرد: اره فقط ول کن
ته او مشت گره خورده لای سبیل هارو باز کرد و با عقب کشیدن دستش و باز کردن مشتش ، کاملا موهای کنده شده ی جوگندمی لای انگشت هاش مشخص بود
مرد مسن دست روی دهنش گذاشت و تقریبا داد زد: خدای من! بچه این چه کاری بود؟! نگا همه دستش پر از سبیلای نازنین منه!
و چشم غره ای به بچه ی روی پاش رفت
ته او سریع خودشو تو بغل عموش پرت کرد: فرار کنیمممم
چانیول که دوباره زیرخنده زده بود با فسقلیِ تو بغلش از مرد مسن که بشدت عصبانی بنظر میومد فاصله گرفت
جونگین خنده های ارومش رو تموم کرد و با برداشتن فنجون چای روی مبل کناری نشست
کیم جونگ وو ، بعد از کمی غصه خوردن برای سبیل هاش ، به جونگین چشم غره رفت: چقدم که تلاش کردی پسرت رو ازم جدا کنی
جونگین قورتی از چای خوش بو نوشید و با نگاهی به سه رین و سویونی که وارد سالن شده و روی مبل های یشمی رنگ نشستند خیلی بی تفاوت جواب داد: سعی کردم ولی شما که بچه هارو میشناسی..! نمیشه مجبورشون کرد به هیچکاری!
جونگ وو چرخی به چشم هاش داد و فنجون چای خودش رو از روی میز برداشت: قبل ازینکه بیای داشتم به چانیول میگفتم که میخوام منشی جدیدش رو ببینم! اسمش چی بود؟ سهون فکر کنم؟!
میخوام شام دعوتش کنم و تو و سه رین هم میخوام باشین
فنجان چای بین راه تا لب های جونگین خشک شد و چند ثانیه برای جونگین طول کشید تا دوباره فنجون رو به لبش برسونه: چه لزومی داره شما بخوای منشی یول رو ببینی؟
کیم بزرگ به حالت تمسخر ابرویی بالا انداخت: انگار خیلی چیزا یادت رفته جونگین.. منشی شخصی خیلی مهمه و باید من ببینم که این فرد بدرد ما میخوره یا نه!
جونگین فنجان رو روی میز برگردوند و به پدرش خیره شد : سالگرد تاسیس شرکت نزدیکه، و ما مثل هرسال جشن کوچیکی میگیریم! من به عنوان مدیرعامل ؛ منشی یول رو تایید کردم اما اگه خیلی دلتون میخواد شماهم ببینی اش همون روز ببین! من و سه رین هم هستیم
زودتر و تو شرایط دیگه ای من صلاح نمیبینم
سکوت چالش برانگیز توی سالن رو فقط تکون های ریز بچه ی روی پاهای چانیول میشکست
بالاخره بعد از چند لحظه نگاه های خیره ی پدر و پسر بهم ؛ بالاخره مرد مسن سکوت رو شکست: میبینم که پسرم خوب رئیس شده..
و آه دراماتیکی کشید: خوشحالم که میبینم انقد رئیس شدی که داری تو روی پدرت وایمیسی!
باشه اگه این خواسته ی توئه من بهش احترام میذارم
مرد سمت دختری که حالا داشت دور دهن ته او رو که روی پای عموش درحال خوردن کوکی شکلاتی بود پاک میکرد شد: سه رین جان؟!
دختر سریع صاف شد : جانم ؟
مرد به پسرش که به فنجان چای روی میزش خیره شده بود نگاه سریعی انداخت و دوباره به دختر نگاه کرد: خوبی؟! اوضاع با این (با سر به پسرش اشاره کرد) پسرما چطوره؟ ببینم شمادوتا نمیخواین برای من یه وارث دختر بیارین؟ من دلم یه نوه ی دختر کوچولو هم میخواد
دختر نگاه سریعی به جونگین که حالا به پدرش درحال چشم غره رفتن بود انداخت و لبخند شل و ولی زد: همه چی خوبه..مرسی! اما خوب میدکنین که ته او هنوز کوچولوئه و رسیدگی بهش همه انرژی مارو میگیره!
مرد خنده ای کرد: اوه بیخیال این همه خدمتکار دارن بهتون کمک میکنن.. مطمئنم ته او هم دلش یه خواهر میخواد مگه نه مرد کوچک؟!
ته او که باز دوباره همه دور لب و دست هاش شکلاتی شده بود توی بغل عموش تقلایی کرد تا بتونه بایسته: نخیرم! اگه خواهر داشته باشم اونوقت بابایی ، مامان ، چانی و حتی بابابزرگ عاشق اون میشن و دیگه منو دوست ندارن
صدای خنده ی جمع بلند شد و فقط جونگین بود که با لبخند بی جونی به نمونه ی کپی شده ی خودش در ابعاد کوچک تر نگاه میکرد
...........
....................
وارد بار شد ، بوی تند الکل ، دود، عرق و ادکلن های مختلف به صورتش خورد و مجبورش کرد کمی صورتش رو جمع کنه
راهش رو از بین جمعیت باز کرد و خودش رو روی صندلی چوبی پایه بلند پرت کرد: هی مارک
پسر صدا شده سمتش چرخید و لیوانِ کوتاه گرد پر از یخ رو سمتش هل داد: سلام هون
متصدی بار سمت دو مرد اومد و شات هاشونو با دو مدل تکیلا پر کرد و سمت مشتری های دیگه چرخید
سهون نوشیدنی اش رو مزه مزه میکرد: امشب چه کاره ایم؟
مارک لیوان شیشه ای طرح دار توی دستش رو چرخی داد: تحویل بار..زود اومدی امشب؟!
سهون شات رو کامل سرکشید: ازت سوال دارم..این چند سالی که تو کار نبودم از خیلی چیزا پرت شدم.. و حالا خبر میخوام
پسر دور دهنش رو با استینش پاک کرد: خوب چرا معطلی .. بپرس
مارک همیشه تنها کسی بود که سهون توی این بار لعنتی و توی همه ی موقعیت هاش با عموش ، بهش اعتماد داشت! پس با گرفتن بطریه مستطیلی شکل تکیلا از دست متصدی و پر کردن شات هاشون شروع کرد: بهم راجب شرکت کی ام بگو.. چقد میشناسیش؟!
نگاه مارک سریع به دور و بر چرخید تا افراد دورشون رو چک کنه ، و بعد به سهون نگاه کرد: تو خودت توش کار میکنی از من میپرسی؟
سهون کمی متعجب شد: تو از کجا میدونی؟
مارک خندید: شوخی میکنی؟! اینکه توی لعنتی اونجا کار میکنی الان خیلی بین بچه های OJ محبوبه! بعد اومدی از من راجبش میپرسی؟!
سهون اخم کرد، چرا از هیچی خبر نداشت؟!
غر زد: باهام بازی نکن! فقط خفه شو و بگو این کی ام لعنتی دقیقا چه غلطی میکنه! چون توی اون ساختمون من هیچ چیز غیرقانونی ای ندیدم!
مارک چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و صندلیش رو کمی به سهون نزدیک کرد تا راحت تر حرف بزنه: راجب "بلک کُدز " چیزی شنیدی؟!
سهون با سر تایید کرد:یچیزایی شنیدم خوب این چه ربطی به کی ام داره؟
-: خوب همونطور که "باید " بدونی بلک کُدز در اصل همه کد ها و دستورهای بازار سیاه و معاملات غیرقانونی رو تعیین میکنه!
همه چی زیرنظر اونا انجام میشه ، شرکت هایی مثل ماها فقط کاری رو انجام میدیم که اونا تعیین کردن!
میدونی میونگجو میگفت شاخص بورس روز رو هم اونا تعیین میکنن و بازار رو مثبت و منفی میکنن!
سهون اخمی کرد و منتظر ادامه ی صحبت های مارک شد
مارک با قورت دیگه ای از نوشیدنی توی دستش ادامه داد:کل مافیای معاملات غیرمجاز و حتی مجاز هم ؛ دست اوناس
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: خوب اینا چه ربطی به شرکت کی ام داره؟!
مارک با خنده ای به بازوی سهون کوبید: خوب ابله کی ام الان رئیس یا درواقع لیدرکُد شده..
چشم های سهون به وضوح گشاد شد: چی؟! من فک میکردم فونیکس..
مارک چشم هاش رو چرخی داد: میدونی که خود کد هاهم باهم مشکل دارن ، چند سال پیش یه سری مشکلات پیش اومد ، تو تازه رفته بودی! درگیری شد و کُد پارک کشته شد ! بعد از اون درگیری ها نمیدونم دقیقا چی شد ولی کدهای پارک جدید و کی ام باهم شدن و فونیکس عقب نشینی کرد
و بعد کد کی ام هم عوض شد و یه جدید روی کار اومد البته کد کی ام قبلی هم هنوز توی هیئت مدیره هست
الان قدرت دست کی امه! و برای همینه میونگجو هم تو منطقه کی ام وارد شده
اون معاملات تو جزیره با کی ام و پارک بود! این معاملات مستقیم با این کد ها خیلی اعتبار شرکت رو بالا برده حتی برای خرده ریزه ترین معاملات که الان ما داریم انجام میدیم
سهون حس میکرد از حجم اطلاعات وارد شده به مغزش حالت تهوع گرفته ، حالا همه چیز بهم میخورد ، اون فاکتورا با اون رقم های نجومی حالا معنی پیدا کرده بود..
سهون لبش رو زبون زد: میدونی اونی که رئیس کی امه کیه؟! من دیدیمش؟
مارک خندید: توی لعنتی توی اون ساختمون چه غلطی میکنی که هیچی نمیدونی؟!
و بعد شونه ای انداخت بالا: نه من که ندیدمش.. اونایی که میومدن تو معاملات از پارک بودن! میگن خود کُد کی ام اصلا توی معاملات خرد نمیاد! باید خیلی مهم باشه تا شخصا شرکت کنه! بهش میگن "کای" ، میونگجو میگفت یبار توی یه جلسه دیدتش ولی نمیدونم راست میگه یا فقط الکی میخواد کلاس بذاره! از وقتی اومده چندسالی میگذره و من که خیلی نمیدونم ولی میونگجو میگه خیلی خوب داره همه چیو کنترل میکنه مخصوصا فونیکس رو
سهون اخم کرد "کای"؟!
حالا باید دنبال این شخص میگشت؟!
مارک پرسید: چطور؟! نکنه باز میخوای خر بازی دربیاری؟ ببین سهون اینا خیلی گنده تر از اندازه ی من و تو و همه این تشکیلات ان! اصن سعی نکن خودتو باهاشون درگیر کنی میفهمی چی میگم؟! ازشون فاصله بگیر..
سهون فقط هومی گفت و همه فکرش درگیر این شخصی شد که حالا باید توی کمپانی دنبالش میگشت
رو باید پیدا میکرد
....................................................................
Advertisement
- In Serial18 Chapters
Celestia King (paused)
This story will fallow the next in Line to be king of Celestia and his jouney to save the Empire and the world. He will have to lead a brave men to die in battle for him, he will have to go though many hardships and fight many strong foes to unite his country. He will meet many strong foes and allies. But our main character was know as the God of War in his last life. Sorry trying to do this and not trying to spoil anything so this end of the Synopsis if you want to know more read the charpter when they come out :P
8 196 - In Serial8 Chapters
Empyrean Ascendant
Lucas wakes up in a new world. A world with different laws. A world of magic and monsters. Will he be able to survive and forge his own path towards power, or will he perish in obscurity like countless others? Note: English is not my first language and any corrections in that regard are appreciated.
8 79 - In Serial103 Chapters
The White Rabbit
In the Urillian Empire, the Empress Xandra rules three-quarters of the planet Xren from her home in the capital of the Earth Continent. Both the fire and water peoples have fallen under her might after a series of wars stretching back three centuries. Earth elves, under Xandra's rule, have spread throughout the planet and established colonies, and are, by all accounts, enjoying what seems to be a prosperous and happy existence. But not everyone in Uril is happy. The holy books speak of elves as the Chosen People of Thesis, tasked with guiding and protecting the lower races. For some people, this scripture has been interpreted to designate their life as one on the lowest rungs of society. Humans have been reduced to a slave class, and serve their elven masters under Xandra's rule, kept at bay by the constant fear of the dreaded Emerald Knight, and their own perceived weakness. Humans do not lead long lives, nor do they possess the wisdom, power, or magical acumen of their elven masters. But there is hope. A group of people have banded together to fight against Xandra, her Knight, and her empire. They call themselves the "Knights of Order" united under the principle idea that Xandra's reign has brought chaos unto Xren, and they wish to restore order. These Knights are led by a man named Xaxac Brigaddon, spoken of as a legend. They say that when the moons are full, some humans transform into powerful beasts. They say that Xaxac is the most powerful warrior on Xren, that in his youth he was enslaved and forced to fight other humans to the death in a bloodsport called "cage fighting", that he could not be touched and held the world championship title for three years running until he faked his own death and escaped his master to join the resistance. They say that he has friends in high places- noblemen, pirates, and the devil himself. They say that if you can find him, he can ferry you to freedom in places where the Earth Elves fear to tread. They say that he is immune to magical attack, and his eyes shine like the silver moon. They say that he is descended from Quizlivian Brigaddon, one of the humans who helped the demon Magnus escape a god. They say that if you want to walk the Path of Order, you should follow the White Rabbit.Come and watch the transformation from human boy to Knight of Order: The life and times of Xaxac OfAgalon OfLangil Brigaddon. Content Warning: This work is based on the real experiences of human trafficing survivors. Xaxac's origins are based on true events, and they are presented realisitcally; this includes but is not limited to: isolation, gaslighting, emotional and sexual abuse, and grooming tactics. This work is meant to hold a mirror up to society; it is based on the real of experiences of people who have experienced slavery and/or abuse. It is an adult work and probably should not be read by anyone under the age of 18. If you are a survivor of human trafficing and/or abuse, your feedback is welcome, but please do not read this if you think it may trigger your trauma. I did not write this with the intention of harming anyone, but rather to provide accurate representation for a group that does not normally get it in the hopes of changing the zeitgeist. I would like to see a world where more people understand what these experiences are like, so that real survivors do not have to deal with microagressions from an ignorant public. Reader discretion is highly advised.
8 1376 - In Serial14 Chapters
Quest for the Elysian Fields
Wünder is a fifteen year old, four feet tall lad who likes nature and loves discovering vistas every now and then. Elysia is a prim and proper girl who dreams of finding her prince charming one day. They live in the village of Delossus, and live an inane life bereft of excitement, but for the stories told by Mrs. Detroit. One day, a miner wounds up dead in the Taitanus Caves, the place where Wünder's brother works. That incident leads Elysia, Wünder and his brother to an expedition into the depths of a mountain so colossal, that it has terrified villagers and noblemen alike about the possible existence of a certain god residing in its depths. What they find instead is nothing short of the incarnation of tyranny, and trails leading to a certain legend - the realms long forgotten, not even a remnant of lores... The Elysian Fields.
8 185 - In Serial6 Chapters
Scar of Ifrit
Ifrit was once a world known for its magic and wonder, the fantastical beasts who inhabited its bountiful lands. That was before the people of Ifrit, understood how to harness the world's power. Though they could use the magic, they didn't yet know about the terrible effects magic casting would have on Ifrit. At the height of their power, everything came crashing down around them. A giant chasm opened up, splitting the planet in two. Daki was there when it happened. At an age too young to be alone, he was separated from his brother and the man who had rescued them both. Now it is up to him to find a way to reach the other side in order to meet up with them. He must find a way over, even if that means climbing down into the monster infested abyss.
8 70 - In Serial345 Chapters
YLTESCIA: A Reincarnator's Tale in the Lands of Merusia
At the meager age of 27, a young man lost his life in an unfortunate accident but by the mischievous tides of fate, he was a given a second chance at life in a world of swords and magic. With the goal to conquer the great labyrinths and explore the vast world, a legendary adventurer will be born in the lands of Merusia. This is the story of the man who was once named Matteo Alcantara, as he enjoys his new life in a world of fantasy and adventures as Grey Silverdrake. Disclaimer: This work is a reboot of my previous work titled "Gokaiku", so don't report it or something because of the similarities.
8 189

