《chocolate and ice》part36
Advertisement
Baekhyun POV
به چانیول با ارنج اشاره کردم و دختری با پالتوی پوست سفید رنگ نشون دادم و چشمکی زدم
چشم هاش کمی افزایش سایز داد ولی قبل اینکه بتونه نگهم داره ازش فاصله گرفتم و سمت دختر حرکت کردم.
دختر کیفش یه دست گرفته و مشغول انتخاب کردن چیزی از توی منوی فود کورت بود
کمی بیش از حد بهش نزدیک شدم و با دراز کردن دستم از کنار پهلوش سعی کردم از روی پیشخوان، منو رو بردارم
با حضور ناگهانیم کمی از جا پرید و تو بغلم افتاد
با خنده ی کوتاه و متعجبی نگاهش کردم
-: اوه ببخشید، ترسوندمتون؟
تعادلش بدست اورد و با معذرت خواهی کوتاهی ازم جدا شد و مسلما متوجه ی باز شدن یکی از دستبندهاش از بین چندتایی که دور مچش بسته بود، نشد
با لبخند، کیفی که از دستش افتاده بود، بهش دادم و از دختر جدا شدم، با منوی توی دستم سمت چانیول چرخیدم
با چشم های مضطرب نگاهم میکرد که با رسیدن بهش دستبند جلوش گرفتم
-: اینطوری!!
با وحشت به دختر و بعد به من نگاه کرد
+: الان. چی..شد؟ نفهمید؟چطوری؟ الان نباید فرار کنیم؟
با قهقه ای بازوش رو گرفتم و سمت پله های برقی مال کشیدمش، توی بزرگترین مال سئول بودیم و ازونجایی که بسته های خرید با مارک زارا دستمون بود هیچ جای ترسی نبود! قطعا هیچ کس نمیتونست به خودش اجازه بده به شخصی مثل چانیول که از ۱۰۰ متری مایه دار بودن از سر و روش، میبارید، تهمت دزدی بزنه
و خب منم الان با این شخص بودم پس جام امن بود اما ازونجایی که خودش استرس داشت سرعت قدم هام زیاد کردم تا بهش استرس بیشتری وارد کنم
-: وای داره نگاهمون میکنه،یک دو سه میگم، بدو سمت بیرون!
محکم دستم رو چنگ زد و قبل اینکه بتونم بشمارم شروع به دویدن کرد
حتی پله برقی روهم تند تند پایین میرفت و من درحالی که از خنده کبود شده بودم دنبالش کشیده میشدم.
با خارج شدن از در بزرگ طلایی رنگ، هوای سرد توی صورتم خورد، بازوش رو گرفتم و سعی کردم نگهش دارم و همزمان خندیدنم رو تموم کنم
-: هی هی، چان بسه.. صب کن
بالاخره وایساد و با نفس نفس دستش روی زانوش گذاشت
با دست کمی به عقب هولم داد
+: به چی..میخندی؟!!
به پشت سرش اشاره کردم
-: کسی دنبالمون نبود! تو چرا انقد ترسیدی
تمام سعیش میکرد تا نفسش به حالت عادی برگرده
+: میکشمت بک!این چه کاری بود؟
با خنده توی بغلش فرو رفتم، اتوماتیک وار دستش دور کمرم حلقه شد
-: خودت گفتی چطوری نمیفهمن وقتی جیبشونو میزنی! خواستم نشونت بدم
چشم غره ای بهم رفت
+: لازم نبود عملی نشونم بدی تئوری هم میگفتی قبول میکردم. دختره احمق بود وگرنه مگه میشه؟
کمی ازش جدا شدم و باخنده دست چپم بالا اوردم و ساعت طلایی رنگش رو جلوش گرفتم
-: دینگ دینگ
با دهن باز ازم جدا شد و مچ دستش رو برای چک کردن ساعتی که حالا دست من بود بالا اورد
+: وات د .. فاک! چطوری؟ لعنتی
قهقه ای زدم و ساعتش توی جیب خودم سر دادم
-: من توی این کار بهترینم، حتی سهونم نمیتونه انقد خوب باشه.
پاکت های خرید که روی زمین انداخته بود برداشت، محوطه ی بیرونی سئول مال، شبیه به دوران قدیم دیزاین شده بود و چندتایی ماشین و ارابه ی قدیمی قسمت های مختلف دیده میشد که تازه متوجهش شدم. چراغونی های زیاد و رنگارنگی جلوه ی خیلی بیشتری به محیط داده بودن
-: چقد اینجا خوشگله
بدون توجه به حرفم ، دستم گرفت و توی جیب خودش سر داد
+: پزشکی که میتونه جیبت تو دو ثانیه بزنه طوری که عمرا متوجه نمیشی! واقعا خیلی عجیبه.
Advertisement
به بازوش چسبیدم
-: و این چیزه بدیه؟
چشم غره ای بهم رفت
+: اره اونقد که دلم میخواد همین الان بدون توجه به بقیه به اون درخت پشت سری تکیه ات بدم و انقد بوست کنم تا نفس کم بیاری
چشم هاش وحشی شده بودن و اونقد حرفش بنظرم جذاب بود که قلبم تقریبا تو دهنم میزد.
نگاهم به لب هاش افتاد که کمی باز بودن و با نفس هاش کمی بخار ازبینشون خارج میشد.
دو طرف لبه ی پالتوش گرفتم بازش کردم و خودم تو بغلش انداختم
باخنده دستهاش دورم حلقه کرد
+: چیه؟ توهم دلت خواست؟
سرم به معنای اره، روی شونش تکون دادم، خنده ی بلندش باعث لبخند زدنم شد، صدای خنده هاش دوست دارم، خیلی زیاد
صورتم بلند کرد و بوسه ی محکمی روی لب های سردم گذاشت
بدون توجه به اینکه ممکنه بقیه بهمون نگاه کنن، دستم دور گردنش حلقه کردم، دستهاش دور کمرم محکم تر شد.
لب هاش جدا کرد و پیشونیش به پیشونیم تکیه داد
+:باید زودتر، بریم خونه؟
هیچ وقت انقد موافق نبودم
-: بریم خونه
........
..............
حتی صبر نکرد برسیم خونه، تا وارد اسانسور شدیم، به دیوار سرد اسانسور تکیه ام داد و خیلی سریع لب هام بین لب هاش فشرده میشد،
با اینکه دیگه نمیتونستم نفس بگیرم، اما دلمم نمیخواست داغی و نرمی لب هاش از روی لب هام جدا بشه
با گرفتن دور گردنش بیشتر به خودم چسبوندمش، با رسیدن اسانسور به طبقه ی ۴ ام، از لب هام جدا شد
هردو نفس نفس میزدیم
-: اگه سهون اومده باشه چی؟
پهلوم رو بیشتر چنگ زد و به خودش فشارم داد
گونم کمی به گونش کشیدم
عاشق عطر سردشم، سرده اما گرمم میکنه
+: فکر نمیکنم، دیشبم خونه نیومد! اگرم باشه به ما که کاری نداره؟
نفسش بیرون فوت کرد، از کلافگیش خندم گرفت. بوضوح امشب چیز بیشتری میخواست اما خودم به نفهمی زدم و با بوسه ی اروم دیگه ای سمت در کشیدمش
+: بیا انقد غر نزن
با باز شدن در، بوی تند ماریجوانا و الکل توی صورتم خورد، اخمی کردم.
خونه تاریک بود و فقط لامپ نارنجی رنگ یکی از اتاق خوابا روشن بود که اصلا باعث روشنایی هال نمیشد
روی میز وسط هال پر از شیشه های خالی سوجو بود
با دقت بیشتری تونستم ببینمش
سهون روی مبل نشسته بود و سرش به مبل تکیه داده بود
چیکار داشت میکرد؟
چانیول کنارم از تعجب زیاد ساکت شده بود و مثل من فقط سعی داشت بفهمه قضیه چیه
در باز گذاشتم تا هوا عوض شه و یه قدم سمت هال برداشتم
-: سهون؟
چانیول لوستر هال روشن کرد و همزمان با روشن شدن چراغ، سر سهون سمت ما چرخید و خیلی سریع سر دختری که تا قبل از روشن شدن چراغ متوجهش نشده بودم، از روی پاش بلند شد
اوه خدای من!
این رفتارای سهون مدت ها بود ازش سر نزده بود و من تقریبا یادم رفته بود چقدر ازین حرکاتش بدم میومد.
ناخوداگاه داد زدم: داری چه غلطی میکنی؟
دختر قبل ازینکه سمتم بچرخه لباسای خودش و بعد سهون مرتب کرد و بعد به طرفم چرخید،
شناختمش، لیا بود، دختری که میدونستم از اعضای OJ و یکی از کارکن های کلاب شب های طلایی بود، اون اینجا چیکار میکرد؟
چانیول یکی یکی تمام پنجره های خونه رو باز میکرد تا بوی تندی که تو خونه پیچیده بود بره بیرون.
چشم غره ای بهش رفتم که با جمع کردن بیشتر لباس ابریشم و تور قرمزش روی سینه هاش، شونه ای بالا انداخت
+: اینطوری نگام نکن بک، اومد کلاب با تهدید و داد بیداد اوردم اینجا. خودم نمیخواستم بیام.
به کلت نقره ای رنگ روی میز اشاره کرد
+: با اون
مغزم سوت کشید،
به سهون که با پیراهن مردونه ی سفیدی که دکمه هاش باز بود و شلوار مشکی رنگ روی مبل بیشتر فرو رفت چشم غره رفتم
Advertisement
-:چیه؟ داشتم تلافی میکردم
چرخی به چشم هام دادم و به لیا اشاره کردم بره بیرون
-: چیو تلافی میکردی دقیقا؟
دختر بلند شد و حین پوشیدن پالتو و چکمه های بلندش نگاهش روی چانیول چرخ میخورد که باعث میشد دلم بخواد برم سمتش و یکی تو گوشش بزنم.
-: تلافی اینکه زن داره.. ولی ببین چه بلایی سرم اورده ،بک، چرا من دیگه ارضا نمیشم؟
با چانیول مشغول جمع کردن شیشه های سوجو و انداختنشون تو کیسه زباله شده بودیم که سرجام خشکم زد و سمت سهون نگاه کردم
چشماش قرمز بود، و رگ شقیقه اش کمی ورم کرده بود
چرا به فکر خودم نرسید
همه ی این مدتی که این رفتارای مزخرف دختر اوردنش تموم شده بود بخاطر جونگین بود! و حالا..
تلافی؟ زن؟
با صدای لیا سمتش نگاهی انداختم
+:راس میگه ، یه مرگش شده امشب، هرکار کردم ارضا نشد. اصلا وسطش یهو کلا خاموش میشد.
نگاه چانیول با چشم های گشاد شده مرتب بین من ، دختر و سهون میچرخید
اون به این دیوونه بازیای سهون عادت نداشت.
با دست درو نشون دختر دادم
-: چیزیش نیست، میتونی زودتر بری؟
_: چیزیم نیست؟ چرا چرت میگی نمیفهمی دارم میگم ارضا نمیشم؟
دختر سری تکون داد و با خنده بلندی سمت در رفت.
سمت سهون رفتم و سیگار از بین انگشت هاش کشیدم
-: چرا میفهمم، این میتونه دلیلای زیادی داشته باشه یکیش اینکه مثل احمقا همش چِت میکنی الانم چِتی! مغزت بگا دادی خب
دستم که میخواستم با گرفتن کتفش بلندش کنم پس زد
_: نخیر اینا همش تقصیر اون مرتیکه ی..
با گرفتن دهنش خفه اش کردم تا بیشتر حرف نزنه، سمت چانیول که مشغول مرتب کردن خونه بود چرخیدم
-: هی چانیولی، میتونی یه لیوان آب برای سهون بیاری؟ من میبرمش اتاقش
سری تکون داد: باشه
سمت سهون چرخیدم و بالاخره بلندش کردم، قدم هاش نامتعادل بود و بیشتر وزنش روی من بود
روی تخت اتاقش انداختمش، خواست بلند بشه نذاشتم
-: سیگار..میخوام
روی دستش که دراز شده بود تا با گرفتنم بتونه بلند شه، کوبیدم: شما خیلی غلط کردی! بسه دیگه.
روی تخت افتاد و پوفی کرد
-: میدونی یبار تو زندگیم، فقط یک فاکینگ بار.. یکی رو برای خودم میخواستم!
اینکه اینطوری یهویی تغییر فاز میداد، بخاطر چِت مست بودنش بود و تاحالا دیگه رفتارهاش دستم اومده بود که نخوام متعجب بشم.
دوست نداشتم اینطوری شکسته ببینمش، اصلا فکر نمیکردم رابطه اش با جونگین هیونگ انقد عمیق شده باشه. کنارش روی تخت نشستم و دستی لای موهاش کشیدم تا مرتبشون کنم. نگاهم نمیکرد.
نگاهش به پنجره و آسمون گرفته ی زمستونی بود
چانیول با لیوان آب اومد و من با نگاهی ازش تشکر کردم. آب دست سهون دادم
-: بیا یکم اب بخور و سعی کن پانشی
....
با گرفتن لیوان از اتاقش خارج شدیم
توی اشپزخونه ظرفی رو گذاشتم پر آب بشه
چانیول کنارم به سینک تکیه داد، نگاهم میکرد
+: چش شده؟
اب بستم و دنبال حوله کابینت هارو زیر و رو میکردم
-: خوب نیست.. یکم پیشش بمونم بخوابه بعد میام، باشه؟
با حالت عذرخواهی نگاهش کردم که لبخندی زد و پیشونیم بوس کرد
+: پیشش بمون هرچقد که لازمه، من خونه رو تمیز میکنم بعدش تو اتاق منتظر میمونم تا بیای.
محکم بغلش کردم
-: چیکار کردم خدارو تورو بهم داد؟
خندید و بوسه ای روی گردنم زد
+: این تویی که هدیه ای، یادت نره اینو
لعنت بهش که همیشه توی موقعیت های حساس گریم میگیره، بوسه ی سریعی روی لبش گذاشتم و با ظرف آب و حوله سراغ سهون رفتم.
........
با حوله ی نمدار صورت و تنش رو پاک میکردم
هنوزم نگاهش به پنجره بود
کمی داغ شده بود، احتمال میدادم سرماخورده باشه
-: چیکار کردی با خودت؟
حوله رو کنار گذاشتم، خواستم حوله خشک بردارم که دستم گرفت
-: جایی نمیرم
فکر کرد میخوام برم، حوله از روی دراور کنار تخت برداشتم و روی تخت پیشش برگشتم
تکونی خورد و سرش روی پام گذاشت
جا به جا شدم تا راحت تر باشه، دستش رو دور کمرم حلقه کرد
با اینکه از چِت کردنش متنفرم اما هروقت چِت میکنه خیلی لوس و بامزه میشه
با لبخند مشغول خشک کردن صورتش شدم
+: خنده داره مگه نه؟ اینکه تاحالا عاشق نشده بودم اما..
بالاخره همه ی قسمت های خیس بدنش خشک کردم و حوله هارو کنار انداختم
+:وقتی هم شدم، عاشق اشتباهی ترین ادم دنیا شدم.
صورتش به شکمم فشار داد تا اشکش نبینم، دستم تو موهاش فرو رفت.
-: چرا اشتباهی؟ عشق نمیتونه اشتباه باشه
+: زن و بچه داره. بکهیون، میفهمی؟ بچه داره، من تمام این مدت داشتم با یه کسی که 'باباس' میخوابیدم!
اروم روی کمرش میزدم، بغض گلوم رو میسوزوند. کلی سوال تو سرم چرخ میخورد و میدونستم نباید بپرسم، مثل اینکه اصلا چی شد که به اینجا رسید؟ چرا شروع شد همچین چیزی؟! جونگین چرا باید همچین چیزی رو شروع کنه.
-: هیشش، تقصیر تو نیست..خودت سرزنش نکن.
حلقه دست هاش دور کمرم محکم تر شد
+: بلایی سرم اورده که دیگه نمیتونم به جز خود شکلاتیِ لعنتیش، با چیز دیگه ای راضی بشم بک.. ترسناکه.
منی که خوب میدونستم که سهون کسی نیست که از چیزی بگذره، میدونستم این داستان تازه شروع شده.
و اشکی که مدت ها بود تو چشم های سهون ندیده بودم و امشب دیدم، فقط مهر تایید این مسئله بود
-:ترسناک نیست، تو فقط عاشقی سهون! داداش بزرگه عاشق شده..
اشک دیدم تار کرده بود، دولا شدم و بوسه ای روی موهاش زدم
-: همه چی درست میشه، سعی کن بخوابی
و هردو میدونستیم هیچی قرار نیست درست بشه.
.........
.................
با احساس خفگی وارد پاگرد راه پله های اضطراری شد. به دیوار طوسی رنگ تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
کارت دعوت مشکی طلایی رنگ بین دستش مچاله شد
"مهمونی سالگرد تاسیس شرکت"
برای همین آماده اش کرده بود؟
آماده اش کرده بود تا با دیدن زن و بچه اش توی مراسم، آبرو ریزی نکنه؟
خنده ی مسخره ای از بین لب هاش در رفت،
چرا به جای احساس تنفر، فقط احساس دل تنگی میکرد؟
از رفتارهای جدیدی که مغز و قلبش نشون میداد خوشش نمیومد. اصلا شبیه "خودش" نبودن.
اذیت کننده بودن، درد داشتن
با صدای قدم های کوتاه و همزمان "اهای" گفتن شخصی، با وحشت از جا پرید و سیگارش از بین انگشت هاش روی زمین افتاد
+: وات د فاک؟
سمت صدا برگشت
یه پسربچه ی کوچولو توی کاپشن پفی سبز ارتشی رنگ و کلاه بافت همرنگ، وسط پله ها ایستاده بود و یه آب نبات چوبیِ آبی رنگ دستش بود که داشت به ترسیدن مرد میخندید .
بین خنده هاش حرف زد
-: تو نباید از کلمات "اف" دار استفاده کنی.
انتهای حرفش اخم بانمکی کرد
سهون متقابلا اخمی کرد
+: چرا اون وقت؟
پسربچه یه پله پایین اومد
-: چون من فقط یه بچم! و جلوی بچه ها نباید حرف بد زد.
از زبون درازی بچه، خندش گرفت
+: عه؟ ولی شبیه بچه ها که حرف نمیزنی زبون دراز.
چرا بچه انقد بنظرش آشنا میومد؟ کجا دیده بودش؟
لب و دهن پسربچه آویزون شد
-: زبون دراز، یعنی چی؟ یعنی زبون من درازه؟
زبونش دراورد تا درازیش رو بسنجه،
مرد چرخی به چشم هاش داد
بچه های خنگ!!
+: اینجا چیکار میکنی؟ اصلا بچه تو شرکت چیکار میکنه؟
پله ی دیگه ای پایین اومد و طوری بنظر میرسید که انگار خیلی سختشه چون کاملا قدم هاش نامتعادل بودن و هرلحظه امکان داشت زمین بخوره
-: قایم شدم! قراره بابا پیدام کنه
کدوم احمقی بچه اش اورده بود شرکت و داشت باهاش وسط ساعت کاری قایم موشک بازی میکرد؟
کنار بچه روی پله نشست و نفسش فوت کرد
+: تو باعث شدی سیگارم بیوفته، ببین
به سیگارش اشاره کرد، پسر بچه یکی از دست های تپل کوچولوش رو روی شونه ی مرد گذاشت و بهش تکیه داد
-: مامی میگه سیگار بده! اینطوری بهتر شد که افتاد.
خندید: همیشه یه جوابی داری بدی توله؟مامان جونت نگفته اذیت کردن ادم بزرگا کار بدیه؟
آب نباتش از دهنش دراورد و جلوی مرد گرفت
-: جاش اینو میخوای بهت بدم؟
با انزجار به آب نبات تفی آبی نگاهی انداخت
+: نه نمیخوام. برای خودت .
با خوشحالی آب نبات به گوشه ی لپش برگردوند و سرکی برای نگاه کردن به درِ راه پله های اضطراری کشید
توی این زاویه که پسر کوچولو رو میدید، اونقد شبیه جونگین بود که بالاخره فهمید بچه رو کجا دیده
توی اون عکس سه نفره ی لعنتی!!
-: هی، تو.. پسرِ جونگینی؟
~~~~~~\\\~~~~~~~~~~~~~~
Advertisement
- In Serial116 Chapters
Level: Zero
Walter Alvis, all around video game addict, finds himself magically summoned into a fantasy world. To his dismay he discovers that, unlike in his run-away imagination, he is completely helpless as a, "Level: Zero." Now he has to find a way to get along with the knight and Paladin-select, Elin Folcey, while at the same time desperately surviving by his wits.
8 229 - In Serial24 Chapters
Seraphim. Nocturna of the Eternal Chains
Turned into a demon based on a technicality… Skye’s life takes a spiral through dimensions as she is forced to answer summons, make deals, conclude bargains and settle contracts to pay for keeping her own soul. The only way out is to become powerful enough to topple the system that governs her evolutionary growth…
8 130 - In Serial6 Chapters
Thundering Godly Heavenly Sword Saint Asura Dragon Emperor Godking of Destruction Piercing the Seven Empyrean Heavens
In an eastern kingdom born and raised, chilling in a cave was where I spent most of my days.Chillin' out, Trainin', An Makin' pills all cool.And all killing some monsters that lived outside the hood.When a couple of guys who were up to no good, started making trouble in my neighbourhood.I got in one little fight and my mom got scared, she said, "You're runnin' for your life with your auntie and uncle in despair."I begged and pleaded, with her day after day, but she had dad crush the life out of me and sent me on my way.She gave me a kiss, and nothing else.So I took a little walk on my own, and said: "I might well go fuck it!"First time yo, this is bad!Eating grass like a normalfag, Is this what the people of an Eastern Kingdom be livin' like? Hmm... This might be alright!Thanks for reading! In case you haven't noticed, the whole thing was a joke.
8 112 - In Serial37 Chapters
Error 69
𝐁𝐎𝐎𝐊 𝟏 𝐈𝐍 𝐓𝐇𝐄 𝐎𝐌𝐄𝐑𝐓𝐀 𝐒𝐄𝐑𝐈𝐄𝐒 | Error 69𝙏𝙝𝙚 𝘼𝙨𝙨𝙖𝙨𝙨𝙞𝙣 & 𝙏𝙝𝙚 𝙃𝙖𝙘𝙠𝙚𝙧/ˈɛrə/nouna mistake; an accidental wrong action or a false statement.----------❝ While your at it, keep it low. Wouldn't want anyone hearing my name escaping those lips. ❞❝ What makes you think I'll do that? ❞❝ Could be the fact that your pressing your thighs together or the way you're crossing your arms over your chest because you don't want me to see your hard nipples. ❞----------Thirteen slow years have passed since the traumatic event took place, becoming a hacker was all Athena had worked for. After endless and sleepless nights behind a computer screen, Athena Castillo was true to her word and became 'Error 69', a hacker that has no trace nor information. Yet, after hacking a unknown source and receiving the information she wanted, she found herself kidnapped, none other than the Italian Mafia but falling for sinfully attractive yet insufferable Valentino Romero wasn't part of the plan.Without knowing who to trust, Athena starts to learn how the not known to eye business works but when her hidden past and family dark secrets start to arise and unfold, Athena discovers who she truly is, and most importantly, she realizes everything is not what it seems. With life or death situations around the corner, will her partnership with the mafia be enough to dodge them?✤Bc: @DevilishWritings----------
8 166 - In Serial15 Chapters
Aelios Online
The year is 2040, technology has progressed on all fronts, but no field has shown as much growth as Virtual Reality. Aelios Online is the latest of innovations in the field, creating an entirely different world that its players may "dive" into. The world of Aelios itself is a world of both magic and technology, with the city of Retissia offering a more magical landscape compared to the more industrial streets of Gram. While the design of the world is impressive, the real draw of Aelios Online is its master AI, RIN. Quests, NPCs, the very shape of Aelios itself are all dictated by RINs response to player action and behavior, and over the course of the 5 years that Aelios Online has been active, the world has been changed in unimaginable ways. For every player action, there is a RIN reaction, and that has remained true throughout the game's entire runtime. There are many stories, many legends, that have been carved into the world of Aelios, but here we focus on two new players to the world. One aims to create in this new world, the other, to escape. Updates every Monday and Friday.
8 135 - In Serial80 Chapters
Fateless: The Silver Lining
It has been ten years of peace for the Union since the end of the great war with the eastern barbarian tribes, yet in the cold north of the Union's land, a new threat is looming. This time, an ambitious Lord is seeking to restore the yore pride of his kin, forcing the weakened Union into yet another unwanted war, as he ramps up the ranks of his army with thieves, murderers and mercenaries.* * *The temperature inside the forge was nearly twice as high as the one outside. A black-haired girl hammered a steel ingot into the shape of a blade. The heat of the steam was draining her stamina away, but her focus remained sharp as her sweat streamed down her face. Hit after hit, for hours, the sound of the hammering steel followed the rhythm of her breathing. Exhausted, she placed the blade into the water and wiped the sweat off her face using a drenched rag. Why are they screaming? Vatra dipped the rag back in the water, twisted it, and approached the window. Her mouth opened as her world shattered again into the living nightmare she had wilfully tried to forget. She bit her lips; it wasn’t a dream. The pulse of her heart rose. A cold sweat prickled her back. A mother was running, and a child was screaming. A torrent of smoke was emerging from the roof of her neighbour. Vatra’s eyes blinked. The mother lay on the ground, a spear through her back. A torch circled in the air and landed on the roof of her workshop. In the distance, a man wearing a banner well known to the world… Fateless is a philosophical medieval dark low fantasy centered on war, militaristic campaigns and geopolitical conflicts between multiple empires. This story follows the fate of Vatra, a former slave from the eastern Nar Empire who was raised in a culture far away from her own, forced into warfare against her will, and the fate of Lanaya, an ambitious half-angel exiled from her home whose existence is seen as heresy. As they wished for peace, both chose a path opposed to one another until their fate crossed. In this story where war dictates the law, love strikes them as a poisoned balm to which they grasp for with all their might, as it is in the darkest of times that the smallest flames may burn the brightest. * * * Tome 1 already completed and available on Amazon: https://www.amazon.ca/Fateless-Silver-Hugo-Emmanuel-Simard-Wallot/dp/B09LGSH1KK Facebook: https://www.facebook.com/Hugo-Emmanuel-Simard-Wallot-100547579135891/ I will publish 1 chapter per week (sometimes 2 if the chapters are too short for my liking).
8 485

