《chocolate and ice》part31
Advertisement
ته او، روی دوش چانیول تکونی خورد و با کشیدن گوشش به سمت راست مجبورش کرد به طرف راست نگاه کنه
-:ببین ببین اونا پاندان! وای خدا منو ببر اونجا ببر ببر ببر..
روی دست پسربچه که به گوشش وصل شده بود زد: اخ توله نکن.
و سمت محفظه ی مربوط به پانداها حرکت کرد ، دست دیگهاش دست های نرم و ظریف پسر کنارش رو گرفته بود
پسر با هیجانی که کم از بچه ی ۴ ساله نداشت ، پشمک صورتی رنگ بزرگی که خریده بود رو گاز میزد.
با رسیدن به محفظه ، پسرکی که بیست دقیقه ای بود بخاطر ورجه وورجه های زیادش به زور روی دوشش نشونده بودش تا مجبور نباشن تمام مدت دنبالش دوتایی بدوئن ، روی لبه ی سنگی حصار گذاشت: اگه بپری میان میخورنت و از دست منم کاری برنمیاد! پس سعی نکن که بپری وسط پانداها. باشه؟
پسر کوچولو اخمی کرد: ولی پانداها که منو نمیخورن! اونا بامبو میخورن. مامی بهم گفت.
بکهیون خنده ای کرد و عینکش رو بالا داد: باشه شاید نخورنت ولی ممکنه لهت کنن!
حواس مرد لحظه ای به لب های صورتی رنگ پسر که با خیسی پشمک صورتی، خیلی شیرین بنظر میومد پرت شد،
زبون پسر روی لب هاش کشیده شد و باقی مونده ی پشمک های روی لبش رو پاک نه ، اتیشی شد برای به بازی گرفتن قلب پسر بزرگ تر!
و لعنت که قلب چانیول بدجایی بازیش گرفته بود!
به سختی نگاهش رو از اون لب های صورتی گرفت و سعی کرد روی مکالمه ی بین پسر و برادرزادهاش تمرکز کنه
-: هی ته او، اونجارو ببین! میتونی بهشون غذا بدی میخوای امتحان کنی؟
پسر بچه با خوشحالی بالا پایین پرید: اره اره اره..
بکهیون دست پسر گرفت و سمت پذیرش بردش،
چانیول با لبخند، به بکهیونی که با پسر کوچولوی کنارش خیلی خواستنی بنظر میومد نگاه میکرد
رابطه اش با بچه ها واقعا قشنگ بود،
یعنی یه روزی میتونستن با بچه ی خودشون بیان؟
میتونستن از تخمک اهدایی استفاده کنن و بچه ی خودشون رو داشته باشن، دوتا یه دختر یه پسر!
نیشگونی از بازی خودش گرفت، به چه چیزایی فکر میکرد؟!
سری از تاسف برای خودش تکون داد ، ولی قلبش که با خوشحالی به سینه اش میکوبید بهش میفهموند که خیلی جلوتر از چیزی که باید پیش رفته بود و دیگه راه برگشتی نداشت!
با رسیدن بهشون مشغول فیلمبرداری از کوچولوی هیجانزده شد، ته او، با ذوق بی نهایت و چشم هایی که از شدت هیجان کمی بزرگ تر از حد معمول شده بود بامبوی سبز رنگ رو به سمت پاندا میگرفت و بعد از اینکه خرس، بامبو رو از دست پسر میگرفت و با تکیه دادن به لبه سنگی مشغول خوردنش میشد با جیغ و هیجان سمت بکهیون میچرخید و بازم درخواست بامبو میکرد،
چانیول گوشی به جیبش برگردوند و بامبوی بعدی رو دست پسربچه داد
-: فسقلی نخوری زمین اروم باش.
دستی دور کمر بکهیونی که دست از خوردن اون پشمک نفرین شده نکشیده بود، انداخت و توی بغلش کشیدش
-: هی، نمیخوای خوردن این پشمک رو تموم کنی؟
پسر اما، بی خبر از همه جا
گاز دیگه ای زد و متوجه ی چشم هایی که میخ لب هایی که حالا مقداری تار شیرین صورتی بهش چسبیده بودن، نشد
+: نه.. میبینی که خیلی..
با تماس لب های چانیول روی لب هاش و زبون گرمی که لیس محکمی به لب هاش زد ، شوکه شد و چشم هاش افزایش سایز دادن.
مشت بی جونی به مرد زد: دیوونه شدی؟
مرد شونه ای انداخت بالا: تقصیر خودته.
و بوسه ی سریع دیگه ای روی لب های پسر نشوند
پسر که گونه هاش کمی از خجالت سرخ شده بود، واقعا خوردنی بنظر میومد و چانیول از همه ی انرژیاش برای نگه داشتن خودش سرجاش و نکوبیدن پسر به حفاظ پشت سرش و بوسیدنش، درحال استفاده کردن بود!
Advertisement
......
در قسمت پارک بازی باغ وحش روی صندلی نشسته بودن و به پسربچه ای که با خوشحالی درحال سر خوردن از سرسره ی پلاستیکی به شکل شیر، بود، نگاه میکردن
و چانیول هم از هر فرصتی برای بوسیدن لب های شیرین پسر کنارش استفاده میکرد
پسر بعد از دقیقه ای سکوت ، بالاخره لب زد
-: میتونم یه سوال بپرسم؟
چانیول نگاهش به ته او بود
+: معلومه که میتونی.
دست های پسر کمی با ترید مشغول تاب خوردن شدن
-: جونگین هیونگ، چندساله ازدواج کرده؟
پسربچه با تمام سرعت درحال بالا رفتن از پله های سرسره بود و با لیز خوردن پاش، مرد نیم خیز شد اما پسربچه تونست تعادل خودش حفظ کنه و به بالای سرسره برسه
+: ۵ ساله فکر میکنم..! یا یکم بیشتر یا یکم کمتر.
نفس لرزون پسر از چشم مرد دور نموند، دلیل رفتارش رو نمیفهمید، پس فقط سکوت کرد
-: جونگین هیونگ..چی شد که ازدواج کرد؟
چشم های مرد به صورت سوالی سمت بکهیون چرخیدند،
پسر اما چشم میدزدید و درحال ور رفتن با لبه ی استین هودی بنفش رنگش بود
سریع اضافه کرد
-: میتونی جواب ندی! یعنی منظورم اینه که میدونم فضولیه اما..
نفس عمیقی کشید و بین حرف های پسر پرید :باورت نمیشه اگه بگم منم نمیدونم دقیقا چی شد؟
با دیدن نگاه پسر ، لبخندی زد
+:فکر کنم لازمه یکم توضیحات بیشتر بدم
کمی توی نیمکت چوبی فرو رفت، هوا سرد تر شده بود و بنظر میومد به زودی بارون بگیره
+: من خیلی زود فهمیدم که با بقیه متفاوتم، وقتی بقیه ی هم سن هام یواشکی درحال دید زدن مجله های مدلینگ یا سایت های پورن بودن، هیچ کدوم ازینا برای من جذاب نبودن! من فقط ناخوداگاه ترجیح میدادم با دوست هام که پسر بودن وقت بگذرونم! و گاهی توی قسمت لاکرهای باشگاه به خودم میومدم و میدیدم که مثل احمقا به کاپیتان تیم که درحال عوض کردن لباساشه زل زدم!
تا مدت ها فکر میکردم عادیه و قراره یه روزی برای منم دخترهای مدرسه جذاب بشن و دلم بخواد که باهاشون باشم! مثل همه ی پسرای دیگه ی دورم!
اما اون روز هیچ وقت نیومد!
کم کم که گذشت وضعیت بدتر شد، من هیچ حسی به هیچ دختری نداشتم، فیلم های رابطه دختر پسر که میدیدم، فقط به بدن پسر و حرکت هایی که پسر توی فیلم میکرد نگاه میکردم!
نمیخواستم به چیزهایی که ذهنم بهم میگفت فکر کنم، از خودم متنفر بودم و حس خیلی بدی داشتم، حس عجیب غریب بودن، از خودم خجالت میکشیدم، پس دست به انکار زدم تا اون روز
روزی که میخواستم برم بیرون، اما جونگین رو دیدم
توی حیاط خلوت پشت یه درخت با دوست بچگیش؛
درحال بوسه بودن.
اون صحنه ی بوسه ی جونگین و اون پسر، درعین اینکه بشدت حس خواستن رو بهم فهموند یکی از گیج کننده ترین چیزایی بود که تو زندگیم دیدم!
به چشم های گشاد شده ی بکهیون لبخندی زد و نیشگون ارومی از گونه ی یخ زده ی پسر گرفت
-: بهش نمیاد نه؟ ولی باور کنی یا نه، اون خود جونگین بود!
اون شب رفتم توی اتاقش و تا خود صبح باهم حرف زدیم
البته، بیشتر من گریه میکردم و اون سعی میکرد ارومم کنه!
بهم از گرایش های مختلف گفت، از اینکه متفاوت بودن بد نیست، از حس هام گفت و بعد از بابا،
از خانوادمون و اینکه من باید مراقب باشم!
.........
+: من از خودم بدم میاد هیونگ، چرا فقط نمیتونم مثل بقیه باشم؟
-: تو، جوری که هستی قشنگه! همه ی ادما قشنگن یول، فرقی نمیکنه چی دوست داشته باشی چی نداشته باشی، فرقی نمیکنه چیکار کنی تو همیشه داداش کوچولوی من میمونی باشه؟
اینکه تو متفاوتی بد نیست یولی.
Advertisement
با دست اشک های پسر کوچک تر رو پاک کرد: یه روزی همه میفهمن که عشق ربطی به جنسیت نداره، تا اون موقع تو به متفاوت بودنت افتخار کن!
خودت امروز دیدی ، اینکه من عاشق لوهان شدم و الان ما باهمیم، بنظرت بده؟ بنظرت من نفرت انگیز میام؟
پسر با شدت سرش رو به معنی تکذیب تکون داده و به بغل گرم برادرش پناه برد.
+: معلومه که نه.. تو بهترین برادر دنیا و خوشگل ترین ک خفن ترین پسر دنیایی.
خنده های شیرین برادرش مرحمی روی دل کوچولوی نگرانش میشه
-: زدی به هدف! پس گریه زاری رو تمومش کن!
گرمای برادرانه که ازش جدا شد باعث میشه چشم هاش باز بشن و به نگاه جدی برادرش گره بخورن
-: اما، یولی، خودت میدونی که ما یکم با بقیه فرق میکنیم! باید حواست باشه که بابا سنتیه، و همونطوری که میدونی الان دیگه امریکا نیستیم و اینجا خیلی محدودیت های بیشتری هست، پس
باید طبق شرایط عمل کرد، محتاط باش
ولی زندگی خودت رو هم داشته باش
قول میدی؟
.......
اون شب هیچ وقت فراموشش نمیشد، هیچ وقت.
طوری که برادرش از سردرگمی نجاتش داده بود..
جونگین همیشه همینطور بود
نور زندگی چانیول بود!
لبخند روی لبش، نشون دهنده ی احساس گرمی که قلبش رو ذوب میکرد، بود
+: خب ، پس.. زن.. چطوری؟
بکهیون با نفس لرزونی گفت و با استرس جا به جا شد
نفسی بیرون داد و به بخاری که از نفس گرمش توی هوا پخش شد نگاه کرد
-: نمیدونم، فقط بعد از یه مدت من دیگه لوهان رو ندیدم، هیچ وقت دیگه با هیونگ نیومد خونمون، همیشه من بودم که براش درد و دل میکردم ، هیونگ علاقه ای به حرف زدن نشون نمیداد، و بعد از مدتی جونگین گفت که میخواد ازدواج کنه.
با دختر یکی از دوست های کاریِ بابا که خب بعدا شریکمون شد.
همه چی معنی پیدا کرده بود، دیدن جونگین و سهون درحال بوسه حالا اونقد غیرقابل باور بنظر نمیومد، عجیب اما ، چرا
+: هیونگ با زنش.. خوشبخته؟دوسش داره؟
دست پسر که یخ زده بود گرفت و وارد جیب پالتوی خودش کرد تا گرم بشه.
-: انگار دوسش داره، اما ، خوشبخت؟ فکر نمیکنم..
اخم پیشونی پسر رو چین میده،
نمیدونست چرا اما
حس بدی به قلبش چنگ انداخته بود، جونگین باید خوشبخت میبود
اون یه زن و یه بچه ی خوشگل داشت
چرا باید با یه نفر دیگه همه چی رو خراب میکرد؟
قبل اینکه بتونه چیز بیشتری بپرسه ، ته اویی که نوک دماغ و گونه هاش قرمز شده و از شدت دویدن نفس نفس میزد خودش رو بهش رسونده بود و توی بغل بکهیون مچاله شده بود
لب هاش به خنده وا شدن
-: ایگوووو... فسقلی بالاخره خسته شد؟
پسر بچه بیشتر توی بغلش فرو رفت: اره خیلی.. گشنمم هست.
چانیول با خنده بلند شد و هردو پسر دوست داشتنیاش رو هم بلند کرد.
-: پس زودتر بریم که یخ زدیم
..........
...................
+:پس..چی شد؟الان.. کجاس؟
مرد بیخیال عکس ها شد و با پرت کردن پوشه روی زمین، روی زمین ولو شد و با تکیه به میز پشتش و جمع کردن یکی از پاهاش ، عکسی که توی دستش بود رو به دست پسر داد
-: یه زندگی بهش بدهکارم..!
پسر روی ولیچر الکتریکی کنار مرد دیگه ای ایستاده بود، لباس سفید ساده ای تنش بود
پسر لاغرتر و رنجورتر از بقیه ی عکس ها بنظر میومد.
و قیافه اش غم رو فریاد میزد
چشم های ناراحت و ترسیده ی پسر توی عکس ، جرقه ای توی ذهن خاموش سهون انداخت.
........
پسری که با ترس نگاهش میکرد، قلبی که نلرزید
بازوی پسر بین انگشت هاش اسیر شد و با زور نچندان زیادی به عقب کشیدش و روی زمین پرتش کرد
-: فکر کردی چه غلطی داری میکنی؟ مثلا فکر کردی میتونی فرار کنی؟
داد زد و چوب بیس بال توی دست دیگهاش رو چرخی داد
پسر اما، سعی کرد بشینه و درعین حال اشک هاش شروع به ریختن کرد
+: توروخدا بذارید برم. با من چیکار دارین؟
بدون توجه به پسر به دیوار تکیه زد و سیگاری بین لب های صورتی رنگش جا خوش کرد،
با دیدن پیام روی گوشیش، نیشخندی لب هاش کش اورد،
گوشیاش رو به دست یکی از مرد های توی سالن داد
-: فیلم بگیر، قراره خوش بگذرونیم.
گفت و سرخوشیِ توی صداش حتی خودش هم کمی ترسوند، سمت پسر که حالا خودش رو به عقب کشیده و کنار دیوار جمع شده بود، حرکت کرد
زیادی ضعیف و ترسیده بنظر میرسید و این کمی حالش رو گرفته بود، اگه پسر مقاومت میکرد، قطعا هیجان بیشتری نصیبش میشد.
انتهای چوب بیس بال رو زیر چونه پسر گذاشته و سرش رو بالا اورد.
-: هی هی .. سر بالا. وقت بازیه!
.............
اوه
امکان نداشت، داشت؟
حتما مغزش بازیش گرفته بود
دوباره به عکس نگاهی انداخت و بعد به مردی که جلوش روی زمین نشسته بود و فکرهاش رو با نیکوتین سوخته توی حلقش کشیده و بعد با دود سفید رنگی به بیرون میفرستاد.
خودش رو کنار مرد کشید و همزمان با تکیه دادن به میز، سیگاری هم بین لب های خودش قرار داد
الان واقعا بهش نیاز داشت،
به عکس توی دستش نگاه میکرد
که صدای مرد کنارش از فکر بیرون کشیدش.
-: بابا فهمید، تهدید شدم، گوش نکردم. نمیشناختم دنیاش رو ، دنیایی که بعدا دنیام شد.
با صدای فندک، متوجه ی روشن شدن سیگار بعدی شد
-: فکر کردم مثلا میخواد چیکار کنه؟ نهایت اینه از ارث محرومم میکنه. یا نهایت به لو میخواست پیشنهاد پول بده. مطمئن بودم بهش، اون منو انتخاب میکرد.
خنده ی تلخی از بین لب های مرد خارج شد
-: اونقد احمق بودم که نفهمیدم کدها خیلی خطرناک تر بازی میکنن..
..........
ضربه ی اول، ضجه اول
صدای میونگجو که اشاره کرد: محکم تر ، بازی که نیست
و سهونی که عصبانیت توی روحش رو با ضربه هاش به بدن ظریف جلوش رفع میکرد
التماس ها و گریه های پسر ، خیلی دور به گوشش میرسید
پسر چرخید تا از برخورد ضربه به بدنش جلوگیری،
ضربه ای که محکم روی کمرش فرود اومد
فریاد اخر
بیهوش شدن پسر
انگار درد ضربه ی اخری بیش از حد توان پسر ظریف بود
با بی حرکت شدن پسر،
سهون به خودش اومد
دست هاش خونی بودن
پسر خونی بود
و نفس نفس زدن امونش رو بریده بود
..........
صدای مرد کمی لرزید، دل پسر بیشتر لرزید
-: تا وقتی که اون فیلم رسید دستم، از شکنجه دادنش ..! اون بابام بود سهون، هیچ وقت نفهمیدم چطور تونست اینطوری خوردم کنه.
پسر چشم میدزدید از مردی که شکسته بودنش از صدای خش دارش داد میزد.
-: اون روز قبول کردم، همه چیو، تا دست از سرش بردارن. ولی اون دیگه هیچ وقت نتونست راه بره.
هیچ وقت نتونست راه بره.
جمله تو سرش اکو میشد، دست هاش مشت شدن و سیگار بین انگشت هاش مچاله شد.
-: من حتی جرعت نکردم برم ببینمش، که ازش معذرت خواهی کنم. چی میگفتم؟ ببخشید که بخاطرمن دیگه نمیتونی راه بری؟
بعد از اون روز سهم من ازش شد عکس هایی که از دور میدیدم از حال و روزش.
هردو سکوت کرده بودن
با ذهنی که تو دو دنیای مختلف سیر میکرد،
دست مرد، روی دست مشت شده ی سهون نشست و از سرد بودنش کمی تعجب کرد.
با دست دیگه، صورت پسر که پایین انداخته بود، گرفت و اروم سمت خودش بالا اورد،
پسر اما ، همچنان نگاه میندزدید از مرد برنزه
-: میبینی هون؟ زندگی من هیچ چیز قشنگی نداره که بخوام ازش برات بگم، دور بودن ما از هم، به نفع توئه. تا همینجاشم من خیلی از قوانینی که برای خودم گذاشته بودم رو شکستم.
بالاخره جرئت کرد نگاهش رو به نگاه مرد بده
امشب چش شده بود؟
نگاهش داغ بود و میسوزوند
عمیق بود و گم کننده
توی اون چشم های قهوه ای رنگ، چقد حرف نگفته بود که انگار به سهون التماس میکرد بشنوه بدون شنیدن؟
اما سهون چی داشت که بگه؟
خجالت کشیده بود
ولی خجالت و پشیمون بودن کجا
و دردی که به مرد رو به روش داده بود کجا؟
امکان نداشت بعد فهمیدنش، بخشیده بشه
اما لعنت به قلبش که بنای ناسازگاری گذاشته بود، که به سهون التماس میکرد که مرد رو به رو رو بغل کنه و برای خودش نگهش داره
خودخواه بودن که کنار گناه های دیگه اش چیزی نبود، بود؟
صدای مرد توی گلو شکست
-: کنار من بودن جز درد هیچی نداره. قبل از اینکه چیزی جدی بشه باید تمومش کنیم. من دیگه توان از دست دادن کس دیگه ای رو ندارم..
گفت ولی التماس برای نرفتن پسر بین کلمه کلمه ی جملهاش، حس میشد.
اون فقط ترسیده بود، تنها بود
شکسته بود
لرزش قلبش بود؟
نمیدونست.
فقط میدونست قبل اینکه به چیز دیگه ای فکر کنه جلو رفته بود و مرد شکسته ی روبه روش رو به اغوش کشیده بود
بعد از چند ثانیه منقبض بودن، بالاخره صورت مرد توی گودی گردن پسر فرو رفت و دست هاش دور کمرش پیچیده شد
لب زد: اگه همین الانشم جدی شده باشه چی؟
....................................................................
Advertisement
- In Serial29 Chapters
Prerequisites for Greatness (RWBY)
Jaune always knew that being a hero meant going on adventures, sometimes very far from home. He just hadn't thought he would start so early, or so far. Sadly he wasn't high level enough to learn teleportation, nor did life have an easily accessible mount option. His own two legs and an occasional donkey would have to do. Medieval setting; gamer Jaune. You don't need to know anything about the RWBY universe to read this.
8 140 - In Serial48 Chapters
Duality
Duality is the story of broken people with extraordinary abilities. Michael is faced time and again with danger in a world populated by superpowered transhumans that have taken to heroism and villainy, and the monsters that have taken to destroying both. Armed with an unconventional superpower, Michael signs on with the heroes in an attempt to do good, only to find his heroes aren’t as heroic as they appear, and struggles to hold on to himself as the morals get gradually greyer and the risks grow ever higher.
8 94 - In Serial48 Chapters
The Divine Gemstones
Vol.1It's currently the year 3318 in Greenterra. After the great mystical war, humans had an agreement to stop making harmful chemicals for the environment. Kings and queens limited the outcome of Chlorofluorocarbons. Winters were back at their best, and summers weren’t as burning-hot anymore. Plants and trees were growing once again all over the world; the making of downtown urban cities and cars was banned; therefore, all the human-made chemical ozone depletion stopped. Consequently, allowing the planet to produce more magic; giving people and animals more magic-flow that they could use and inherit. Unfortunately, this massive increase of magic produced by the planet also awakened a slumbered entity that was sealed off millions and millions of years ago by archangels. It made a group named, 'Black Tombstone' whose objective is to kidnap people and drain them of their magic to recover the entity's power back to its prime. Many humans and other mystical creatures have been suffering by the uprising of this terrorist group. A smart guy named, 'Rukito' is caught up in all of this; he gets targeted by one of the members to die, since his parents are one of the wealthiest people in Greenterra, and one of the few that know how to work and develop magic. While this is all happening, a new member is adopted into his family, a mysterious girl named 'Kasai' that is distant and reserved is now living with him in this colossal mansion, making matters even worse. Vol.2He starts uniting a group of people to start the search for the divine gemstones, each one of them having a tragic but hopeful past. Cover made by me, here's a link for the high-resolution picture, (Was a bit lazy to fully clean up the drawing lol) (And by the way, it might just spoil juuuuust a little lol)
8 120 - In Serial54 Chapters
The KokoCrunch Guild - Dragon Nest Fan-fiction
Cover: Lancea carrying a fork with a Sosig. Tribute to my Guild in Dragon Nest, who gave color to my Dragon Nest Life. KokoCrunch Guild, Guild Leader NasagiChan, Ukyo, They are plenty to mention. I don't wanna mention them, including myself because they're plenty. Anyway, I wish they will remember these photos, which already in the FBGP.If you member of the guild see this, you know me already who am I. Aside from the FBGP, Discord, and postimage. I was the one who made them all, so the files and all the materials I use are always alive in my harddisk. Hash the Sosig Raven, xD if you see this, promise, just print it and create a pocket book. -----------------------------------------------------------------------Have fun recalling our adventures, it's not really written here. We all grow and busy.
8 192 - In Serial21 Chapters
My Soulmate - Pranushka Story
One small Girl did friendship with street Kid but she got separated due to her father but she left Phone number on 100 Rupees to that Boy but he lost it.After 18 years that Street Kid became son to lovely and Billionaire Parents in Hyderabad and Girl who is already rich living in Delhi with her lovely Parents. But they never forgot each other and searching for childhood..Without their Knowledge they fall in Love with each other but they can't forgot their Childhood soulmate. Only one changed their lives..Will they meet? Will they know who they are?Will Destiny make them together?
8 208 - In Serial22 Chapters
Rejected By My Mate(Completed)
Edited**************************************************Her world is turned upside down when her mate rejects her.She gets over him by getting together with her bestfriend.What happens when her sister gets married to her mate?**************************************************I turn around and bump into a wall,no scratch that,a really hard and firm chest.I look up and see that it's Stephen.I look into this grey eyes and he looks into my oceans blue eyes.Fuck this guy will be the death of me.I smile at myself,but that smile falls away as i hear him say the next words"I Alpha Stephen James reject thee Tammy Samuels as my mate." And that's when my world shattered into a million piece.Getting rejected by your mate is the worst thing possible,but I don't show that I'm affected by him so I tell him the same"I Tammy Samuels reject thee Alpha Stephen James as my mate." I looked into his eyes and all I saw is the hurt*****************Please don't steal my shit cause I will find you and i will kill youMature contentDont forget to like and comment*****************My first book. Cringe af😭✋💔**************************************************Pics are not mine. Either from Pinterest or Google
8 116

