《chocolate and ice》part23
Advertisement
با بلند شدن صدای گریه و جیغ و داد از توی فیلم درحال پخش از لب تاب، مرد پرسید: چند نفر؟
با نشنیدن جواب ؛ مرد عصبانی داد زد: میگم چند نفر؛ کر شدین؟
با پرت شدن لب تاب به سمت دیوار سمت چپ ، سه مرد رو به روی میز با نگاهی بهم و بعد به به لب تابی که حالا ال سی دیش شکسته و از فیلم درحال پخش جز صداهای مبهم چیزی پخش نمیشد ؛ خیره شدن
کریس سمت لب تاب رفت و لب تاب رو از روی زمین برداشت: ۴ نفر ، دخترش و زنش هم بودن! دخترش فقط ۱۲ سالش بود
قبل اینکه لب تاب رو دوباره روی میز بذاره حالا همه ی وسایل روی میز به سمت مخالف چپه شده بود : و این چهارمین اتش سوزیه! فاکینگ چهارمی! توی منطقه ما! و این دفعه حتی ادمم کشتن! بهم نگین که هنوز نفهمیدین کیا بودن!
بین دو مردی که از ترس رنگ چهرشون کمی پریده بود و قطعا روی جواب دادن نداشتن ؛ کریس چشم هاش رو توی حدقه چرخوند: یه حدس هایی میزنیم! تیونگ به گروه مارهای افعی مشکوکه!
من به شرکت TF ؛ میدونی که این لعنتی با تو لج بود از اولم! حس میکنم میخواد با این کاراش وجهه تورو توی تیم خراب کنه!
مردی که تیونگ خطاب شده بود و تا الان سکوت کرده بود کمی این پا اون شد: اما بازم میگم اون کسی که تو فیلم شیر گاز رو باز میکنه خالکوبیش برای گروه مارهای افعیه!
جونگین به میز تکیه داد و سعی کرد عصبانیتش رو کنترل کنه : تیونگ فردا ظهر ، جفت رئیساشونو با زن و بچه میاری کمپ! هرچقد که لازمه بچه هارو بردار ؛ فردا این قضیه تموم میشه! دیگه هرچقد کوتاه اومدیم بسه!
و بعد رو به مرد سوم توی اتاق شد: توام از فردا میری بیمارستان پیش لیتیون و بهش میگی که ما عوامل این کارو گرفتیم و کمکش میکنی دوباره مغازه ای که سوخت راه بندازه! بالاخره جزو همکارهای ما بوده! و وظیفه ی ما بوده امنیتش رو تایین کنیم! و مای لعنتی نتونستیم!
وقتی هردو مرد با تعظیمی خارج شدند ، کریس سمت جونگینی که عصبانیت و حرص از تک تک سلول هاش به بیرون منعکس میشد رفت و سیگاری دستش داد
جونگین پوک محکمی به سیگار زد و خودش رو روی کاناپه ی توی اتاق پرت کرد
کریس روی کاناپه ی مقابل نشست: هنوز عادت نکردی؟
جونگین خنده ی تلخی کرد: نه.. عجیبه که هیچ وقت عادت نمیکنم؟
کریس لبخند تلخی زد: عادت به کدومش دقیقا؟!
و سیگاری برای خودش روشن کرد
جونگین دستی لای موهاش کشید: به همه چی..از همه بیشتر به خون؟! و دستی که هرروز بیشتر داره به خون الوده میشه؟
کریس کمی بیشتر توی کاناپه فرو رفت: بعضی وقتا بعضی چیزا تنها انتخابمونه؟! ولی باور کنی یا نه.. من بیشتر از همه دیگه حالم داره از دیدن خون بهم میخوره..
جونگین به کریس نگاه کرد: میدونم..و خوب میدونم توام بخاطر چی این وسط گیر کردی و منتظر چی هستی یادت که نرفته؟!
کریس پوک محکمی به سیگار نیم سوخته ی دستش زد: یادم نرفته! یادم نرفته که بهت قول دادم خودم تمومش کنم..که داستانت رو خودم تموم کنم!
و با لبخند تلخی به جونگینی که حالا با لبخند متقابلی بهش چشم دوخته بود ، خیره شد
............
...................
با دیدن کریس که به میز سوهو تکیه داده و با خنده چیزی میگفت ، سمتشون رفت
+: ببخشید مزاحم خنده هاتون میشم اما من این دراز رو دو دقیقه قرض میگیرم
با گرفتن بازوی کریس سمت راهروی پله های اضطراری کشیدش
کریس با خنده سعی کرد خودشو ازاد کنه: هوی هوی ایزی تایگر! چته؟!
سهون با بازکردن در سفید با دسته ی سبز رنگ کریس رو به راهرو پله ها هول داد
Advertisement
+: توضیح میخوام
کریس ابرویی بالا انداخت و به دیوار پشت سرش تکیه داد
سهون دست به سینه شد: کای کیه؟!
کریس اخم کرد: کی؟!
سهون به چشم هاش چرخی داد: ادا در نیار .. اینا کاراشونو کجا میکنن؟چرا اصلا اینجا من جز کارهای قانونی چیزی ندیدم؟
کریس یکی از پاهاش رو از زانو خم کرد به دیوار تکیه داد: من رو از وسط مخ زنی ام کشیدی اوردی چرت و پرت تحویلم میدی؟! خیلی داری سوال میپرسی اگه قرار بود چیزی بهت بگم به جای فرستادنت فقط خودم بهت میگفتم!
بعد از کمی نگاه کردن به چشم های هم ، سهون پوکر تر از قبل شد: پس نمیخوای چیزی بگی؟
کریس ابرویی به معنای نه انداخت بالا: همه بخش فانش اینه که خودت جواب هارو پیدا کنی! اینطوری نگام نکن حتی اگه بوسم کنی هم نمیتونم کمکت کنم!
بدون اینکه بتونه خودش رو کنترل کنه کناره های لبش به سمت بالا کج شد و سمت در چرخید: خیلی اشغالی
کریس با خنده ای پشت سرش راه افتاد و سهون رو قبل اینکه سوار اسانسور بشه گرفت: هی هی کجا؟!
سهون ابرویی بالا داد: دارم میرم وقت ناهارو پیش جونگین
کریس چرخی به چشم هاش داشت: یهویی اومدی منو از وسط لاس زدن کشیدی بردی مسئولیت من با خودته! من الان چیکار کنم؟
سهون با دست اتاق چانیول رو نشونش داد: برو پیش چان سرگرم میشی!
و با نیشخند مسخره ای تو اسانسور رفت و با بسته شدن اسانسور بقیه ی غرغرهای کریس رو نشنیده گرفت
.............
.........................
با اشاره ی سر به منشی جونگین ، خانوم کانگ ، تعظیم نصفه نیمه ای کرد و در بزرگ اتاق جونگین رو باز کرد
اتاق با اینکه ظهر بود تقریبا تاریک بود ؛ تمام پرده ها کامل کشیده شده ، و سایه ی مردی که روی صندلی پشت میزکار چوبی بزرگ درحال سیگار کشیدن بود ؛ مشخص بود
سهون جلو رفت و حواسش بود که پاش روی وسایل پرت شده روی زمین نره: جونگین؟!
جونگین که ارنج هاش روی میز بود و سیگار بین لبش ، با حرف سهون سیگار از بین لباش فاصله داد و با برداشتن دستاش به پشتیِ صندلی تکیه داد: هوم؟
سهون مشغول جمع کردن پرونده های پخش شده روی زمین شد: چی شده؟!
پرونده هایی که جمع میکرد تا جای ممکن نگاهی سرسری به داخلش و امضای انتهایی مینداخت و درعین حال طوری رفتار میکرد که انگار فقط درحال جمع کردن اوناس که صدای جونگین به گوشش رسید: کار..
با تموم شدن پرونده ها ، اونارو روی میز پرت کرد که ناخوداگاه کمی محکم تر از چیزی که قصدش بود روی میز پرت شد ، ازین پرونده ها چیزی گیرش نمیومد!
روی میزی که حالا خالی از وسایل شده بود و جونگین رو به روش روی صندلی بود نشست: من گشنمه! ناهار نداری؟
جونگین صندلی چرخ دار رو جلو کشید تا بتونه ته سیگارش توی جاسیگاری خاموش کنه: ببینم تو چرا یهو پریشب جای حساس تلفن رو قطع کردی؟ و دو روزه کلا غیب شدی؟!
سهون شونه ای بالا انداخت: بکهیون یهو اومد تو اتاق!
با چشم حرکت دست جونگین و خالی کردن ته سیگار توی جاسیگاری کریستالی دنبال میکرد: و توی اون وضعیت شروع کرده چرت و پرت تحویل من دادن! نمیدونم چه مرگش شده
بالاخره لب های جونگین کمی کش اومد: یعنی جای اینکه من قیافه ی درحال ارضات روببینم بکهیون دیده؟
سهون چشم غره ای به جونگین رفت: از کل حرفام به این گیر دادی؟!
و یهو مچ دست جونگین رو گرفت: هی هی! تو باز دستت داره میلرزه
جونگین دستش رو ازاد کرد: چیزی نیست ..
یکی از ارنج هاش رو روی میز کنار رون های سهون قرار داد و سرش رو به دستش تکیه داد: اونقد اون بچه و یولو اذیت نکن! تو حتی نمیذاری یول بیاد خونه پیشش! خوب اون بچه تنهاس و حالا که دوست پسر داره تو نمیذاری پیش هم باشن؟!
Advertisement
سهون با نیشخند کمی به طرف چپ که جونگین بود خم شد و کامنت جونگین راجب بکهیون رو کاملا نادیده گرفت: اوه معلومه که چیزی هست! من باید بکنمت تا لرزش دستت تموم شه یادت رفته؟!
جونگین با لبخند خسته ای طرف صورت سهون چرخید: تو خیلی زیادی مشتاق کردن من نیستی؟!
سهون نیشخندی زد: حتی بیشتر شکلات!
لبش رو به لب جونگین رسوند و لب درشت جونگین رو بین لب هاش کشید ، لبش مزه ی تلخ سیگار میداد ؛ داغی و خیسیِ شیرینش باعث میشد با لذت بیشتری به اون لب ها مک بزنه
جونگین کمی صورتش رو به راست خم کرد و دهنش رو باز کرد تا زبون سهون وارد دهنش بشه ، بوسه های سهون روی لب هاش مثل ارام بخش باعث شل شدن عضلات منقبض بدنش میشد و جریان خون توی بدنش رو راحت تر میکرد ؛ پس کنترل بوسه رو به سهون داد و بین بوسه از روی صندلی بلند شد تا دسترسی بهتری به لب های سهون داشته باشه ، با دست زانوهای سهون رو از هم فاصله داد و بین پاهای سهون و توی بغلش اومد
سهون خواست جداشه که جونگین دور گردنش رو گرفت و اجازه ی فاصله گرفتن نداد و بین بوسه با نفس نفس زمزمه کرد: یکم دیگه..
سهون با نیشخندی بوسه رو ادامه داد و اجازه داد حالا زبون جونگین وارد دهنش بشه و به سقف دهنش کشیده بشه
هردو نفس کم اورده بودن و نفس نفس هاشون توی دهن هم پخش میشد و بوسه رو داغ تر میکرد
دستی که لای موهای جونگین بود ؛ موهاش رو محکم تر گرفت و سر جونگین رو از خودش فاصله داد تا بتونه قبل خفه شدن نفس بگیره
جونگین بخاطر کشیده شدن موهاش اخ ارومی گفت: چته؟!
حالا احساس میکرد همه ی اعصاب متشنج بدنش دوباره اروم شده
هردو نفس نفس میزدن
+: چمه؟ لعنتی داشتیم خفه میشدیم!!
جونگین با خنده ای سهون رو توی بغلش کشید و سرش رو توی گودی گردن سهون فرو کرد
سهون متقابلا بغلش زد و با حلقه کردن پاهاش دور کمرش جونگین رو بیشتر به خودش فشار داد
بعد از چند دقیقه طولانی توی بغل هم بودن
سهون غر زد: من گشنمه! غذا میخوام ، حتی توت فرنگی ام میخوام !
جونگین به پایین گردن سهون و محل اتصال گردن به شونش بوسه ای زد: باز پیشی یخی غرغرو شده؟!
یه بوسه دیگه به خط فک: ازونجایی که تلفن رو زدم بگا دادم باید برم به کانگ بگم غذارو اماده کنه!
از بغلش دراومد: بشین تا برگردم
با خروج جونگین از اتاق سهون سریع از میز پایین پرید ؛ کشوهای میز رو تند تند میکشید و بین پرونده ها و کاغذای توی کشوهارو میگشت و دنبال چیزی میگشت که چشمش رو بگیره ، چیزی که به کای برسونتش ؛
جونگین حتما میدونست ، اون با چانیول فرق داشت و این کاملا واضح بود! اگه قرار بود اطلاعات بدست بیاره از طریق جونگین فقط میتونست
صدای صحبت کردن جونگین رو با منشی میشنید ؛ به محض قطع شدن صحبت ها از میز فاصله گرفت و لحظه اخر چشمش به گاو صندوق با دیزاین چوب و به طرح میزکار افتاد
خودش بود! اگرم قرار بود چیزی پیدا کنه اونجا رو باید میگشت! ولی مشکل اینجا بود که با همین نگاه اول هم متوجه نوع رمز گاو صندوق که فقط با اثر انگشت و رمز بازمیشد ، شده بود
چطوری باید بازش میکرد؟! بدون اینکه جونگین رو لازم داشته باشه؟!
...........
.....................
جونگین به سهونی که توی بغلش درحال خوردن توت فرنگی بود لبخند زد: من واقعا دلم برای توت فرنگی خوردنت تنگ شده بود!!
سهون با دهن پر فقط چرخی به چشم هاش داد و توت فرنگی های توی دهنش با خوردن آب پایین داد
جونگین با خنده بوسه ای به لب های سرخ شده ای که بخاطر توت فرنگی و غذاهای خورده شدش بود زد: اصن برای طعم لبات بعد توت فرنگی بیشتر
و بوسه های کوتاهی پشت سرهم به لب های سهون میزد
سهون با دستش صورت جونگین رو عقب نگه داشت: نکن نمیبینی دارم چیزی میخورم؟!
و یه توت فرنگی دیگه گاز زد
جونگین بدون توجه به غرغراش بیشتر بهش چسبید: حتی دلم برای اینکه راحت بکنمت بدون اینکه هی بخوای توام منو بکنی تنگ شده
حرفش باعث قهقه ی سهون شد و بالاخره سهون توی بغلش کمی به سمتش چرخید: اصن امکان نداره! حتی اگه اینطوری خودت رو لوس کنی هم خبری نیست! هم شرط رو باختی هم دستت داشت باز میلرزید کل کائنات دارن میگن باید من بکنمت!
جونگین با غرولندی سرش روی شونه سهون گذاشت و به سهون که با ارامش درحال غذا خوردن بود نگاه میکرد: فردا شب بیا عمارت ، و اخر هفته رو پیش من باش هوم؟!
سهون نوشابه اش رو سر کشید: بکهیون چند روزه یکم خل شده دلم نمیخواد تنها بمونه ، میترسم افسردگی گرفته باشه؟!
جونگین لبخندی زد: همش بخاطر اینه که از یولی دوره! تو فردا به یول بگو شب بیاد اونجا و اخرهفته رو پیشش باشه! بعد برو یه بکهیون سالم تحویل بگیر! هوم؟
سهون بیخیال غذاها و توت فرنگی ها شد و کامل تو بغلش چرخید تا رو به جونگین باشه: من فقط بخاطر خودش تا الانم سخت گرفتم..
بکهیون یه سری مشکلات داره برای رابطه! یطورایی نسبت بهش فوبیا داره! با دیدن یه سری چیزای خاص خاطراتش برمیگرده و ممکنه بهش حمله دست بده! مثلا بدن ادما! اون حتی تا چند سال نمیتونست منو لخت ببینه! میترسم بیشتر داغون شه جونگین! نگرانشم
جونگین که حالا نگران به نظر میومد با یک دست یه طرف صورت سهون رو گرفت و با شستش گونه ی سهون رو ناز کرد: سهون! چانیول میدونه؟
سهون به معنای اره سری تکون داد
مرد برنزه به وضوح نگرانی توی چشم هاش کمتر شد: حق داری نگرانشی ولی یول اگه میدونه ، اونقد عاقل و عاشق هست که حواسش بهش باشه!! اونقد تواین روابط تجربه داره که بدونه چیکار کنه! فقط یکم بهش فرصت بده خودش رو ثابت کنه! اگه بکهیونم میخوادش تنها کسی که میتونه کمکش کنه مشکلش رفع بشه چانیوله خودتم میدونی
سهون به فکر فرو رفت ، اگه با چانیول بودن همون بکهیون سرتق و دلخوش همیشه اش رو بهش برمیگردوند ، ارزش این ریسک رو داشت
این چند روز واقعا خیلی زیاد بکهیون غمگین بود و این برای سهون اذیت کننده شده بود
تو فکر خودش غرق بود که با تماس لب های مخملی جونگین با لباش به موقعیت برگشت
روی لب هاش زمزمه کرد: هم اون دوتا بچه خوشحال میشن هم ماهم رفع دلتنگی میکنیم!
یه بوسه ی باسروصدای کوتاه: هوم؟
یه بوسه به لب بالا: هی گربه
یه بوسه به لب پایین: اهای
با بوسه ی بعدی دست سهون دور گردن جونگین حلقه شد و اجازه جدا شدن به جونگین نداد و بوسه رو عمیق کرد که باعث شد هردو توی بوسه بخندن
........
...................
Baekhyun prov
استاد داشت از جلسه ی تشریح هفته ی دیگه توضیح میداد و من حس میکردم حتی با فکرش همه دل و روده ام داره بالا میاد
فقط به ساعت سبز رنگ کلاس زل زده بودم تا کلاس تموم شه و بتونم با سرعت به اتاقم پناه ببرم و زیر پتو فقط بخوابم و هیچ کاری نکنم
و همزمان داشتم تو ذهنم نمره ی این واحد تشریح رو حساب میکردم که اگه حذفش کنم یا مثلا با نصف واحد و نمره ۱۰ پاسش کنم چقد به معدلم ضرر میخوره
ناله ای کردم
هیچ جوره نمیشد!
اگه میخواستم بورسیه ام بمونه باید حداقل ۱۸ واحد رو با معدل حداقل ۱۷ پاس میکردم!
اوه خدایا
من هفته دیگه قطعا دچار حمله عصبی میشدم سر تشریح و این فقط وضعیتم بین دانشجوهارو بدتر میکرد!!
آهی از بدبختی کشیدم و سرمو به میز کوبیدم
با لرزیدن گوشیم توی جیبم به زور بدون بلند شدن گوشیم رو از جیب تنگم بیرون کشیدم و به صفحه نگاه انداختم
با دیدن اسم چانیول روی صفحه از جا پریدم و پیام رو باز کردم
×: بکهیووووون! بگو سهون چیکار کرد!!!
احساس نگرانی توی وجودم افتاد و تایپ کردم
_ : باز چیشده؟
سریع جواب اومد: بهم گفت اخر هفته جاییه و بیام پیشت تنها نباشی (کلی استیکر تعجب)
با دیدن پیامش حس کردم دهنم کمی باز موند: چی؟!
پیام داد: فردا عصر میام دانشگا دنبالت بعدم میریم خونه من یا خونه شما فرقی نداره! منتظرم باش عزیزم
با دیدن "عزیزم" حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده ، گر گرفتن گونه هام رو حس کردم و ناخوداگاه لبام کش اومد: منتظرم "عزیزم"
با ذوق گوشیم رو قفل کردم و دوباره سرمو روی میز گذاشتم و این بار به جای درس و فکرای مسخره فقط به همه کارایی که تو این دو روز میتونیم بکنیم فکر میکردم
...................................................................
Advertisement
- In Serial17 Chapters
Rory Richardson: If He Had Lived.
Join Rory on what could have been. Taken tragically from life by sudden infant death syndrome. Join in the reimagining of what his life could have been... With a system forced reset of human civilisation thrown in for good measure. One minute Rory was a college student struggling under pressure, the next he and the entire world find themselves at the mercy of the System. Its sick sense of humour results in Rory and hundreds of others going through the tutorial from hell. Monsters straight out of myth become reality, forcing Rory and the unlucky group to fight if they are to have any chance of survival. Those that overcome the tutorial will be thrust into a totally alien world, where might and magic rule and where humanity is far from the top of the food chain. Join Rory as he comes to grips with his new reality, developing new powers and gaining friends and foes alike. This is my first attempt at writing a story of any kind and is dedicated to Rory who died from SIDS at a far too young an age. This story will contain great adventures, epic battles, good friends and foes alike. I am aiming to create a world that will, in some small measure, hopefully keep his memory alive.
8 93 - In Serial30 Chapters
One man army in a marvel universe
Braden Willian Parker, is Spiderman older brother. He is not from any know marvel universe. In fact he just died a little, then was born as Peter Parker seven years older brother. Crashing any hope of being spiderman himself, sure he could try an steal his little bro super heros chance, but he had a sneaking suspicion that the universe would some how not allow that too happen. Now being a casual reader and watcher of anything marvel related. He knows that it just a matter of when not if, that thing gets absolutely bat sheet crazy. So he figure he better find a good plan in getting power or something to protect not just him, but also his family. Cause he remember that the marvel world has a sadistic glee in destroying Peter loved one, making either Peter pay in pain or those around him.
8 184 - In Serial6 Chapters
Escape The KNIGHT
We, at the Kindness Institute, desire your participation (willingly or unwillingly) to unlock the cure for all of mankind’s sicknesses. We crave the participation (given or taken) to advance our research. Then came along Naomi as she fell into our laps. What follows is her subjective experience with the Kindness Facility and its staff. Follow along, won’t you? And remember, the biggest joy in this world, is spreading kindness. Even if Begrudgingly. Hey guys, this will be a much shorter story compared to my other work. It will come in only a few chapters. This is a psychological drama with light yuri, focused on the happenings the way Naomi, a test-subject, sees her life. It is about an institute who is trying to rid the world of all diseases using research acquired by any means. Follow me at: Twitter.com/Ozefen0 for more up-to-date news and information!
8 93 - In Serial36 Chapters
Only Me wasn't brought to another world, at least for now....
Left in this world alone as an abandoned, live alone in a world full of animals which hate humans to the cores... I am Alone... feeling saddened, I thought of... why can't I just create my own person to talk to myself? Thus, My life on the world which being left behind by the humanity, which being abducted by aliens comes to open its curtain, and... by the time humanity come back on earth... the curtain of the show, which being played by the earthlings' blood and tears starts while Me? I am Alone... [Father! the show gonna start soon!] well, not anymore... *the story has some resemblant with EER(everyone else is a returnee) but not all...
8 225 - In Serial9 Chapters
Legend of the wasteland
Adam was someone quite down on his luck but thanks to some circumstances which even he himself isn't sure if they are lucky or unlucky circumstances Adam comes into the world of Fallout a little before the beginning of Fallout 3, one of the best games he has ever played. With him comes one of his wishes, a system styled around all of the fallout systems, but it has restrictions. So how will Adam survive in the post-apocalyptic world of fallout all alone? How will his actions influence the wasteland and mold him into a living legend or to some people a fleeting myth? The post-apocalyptic-wasteland is a strange place where anything and everything goes so how will Adam rise from the bottom to the top in such an unfamiliar yet familiar environment? Also, this is harem fanfic, 100% harem, I don't care what you say, it's a harem, so if you don't like harem stories don't waste your time here. Also, the cover isn't mine, I took it from Pinterest.
8 84 - In Serial11 Chapters
The World of Alaris: The Chronicles of Darkness
Fifteen years ago the Kingdom of Livnar was overthrown by a coven of vampires that lied in waiting and plotted for years before making their move and claiming their prize. The world was shocked, as in a single bloody night the ruling nobles of the kingdom were either killed, fled, or aided in the vampiric coup. As such, the Sanguinium was formed. To south the Kingdom of Dragons--Draconia did little, and even begrudgingly accepting the new vampire Kingdom. To the east, the Yfanorisian Republic eagerly opened trade with the newly formed kingdom eager to monopolize trade rights within the land. However, to the east, the Empire of Nimastar refused to acknowledge the fledgling kingdom.An unsteady peace has hovered over the land for the past fifteen years--but in the shadows, there are forces at work to stoke the flames of hatred and disdain between the Empire, and Vampiric kingdom. Tyrius and Leanna Elmount, a pair of orphans living in the southwestern part of the empire are caught in the middle of the plot to stoke the flames of war--and are forced to flee east for fear of their lives.
8 182

