《chocolate and ice》part38
Advertisement
بخاطر بی تابی های زیاد بچه برای باباش؛ درحالی که ته او تو بغلش بود، زخم دهنش رو با هزارتا بدبختی بخیه زده بودن و بعد از یک ساعت گریه ی مداوم، پسرش بالاخره تو بغلش اروم شده بود و فقط کمی هق های ریز بین خواب و بیداری مونده بود.
با خستگی لبه ی تخت نشست و به کریس که تازه رسیده بود نگاهی انداخت
-: چیشد؟
مرد جلو اومد و لیوان قهوه رو روی میز کنار تخت بیمارستان گذاشت
-: ته او چیشد؟
ناخوداگاه حلقه ی دستش دور کمر بچه محکم تر شد و با کج کردن سرش، نگاهی به صورت پسرش که روی شونه اش بود انداخت
چانیول به جاش جواب داد
+: دندونش شکسته بود توی دهنش رو پاره کرده بود دوتا بخیه خورد. چونه اش اما زخمش اونقد عمیق نبود که بخیه بخواد.
کریس سری به معنای فهمیدن تکون داد و به قهوه اشاره کرد
-: جونگین یچیزی بخور، قیافت اصلا خوب نیست
مرد خواست بچه رو روی تخت بخوابونه که بچه انگار حتی توی خوابم متوجه شد، به یقه باباش چنگ زد و ناله کرد که باعث شد سریع بالا بیارتش و تو بغلش بگیرتش
-: هیشش..هیشش..باشه نمیذارمت پایین. بخواب فندق
بیشتر توی بغل باباش فرو رفت و سریع ساکت شد.
نفس عمیقی کشید و لیوان قهوه اش رو برداشت
-: گفتم چیشد؟
کریس دستی لای موهاش کشید
-: هیچی دیگه رفتم دنبالش قراره فیلمارو بفرسته برات. احتمالا تا الان فرستاده.
چانیول به مرد نگاهی انداخت، جلو رفت و پیش داداشش ایستاد
+: میخوای بدیش یکم به من؟ خسته شدی.
جونگین لبخند محوی به برادرش زد
-: نه میترسم بیدار شه، میخوام بخوابه. تو لازم نبود بیای میموندی شرکت، کار هست.
از روی تخت بلند شد
-: بهتره زودتر بریم. من میرم خونه، ته او از بیمارستان میترسه بیدارشه نمیخوام اینجا باشیم.
......
روی تخت درحالی که به پهلو دراز کشیده بود و پسرش کنارش روی تخت به لباسش چنگ زده و همچنان تو بغلش خواب بود برای بار هزارم فیلم راهرو رو نگاه میکرد و دقیقا لحظه ی افتادن ته او ، فیلم قطع میکرد تا اون صحنه ی ترسناک نبینه و دوباره عقب میزد تا برخورد سهون و پسرش باهم رو ببینه.
پس چرا سهون لعنتی از خودش دفاع نکرده بود؟
توی کانتکت های گوشی اش رفت و روی اسم 'گربه یخی' چند لحظه ای ایستاد.
دلش میخواست صدایی که توی سرش میگفت اون لحظه ی سر خوردن ته او، سهون میتونست سریع واکنش بده و بگیرتش رو خفه کنه.
مهم این بود که کاری نکرده بود و فقط همین مهم بود. مگه نه؟
اما اونوقت خودش چیکار کرده بود؟
با آهی گوشی رو به کنار پرت کرد و سمت پسرش چرخید.
همه چی بهم ریخته بود، دستی لای موهای پسرش کشید.
دهن ورم کرده ی کبود و زخمیش دلش ریش میکرد.
-: ببخشید که من شدم بابات کلوچه
خم شد و بوسه ای روی پیشونی نرم و کوچیکش نشوند، اشکش بین موهای پخش شده روی شقیقه ی پسرش افتاد.
بچه کمی توی خواب تکون خورد و بیشتر بهش چسبید
لبخند کم رنگی به غر غرهای ریزش توی خواب زد.
بوسه ی اروم دیگه ای به لپ کمی قرمز شدش زد ؛ با بالا اومدن سرش، چشم های درشت پسرش باز بود و بهش نگاه میکرد.
-: بیدار شدی؟
دست کوچولوش روی صورتش نشست و اشکش رو از گوشه ی چشمش پاک کرد
+: بابایی
صداش بخاطر گریه هاش کمی گرفته بود، دست کوچولوی نرمی که روی صورتش نزدیک لبش بود رو بوس کرد
-: جانِ بابا؟
تو بغل باباش بیشتر فرو رفت و انگار که از حال دگرگون باباش خبر داشته باش، دور گردنش گرفت
+:زیاد درد نمیکنه، ناراحت نباش بابایی، یادت باشه که خیلی عاشقتم. باشه؟
Advertisement
کی گفته بچه ها، کمتر از ادم بزرگ ها میفهمن؟
گاهی اونا حتی بهتر میفهمن و خیلی قشنگ تر ارامش میدن، قشنگ تر از همه ی ادم بزرگای دنیا، بغض گلوش قورت داد و روی موهای پسرش زمزمه کرد
-: من بیشتر کلوچه ی بابا..
بچه خواست حرف بزنه که نذاشت
-: زیاد نباید حرف بزنی، توی دهنت زخمه و هرچی کمتر حرف بزنی زودتر خوب میشه. باشه؟
سری به معنای باشه تکون داد
+: مامی..
روی تخت نشست و توی بغلش بلندش کرد
-: مامان زود میاد خونه، بریم یکم سوپ بخوریم تا قوی شیم؟
موافقت کرد و توی بغل قوی و نرم پدرش لم داد.
.....................
برای دفعه ی پنجم بود که داشت اون پاراگراف مزخرف که مربوط به یه سری علایم مربوط به مسمومیت بود رو میخوند و بیشتر از دو جمله رو نتونسته بود بفهمه، پس چرا امشب اینطوری شده بود؟
دل درد، سردرد، سرگیجه ، تهوع و در مواردی تب برای..
نباید امشب مثل بقیه ی شب ها کنارش میشست، به زور بغلش میکرد و با بوسه هاش حواسش رو از درس هاش پرت میکرد؟
انتهای خودکارش که بین لب هاش بود گاز گرفت
علایم معمولا از ۱۸ تا ۴۸ ساعت بعد از مصرف غذای آلوده ...
خودکار روی کتاب کوبید و با پوفی کتاب بست، فایده نداشت. وقتی هیچی از خوندنش متوجه نمیشد بهتر بود وقتش الکی هدر نده. بلند شد و دنبال پسری که چند روز بود به طرز عجیبی ساکت شده بود، گشت
طبق قرار عنوان نشده ای که بینشون بسته شده بود امروز نوبت خونه ی چانیول بود تا پیش هم بمونن، پس از بعد از دانشگاه مستقیم اومده بود پنت هاوس بزرگ دوست پسرش، اما در کمال تعجب از وقتی از سرکار برگشته بود حرف زیادی زده نشده بود و وقتی گفته بود میره درس میخونه تاهمین الان که تقریبا ساعت ۱۰ شب شده بود هیچ خبری ازش نبود.
توی اشپزخونه رفت و بعد درست کردن دوتا ماگ بزرگ هات چاکلت برای پیدا کردنش مشغول گشتن توی خونه ی زیادی بزرگ شد
-: هی ، یولی؟
سرکی به اتاق خواب بزرگ با دیزاین طوسی و سفید، کشید
چانیول روی تخت لم داده درحالی که کمرش به تاج تخت تکیه داده شده و به لب تاب روی پاش زل زده بود
انگار متوجه صدا زدنش نشده بود چون جوابی نداد
جلو رفت و ماگ هارو روی دراور سفید رنگ گذاشت و روی تخت خزید، وقتی همچنان بهش توجه نشون نداد با بلندترین صدای ممکن داد زد
-: یوول
پسر از جا پرید و لب تاب از روی شکمش روی زمین پرت شد، دستش روی قلبش گذاشت
+: وای خدا.. چرا داد میزنی سکته کردم
لبخند مستطیلی شکلی زد
-: چون هرچی صدات میزدم جواب نمیدادی، چته؟
پسر خودش جمع و جور کرد و صاف تر نشست
+: چمه؟
با کشیدن خودش به سمت دراور؛ ماگ برداشت و دستش داد
-: نمیخوای بگی چی شده؟
نگاه مرد روی مایع تیره رنگ توی ماگ که بخارهای کم رنگی ازش خارج میشد قفل شده بود
+: اون شب..توی سئول مال، از بوسمون عکس هست
ابروهای پسر بالا پریدن و مقدار زیادی از شکلات داغش که توی دهنش بود رو قورت داد
-: خب؟
پوفی کرد
+: بگم از بابام میترسم مسخره ام میکنی؟ جونگین خیلی عصبانی بود..
کنارش رفت و دقیقا مثل خودش به تاج تکیه داد، پاهاش که شلوار مخملی آبی تیره رنگی پوشونده بودشون رو دراز کرد و لحظه ای نگاهش به شلوارش خیره شد
-: و خب دیگه؟
خوب میشناختش، فقط همین نبوده و چانیول ادامه داد
+: ته او امروز خورد زمین، دهنش پاره شده بود و بخیه زدن، جونگین میگه از پله ها افتاده. وحشتناک بود. تاحالا جونگین اینطوری ندیده بودم. ترسیده بود و عصبانی..
Advertisement
نگران سمتش چرخید
-: حالش خوبه؟
از دیدنش قیافش لبخندی زد، موهای فر شده ی قهوه ای رنگش توی پیشونی اش پخش بود و اون عینک گرد طلایی رنگ درشتش تقریبا نوک دماغش ایستاده بود و اماده ی افتادن بنظر میرسید. توی اون پیژامه ی مخملی آبی تیره رنگ، که کمی بزرگش بود، واقعا خوشگل بنظر میرسید. در عین مردونه بودن ظرافتش واقعا پرستیدنی بنظرمیومد
+: اره خوبه، نگران نباش با جونگین حرف زدم چند دقیقه پیش گفت دیگه گریه هم نمیکنه
سری به نشونه ی تایید تکون داد، خب همه ی اینا دلیل نمیشد که امشب انقد ازش دور بشه، میشد؟
کمی نزدیک تر رفت و کمی خودش تو بغل پسر بزرگ تر جا داد
+: تو نمیخوای درس بخونی؟
الان چیشد؟ چانیول همیشه از درس خوندنش متنفر بود پس چرا امشب داشت اینطوری میکرد؟ کلا چند روزی بود که بهش بی محلی میکرد و این حسابی داشت عصبانیش میکرد
اخمی کرد و نگاهش کرد
-: نه.. خوندم تموم شد
چانیول خندش قورت داد، انگار گوش کردن به حرف کریس اونقدرم بد نبوده. بهش گفته بود انقدر زیاد دنبالش ندوئه تا خود بکهیون هم قدمی برای رابطشون برداره. کریس با اینکه همیشه مسخره بازی درمیورد اما چانیول خوب میدونست که پشت شخصیت بیخیال و مسخره ای که نشون میده چه شخصیت مهربون و عاقلی رو قایم کرده. و حالا داشت به نصیحتش گوش میکرد. بهش گفته بود اینطوری که بکهیون توی رابطه همیشه کسی بود که پسش میزد شاید بخاطر توجه بیش از اندازه ی چانیول بهش بود. انگار هرچی بیشتر تلاش میکرد بیشتر فرار میکرد و این دیگه واقعا داشت خسته کننده شده بود. چیز زیادی نمیخواست فقط میخواست بهش این اطمینان رو بده که اونم این رابطه رو میخواد. اونم از لمس شدن بدش نمیاد. همه ی این وقت هایی که یه نفره تلاش کرده بود، هروقت چیزی بیشتر از بوسه های ارومشون پیش میومد و بکهیون سریع فرار میکرد یا بحث عوض میکرد فقط باعث میشد این حس که اون یه عوضیه ی هورنیِ که فقط به چیزای فیزیکی فکر میکنه سراغش بیاد و حسابی بهمش بریزه. بخصوص این یکی دوماه گذشته واقعا سخت گذشته بود. تقریبا یک سال بود که رابطه ی کامل نداشت و هرچی بیشتر میگذشت بودن در حضور بکهیون بدون اون فکرهای 'جنسیِ منحرفانه' گذروندن سخت تر میشد و این حس که اون یه عوضیِ منحرفه، تقریبا داشت دیوانش میکرد. تا وقتی که بالاخره صبرش تموم شد و با کریس حرف راجبش حرف زد، قطعا نمیتونست پیش برادرش از رابطه ی جنسی با دوست پسرش حرف بزنه اما کریس فرق میکرد!!
وقتی از حسش که اون یه عوضیِ منحرفه بهش گفته بود مرد بزرگ تر کلی بهش خندیده بود. و اون واقعا به حرف هایی که کریس بهش زده بود احتیاج داشت
-: کلم بروکلی جان، تو یه عوضی منحرف نیستی! این چیزی که تو از رابطه میخوای کاملا طبیعیه ، شرایط بکهیون کمی فرق میکنه میدونم، برای همین هم هست این قضیه پیش اومده، تو بهش این احساس اطمینان رو دادی و این یک سال قطعا نشونش داده که احساسات تو واقعی ان و اون باید تونسته باشه بهت اعتماد کنه. وقتی با سهون اون احساس ترسی که میگی رو نداره یعنی قسمت اعظم مشکلش اعتمادشه، که این اعتماد رو دیگه باید بهت پیدا کرده باشه که اگه تاحالا نکرده باشه کلا باید این رابطه رو ببوسی بذاریش کنار.
..
از این لقب افتضاحی که از خیلی وقت پیش وقت هایی که احساساتی میشد بهش نسبت میداد متنفر بود
-: اما چیزی که این وسط هست اینه که این رابطه ی شما دوتا از اول اینطوری بوده که همیشه تو یک طرفه پیش بردیش و خب اون عادت کرده. تاجایی که میدونم اون هیچ تجربه ی قبلی ای نداشته و قطعا نمیدونه باید چیکار کنه و چطوری رفتار کنه ، قطعا اون سهون خل و چل تر از خودش هم نمیتونه نصیحت کننده خوبی براش باشه پس رفتار تو بهش یاد داده که همیشه کسی که باید رابطه رو جلو ببره تویی! حالا وقتشه که بذاری اون جلو بیاد. اون تورو بخواد چانیول. اینکه تو بخوای عشقات رو حس کنی، اینکه داشته باشیش اصلا چیز عجیبی نیست. لازمه ی عشق هم هست! لذت بردن اشتباه نیست، لذت بردن لازمه ی حس خوشبختی توی زندگی کردنه پس، به خودت انقدر سختی نده. درست حرکت کنی همه چی درست میشه.
.
با کشیده شدن ماگ از دستش حواسش جمع شد و با بکهیونی که عصبانی لیوان روی دراور کوبید مواجه شد
ابرویی بالا انداخت و به پسری که به زور خودش بیشتر تو بغلش جا میداد، نگاه کرد
غر زد: چیه؟ میخوام جام راحت باشه. حالام تلوزیون روشن کن میخوام سریال موردعلاقه ام ببینم
با لبخندی تلوزیون روشن کرد و شبکه نتفلیکس رو اورد.
بکهیون بیشتر خودش تو بغل مرد فرو کرد و محو فیلم شد، اینکه اون دختر یه مامور مخفی بود واقعا هیجان انگیز بود و طوریکه اون حرکات رزمی خفن رو میزد، بکهیون لب هاش گاز گرفت
مرد و زن نقش اصلی باهم درگیر شدن و دقیقا جایی که بکهیون انتظار داشت دختر محکم تو دهن مرد بکوبه، به جاش زن چونه ی مرد رو گرفت و لب هاش به لب هاش کوبید
دهن بکهیون کمی باز موند و به بوسه ی خشنی که شروع شده بود گیج نگاه کرد
وسط زد و خورد واقعا این بوسه لازم بود؟
ناخوداگاه به لب هایی که روی هم میلغزیدن خیره شد و تو ذهنش بوسه ی حرفه ای دوتا بازیگر با بوسه های خودش و چانیول مقایسه کرد. خب چانیول واقعا خوب بوس میکرد و حرفه ای اما تنها کاری که بکهیون میکرد این بود که اجازه دسترسی بهش میداد اما اون زن طوری که زبونش تو دهن مرد فرو میکرد خیلی جذاب بنظر میرسید، یعنی اونم باید سعی میکرد زبونش تو دهن چانیول فرو کنه؟
اوه خدا، چند روز بود که چانیول بوسش نکرده بود؟ سه روز؟
همه چی جایی که مرد لباس زن رو تو تنش پاره کرد بدتر شد
معذب کمی تو جاش تکون خورد، نمیفهمید چطور وقتی تا همین دو دقیقه پیش داشت از سرما میمرد الان گرمای چانیول که از پشت بهش چسبیده بود باعث شده بود قلبش محکم به سینه اش بکوبه و کف دست هاش عرق کنه، حتی حس میکرد کل بدنش داره عرق میکنه
سعی کرد نگاهی دزدکی به چانیول بندازه اما مرد، بدون ذره ای تغییر به تلوزیون زل زده بود انگار که داره اخبار شبانگاهی نگاه میکنه و فاک!
بکهیون با صدای ناله های زن و طوری که زن وقتی روی مرد نشسته بود پایین تنش رو به پایین تنه مرد میمالید داشت تقریبا سکته میکرد!
چش شده بود؟
با نگاه کردن به نحوه ای که مرد ، زن رو میمالید ، حس کرد زیر دلش تیر کشید
چشم هاش بست و سعی کرد نفس عمیق بکشه، چرا فقط این قسمت لعنتی تموم نمیشد
" میخوام با تصاحبت نشون بدم مال کی هستی، تو مال منی پس باهام عشق بازی کن"
ناله های زن شدت گرفته بود و بدن هردو توی هم میپیچید.
پاهاش بهم فشار داد و سعی کرد ذهنش منحرف کنه، اما لعنت گرمایی که از بغل چانیول بهش میرسید زیادی بود.
بالاخره این قسمت بیش از حد طولانی دقیقا بعد از افتادن مرد کنار زن، تموم شد
نفس لرزونی از بین لب هاش خارج شد و توی بغل چانیول چرخی زد
مرد بهش لبخندی زد و چشم های بکهیون خیره به لب های درشتش مونده بود
ضربان قلبش همچنان توی سینش تند کوبیده میشد، تقریبا هیچ کدوم از کارهایی که اونا انجامش میدادن رو بکهیون تجربه نکرده بود و طوریکه زن ناله میکرد انگار که خیلی زیاد درحال لذت بردن بود.. باید این دفعه سعی میکرد زبونش تو دهن چانیول فرو ببره موقع بوسه؟!
لبش گاز گرفت و چانیول ابرویی بالا انداخت
+: چرا اینطوری نگاه میکنی؟
اخمی کرد، نمیفهمید چرا چانیول خنگ شده بود؟ قدیما اینطوری نبود. الان باید چیکار میکرد وقتی خود چانیول بوسش نمیکرد؟ خدایا رسما داشت خل میشد اون واقعا میخواست که اون لب های درشت رو روی لب هاش حس کنه.
زبون خودش لیس زد و نگاهش از لب هاش گرفت
-: میگم
مرد منتظر نگاهش کرد
نفس عمیقی کشید
-: میگم که.. چیزه.. یعنی
نکنه کاری کرده بود و چانیول از دستش ناراحت بود؟ اوه خدا
نکنه از دستش خسته شده بود؟
-: میگم، من کاری کردم؟
مرد کمی گیج شد
+: هوم؟
چرخی به چشم هاش داد و عینکش رو به بالا سر داد، با نفس عمیقی شروع کرد
-: دارم میگم من کاری کردم که دیگه بغلم نمیکنی؟ باهام حرف نمیزنی ؟ تو حتی.. دیگه حتی بوسمم نمیکنی. چیزی شده؟ کاری کردم؟ از دستم ناراحتی؟ اگه ناراحتی میشه بگی چرا ناراحتی؟ ازم خسته شدی؟ میخوای تمومش کنی؟ میخوا..
با لب هایی که روی لب هاش نشست ساکت شد، حرکت سریع بود و چیزی جز لمس ساده لب ها نبود
+: چطوری میتونی انقد تند تند حرف بزنی و نتیجه بگیری؟
دماغش بالا کشید و گیج بهش نگاه کرد
مرد لبخندی به قیافه ی گیجش زد
+: اگه بوس میخوای فقط باید بهم بگی، هوم؟ هیچ اشکالی نداره اگه ازم بخوای بغلت کنم یا بوست کنم بک. من دوست پسرتم، اگه بهم نگی من از کجا بفهمم؟ ازین به بعد من تا زمانی که بهم نگی، بهت دست نمیزنم. بکهیون دیگه نمیدونم چیکار کنم. بعضی وقتا حس میکنم این فقط منم که این رابطه رو میخواد
پسر اخم هاش توی هم فرو رفت. انگشت های ظریفش مشغول ور رفتن با دکمه های پیژامه ی طوسی رنگ مرد شدن
-: چرا؟ منظورم اینه که اینطوری.. معلومه که فقط تو نیستی..
دست مرد دور گردنش حلقه شد و سرش جلو کشید
+: چرا نداره بک، اگه منو میخوای باید بهم بگی. اگه هر نیاز داری باید بهم بگی، من بدون اینکه بهم بگی هیچی نمیفهمم. اینطوری گیجم نکن بک.
مشت نه چندان ارومی روی سینه ی مرد نشست، چرا باعث این بی اعتمادی چانیول شده بود؟
-: خب بوسم کن دیگه لعنتی خرِ نف..
با لب هایی که روی لب هاش نشست، ساکت شد
دستش دور گردنش حلقه کرد و بوسه رو عمیق کرد
چرخی زدن و حالا چانیول روی پسر بود
وقتی بکهیون سعی کرد زبونش وارد دهنش کنه، خنده ی ارومی توی دهن بکهیون کرد و پسر بیشتر به خودش فشار داد.
+: پس از روی فیلم یاد میگیری هوم؟
بین بوسه زمزمه وار پرسید و سعی کرد بیشتر اون مزه ی شیرین لب های بکهیون رو که بعد از چند روز حسابی شیرین تر شده بودن حس کنه
بکهیون نمیدونست چه مرگش شده ولی امشب حسابی داغ کرده بود و بوسه های محکم مرد فقط باعث میشد هرلحظه حس خاصِ تیرکشیدنِ بالذت زیر شکمش بیشتر بشه و متاسفانه یا خوشبختانه الان بکهیون میدونست از لحاظ فیزیولوژیک دقیقا داره چه اتفاقی برای بدنش میوفته و باید منتظر چی، اون پایین، باشه
و اصلا نمیفهمید چرا وسط بوسه باید به اینکه الان جریان خونش سمت عضوش داره شدت پیدا میکنه فکر کنه!!
چانیول بوسه رو شکست و لب هاش سمت گردن بکهیون کمی کج کرد و بوسه ای روی خط فک و بعد کمی پایین تر از خط فکش گذاشت که باعث شد بکهیون توی بغلش کمی بلرزه و ناله ی ارومی از بین لب هاش خارج بشه
فاک! بکهیون میدونست داره چیکار میکنه باهاش؟
قبل اینکه کنترلش کامل از دست بده از پسر جدا شد و خواست بلند بشه که دست هایی که دور گردنش حلقه شدن، اجازه ندادن
با نفسی که هنوز لرزون بود زمزمه کرد
-: کجا؟
سعی کرد لبخندی بزنه که موفق نبود، بخاطر رابطه نداشتن عضو بی جنبه اش خیلی زود ری اکشن میداد و چانیول میترسید بکهیون رو بترسونه
+: آ..خب..باید برم حموم
با چشم های مصمم سر چانیول رو پایین کشید و لب هاش بوسید
-: بعدش..
+: بعد از چی؟
-: بعد ازینکه اینارو..
کمرش از زمین فاصله داد و با تماس پایین تنه های نیمه تحریک شدشون، هردو نفس لرزونی بیرون دادن
-: اروم کردیم
کمی خودش رو فاصله داد و به چشم های خمار شده اش نگاه کرد
+: بکهیون؟ مطمئنی؟
سری تکون داد و باحالتی بی قرار ، خودش بیشتر بهش چسبوند
-: اره.. میخوام باهات عشق بازی کنم. نشونم بده چطوری عشق رو بازی میکنن یول
و همین بود، طوری که یول رو لرزون از بین لب هاش تلفظ کرد و لعنت خدا بهش
چانیول دیگه نمیتونست صبر کنه. دوباره روی پسر خوابیده خیمه زد و لب هاش به لب هاش کوبید
اروم لب هاش روی گردنش سر داد و مشغول زدن بوسه های محکم به گردن کشیده و ظریفش شد و همزمان دکمه های لباسش باز میکرد تا به اون بدن فوق العاده دسترسی پیدا کنه.
دلش میخواست تمام بدنش رو با بوسه هاش نوازش و تحسین کنه
بوسه هاش پایین تر اورد و روی ترقوه های درشتش توقف کرد
پسر بیش از حد حساس بود و هر بوسه باعث ناله هایی میشدن که مستقیما روی عضوش اثر میذاشتن
زبونش رو روی نیپل های سفت شده اش کشید
-: اوه گاد..
سر بکهیون از روی تشک بلند شد و فاک! منظره ی کشیده شدن نیپلش توی دهن چانیول، زیادی بود. کمی پیچ خورد، با گاز گرفتن لبش میخواست ناله های بلندی که نمیدونست دقیقا چرا انقدر بلند بودن رو خفه کنه
گاز تقریبا محکمی که از نیپلش گرفته شد باعث شد تقریبا جیغ بزنه و چانیول بالاخره اون نیپلی که حالا قرمز تر شده و خیلی سریع درحال کبود شدن بود رو ول کنه
+: جلو صداهات نگیر بیبی. میخوام صدات بشنوم
تن صداش دستوری بود و بکهیون چنگ دستش روی بازوی مرد رو محکم تر کرد
+: جوابمو بده بک
-: ب..باشه..
نیپل سمت چپش بین انگشت اشاره و شست چانیول فشرده شد
+: اوه ..
سرش روی متکا پرت کرد.
با بلند کردن کمرش از روی تخت به چانیول کمک کرد تا شلوارش دربیاره و بعد نگاهش به نگاه جدی مرد افتاد
مرد دکمه هاش باز کرده بود اما کمی تردید توی حرکاتش حس میشد
دستش گرفت و بلندش کرد تا بشینه؛ کف دست پسر روی سینه ی لختش گذاشت
+: لمسم کن بک.. این بدن برای توئه. فقط تو. میخوام که حسش کنی، ازش نترسی
دست های پسر با کمی لرزش روی سینه ی مرد کشیده شدن، مردمک های چشم هاش کمی دو دو میزدن و چانیول میتونست درگیری ذهنیش رو حس کنه.
اما سکوت کرد و اجازه داد دست های بکهیون روی سینه اش کشیده بشه.
یک سال بود چانیول هر روز پیشش بود، پیشش بود و تکیه گاهش بود. پیشش بود و بکهیون میتونست با خیال راحت راجب هرچیزی که به فکرِ پیچیده اش میرسه باهاش حرف بزنه و اون گوش میداد
طوریکه نگاهش میکرد، انگار اون باارزش ترین ادم دنیاس، حسی که از هیچکس تاحالا نگرفته بود.
لباسش رو از روی شونه هاش پایین سر داد و دستش از روی بازو تا دور گردنش بالا اومدن،
نفس لرزونی بیرون داد
-: مالِ من
لبخندی لب های درشت مرد کش اورد
+: مالِ تو
خودش جلو کشید و لب هاش روی لب هاش گذاشت.
چانیول همونطوری که اجازه داده بود بک هرکاری که دلش میخواد با لب ها و دهنش بکنه ، خوابوندش و با گرفتن مچ دستش، دستش سمت عضو خودش هدایت کرد
دست های ظریف پسر با کمی تعلل و تردید لحظه ای بی حرکت روی عضو پوشیده با شلوار مرد نشست و بعد اروم مشغول حس کردنش از روی شلوار شد.
+: قرار نیست کل راه رو بریم، استرس نداشته باش جانِ من! فقط یکم، خوش میگذرونیم. باشه؟
روی لب های کمی لرزون پسر زمزمه کرد و دوباره بوسه ای روی لب های مخملی اش نشوند.
دستش سمت ران های پر پسر برد و مشغول نوازش شد، حرکات دستش باعث پیچ و تاب خوردن بدنش و ناله های فوق العادش میشدن
مشغول کشیدن عضوهاشون بهم و ضربه زدن توی مشتی که هردو عضوشون رو گرفته بود، شد و ناله ی هردو تو دهن هم خفه میشد.
.......
درحالی که از پشت توی آغوشش گرفته بودش بوسه ای به سر شونه ی سفیدش زد
پسر خودش کمی بیشتر تو بغلش فرو کرد
+: عاشقتم عشق من!
شونه های پسر کمی جمع شدن اما صدایی ازش خارج نشد، لبخند درخشان و چشم های براقش، دیده نشدن
مرد اما بی توجه به بوسه های ریزی که روی شونه و گردن پسر میذاشت ادامه داد
+: اونقد که.. بعضی وقت ها خودم تعجب میکنم! میدونی هرچیزی که میبینم و هرچیزی که میشنوم تورو یادم میارن، هرغذایی که میخورم به این فکر میکنم که تو اگه بخوریش چی میگی؛ هرچیزی که تو مغازه ها میبینم فکر میکنم باید برات بخرم یا اگه تو بودی و میدیدیشون چی راجبشون میگفتی؛ بکهیون تو اصلا خبر نداری با من چیکار کردی.
با غر کوچیکی چرخی تو بغل مرد که برعکس خودش که جز باکسر چیزی تنش نبود، پیژامه اش شل و دکمه باز تنش بود؛ چرخید
-: انقد حرفای رمانتیک نزن!
بوسه ای روی لب های کمی ورم کرده اش گذاشت و نگاهش به کبودی روی گردنش چرخید
+: اما من خوشم میاد، باید بدونی که چقدر زیاد میخوامت بک! تو نمیخوای جوابمو بدی؟
با امیدواری به چشم های درشت قهوه ای رنگ جلوش زل زد؛ پسر اما چرخی به چشم هاش داد
-: بچه غول! تو یه بچه ای که فقط قد کشیده
بلند خندید و بیشتر بین بازوهاش فشارش داد تا جایی که پسر با آخ ارومی مشتی به بازوش زد
-: نکن ولم کن
فشار بیشتر کرد و مشت بعدی محکم تر روی بازوش فرود اومد که واقعا درد داشت اما اون لجباز تر از این حرف ها بود
+: تا نگی ولت نمیکنم
Advertisement
- In Serial91 Chapters
Reborn as the Duke’s Daughter ~ The Goddesses are Ruining my Life!
Worshipped and isolated for her healing powers here on Earth, Maven is whisked off to another world by The Goddess of Light and Life! What?! You want me to be the Saintess and clean up corruption in the church?! I just got out of being worshipped! I want to live a normal life. Maven is off to clean up the world, run from her responsibilities, and live a happy life in Avalon - no matter who gets in her way.
8 160 - In Serial7 Chapters
Legends of Bitworld: A Misnomer's Tale
“Hello, and welcome to Bitworld. Our names are One and Zero. People refer to us as Gods. This world is inhabited by adventurers of all different classes, each with their own path. Your path…wait, what was your name again?” […GREY…] “Grey. That’s a fine name! You are entering our world in a time of peril. We are no longer in possession of the Nine; the Wizard Al’eron Con and his legion of glitches have captured them. Soon, we too, will be corrupted. Bitworld is in danger, it is up to you.” Discworld meets a roguelike dungeon crawling LitRPG, and shakes the hand of the classic Hero’s Journey in this nostalgic coming-of-age story. Follow Grey, Damsel, and Crow into the illustriously pixelated gamescape of Bitworld. Traverse the misty mountains, hacking and slashing through laggy levels of familiar monsters, and grind your way to destiny…but first, please wait while we load the next screen.
8 130 - In Serial32 Chapters
Lost souls: Road to Godhood (Isekai) [Writathon Participant]
In a world where mages stand above nobles and even the law, it's not surprising that everyone wants to learn magic. Luz and his brothers are no different. However, their peaceful lives are shattered when a dragon attacks their village. Left with no choice, Luz uses a forbidden spatial spell to save his brothers. The consequences are not pretty--he and his brothers are scattered across different realms. Luz will have to travel to places unknown to reunite his family and gain enough power to take vengeance on the dragon. Armed with a single spell that he can only cast once before his magic reserves are depleted, Luz has his work cut out for him. Being the oldest is never easy. Author note: Please be warned as the book won't be what you might expect since the early chapters of my work are more of a slice of life of an MC, trying to adjust to his new life rather than slaying monsters left and right from the get-go with accelerated growth cheat and missions given by a goddamn system that forges your path, since everyone knows: an MC needs a system that tells one how to move forward. That was a long sentence. Also, some of you might consider my chapter titles as clickbaity, while others like me might consider them: not boring titles, hehehe.
8 159 - In Serial10 Chapters
A Sleeping Dragon
Nustara Kingdom, was known as the land of heroes. This kingdom always produced great adventurer that had great influence in the world. However, there would always be a failure even in such kingdom. The one who was known to be a Rank E, the lowest rank of adventurer. He didn't have any gift which was given by the god to everyone. But no one knew. No one knew, who was the real dragon out there.
8 133 - In Serial19 Chapters
The Little Things...
Set in the fictional universe of Runeterra (League of Legends™), the story follows four stout spirits known amidst circles of sorcerers and sages as Yordles on their journey across the vast and fantastical world they inhabit. From the treacherous waves outside Bilgewater to the parched deserts of Shurima and the peaks of Mount Targon. The party at first seeks monetary gain in the acquisition of noteworthy artifacts desired by their employer and fellow explorer, but soon finds that there is more to be gained in the relationship forged along the way and the experiences found within them. This series is more a conglomerate of short stories than a fully fledged novel with every two or three chapters being confined to its own miniaturized arc before another one starts. There will be updates semi-regularly and apologies in advance for any niggling grammatical errors, I'm not a published author. (This on-going series features a number of characters belonging to myself and others, half of which are talented artists who deserve your support! More information as to who belongs to who and where to find them down below. Thanks to all three of them for allowing me to use their well-crafted creations in my fan-fiction.)Lois (/Lwa/) belongs to (Myself, @ResidentNapper)Mica (/Mykah/) belongs to (@IVoxxious)Enzo (/Nzoh/) belongs to (@LorikoDingus)Chelle (/Shelle/) belongs to (@TE4MOON)
8 204 - In Serial8 Chapters
August | winrina
"Sometimes girls kiss other girls and sometimes boys kiss other boys. There may be laws against love, but there aren't any rules. People can't help who they fall in love with, and one day everyone will know that." "I don't think Karina knows."WINRINA AUThis is a converted story. I don't own anything. Credits and praises to the original author lenacorporations.
8 129

