《Hey stupid, i love you!》جریمه
Advertisement
_________________
همونطور که پاهاش رو تو هوا تاب میداد و زیرلب آهنگی رو نصف و نیمه زمزمه میکرد، آخرین ظرف رو هم از دست یونگی گرفت و با حولهی کوچیکی که دستش بود، اون رو خشک کرد و سرجاش گذاشت.
از بین دستهای بتا سرک کشید تا ببینه کارش تموم شده یا هنوز ظرفی باقی مونده، وقتی هیچ نشونهای از ظرف کثیف به چشمش نخورد، با خوشحالی تو گلو خندید و صندلی چرخ دار پایه بلندش رو با شدت چرخوند.
+ یوهووو!
یونگی به نرمی خندید و بعد از اینکه دستهاش رو با پیشبندش خشک کرد، موهای مشکی رنگ و بامزهی امگایی که داشت همچنان روی صندلی میچرخید رو بهم ریخت.
_ نکن بچه، صندلی خراب میشه.
دست به سینه، کمرش رو به کابینت چوبی تکیه داد و با کنجکاوی پرسید:
_ راستی، مگه امشب قرار نبود که بری خونهی جئون؟
تهیونگ بالاخره دست از چرخوندن صندلی بیچاره کشید و درحالی که هنوز آثار خنده توی چشمها و روی لبهاش مشهود بود و سرش گیج میرفت، سعی کرد از جاش بلند شه تا اطراف رو مرتب کنه.
+ با کمی تفکر متوجه شدم که اگه این سه شب در هفته، یکی درمیون باشه خیلی بهتره.
به سمت یونگی چرخید و دستهاش رو تو هوا تکون داد و سعی کرد دقیقتر منظورش رو برسونه:
+ بازدهی با اینکار بیشتر میشه!
بتا تک خندی زد و یک تای ابروش رو بالا انداخت.
دست برد تا پیشبندش رو باز کنه، ساعت از هشت گذشته بود و باید تعطیل میکردن.
اون روز فقط ده تا مشتری داشتن و این قضیه کم کم داشت یونگی رو نگران میکرد. اگه این روند ادامه پیدا میکرد، باید از خیر رستوران میگذشت و این فکر بدجوری داشت عذابش میداد.
بعد از عوض کردن لباسهاش و خداحافظی با امگای سرخوشی که داشت با قر کف رستوران رو تی میکشید، در رو بست و کرکره رو تا حدی که ته بتونه از داخل بازش کنه، پایین کشید.
قبل از اینکه دور شه، تقهای به در زد و هشدار داد:
_ بخاری رو خاموش نکن!
تهیونگ صادقانه بلهی بلندی تحویلش داد و بلافاصله بعد از دور شدن یونگی، شعلهی بخاری رو تا حد زیادی پایین کشید:
+ گفت خاموشش نکنم، نگفت که کمش نکنم!
با افتخار تابی به موهاش داد و تی به دست به سمت دیگهی رستوران کوچیکِ بتا رفت تا کفش رو تمیز کنه.
وقتی کارش تموم شد، برقهارو خاموش کرد و لحاف و تشکش رو از توی کمد چوبیِ عزیزش بیرون کشید و کف رختکن پهن کرد.
گوشیش رو مختصر چک کرد و وقتی دید که خبری نیست و کسی بهش پیام نداده، به شارژ زد.
آثار کم بودن شعلهی بخاری داشت کم کم نمایان میشد ولی برای امگا اهمیتی نداشت.
به هرحال اون یه گرگ بود و قرار نبود که بخاطر یه سرمای کوچیک بمیره!
پتو رو تا نوک بینیش بالا کشید و چشمهاش رو بست و با فکر کردن به سیبهایی که همچنان توی کیفش مونده بود، با لبهای کش اومده، به خواب رفت.
.
.
.
صبح خوبی بود، هوا به سردی روزهای گذشته نبود و خورشید حالا با سخاوت بیشتری گرماش رو در اختیار اونها قرار میداد.
بعد از گرفتن سهم روزانهی سیبش، با وجود اینکه هنوز دوتا سیب دیگه توی کیفش داشت، به سمت مدرسهاش روونه شد.
خوشبختانه درست به موقع رسید و احتیاجی به دویدن و عجله نبود.
وسایل مورد نیازش رو از لاکر برداشت و بعد از چپوندن کیفش داخل اون، درش رو بست و قفلش کرد.
نوک بینیش رو خاروند و با روحیه خوبی که طبق معمول همیشه داشت، به سمت اولین کلاسش راهی شد.
سرجای همیشگیاش که درست وسط کلاس بود، نشست و با لبخند دستی برای همکلاسیهای مهربونش تکون داد.
دختر آلفایی که کنارش نشسته بود با دیدن لبخند معروف دوستش به نرمی خندید و جواب سلامش رو داد.
Advertisement
به هرحال اون امگا به قدری اخلاق و روحیه خوبی داشت که کسی نمیتونست دوستش نداشته باشه یا باهاش خوب رفتار نکنه.
پنج دقیقه قبل از شروع کلاس، جونگکوک لیست به دست وارد کلاس شد و جلوی تخته ایستاد.
دوبار به آرومی روی میز کوبید تا توجهی همه بهش جلب بشه و وقتی که موفق شد، نفس عمیقی کشید و با جدیت و صدای رسایی که به گوش همه برسه، گفت:
_ لطفاً همگی تکالیف صفحه چهل رو بذارین روی میز تا چکشون کنم.
تهیونگ شوکه از شنیدن این حرف ناخودآگاه با صدای بلندی گفت:
+ چی چی؟
با درک اینکه چیکار کرده، دستپاچه خندید و رو به جونگکوک لب زد:
+ ببخشید، ادامه بده.
آلفا نگاه جدیش رو از امگای دیوونه گرفت و لیستش رو جلوی چشمهای همه بالا گرفت و تكون داد:
_ داشتم میگفتم... لطفاً تمرینهاتون رو نشونم بدین. اونهایی حل نکردن، طبق روال همیشه اسمشون توی لیست نوشته میشه تا بعد از مدرسه جریمهاشون رو دریافت کنن.
تهیونگ با استرس چشمهاش رو بست و پیشونیش رو روی میز کوچیکش گذاشت و زیرلب غر زد:
+ ای به خشکی شانس.
حالا دقیقا باید همونی بیاد تکالیف رو چک کنه که دو شب قبلش سیبهاش رو به زور از چنگش بیرون کشیدم؟
صبر کن ببینم!
انگشت اشارهاش رو تو هوا بلند کرد و تکون داد، امیدوارانه زمزمه کرد:
+ ما الان دوست محسوب میشیم، مگه نه؟
اخه کدوم گرگی دوستش رو فدای وظیفهاش میکنه؟
آره...
پیشونیش رو از روی میز برداشت و صاف سرجاش نشست.
دست به سینه شد و با اعتماد به نفس یه تای ابروش رو بالا انداخت:
+ برین کنار بدبختا، امروز من کسی نیستم که باید جریمه قبول کنه!
با حس کردن حضور آلفا درست کنار میزش، سر بلند کرد و لبخند دندون نمایی تحویلش داد، با انگشت بهش اشاره زد تا سرش رو خم کنه.
جونگکوک با گیجی پلکی زد و خم شد تا ببینه امگا چیکارش داره.
+ هی جئون، من ننوشتم و خیلی خوشحالم که دارم این رو به دوستم میگم!
خودت دیگه ردیفش کن، رفیق.
با خوشحالی عقب کشید و نگاهش رو به اطراف چرخوند، باید بخاطر دوستی با نمایندهی این درس و نجات پیدا کردنش، به بقیه فخر میفروخت!
ولی خوشحالیش زیاد دووم نیاورد وقتی که جونگکوک لیستش رو درست جلوی چشمهای اون روی میزش گذاشت و بعد از اینکه به زور، مداد سبزش رو از بین انگشتهاش بیرون کشید، اسم کیم تهیونگ رو تو قسمت افرادی که باید جریمه دریافت میکردن، نوشت!
تهیونگ شوکه از اینکارش، بغ کرده لب زد:
+ حداقل با مداد خودم به من خیانت نکن لعنتی!
خب، از قرار معلوم وظیفه از دوستی برای آلفا مهم تر بود.
ساعت بعد، وقت تمرین دادن گرگهاشون بود.
تهیونگ عاشق این درسش بود، چون تمام مدت بجای یاد گرفتن نکات اساسی و مهم، روی چمنها میپرید و قِل میخورد.
معلم این درسشون مرد بیخیالی بود.
اصلا براش نبود که کی چیکار میکنه.
فقط چندتا تاکتیک توضیح میداد و بعد، اون هارو به حال خودشون رها میکرد.
اکثر دانش آموزا درسهارو تمرین میکردن ولی تهیونگ واقعا نمیتونست یجا آروم بگیره.
به ترتیب وارد رختکن شدن و بعد از درآوردن لباسهاشون و تبدیل شدن، ازش بیرون اومدن.
آقای چویی مثل همیشه سلانه سلانه وارد حیاطِ پشتی مدرسه شد و جلوی گرگهایی که مودبانه به انتظار روی چهار پاشون ایستاده بودن، ایستاد.
نگاهی به تهیونگ که طبق معمول و برخلاف همه، روی پاهای عقبیش نشسته بود و دم پشمالو و خرمایی رنگش رو توی هوا با بازیگوشی تاب میداد، انداخت و آهی کشید.
~ درس امروز دفاع و حملهی گروهی هستش.
همونطور که از اسمش پیداست، دیگه انفرادی نیست و توقع میره که همراه گروهتون به تمرین این تاکتیک ها مشغول بشین.
Advertisement
به سمت تختهای که توی فضای آزاد روی پایههای فلزی گذاشته بودن، رفت و شروع به نوشتن و توضیح دادنِ درس اون جلسه کرد.
جونگکوک با دقت مشغول گوش کردن به درسش بود، البته تا وقتی که گرگ سفید خرماییِ کنارش بی اینکه حواسش باشه، کاملا غیر عمدی، دم پشمالوش رو محکم و با تمام قوا به پاهای عقبی اون میکوبوند.
عصبانی زوزهی آرومی کشید و درست لحظهای که معلم به سمتشون برگشت، با پاش روی دم امگایی که با خباثت اون رو حالا بی حرکت نگه داشته بود، کوبید.
~ جئون این چه رفتاریه؟
جونگکوک شوکه چرخید و به چشمهای عصبانی مرد خیره شد.
~ اینکه آلفایی دلیل نمیشه که زورت رو به رخ همکلاسیهای بیگناهت بکشی.
جونگکوک چندبار با پوزه به دم تهیونگ و پاهای خودش اشاره زد و سعی کرد از طریق لینک به معلم توضیح بده که همین همکلاسیِ بیگناه، درست چند لحظه پیش رسما داشته با اون دم خرمایی و زشتش کتکش میزده ولی اقای چویی این اجازه رو بهش نداد و با اخم روش رو برگردوند!
تهیونگ به محض چرخیدن معلم، زبونش رو برای آلفا بیرون انداخت و خرخری کرد.
حالا که انتقامش رو گرفته بود، احساس بهتری داشت!
_ خب، حالا طبق درسی که الان بهتون دادم گروهبندی شین و بهم حمله و از خودتون دفاع کنین.
تهیونگ با کرختی بلند شد و ایستاد.
نگاهی به اطراف انداخت و به اولین گروه گرگی که چشمش رو گرفت ملحق شد.
میتونست به راحتی وسط تمرین فرار کنه و زیر آفتاب دراز بکشه.
بعد از چندتا مبارزه و دفاع، بالاخره تونست نامحسوس خودش رو از گروه کنار بکشه و در دور ترین نقطهی ممکن، زیر آسمون دراز بکشه و آفتاب بگیره.
به پشت چرخید و پاهاش رو توی هوا تکون داد، نسیمی که به نرمی شروع به وزیدن کرد، خز های سفید و خرمایی شکمش رو تکون داد و باعث شد که امگا از روی خوشی، خرخر کنه.
درست همون لحظه، جونگکوک بعد از زمین زدن آلفای گروه مقابل، چرخید تا برای مبارزهی بعدی به گروهش ملحق شه که چشمش به امگای شُل کردهی زیر آفتاب که با خوشحالی پنجههاش رو توی هوا باز و بسته میکنه، افتاد.
اگه توی فرم انسانیش بود، پوزخند خبیثانهاش میتونست ته دل هرکسی رو خالی کنه، خوشبختانه توی فرم گرگش نمیتونست از این کارها بکنه.
روی پنجهی پاهاش به نرمی شروع به حرکت کرد.
حالتی که به خودش گرفته بود، دقیقا شبیه گرگی بود که میخواست شکار کنه.
به محض رسیدن به دو متری امگا، خیز برداشت تا حمله کنه که صدای تهیونگ از طریق لینک توی ذهنش پیچید و شوکهاش کرد:
+ تن لشت رو از من دور کن جئون، من شاید کر باشم ولی شامهی تیزی دارم.
نفسش رو محکم بیرون داد و کنارش ایستاد، با پنجه روی خز نزم و تمیز شکم امگا کوبید و غر زد:
_ گرگی که از گلهاش فاصله بگیره، شکار میشه!
تهیونگ لای یک چشمش رو باز کرد و نگاهی به گرگ خاکستری و سفیدی که بالای سرش ایستاده بود، انداخت.
در نهایت با کرختی چرخید و روی پاهاش و رو به روی آلفای حقیقی ایستاد.
+ بیا بهم حمله کن و بعدش تنهام بذار تا از آفتابم لذت ببرم!
جونگکوک بلافاصله دندونهاش رو به امگای کسل رو به روش نشون داد و به سمتش جهید.
تهیونگ با بازیگوشی خودش رو روی چمنها انداخت و قل داد و از بین دستهای آلفا فرار کرد.
+ باختی جئون!
صداش خوشحال و ذوق زده بود، این باعث شد که جونگکوک بهش خیره شه و برای لحظهای، فقط لحظهی خیلی کوتاهی، دلش برای شادیِ کودکانهی پسر قنج بره.
به سمتش رفت و دوباره مثل چند دقیقه پیش، بالای سرش ایستاد.
با پوزه به شکم امگا که طبق معمول به پشت خوابیده بود، زد و گفت:
_ هیچوقت توی مبارزهی واقعی انقدر راحت شکمت رو در دسترس رقیبت قرار نده، خطرناکه.
اونها اول از همه به گلو و شکمت حمله میکنن..سیبِ خنگ!
بعد از زدن حرفش چرخید و به سمت گروهش دویید و اجازه داد که امگا به آفتاب گرفتنش ادامه بده.
.
.
.
بالاخره ساعتها به سرعت گذشت و مدرسه تعطیل شد.
متاسفانه تهیونگ اونقدری خوششانس نبود که بتونه مثل بقیه همکلاسیهاش بلافاصله بعد از بلند شدن صدای زنگ، به سمت محل زندگیش راهی شه.
با غرغر از جا بلند شد و بعد از گرفتن وسایل و کیفش از داخل لاکر، به سمت اتاق جریمه راه افتاد.
قدمهاش کوتاه بود و پاهاش از خستگی و بی حوصلگی کف سالن مدرسه کشیده میشد.
جلوی در ایستاد و دوتا تقه به در زد و بی اینکه منتظر جواب از طرف مسئول جریمهی اون روز بمونه، در رو باز کرد و وارد شد.
نگاه معلمی که اونجا نشسته بود همزمان با تهیونگ بالا اومد و بهم خیره شدن.
_ تو؟
+ آقا؟
جین کلافه عینکش رو از روی چشمهاش برداشت و روی میز پرت کرد، چنگی به موهاش زد و زیرلب غرغر کرد:
_ آخه چرا باید درست روزی که من مسئول جریمهی دانش آموزا میشم، تو کارت به اینجا کشیده بشه؟
تهیونگ خونسرد شونهای بالا انداخت و در رو بست.
صندلی دیگهی تنها میز گردی که اونجا بود رو عقب کشید و روش نشست.
کیفش رو کنار پاهاش روی زمین گذاشت و چونهاش رو به کف دستهاش تکیه داد.
+ بهش میگن نفرینِ سرنوشت، آقا!
بتا چشم غرهای به سمت امگای خسته پرتاب کرد و دوباره مشغول کارش شد.
بنظر درحال تصحیح برگههای امتحانی یکی از کلاسهای درسیش بود.
تهیونگ با فکری که به سرش زد، زبونش رو روی لبهاش کشید و گفت:
+ آقا، اگه من توی تصحیح برگهها کمکتون کنم، میتونم زودتر برم؟
جین نیم نگاهی به تهیونگ و بعد برگههای زیر دستش انداخت.
با یه دو دوتا چهارتای ساده، به این نتیجه رسید که امگا پیشنهاد خوبی بهش داده.
بخش اعظم برگههارو جدا کرد و با یه خودکار قرمز، جلوی دستهای اون گذاشت.
_ اینم جوابیهست، با دقت تصحیحشون کن، کابوس کوچولو!
تهیونگ بی حرف سری تکون داد و مشغول کارش شد.
بیست دقیقه بعد، برگههای نمره داده شده رو به دست بتا داد و باهم از اتاق جریمه بیرون زدن.
برخلاف چند ساعت پیش، هوا بارونی بود و این قضیه اصلا به مذاق امگا خوش نیومد.
چتری همراهش نبود و تا ایستگاه اتوبوس هم خیلی راه بود.
بغ کرده دم ورودی ایستاد و به راه خیره شد.
سوکجین قبل از اینکه به سمت ماشینش بره، نیم نگاهی به وضعیت پسر انداخت و درحالی که از کنارش رد میشد، گفت:
_ بدو بیا کابوس، میرسونمت.
تهیونگ اصلا اهل تعارف نبود، بخاطر همین به محض شنیدن این حرف، نیشش طبق معمول کش اومد و لی لی کنان به دنبال معلمش رفت و سوار ماشینش شد.
کمربندش رو بست و رو به مرد تعظیم کرد:
+ ممنون آقا.
بتا جوابی به حرفش نداد، ولی خوشحال بود که تونسته اون حالت غمگین رو از چهرهی خندون تهیونگ پاک کنه تا اون دوباره بتونه به یه کابوس متحرک تبدیل بشه!
در طول مسیر حرف خاصی بینشون رد و بدل نشد.
تهیونگ همون اول آدرس رو به معلمش داد و اون هم بعد از یک ربع اون رو به مقصد رسوند.
درست کنار در رستوران پارک و سعی کرد از پشت شیشه به داخلش سرک بکشه:
_ اینجا زندگی میکنی؟
تهیونگ کیفش رو گرفت و کمربند رو باز کرد:
+ بله آقا، میتونین بیاین تو، شام رو مهمون من باشین.
جین مخالفتی نکرد، بلافاصله ماشین رو خاموش و کمربندش رو باز کرد:
_ من کسی نیستم که دست رد به غذای مفتی بزنم!
به محض اینکه جلوی در شیشهای رستوران ایستادن، بتا طبق نوشتهی روی در، خواست که اون رو با کشیدن باز کنه که تهیونگ بلافاصله دست به کار شد و در رو به داخل هل داد و بازش کرد.
لبخندی به چشمهای متعجب اون زد و بهش اشاره زد تا وارد بشه.
خودش هم پشت سرش رفت و در رو بست.
یونگی طبق معمول کنار گاز ایستاده بود و غذاش رو هم میزد. البته بلافاصله با حس کردن رایحه سیب تهیونگ، زیر گاز رو کم کرد و به سمتش چرخید:
~ سیب فسقلی! اوه.. سلام؟
+ یونگی ایشون معلم تاریخ من هستن، آقای کیم.
برای شام دعوتشون کردم.
یونگی با مهربونی سری تکون داد و دستش رو به سمت بتای دیگه گرفت:
~ خوش اومدی رفیق، راحت باش.
جین با خوشرویی به یونگی دست داد و زیرلب تشکر کرد.
با راهنمایی تهیونگ، پشت یکی از میزها نشست و منتظر شامی که قرار بود ساعت شیش عصر براش سرو بشه موند!
عادت نداشت که این ساعتها شام بخوره ولی به هرحال هرچیزی یه شروعی داشت.
نگاهی به اطراف انداخت و آرنج هاش رو به میز تکیه داد:
_ پس لونهی کابوس کوچولوی ما اینجاست!
خب، همچین هم بد نبود!
_________________
Esam🍏✨
Advertisement
- In Serial34 Chapters
Manabound: Arrival
Mana exists and, somehow, seems to have a purpose, beginning with its arrival triggering a cosmic event that burst through numerous realities, bringing upheaval and turmoil to all within its path… Transported from Earth under mysterious circumstances, Sloane and her daughter Gwyn arrived in the world of Eona only to discover they had been separated from each other. Forced to venture on a desperate quest to find one another, mother and daughter each embark on magical adventures, filled with untold wonders and fantastical beings. They undertake their journeys across a continent rife with power struggles, where ancient kingdoms and guilds are in disarray, scrambling to adapt to the arrival of magic in their world. A hardware engineer by trade, Sloane must use skills learned over a long career to craft any edge she can against beings who have thrived using weapons long since obsolete on Earth. Perhaps mana will provide the answers she needs. Schedule:Daily for first two weeks!M - W - F starting 18 JulyArt by: Vicki
8 237 - In Serial8 Chapters
Beautiful Life
Reyansh is a teenager dealing with issues like depression, loneliness, insecurities and other psychological issues. And because of that, he is not able to cope up with the harsh courses of his studies. He frequently gets bullied by Aryan, the topper of the class. Nobody tries to help him or interfere as Aryan belongs to a rich group of Brahmins. Where will this journey lead Reyansh to?
8 422 - In Serial133 Chapters
The Nameless Warrior *New Cover*
Since her father's suspicious death eight summers ago, Kindra has trained to become her tribe's first woman warrior. Although she completes the whipping ceremony to prove her strength and make a blood-bond with the tribe she fails to receive her warrior name. She's determined to earn her name in battle, but her plans change when the enemy Obsidian tribe claims her priestess sister as restitution for the war. To Kindra's surprise and horror the new chief allows them to take her sister. Rumors widespread at her father's death are whispered in her ear once more. It was the new chief who poisoned her father, they say. It was the new chief who sold her sister to the enemy. It was the new chief-not the War God-who refused to grant her a warrior name. Although she didn't believe the rumors in the past, Kindra begins to doubt the chief. When new evidence emerges it threatens to place the entire tribe in the hands of the Obsidians. As the last living descendant of the War God, Kindra's the only one who can depose the chief and save her tribe, but it will mean giving up the quest to rescue her sister, and the hope of ever becoming a named warrior.
8 230 - In Serial10 Chapters
Coalescence of Two Lifetimes
Cilen was you typical, run-of-the-mill kinda guy. Well, until his parents passed away when he was 17 forcing him to learn to grow up. Fast. He figured it wouldn't be that bad. He had a house, he had an inheritance, he had friends that kept him company. And at first, it really wasn't anything But sometimes, the loneliness just gets to you. Sometimes, the expectation to not disappoint just gets to you. Sometimes, life just gets to you. And it brought Cilen to his knees, lamenting, cursing, questioning, "why?" "Why did his parents pass away as they did, forcing him to fend for his own?" "Why wasn't he born in a rich household, with a silver spoon in his mouth that catered to his every need?" "Why was every step forwards so difficult, in this accursed society?" He wished that everything would be easy, like inside the worlds of the wuxia novels that he had grown up reading. Special constitution, lucky breaks, fast powerup, get all the chicks and defeat the big evil guy. Simple, easy, satisfying. But life ain't cut out to be that way. The main actors were already set, and there was no changing them. Unless, you moved to a different stage... But this ain't one of your friendly neighborhood transmigrations. It rewards those that are patient, creative and willing to adapt. But perhaps Cilen is able to make use of this opportunity and become something more. _______________________________________________________________________________________________ This story is a personal love letter to all the pieces of fiction that I have read. Its a culmination of the things that made me laugh, cry and smile when I first read them and It has been a personal wish to craft a story that makes me feel the way I did when reading those stories for the first time. Its gonna be a slow ride but worth it. Promise. Photo by Johannes Plenio on Unsplash
8 137 - In Serial16 Chapters
Incarnation Saga Book One: The War of the Crystals (Part One)
The "angelic" royal family of Solaria is full of discord between Lucifer and his younger sister, Selena. With one angel determined to be the greatest and another determined to please the beloved Archangel, Michael, the difference between Lucifer and Selena is like night and day. When Lucifer's wife, Beryl, suggests kidnapping the archangel to blackmail him into giving them almighty cosmic power, Selena has a prophetic vision about her plan and heads her off in a battle to protect him. The end result is a large-scale war with consequences that neither side could have predicted as both Selena and Lucifer are caught between remaining loyal to family ties or fighting for everything angels are supposed to believe in.
8 177 - In Serial22 Chapters
Deep in the source Hawks x child reader Discontinued
Bullies, social anxiety, shy, scared, abused, and can't ask for help.This only defined one childA seven year old girl named (y/n). What happens when hawk takes a field trip to school.NO PEDOPHILIA
8 69

