《Hide [Sterek]》[8-get along]
Advertisement
"میدونی من تو تمام سال هایی که اینجا کار کردم انقدر تحقیر نشده بودم."
استایلز با شنیدن غرغر درک برای بار هزارم تو اون ساعت سرش رو بالا گرفت و نفس عمیقی کشید تا خونسردیش رو حفظ کنه.
سه روزی میشد که اونها کارشون رو تو قسمت بایگانی شروع کرده بودن و پرونده ها به قدری زیاد بودن که حداقل دو هفته وقت میبرد.
استایلز از صبح زود بی وقفه پشت صندلی مینشست و پرونده ها رو با دقت و وسواس مرتب و وارد سیستم میکرد اما درک حتی نصف پسر کوچک تر هم زحمتی نمیکشید و فقط غر میزد.
پسر جوون تر تمام سعیش رو میکرد که طعنه ها و غرغر های درک رو نادیده بگیره اما گاهی اوقات تنها بودن تو یه اتاق با یه همکار فوق بداخلاق واقعاً طاقت فرسا میشد.
"تو همین سه روز من ده تا پرونده پیدا کردم که مسئولشون تو بودی و اونا نیمه تموم و حل نشده اینجا خاک میخورن. پس فکر نکنم کار الانت خیلی تحقیر کننده باشه."
درک با ابرو های بالا رفته و چشم های گشاد شده به استایلز نگاهی کرد و جا خورد. چون تو این مدت استایلز حرف های درک رو نادیده میگرفت و جوابی نمیداد و حالا یه دفعه مثل یه آتشفشان فوران کرده بدترین جواب رو بهش داده بود.
"چیگفتی؟"
"و تازه حالا که من بهشون نگاهی میندازم در واقع حل کردنشون کار زیادی نمیبرد."
استایلز روی صندلی چرخید و از پشت به همکار عزیزش که نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشه نگاهی انداخت.
"چطور جرأت میکنی منو زیر سوال ببری؟ یادت نره ما بخاطر حماقت کی اینجا نشستیم!"
و دوباره و دوباره، پایان هر بحثی به این میرسید که استایلز مقصره. استایلز با خستگی چشمهاش رو ماساژ داد و نفس عمیقی کشید.
"میشه لطفا اون پرونده ها رو بیاری اینجا که فقط زودتر تمومش کنیم؟"
درک چند لحظه با اخم به استایلز خیره شد ولی در نهایت به سمت پرونده هایی که اون طرف اتاق بودن رفت و تا جایی که میتونست پوشه های پرونده رو برداشت. بخش زیادی از پرونده ها رو روی میز استایلز رها کرد و خودش هم بخش کمتری رو به سمت میزش برد. استایلز چشم غره رفت اما اعتراضی نکرد.
بعد از چند دقیقه سکوت، صدایی غیر از ورق زدن پرونده ها و تق تق کیبورد توجه استایلز رو به خودش جلب کرد. وقتی سرش رو چرخوند و به پایین نگاه کرد، چشم هاش از تعجب گرد شد.
"الان واقعا یه پرونده رو انداختی دور؟"
درک با بیخیالی اول نگاهی به سطل زباله کنار میز و بعد به استایلز انداخت.
"به قدری ارزش نداشت که توی سیستم ثبت بشه."
"ما ارزش پرونده ها رو تعیین نمیکنیم!"
"چرا انقدر همه چیزو سخت میگیری؟ اینجوری که تو پیش میری و همه ی پرونده ها رو دونه به دونه با دقت چک میکنی و میخونی و حتی فکر نکن که نفهمیدم ازشون یه چیزایی توی دفترت یادداشت میکنی، اینجوری کار ما تا یه ماه دیگه هم تموم نمیشه!"
درک یا صدای نسبتا بلندی گفت و با انگشت اشاره به استایلز اشاره کرد.
"من فقط میگم همین یدونه وظیفه ای که داریم رو هم درست و کامل انجام بدیم تا شاید یه ذره بتونیم خودمون رو ثابت کنیم. کم کاری و پیچوندن این پرونده ها کمکی به حالمون نمیکنه فقط داریم خودمون رو بی عرضه و بی مسئولیت نشون میدیم."
درک برای چند لحظه با عصبانیت به استایلز خیره شد انگار که میخواست جوابی بده، ولی بعد نفسش رو با حرص بیرون داد و از روی صندلی بلند شد.
"اگه میخوای وقت و انرژیت رو هدر بدی من اعتراضی ندارم."
و بعد قدم هاش رو به سمت در اتاق سوق داد.
Advertisement
"آره، ممنون میشم از این به بعد اگر فکر کردی پرونده ای ارزش نداره فقط بدیش به من و غر نزنی!"
استایلز با صدای بلندی جواب داد ولی درک همین الان هم از دفتر خارج شده بود. بعید بود که دو کلمه ی آخر به گوشش رسیده باشه و همین دو کلمه برای استایلز مهم بود.
استایلز برای چند لحظه به در بسته و جای خالی درک خیره شد و بعد همزمان که نفس عمیقی میکشید خم شد تا اون پرونده رو از توی سطل زباله برداره.
بعضی از پرونده ها واقعا مسخره و بی اهمیت بودن و حالا که استایلز به اون پرونده نگاهی مینداخت، شاید ته دلش به درک حق میداد. گزارش هایی مثل گم شدن حیوون های خونگی که چند ساعت بعد حل شده بود یا هیچوقت پیدا نشده بودن هم بین پرونده ها پیدا میشد. یا مورد های عجیب و غریبی که تا حالا به گوش کاراگاه جوون نخورده بود. مثل اون پرونده ای که درباره ی مردی بود که بابت تاخیر تو تحویل سفارش غذا از پیک موتوری و رستوران شکایت کرده بود!
با این وجود، استایلز سعی میکرد برای پرونده فعلی جوکر بین پرونده های قدیمی سرنخی پیدا کنه ولی تمام اون کاغذ ها هیچکدوم به اندازه ی یک صفحه اطلاعات مفیدی نداشتن.
درک، برخلاف استایلز، برای صرف صبحونه، ناهار یا یه لیوان قهوه از اتاق بیرون میرفت و بیشتر از حد معمولی برای اینکار وقت میذاشت. درست مثل همین الان که اتاق رو ترک کرده بود. استایلز میدونست که اون حداقل تا نیم ساعت دیگه برنمیگرده.
این در حالی بود که استایلز در طول روز به زور میتونست یک وعده ی کامل و درست حسابی داشته باشه. اون تا مجبور نمیشد از اتاق بیرون نمیرفت و فقط با قهوه و کافئین سرپا میموند.
استایلز اهمیتی هم نمیداد و مشکل زیادی با این شرایط نداشت. پس با بیخیالی غرق کارش شد و حتی متوجه نشد که بعد از چند دقیقه درک به دفتر برگشته.
"باورم نمیشه اندرسون من رو نادیده گرفت و جیم بخاطر تعلیق شدنم داشت بهم تیکه میپروند."
استایلز اینبار با شنیدن صدای درک حتی تعجب نکرد و بدون اینکه اعتراض کنه، هدفونش رو روشن کرد و پلی لیست قشنگش رو جایگزین صدای همکارش کرد.
"تو خسته نشدی انقدر اینجا-"
درک روی صندلی چرخید تا دوباره بدخلقی کنه و یکی از پرونده ها رو به استایلز بده اما با دیدن هدفون و استایلزی که تمام وجودش رو نادیده میگرفت ابروهاش بالا پرید.
اوه که اینطور. درک یه دفعه یادش اومد که چقدر گوش دادن به رادیو با صدای بلند رو دوست داره.
حتی با وجود هدفون صدای بلند رادیو به گوش استایلز میرسید. پسر جوون تر دستی به پیشونی کشید و سعی کرد به نادیده گرفتن درک ادامه بده ولی با وجود این شرایط اصلا نمیتونست روی کارش تمرکز کنه. این وضعیت تا یک ربع ادامه داشت تا اینکه استایلز دیگه طاقت نیاورد. تو این سه روز به اندازه ی کافی تحمل کرده بود.
"میدونی چیه؟ من خودم تنهایی همه ی کار ها رو انجام میدم."
درک فورا صدای رادیو رو قطع کرد و به سمت استایلز چرخید. تمام سعیش رو کرد تا هیچ اثری از اهمیت دادن و تعجب کردن روی صورتش نباشه.
"معذرت میخوام؟"
"گفتم من خودم از پس همه ی اینا بر میام. تو میتونی بری خونه."
درک با قیافه ی پوکری به استایلز نگاه کرد.
"ببین من حوصله ی-"
"اتفاقا منم دیگه حوصله ی بحث و دعوا ندارم. من کمکت رو نمیخوام. فقط تنهام بذار و انقد اذیتم نکن."
استایلز با کلافگی موهاش رو کشید و توی لحنش تمنا موج میزد. درک با عصبانیت اخمی کرد.
"اذیت؟ که بعد همه چیز به اسم تو ثبت بشه و بتونی جلوه ی منو بیشتر از چیزی که هست تو اداره خراب کنی؟ با خودت چی فکر-"
Advertisement
"نگران نباش. تو میتونی فقط صبح اول وقت و آخر وقت بیای اداره تا حضورت رو ثبت کنی ولی لازم نیست بیای اینجا و کاری انجام بدی. من قول میدم نذارم کسی چیزی بفهمه. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده هوم؟"
استایلز همزمان با توضیح دادن دستش رو توی هوا تکون داد و با چشم های درشت قهوه ایش به درک خیره شد.
درک برای چند لحظه به پیشنهاد استایلز فکر کرد. اون قبلا چندباری همچین کاری کرده بود و اگه الان تکرارش میکرد مطمئن بود کسی تو اداره متوجه نبودنش نمیشه. اگه فقط استایلز واقعا همکاری میکرد و چیزی رو لو نمیداد.
اما با این وجود درک ته دلش حس خوبی به این کار نداشت. اینکه اینهمه پرونده و کار رو اینجا روی سر استایلز خراب کنه و از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه، چیزی نبود که راضی نگهش داره. از طرفی هم کار توی بایگانی آخرین چیزی تو دنیا بود که دلش میخواست.
"ولی-"
"من میدونم که چقدر ازین کار متنفری و من رو بابتش مقصر میدونی و حق هم داری. پس لطفا فقط قبولش کن و دیگه درد توی باسن نباش. من نمیتونم تمام مدت غرغر ها و کارای رو مخت رو در کنار این پرونده های کوفتی تحمل کنم!"
فک درک با شنیدن این حرف از عصبانیت قفل شد و دستش رو مشت کرد. اگه این چیزی بود که استایلز فکر میکرد و میخواست، درک کی بود که بخواد اعتراض کنه؟
"قبوله. موفق باشی."
وقتی درک کت و کیفش رو برداشت و در اتاق رو پشت سرش با عصبانیت کوبید، استایلز چشم هاش رو بست و بخاطر آرامشی که بهش برگشته بود نفس راحتی کشید.
صبح روز بعد درک به اداره اومد تا ساعت حضورش رو ثبت کنه. چند دقیقه ای اونجا پرسه زد تا بقیه بهش شک نکنن و بعد بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده به استایلز سر بزنه، اداره رو ترک کرد. چون این چیزی بود که استایلز میخواست. که ازش دور باشه و رو مخ نباشه.
ساعت پنج عصر درک برگشت و پایان ساعت کاریش تو اداره رو ثبت کرد. همچنان در طول روز نه استایلز رو دیده بود و نه چیزی ازش شنیده بود. ولی ظاهرا همه چیز خوب پیش میرفت چون هیچکس متوجه نبود درک نشده بود.
ساعت هشت شب بود. درک از کلابی که این چند ساعت توش خوش گذرونده بود داشت به سمت خونه حرکت میکرد. اینکه اداره ی پلیس سر راهش بود چیز عجیبی نبود، چیزی که در واقع باعث تعجب درک شده بود یه جیپ آبی رنگ بود که هنوز جلوی در اداره پارک شده بود و درک صاحب اون رو به خوبی میشناخت.
البته که اون پسر کله شق تر از این حرف ها بود و تا دیروقت تو اداره کار کردن رو به بودن درک کنارش ترجیح میداد. درک حتی نمیدونست چرا تعجب کرده بود.
ولی دیدن اون صحنه حس افتضاحی مثل عذاب وجدان رو به درک القا کرد. درک نمیخواست بهش فکر کنه و اهمیت بده. اون حتی مقصر نبود پس چرا باید اهمیت میداد؟
ولی اون شب خواب به چشمش نمیومد چون تصویر استایلز خسته و تنهای تو دفتر از جلوی چشمش کنار نمیرفت.
صبح روز بعد درک همچنان تصمیم نداشت برگرده. البته نه به طور کامل. اون بعد از کلی کلنجار رفتن با وجدانش راضی و قانع شده بود که حداقل یک یا دو ساعتی در روز بدون اینکه غر بزنه توی اداره باشه و به استایلز کمک کنه تا تنهایی تا دیروقت تو اداره نباشه.
پس با وجود درگیری که توی ذهنش ایجاد شده بود به اداره رفت و قدم هاش رو تا دفتر بایگانی سوق داد. دستش رو مشت کرد تا تقه ی آرومی به در بزنه و ورودش رو اعلام کنه اما صدای خنده ی آشنایی باعث خشک شدن مشتش توی هوا شد.
درک با اخم از در فاصله گرفت و به سمت پنجره ی اتاق رفت. کرکره ها مانع دید میشدن ولی چیزی که لازم بود درک ببینه از لا به لای فضای خالی کرکره ها به چشمش رسید.
اون صدای خنده ی استایلز بود. به همراه یه همکار جدید. البته درک به هیچ عنوان لقب همکار رو مناسب نمیدونست. اون عوضی دردسر ساز، تیت.
اونا حتی متوجه درک نشدن. پس تیت رو مخ نبود و خیلی بیشتر از درک کمک میکرد؟
درک حتی نفهمید که اخم وحشتناکی صورتش رو پوشونده و با دست های مشت شده به دنبال پرسی رفت. کسی که به احتمال زیاد ازین ماجرا خبر داشت و تیت رو از بازداشتگاه بیرون آورده بود.
پرسی با صدای باز شدن ناگهانی در از جا پرید و تقریبا نزدیک بود روی زمین بیفته اما درک اون لحظه نمیتونست اهمیتی بده.
"درک! خوشحالم که میبینمت مرد. چیزی شده که به اینجا اومدی؟"
پرسی با خنده ی مضطربی گفت و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه.
"تیت تو دفتر بایگانی چه غلطی میکنه؟"
"آروم باش مرد! ببین...استایلز بهم توضیح داد که تو نمیتونی چند روزی بهش کمک کنی و کاری برات پیش اومده. ولی خب اون دست تنها بود و مجبور بود تا دیر وقت تو اداره بمونه. پس با همفکری هردومون تصمیم گرفتیم تیت رو موقتا از بازداشتگاه بیرون بیاریم تا کمک کنه."
درک نفس عمیقی کشید و سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه. برای یه لحظه بخاطر اینکه پرسی همه چیز رو میدونست ناراحت و عصبانی شد ولی وقتی دید که استایلز چطوری داستان رو تعریف کرده، احساس کرد دوباره اون عذاب وجدان برگشته. به علاوه، اون به پرسی اعتماد داشت، اما این حقیقت رو تغییر نمیداد.
"اون یه مجرمه."
"و برای همین بابت کمکش قراره تو حکم دادگاهش تخفیف قائل بشیم. اینو خودت بهش قول دادی یادته؟ و نگران هم نباش. اون فقط دو روز میتونه کمک کنه و بعد به بازداشت برمیگرده."
درک دیگه نمیتونست بهونه و جوابی داشته باشه. پس فقط سرش رو تکون داد و از دفتر پرسی بیرون رفت.
فکر اینکه تیت، کسی که اون بلای وحشتناک رو سر استایلز آورده بود، الان تو یه اتاق باهاش کار میکرد و میگفت و میخندید باعث میشد درک بدون هیچ اختیاری عصبانی تر از قبل بشه. پس قبل از اینکه کار احمقانه ای به سرش بزنه دوباره به خونه برگشت.
درک فکر میکرد این دو روز خیلی راحت و خوب سپری میشه و میتونه استراحت کنه و آرامش داشته باشه بدون اینکه به چیزی اهمیت بده. اما اینطور نبود. اون اصلا به حسی که فکر میکرد قراره داشته باشه نزدیک هم نشد.
روز سوم دیوونه کننده تر از دو روز قبل بود. چون درک میدونست تیت دیگه پیش استایلز نیست و اون احتمالا دوباره تنهایی کار میکنه. نمیدونست چه چیزی داره جلوش رو میگیره. لجبازی، حماقت، اهمیت ندادن یا عصبانیت ولی اون روز هم کسل کننده و مزخرف تراز همیشه طی شد. شاید فقط باید صبر میکرد تا استایلز بهش پیام بده کارشون تموم شده و بعد با خیال راحت به اداره برمیگشت.
غروب روز چهارم بود. تقریبا همه از سرکار به خونه برگشته بودن و فقط کسایی که شیفت داشتن تو اداره ی سنت دنیس باقی مونده بودن. به علاوه ی کارآگاه استیلینسکی.
تو این چند روز اون اصلا خواب درست و حسابی نداشت و احساس میکرد ممکنه از خستگی تلف بشه. به زور خودش رو با قهوه و یه سری غذای حاضری سرپا نگه میداشت ولی امروز حتی وقت غذا خوردن هم نداشت. انقدر بین پرونده ها چرخیده بود و تایپ کرده بود که مغزش دیگه جواب نمیداد اما با این حال هنوز کلی پرونده مونده بود.
استایلز سرش رو با تنبلی از مانیتور گرفت و به ساعت که هشت و نیم شب رو نشون میداد نگاهی انداخت. آهی کشید و دستاش رو داخل موهای مشکی آشفته اش فرو برد و چشم هاش رو مالید. با انرژی که کمتر و کمتر میشد به تایپ کردن ادامه داد و نفهمید چقدر گذشت و چی شد، اما وقتی چشم باز کرد، ساعت شش صبح بود. اون تمام شب پشت میزکارش خوابش برده بود.
اون هنوز با چشم های نیمه باز داشت به این فکر میکرد که تو چه روز و چه سالی از خواب بیدار شده و الان کجاست که یه دفعه یه چیزی روی میزش پرت شد. باعث شد خواب از سرش بپره و تقریبا از روی صندلی بیفته. وقتی با تعجب و ترس برگشت و سرش رو بالا گرفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده، با دیدن کسی که رو به روش بود حتی بیشتر از قبل تعجب کرد.
درک بالای سرش ایستاده بود و لبخند کوچیک و کمرنگی روی لب هاش دیده میشد. بر خلاف استایلز که مثل یه زامبی به نظر میرسید، انگار درک سر حال و پر انرژی بود.
"صبح بخیر."
"وات د فاک"
"برات صبحونه آوردم."
استایلز با همون قیافه ی گیج به میزش نگاه کرد، یه ظرف صبحونه ی تازه و خوشمزه که بوش مست کننده بود بهش چشمک میزد و درک هم دو تا لیوان قهوه توی دستش داشت. ولی باز هم، استایلز شک داشت که بیدار باشه. احتمالا داشت خواب میدید.
"تو اینجا چیکار میکنی؟ از کی اینجایی؟"
استایلز با صدای گرفته و خواب آلود پرسید و اخمی کرد. درک یکی از لیوان ها رو روی میز استایلز گذاشت و به سمت میز خودش رفت.
"تازه رسیدم. فک کنم دیشب همینجا خوابت برده."
استایلز نگاه 'چشم بسته غیب میگی' به درک انداخت و چشم هاش رو چرخوند.
"میدونستم این چند روز هیچ چیز درست و حسابی نخوردی. پس الان برو صبحونه ات رو کامل بخور و به خودت یکم استراحت بده. من کارا رو انجام میدم."
درک به حرفش ادامه داد و پشت صندلیش نشست. سعی کرد حالت خونسرد و پوکر همیشگی خودش رو حفظ کنه و هیچ احساس اضافه ای از خودش بروز نده.
"اوکی تو کی هستی و چه بلایی سر درک هیل آوردی؟"
استایلز طعنه زد و درک حین اینکه چشم هاش رو تو حدقه میچرخوند تمام تلاشش رو کرد تا نخنده.
"کاری نکن پشیمون بشم. من همیشه انقدر خوش رو و با ملاحظه نیستم."
"اوه پس خواب نمیبینم. ولی جدی، چرا برگشتی؟ کسی بهت چیزی گفته یا... اتفاقی افتاده؟"
استایلز با تردید پرسید و به درک خیره شد.
درک آهی کشید و برای چند لحظه هیچ جوابی نداد.
"هیچکدوم. فقط... من اون چند روز اول خیلی بی انصاف و عصبانی بودم. نباید همه چیز رو سر تو خالی میکردم و خودخواه میبودم. حالا هم برگشتم که کارم رو، وظیفه ام رو تموم کنم. یعنی تموم کنیم."
استایلز پوزخند شرارت آمیزی زد و ابروهاش رو بالا انداخت.
"پس بالاخره به این نتیجه رسیدی که حق با منه و داری به اشتباهت اعتراف میکنی آره؟"
"نه."
درک با پوکر ترین قیافه جواب داد.
"چرا دقیقا داری همین کارو میکنی. اگه برم دوربین بیارم یه بار دیگه حرفاتو تکرار میکنی که توی تاریخ ثبت کنم؟"
استایلز با شیطنت بیشتری اصرار کرد چون متوجه شده بود گونه های درک دارن سرخ میشن و در واقع از این موقعیت لذت میبرد و احساس رضایت میکرد.
"خفه شو و فقط کاری که گفتم رو انجام بده."
البته که درک همون درک همیشگی بود و باید به لحظه های خوب گند میزد. چهره ی استایلز مثل یه بستنی آب شده وا رفت. ظرف غذا و قهوه رو برداشت و از جاش بلند شد.
"فکرکردم یکم تغییر کردی ولی هنوزم یه گرگ بد اخلاقی."
استایلز وقتی به سمت در میرفت با غرولند گفت.
درک ابروهاش رو بالا انداخت و با نگاهش استایلز رو به چالش کشید.
"آره؟ تیت چی؟ اونم تغییر کرده بود یا هنوزم یه درد باسن بود؟"
"نوپ. برعکس تو اون یه گربه ی بامزه ست."
استایلز مثل یه پسر بچه ی لجباز پنج ساله گفت و قبل از اینکه بیرون بره زبون درازی کرد.
درک برای چند لحظه به جای خالی استایلز نگاه کرد و نمیدونست بخاطر حرفی که استایلز زد عصبانی باشه یا اینکه بخاطر قیافه و لحنش خنده اش نگیره. پس سرش رو تکون داد و بجای همه ی این ها مشغول پرونده ها شد.
درک متوجه شد که استایلز تو این چند روز مقدار قابل توجهی از کارشون رو انجام داده و واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بود. کمتر از یک ربع بعد استایلز به اتاق برگشت و سرحال تر و پر انرژی تر از قبل پشت میزش نشست.
درک نگاه عجیبی بهش انداخت.
"چرا برگشتی؟"
استایلز همون نگاه عجیب رو برگردوند.
"منظورت چیه؟"
"فکر کردم قراره بری خونه و استراحت کنی."
"نه من خوبم و استراحت کردم. قراره با هم کار کنیم یادته؟"
درک دیگه مخالفتی نکرد چون درواقع دلش نمیخواست استایلز بره و سرش رو تکون داد.
"ممنون."
استایلز بعد از چند دقیقه سکوت گفت و درک سرش رو با تعجب بالا گرفت.
"بابت صبحونه و اینکه... برگشتی."
"نیازی به تشکر نیست."
درک با لحن آرومی جواب داد و اون دو برای چند لحظه به هم خیره شدن قبل از اینکه به خودشون بیان و سر کارشون برگردن.
دو ساعت گذشته بود و در واقع هر دو بخاطر اینکه بدون غرغر و بحث کارشون رو به خوبی پیش میبردن تعجب کرده بودن. درک وقتی متوجه این موضوع شد که فهمید استایلز مدام زیر چشمی یا آشکار بهش زل میزنه و کم کم داشت بابت این جو معذب میشد.
"چیه؟"
درک وقتی دیگه نتونست نگاه های عجیب استایلز رو تحمل کنه پرسید.
"هیچی. فقط میدونی... نمیتونم باور کنم که دو ساعت تمام بدون اینکه بحث کنی یا طعنه بزنی داریم واقعا کارمون رو انجام میدیم. به این نسخه جدیدت هنوز عادت ندارم."
درک چشم هاش رو تو حدقه چرخوند.
"آره من دارم تلاش میکنم همکار خوبی باشم پس تو هم کمک کن و انقدر عجیب و دراماتیک نباش."
استایلز بی صدا خندید و برای چند لحظه بیشتر به درک خیره شد. درک اونو نادیده گرفت و نگاهش رو به مانیتور دوخت.
چند ساعت دیگه مثل چشم به هم زدن سپری شد. درک واقعا درگیر کار شده بود و کمتر از همیشه حرف میزد. استایلز این سکوت رو دوست نداشت اما سر خودش هم به قدری گرم به کار بود که نتونه اعتراضی بکنه.
وقتی درک موقع ناهار بیرون رفت، استایلز اصلا حواسش نبود و اون خیلی زود با دو تا غذا برگشت و مطمئن شد که استایلز غذا خوردنش رو پشت گوش نمیندازه. استایلز بخاطر اینکه درک بیشتر از قبل بهش اهمیت میداد گرمایی رو توی قلبش حس میکرد. اون دو نفر حتی تو زمان استراحت با هم درباره هر چیز مسخره ای که به ذهنشون میرسید با هم حرف زدن و خندیدن. البته این استایلز بود که بیشتر مکالمه رو شروع میکرد و میخندید و درک بیشتر سکوت میکرد یا جواب های کوتاهی میداد و نهایتا لبخند میزد.
در واقع اون ها فهمیدن که اگر واقعا بخوان، میتونن یه تیم خیلی خفن و هماهنگ باشن. البته که هنوز گاهی اوقات یه نفر طعنه میزد یا بحث و اختلافی بینشون پیش میومد، ولی در نهایت میتونستن بدون اینکه دوباره مثل بچه ها قهر کنن با هم کنار بیان.
"راستی تو چقدر درباره این یارو بارنز میدونی؟"
استایلز با یادآوری مافوق عجیبش بی مقدمه از درک سوال کرد.
"درباره چی کنجکاو شدی؟"
درک که میدونست استایلز حتما کلی سوال توی ذهنش داره پرسید.
"اون در کل خیلی مرموز به نظر میاد ولی... دستش. بیشتر از همه اول میخوام بدونم تو میدونی چه بلایی سر دستش اومده؟"
استایلز با چشم های ریز شده به بازوی خودش اشاره کرد.
"اون مرد خیلی عجیبیه و ما چیز زیادی ازش نمیدونیم. من فقط میدونم که گذشته ی پیچیده ای داره و ظاهرا اشتباهاتی داشته که جبران نمیشده. اینکه دقیقا چه اتفاقی افتاده رو نمیدونم ولی شایعه ای که همه میگن اینه که اون دستش رو تو یه جنگ از دست داده. همین."
"اون وقت کی براش دست مصنوعی درست کرده؟ ارتش، یا یه شرکت خصوصی یا یه دانشمند؟ چون... خیلی پیشرفته و خفن به نظر میومد."
"هیچ ایده ای ندارم. هیچکس هیچوقت جرات نمیکنه ازش چیزی بپرسه و اونم جواب نمیده. من حتی هنوز نمیدونم اون چجوری همچین رتبه و مقامی اینجا پیدا کرده."
استایلز دیگه چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد.
روز بعد استایلز دیگه مجبور نبود تا دیروقت تو اداره بمونه و تمام تایم استراحت و غذاش رو با درک میگذروند. کارشون داشت زودتر از چیزی که پیش بینی میکردن تموم میشد.
ساعت نزدیک ده صبح بود، استایلز و درک هر دو با هم در حال بررسی و تحلیل یکی از پرونده ها برای استخراج اطلاعات بودن که با صدای شدید باز شدن در حواسشون پرت شد و نگاهشون فورا به سمت در تغییر پیدا کرد.
"گایز! حدس بزنید چی شده؟"
پرسی با هیجان زیاد و ذوق بلافاصله پرسید و اهمیتی به شوکه شدن دوستاش و قانون در زدن قبل از ورود نداد.
"صبح تو هم بخیر پرسی."
درک با بد خلقی و اخم جواب داد اما پرسی اهمیتی نداد و با قدم های تند وارد اتاق بایگانی شد.
"چه اتفاقی افتاده؟"
استایلز با کنجکاوی پرسید و لحنش آروم تر و بهتر از درک بود. پرسی بدون معطلی سراغ اصل مطلب رفت.
"پرونده!"
"پرونده ی چی؟"
استایلز با اخم پرسید و حالا توجه درک هم جلب شده بود.
"براتون پرونده ی جدید آوردم!"
"که تو بایگانی دسته بندیش کنیم؟ پرسی بخدا قسم-"
Advertisement
- In Serial57 Chapters
The Beautiful Jade
Portals are opening and the planes of cultivation are changing. Monsters that have long been sealed are breaking free. In the midst of these changes, a young girl named Jia Lin is sent to the Flowing Rivers Sect by her father in order to protect her from the eyes of a greedy prince. In the bloody and murder filled world of cultivators, she must figure out how to come to terms with the death and the destruction surrounding her. Releasing a chapter a week on Tuesdays.
8 421 - In Serial10 Chapters
Bloodlines
[participant in the Royal Road Writathon challenge] Valorous is the crown prince of the floating kingdom of Sunhold. Then the cursed blood from his mother's side manifests and he is forced to flee his kingdom. His childhood friend is left behind, and he vows to return for her. This is the start of his mercenary career.
8 69 - In Serial24 Chapters
Jeremy Finds A Dragon
Jeremy, a teenage boy with a freakish talent for the clarinet, is less than thrilled when his mom announces that they’re up and moving to a tiny village on a tiny Scottish island the summer before his senior year of high school. But Dunsegall turns out to be an okay sort of place, if you like cliffs, sheep, and small-batch ice cream made by a family obsessed with Ray Charles. Two teenage locals — Colin and Aggie — quickly pull Jeremy under their wing and decide to give him a summer he’ll never forget. Everything is mostly fine until one day, in the depths of the woods, they stumble across a two hundred year-old monk and a living, breathing — or, rather, snoring — dragon who need their help. Together, Jer, Col, and Aggie delve into the hidden history of the island, getting up to their elbows in heresy, Highland Games, and, somehow, romance.
8 118 - In Serial6 Chapters
Everyday Life with Raptors
This is a strange idea I had after watching Jurassic World and then watching Monster Musume no Iru Nichijo (Everyday Life with Monster Girls). I suddenly stopped and thought to myself what if I could combine the two concepts? So...this is the result. As the interspecies exchange program goes international, the United States is brought into the fold. In an attempt to see if the United States military could incorporate extraspecies individuals into their military for incidents or cases dealing with extraspecies crimes or terror activities, the president signed off on an experimental program called "The Raptor Initiative." Four lizard men females of the raptor variety are brought to America and given special ops. training to be the ultimate killing machines. They are left under a handler named Lt. Owen Grady who named all four of them. Blue, Charlie, Delta, and Echo. However, as the girls are preparing for their first mission, a more sinister force is at work behind the scenes with secret plans for these girls. Can Owen give these girls a proper life in the States, and let them live as the young ladies he sees them as? Or will their prehistoric past influence their future?
8 196 - In Serial9 Chapters
Reincarnated into an Unfinished Online RPG
41-year old Satou Makoto works in a Japanese sweatshop...literally. His company doesn't have a working air conditoner and he's putting in 98 hours per week at his desk, under the grinding heel of his demanding 24-year old sizzling boss. But when a sudden heat wave hits Japan, the entire floor crumbles to heat stroke. Makoto is rushed to the ER...and dies. He awakens to find himself in Heaven. Or is it Hell, because his boss and coworkers are here too?! This cloudy wonderland reminds Makoto of an MMORPG he played in his youth that was abandoned by the developers in favor of launching a sequel. The original game was left online with players unable to finish. Knowing the ultimate fate of this world, what will Makoto do? Will he try to change fate? Or will he kick back now that the heat is off?
8 94 - In Serial13 Chapters
Avoid Me ➳ two
❝ you're now avoiding meyou are no where to be foundwhere are you?don't avoid me.❞▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬《this is the second book out of the trilogy. first is See Me while the third one is being written》【gakuen alice belongs to higuchi tachibana】#12 in gakuen alice
8 182

