《chocolate and ice》part32
Advertisement
Baekhyun P.O.V
زیر ماهی تابه که سس الفردو توش درست کرده بودم خاموش کردم.
خب امیدوارم که ته او از پاستا خوشش بیاد، چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید برای درست کردن که ممکن باشه دوست داشته باشه.
ناخونک کوچیکی زدم و با اطمینان از خوب بودن مزهاش سمت هال راه افتادم.
اولین چیزی که دیدم ، پرت کردن یه تکه از لگوی ابی رنگ از دست ته او به سمت چانیول بود
ته او غر زد: نخیرم، این جاش اینجا نیست!
چانیول پوفی کرد: انقد حرف نزن بچه! من بیشتر میدونم یا تو؟
لب های درشتش به سمت پایین جمع شدن
-: نِنیخوام اصن.
صداش بغض داشت، اون فقط داشت بهونه گیری میکرد و چانیول خنگ متوجه نمیشد،
سمتش رفتم، با دیدنم بلندشد و توی بغلم پرید، صورتش رو تو سینم قایم کرد.
میدونستم که دلش مامان باباش رو میخواد؛ لپ تپلش رو بوس کردم.
+: شام زودی حاضر میشه!فکر کنم همه گشنه باشیم.
به چانیول چشم غره ای رفتم، با حالت گیجی دستاش به معنای 'من کاریش نکردم' تکون داد
احمق ،
خندم گرفت،
ته او خودش بیشتر به بغلم مالید، بوی شکلات و شامپو بچه میداد و اونقد نرم بود که دلم میخواست توی بغلم لهش کنم.
روی زمین گذاشتمش و پازلی که خریده بودیم جلوش گذاشتم، این آسون تر از لگو بود
-: اینو درست کنی شام حاضره!میتونی خودت تنهایی؟
به معنای اره سری تکون داد و حواسش پرت قطعات رنگی رنگی پازل شد
سمت اشپزخونه رفتم
خداروشکر چانیول متوجه ی اشاره ی سرم موقع حرف زدن با ته او شده بود و پشت سرم وارد شد
نوشابه هارو دستش دادم تا روی میز بذاره
-: زنگ بزن جونگین هیونگ ببین کجاس! اون دلش تنگ گرفته که اینطوری میکنه.
چانیول نگاهی به پسرکوچولو توی لباس راحتی یه سره سفید با طرح های دایناسور سبز رنگش، انداخت.
+: زنگ زدم، جواب نمیده. و حدس بزن چی؟ سه رین هم پیام داد که امشب نمیتونه برگرده و قراره فرداهم نباشه میخوان از همونجا برن جه جو انگار!
عصبانی شدم
-: یعنی چی؟ اون دلش تنگ شده!برای همین بداخلاقی میکنه. من دوست دارم پیش ما بمونه ولی فکر نکنم خودش بتونه اصلا.
چانیول متقابلا عصبی بنظرمیومد اما فقط دستی لای موهاش کشید و بعد از چند ثانیه نگاه کردن به حرکات پسربچه که سعی داشت با چرخوندن قطعه ی پازل بنفش رنگ جای درست پازل رو پیدا کنه، لب زد
+: حق باتوئه.. اون دوتا احمق..
نفسش رو فوت کرد تا به برادرش توهین نکنه، ندیده بودم تاحالا به جونگین چیزی بگه و نسبت دادن احمق بهش نشون میداد خیلی از دستش عصبانیه.
+: قبلا پیش نیومده بود که هردو باهم تنهاش بذارن برای همینه که ته او اینطوری میکنه، عادت نداره.
عصبی پا روی زمین کوبیدم، سهون هم جواب نمیداد و من نمیخواستم به این احتمال که جونگین هیونگ بچهاش رو داره بخاطر سهون نادیده میگیره فکر کنم،
بالاخره همه ی اینا حدس بود و من هیچ چیزی برای اثباتش نداشتم، جز اینکه فقط یه بوسه ازشون دیده بودم که هیچ چیزی رو اثبات نمیکرد، میکرد؟
گوشه ی ناخنمو با دندون کندم، که با صدای ته او هردو از جا پریدیم.
-: چانی؟ بیا کمککک
غر زد ، هردو با عجله سمتش رفتیم.
چانیول کنارش نشست: چیشده؟
ته او قطعه ی پازل توی دستش روی صفحه ی پازل میکوبید: این..کجا باید بذارمش؟
و چشم های درشتش پر از اشک شد، چانیول نگاهی به من انداخت و بعد پسرکوچولو رو توی بغلش کشید
-: هی هی گریه نداره که.. الان عمو برات درستش میکنه.
پسر دور گردن چانیول گرفت و چند کلمه ی بی ربط نق زد،
با زنگ خوردن ایفون، با فکر به اینکه سوپرمارکت چیزایی که سفارش داده باشم رو اورده باشه، سمت ایفون رفتم که با دیدن جونگین که سرش توی گوشیش بود، جیغ کشیدم
Advertisement
-: ته او.. بابا اومده
و درو زدم.
ته او به سرعت از بغل چانیول خارج شد و سمت در دوید کنار من که رسید کمی به در و بعد به من نگاه کرد ، این کوچولو برای چیزی تردید داشت؟
چشماش تیله ای و پر شد
-: با بابایی قهرم!
فهمیدم دردش چیه، بغلش کردم، دل کوچولوش راضی نمیشد سریع با باباش اشتی کنه با اینکه خیلی دلتنگش بود.
+: هی.. اشکالی نداره. بابایی بخاطر تو اومده. باید ببخشیش و باهاش دوست باشی.
با لب های اویزان شده نگام کرد و به معنی نه سری تکون داد، باخنده لپش رو کشیدم.
صدای جونگین هیونگ باعث شد هردو به در نگاه کنیم.
-:هی سلام، مزاحم که نشدم؟
دست هاش رو برای بغل کردن ته او سمتش دراز کرد،
+: سلام هیونگ، خوش اومدی بیا تو. مزاحم چیه، اتفاقا الانا میخواستیم شام بخوریم.
همزمان با بستن در گفتم و ته اویی که با ناراحتی از پدرش رو گرفته و تو بغلم جمع شد ناز کردم.
جونگین دستاش رو از توی هوا جمع کرد و با لبخند کج و کوله ی ضایعی بعد از دست دادن با چانیول سمت ما اومد.
گوشه ی لبش پاره شده بود و اطراف لب و چونش کمی کبود بود،
کتک خورده بود؟
چشم هاش کمی سرخ بود و خیلی خسته بنظر میومد.
چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشم،
سهون زده بودش؟
از فکر خودم خندم گرفت ، داشتم زیادی جوگیر میشدم،
بیخودی نباید همه چی رو به سهون ربط میدادم!
-: هی کلوچه چرا نمیای بغل بابا؟ دلت تنگ نشده بود واسم؟
صداش از فکر خارجم کرد، ته او سرش از توی گردنم دراورد و به باباش اخم کرد
+: نه. باهات قهرم چون بابای بدی بودی.
لبخند جونگین روی لبش خشک شد، نمیدونم اشتباه دیدم یا واقعا چشم هاش لحظه ای اونقد غمگین شد که با اشکی شدن فاصله ای نداشت، اما فقط چند لحظه بود.
-: میدونم. بخاطرشم متاسفم تِه! بابایی رو ببخش، لطفا؟
ته او با تردید به من نگاه کرد، لبخند اطمینان بخشی بهش زدم که دوباره سمت باباش چرخید و نگاهش کرد.
جونگین با تردید دست هاش رو سمتش گرفت تا توی بغلش بیاد،
نمیدونم اشتباه میکردم یا نه ولی بنظر میومد اگه ته او همین الان نمی بخشیدش ممکن بود به گریه بیوفته،
پس ته او رو به سمت باباش هل ارومی دادم.
تا بالاخره پسرکوچولو دست هاش برای باباش باز کرد و خودش تو بغل باباش انداخت.
ته او سرش توی گردن باباش فرو برد و نق های بی معنی درهم برهمی میزد و جونگین همزمان با ناز کردن موهاش لب زد:ببخشید کلوچه ی من که بابای بدی ام،
و کلمه ی "ببخشید" رو مرتبا تکرار میکرد تا پسرش اروم کنه.
انگار فقط معذرت خواهی برای امروز نبود، حس توی حرفش عمیق تر بنظر میومد، یا من اشتباه میکردم؟
به چانیول نگاه کردم، انگار اونم متوجه جو عجیب شده بود،
جلو رفت هردوشون رو بغل کرد: هی هیونگ، شام که نخوردی؟
باحرفش خیلی زود جو عجیب از بین رفت و من با خیال راحت تری همراهشون سمت هال راه افتادم،
-: نه، اتفاقا خیلی هم گشنم
......
توی هال نشسته بودیم و جونگین سعی داشت یه دستی بتونه قهوه ای که چانیول براش اورده بود رو بخوره چون ته او از بغلش جدا نمیشد و محکم بهش چسبیده بود؛ لبخندی زدم
اونا واقعا شبیه هم بودن و توی بغل هم بودنشون اونقدری قشنگ بود که دلم میخواست ازشون عکس بگیرم،
+: بک؟ میخوای زنگ بزن به سهون ببین کجاس اگه میخواد شام بیاد پیش ما
مطمئنم که لحظه ای خشک شدن جونگین و نگاهش به ته او رو دیدم،
پس سهون از زن و بچهاش خبر نداشت؟
سعی کردم طفره برم
Advertisement
-: ام.. خب سهون گفته بود بهم جایی دعوته انگار. فکر نمیکنم بتونه بیاد
چانیول نوچی گفت: حالا یه زنگ بزن شاید اومد. خوش میگذره
اینکه سهون از خانواده جونگین خبر نداشت
خبر خوبی بود نه؟
حداقل اون با اگاهی کامل درحال رابطه با یه مرد متاهل نبود!
سهون همچین ادمی نبود، اون همیشه احترام خیلی زیادی به "خانواده" میذاشت، با اینکه خیلی کارا میکرد همیشه یه خط قرمز هایی داشت که این واقعیت که اونارو نشکسته باعث راحتی خیال بود! حداقل نه با دید باز خودش.
این رابطه نمیتونه اونقد جدی باشه که با فهمیدن سهون و بعد تموم شدن رابطه، به سهون ضربه ی سنگینی وارد بشه،
مگه نه؟
اما حرف اون شب سهون که خبر از علاقه مند بودنش میداد چی بود؟
-: نه چان مطمئنم نمیاد. خودش بهم گفت من میشناسمش.
اینطوری بهتر بود،
اگرم قرار بود بفهمه خودش باید میفهمید نه اینطوری و نه خونه ی چانیول
نفس اسوده ی جونگین رو شنیدم!
پس نمیخواد سهون بدونه، ولی تا کِی؟
باید با جونگین هیونگ حرف بزنم؟
کاش میشد به چانیول بگم،
ری اکشنش رو نمیتونستم حدس بزنم اگه مثل سهون کله خر بازی بخواد دربیاره بهتره که ندونه، حداقل الان وقتش نبود که بدونه.
............
...................
Author P.O.V
بدون عوض کردن لباساش، خودش روی تخت انداخت.
گوشیش رو دست گرفت و به عکسی که حسابی اشفتهاش کرده بود زل زد
...
فلش بک ۲ ساعت قبل
-: اگه همین الانشم جدی شده باشه چی؟
جمله اش زمزمه وار و بیشتر به عنوان یه فکت بیان شد تا سوال، دنبال جواب نبود، مرد هم جواب نداد.
لب های گرم مرد به گردنش چسبیده بود و گرمای خوشایندی از اون نقطه ی گردنش به بدنش وارد میشد، گیج بود و این گرما و بوی ملیح شکلات و تلخی سیگاری که مرد میداد، گیج ترش میکرد.
نمیدونست باید چیکار کنه ، چطوری بهش میگفت؟ اصلا باید بهش میگفت؟
نمیدونست چقدر وقت گذشته بود که مرد ازش جدا شد و اون لب های گرم اروم روی لب هاش قرار گرفتن.
تردیدش برای حرکت دادن به لب هاش، با کشیده شدن لب پایینش بین لب های مرد، از بین رفت.
انگار لب هاش اتیش گرفته بودن، قسمت هایی از بدنش که با مرد تماس داشتن حس سوختن داشتن، جواب بوسه رو داد و گذاشت اتیش از لب هاش به سمت مغزش جاری شه و همه چی بسوزونه.
جونگین هم سوختن رو حس میکرد؟
لب پایینی و درشت مرد رو به دندون گرفت و کمی کشید و فشار نسبتا محکمی بهش اورد که ناله ی اروم جونگین توی دهنش و پخش شدن طعم گس و اهنی خون توی دهنش، جوابش شد
با خوشی ناله ای کرد که نیشگون اروم جونگین از بازوش ، و خنده ی اروم هردو توی دهن هم ، جوابش شد.
-: درد میکنه لبم.. دوبار بهش مشت زدی محض اطلاعت.
خواست جواب بده که با شنیدن صدای باز شدن در ، جونگین ابرویی بالا انداخت و از روی زمین بلند شد
صدای کریس اومد: خدایا جونگین! اینجایی؟ اون پشت میز چیکار میکنی؟
-: تو اینجا چیکار میکنی؟
سهون به پرونده نگاه کرد و بعد به جونگینی که حالا از زاویه دیدش خارج شده بود، سریع گوشیش رو دراورد و مشغول عکس گرفتن از صفحات توی پرونده شد.
صدای حرکت پاها به سمت هم توی اتاق ساکت و روی پارکت کاملا واضح بود
+: زنگ میزدم بهت جواب نمیدادی، جلسه ی کدهارو باید زودتر بذاری و بهشون این انتقال رو خودت توضیح بدی میدونی که ۳وانین مسخره اشون، بابات زنگ زد بهم و کلی شاکی بود
اروم صفحات رو ورق میزد و سعی میکرد با بیشترین سرعت ممکن از هرچیزی که میتونه عکس بگیره، ضربان قلبش بالا رفته بود و یه لحظه فکر اینکه کریس بدون جونگین در اتاق امن جونگین رو باز کرده وارد شده بود به سرش افتاد، جونگین انقد به کریس اعتماد داشت؟
انگار دو مرد باهم دست دادن و بعد صدای متعجب کریس اومد
+:هی.. کتک خوردی؟پس چرا من نشنیدم که مشکلی توی جلسه امروز پیش ..
حرف های مرد بزرگ تر خفه شد و سهون میتونست حدس بزنه که دست جونگین روی دهنش قرار گرفته
-: یواش بابا. چیزی نیست کار سهونه.
تقریبا به وسط پوشه رسیده بود، بیشتر قرار داد بودن و اونقد هیجان سهون بالا بود که فرصت خوندن نداشت،
پوزخند مرد شنیده شد: سهون؟ فهمید بالاخره؟
صدای هوم جونگین به عنوان جواب؛
بلند شدن سهون از پشت میز
کریس صدای متعجبی از خودش دراورد: هی. چه ..
جاسیگاری روی میز رو سمت مرد پرت کرد: توی نکبت..باید زودتر بهم میگفتی، مرضت چی بود؟
صدای خنده ی کریس بعد از جاخالی دادنش بلند شد: اونوقت زیادی خوش بحالت نمیشد؟
خواست سمتش حمله کنه که جونگین بین هردو قرار گرفت: بسه، با جفتتونم.
مردقدبلند تر دست به سینه شد: اون پشت میز چیکار میکردین؟
پسر چرخی به چشم هاش داد:به تو ربطی نداره.
کریس گوشیش رو دست جونگین داد: به بابات زنگ بزن قبل اینکه جنگ جهانی راه بندازه.
با اکراه گوشی گرفت و سمت حیاط خلوت اتاق راه افتاد.
سهون سمت پرونده ای که هنوز روی زمین بود رفت و مشغول جمع و جور کردنش شد، سه عکس باقی مونده روی زمین رو از پسر برداشت و بخاطر مکثش توجه کریس جلب شد
-: اون چیه؟
به عکس نگاه کرد: اوه .. یه لحظه فکر کردم تویی، اینجا چقد شبیهته
سهون اخمی کرد: میدونه کار کی بوده؟
کریس شونه ای بالا انداخت و کنار سهون مشغول جمع و جور کردن پرونده شد: نه.. کار افراد کی ام نبود، باباش وقتی بخواد کاری بکنه که کسی نفهمه، خیلی خوب میتونه!
سهون نفس عمیقی کشید: اگه من بدونم کی بوده، چی؟
مرد لحظه ای خشکش زد،
چند ثانیه ای توی سکوت سپری شد تا بالاخره مرد به سمت سهون چرخید و نگاهش کرد
-: جونگین این قضیه رو تقصیر خودش و باباش میدونه، پیش کشیدن بحث گذشته دیگه فایده ای نداره، من از اولش باهاش بودم و اون روزاش رو یادمه، حالا که بهتر شده دلیلی برای زنده کردن گذشته وجود نداره سهون!
سعی کرد بهش بگه، نیاز داشت که به یکی بگه و کریس بهترین گزینه بود، از کجا میدونست؟ نمیدونست فقط اینطور حس میکرد: ولی اگه.. اگه..
اما مرد اجازه ادامه نداد: نه.. سهون، هیچی نگو! من جات بودم هیچی نمیگفتم! بذار گذشته توی گذشته بمونه.
با تردید بهش خیره شد، نگاهش جدی بود و انگار حدس زده بود سهون چی میخواد بگه،
با صدای جونگین هردو از چشم های هم دل کنده و سمت مرد چرخیدند
-: هی، مزاحم چیزی شدم؟
کریس ابرویی بالا انداخت: اگه بگم دقیقا وقتی میخواستم بوسش کنم اومدی؛ ناراحت میشی؟
چشم غره ی جونگین و خنده ی بلند کریس و حواس سهون که جای دیگه ای سیر میکرد.
-: تو؟ قبل اینکه بوسش کنی میکشتت. از مردا خوشش نمیاد.
کریس سری به معنای تاسف تکون داد: نوچ .. اون اگه خوشش نمیومد همش تو حلق تو نبود.
سمت مبل وسط اتاق رفت و روش نشست: پس الان سهونم وارد بازی کردی؟
سهون به دو مرد نگاه کرد و اخمی کرد: هی، منم اینجاما دارین راجبم حرف میزنین، یادتون که نرفته؟
جونگین بدون توجه به پسر، سمت وسط اتاق رفت و مشغول ریختن مارتینی از ظرف کریستال روی میز داخل ۳ لیوان کوتاه کریستالی شد
-: من فرق میکنم عزیزم، اون فقط با من اینطوریه،
جمله اش به طرز مسخره ای افتخارآمیز بنظر میومد و باعث شد لب های کریس به بالا متمایل بشن، حتی سهون به طرز مسخره تری لبخند زد که البته توسط هیچکس هم دیده نشد،
یکی از لیوان هارو برداشت و لیوان دیگه ای رو سمت کریس گرفت: اره، فقط مونده یکم توضیحات بیشتر که برعهده ی توئه، من امشب باید برم خونه.
سهون جلو اومد و لیوان خودش رو از جونگین گرفت: توضیحات؟
.....
عکس بعدی و نیم رخ پسر،
اخم هایی که درهم کشیده شد
"فکر کردم تویی چقد شبیهت بود اینجا"
شبیهش بود؟
این جمله حسابی روی اعصابش خش مینداخت،
یعنی بخاطر شباهتش به اون، جونگین توی اون بار اون شب انتخابش کرده بود؟
احساس میکرد دلش میخواد بالا بیاره،
گوشی روی میز کنار تخت انداخت و بازوش روی چشم هاش گذاشت
باید به فکر توضیح اتفاقای اخیر به چانیول میبود،
میتونست به این فکر کنه که احمق بازی های قبلیاش پسری رو برای همیشه فلج کرده بود،
اما تنها چیزی که میتونست بهش فکر کنه یچیز بود
اون شبیهش بود؟
با صدای باز شدن در، چشم هاش باز کرد،
بکهیون برگشته بود؟
در اتاقش باز شد و موهای خرمایی رنگ بکهیون زودتر از بقیه ی بدنش از بین در پیدا شد
-: هیونگ؟
روی تخت نشست
+: برگشتی؟ فکر میکردم دیرتر بیای.
بکهیون لبخند بزرگی تحویلش داد و کنارش روی تخت نشست
-: زود برگشتم که جتاب عالی گیر ندی! شام خوردی؟
سری به معنای اره تکون داد و بهش نگاه کرد، حق با جونگین بود، بکهیون حالا اصلا شبیه به اون بکهیون افسرده ی پریروز نبود!
خندش گرفت: انگار خیلی خوش گذشته؟
بکهیون چرخی به چشم هاش داد و خندید: اره خیلی،
قبل اینکه بکهیون بتونه بلند بشه و از اتاق خارج بشه، گوشی سهون جلوی صورتش قرار گرفته بود
+: این.. شبیه منه؟
نگاه بکهیون روی عکس پسر چرخید و نفس سهون توی سینه حبس شد
بکهیون سرش کمی کج کرد
-: خب، توی یه نگاه یکم اره، ولی دقت کنی نه
این چه جوابی بود؟
اخم کرد: یعنی چی؟ شبیه منه یا نیست جواب اره یا نه باید بدی چرا انقد سختش میکنی.
پسر کوچیک تر نگاه عاقل اندرسفیهی به برادرش انداخت: واضح نگفتم؟ این اصلا کی هست گیر دادی شبیهت هست یا نه.
پشت سر بکهیون مورد عنایت کف دست سهون قرار گرفت و پسر با اخی سر دردناکش رو گرفت
-: اخ!!
+: شبیه منه یا نه ادا درنیار واسه من!
برای جلوگیری از ضربه ی دوم کمی از پسر بزرگ تر فاصله گرفت: خب دارم میگم تو نگاه اول شبیه همین، اما دقت کنی خیلی فرق دارین! یعنی تو فک تیزتری داری، و کلا خیلی فرق داری ! حداقل من که همه عمر دیدمت میتونم بگم اونقد شبیه هم نیستین!
نگاه مشکوکی به عکس و بعد به برادرش انداخت.
-:چرا نمیگی کیه خب؟
صفحه گوشی رو خاموش کرد و روی تخت انداختش
+: هیچکس، چیکارا کردین؟ ببینم حرف بچه که نکشیدی وسط؟
پسر باخجالت خندید و قبل خارج از شدن از اتاق نیشگون ارومی از برادرش گرفت:نخیرم، تازشم کاری نکردیم که به بچه مربوط بشه اصلا!
خندش گرفت: چی؟ لعنتی یه شب اونجا خوابیدی!! بیچاره چانیول!
-: اوه مرسی سهونی منم عاشقتم. نمیخواد انقد ابراز احساسات کنی.
از توی اتاقش داد زد و سهون متقابلا با دادی جوابش داد
+: سهونی و مرض، من هیونگتم.هیونگ صدام کن.
دوباره روی تخت افتاد،
و گوشی کنار گذاشت،
باید به جونگین میگفت؟
دستی لای موهاش کشید، پس چرا انقد دلش میخواست جونگین رو برای خودش نگه داره؟
خندش گرفت، چش شده بود؟
حسش مثل بچه ای بود که اخرین توت فرنگیِ دنیارو پیدا کرده و حاضر نیست هیچ جوره با کسی تقسیمش کنه!
اون تازه میخواست از توت فرنگیش لذت ببره نمیتونست اون رو به این زودی ببازه، به هیچ کس!
نه حتی کسی که خودش ناخواسته باعث جداییشون شده بود.
و نه حتی اگه جونگین بعد از فهمیدنش ازش متنفر میشد.
.........
...............
Advertisement
- In Serial24 Chapters
The Ladies Gang Puppet Leader
My name is Caiden Black. I am a 17-year-old ordinary guy you can find anywhere in the world. My life’s ambition is to propose to my childhood friend; Lily Storm. I was all prepared, but my destiny decided to do me over and through a series of extreme unfavorable events, which include raping Lily, I am now surrounded by a bunch of women and being forced to become the head of their ladies crime organization… Someone save me… Note: This story takes place in Arasia, a planet almost exactly the same as Earth. Only the geography and a few little things are different.
8 203 - In Serial11 Chapters
Integration
Life on Earth is changed from what we know as the Integration of the System arrives, pushing humanity to thrive through battle --- If you reading drop a message of what you thinking so far
8 84 - In Serial14 Chapters
Secrets (PJO/TW Cross Over)
Stiles had been keeping a secret from everyone.Has been for years, no one found out.Until, there was a slip up.Percy Jackson/Teen wolf cross overI don not own anything(Plot Credit goes to @stiles24stilinskiXD)
8 175 - In Serial10 Chapters
The Tragedy of the Hanged King
Ameni is the child of a wealthy merchant, with a bright future ahead of him, however when an eldritch monstrosity named 'The Hanged King', which claims to be the 'God of Misfortune and Madness' forces itself into him, he is banished from his family, is exiled from the city-state that he called home, is deported to a work colony in a far-off land. Having lost both his future and his family, he is on the precipice of suicide, however realizes that doing so would only validate those who have wronged him, he decides that he is going to build the best life possible in this strange new world, even if it is only out of spite. This is my first work of fiction, so expect things like grammar errors and inconsistent chapter lengths Set in a 1700s version of a 'Fallen London'-esque America with magic, expect steampunk, and wild west elements with a focus on world building and dark ambiance
8 144 - In Serial31 Chapters
The fight for freedom
After living many years under the Nobles, they finally grew tired of obeying them. It was time for them to raise their arms, to fight, and to obtain their freedom!If only life was that easy. All they had done was dance in the palms of the Mastermind.But starting with this two, will come a group of people that will break free from his grasp.Their story starts now.Arc 0 (Revamping + Fixing)They started different compared to others. People had seem them as weridos, but it is because of it, that they attracted people who changed their fate entirely. Arc 1 (Currently writing. Possible changes in previous chapters)A story of their children, living in the academy AAA while they fought behind the scenes. The mature tag was added, but it's mostly safe for anyone above 13. I hope?The real stuff is finally here! The first arc, the children's arc, is here!
8 192 - In Serial24 Chapters
The Love That Define Us {Completed}
Anuraag Agnihotri is a 27 years old NRI, comes India to attend, Wedding of his childhood's best friend, Sivan Rana's younger sister; Diya, who is living with her Uncle's family in a small town of Shimla, after the death of their parents.Unaware of the fact about Diya's wedding, Anuraag develops feelings for her when he first meets her; after he gets to know the truth, it's getting harder for him to live under one roof with her and her family only to see her get married to another man.......The day she supposed to get married, something happens that turns everything upsides down for Diya....the the only choice that is left for her is to get married to her brother's best friend to save her family's reputation. But the question still stands will Diya fall in love with Anuraag or will choose a different path in the end?
8 200

