《Hide [Sterek]》[9-New Case]
Advertisement
"نولان میلتون، پسر نوجوون 16 ساله، متهم به قتل عمد همکلاسیش گیب گری در دبیرستان گاردین. دقیقاً دو هفته پیش با ضرب دو گلوله به سمت سر و کتف گیب رو به قتل میرسونه."
پرسی از عقب ماشین در حال توضیح دادن پرونده بود. درک در حال رانندگی بود و استایلز که جلو نشسته بود همچنان داشت با دقت پرونده رو زیر و رو میکرد.
"هر سال تعداد زیادی از این موارد تیراندازی داخل مدرسه ها اتفاق میفته. چرا این یکی باید خاص باشه؟"
درک از آینه به پرسی نگاهی انداخت و چشم غره رفت.
برخلاف انتظارش، هیجان پرسی بیشتر شد و خودش رو جلوتر کشید طوری که دقیقا بین دو صندلی قرار گرفت.
"نکته همینجاست! حدس میزنی ادعای نولان و دلیل دعوای اون دو نفر چی میتونه باشه؟"
"چون گیب کتابش رو پاره کرده و غذاش رو به زور ازش میگرفته؟"
استایلز بدون اینکه نگاهش رو از کاغذ ها بگیره با لحن متعجبی پرسید و باعث شد درک نگاهش رو از جاده بگیره و از کوره در بره.
"میشه برای یه لحظه هم که شده جدی باشی استایلز؟"
"نه دارم جدی میگم این چیزیه که اینجا نوشته شده!"
استایلز از خودش دفاع کرد و به پرونده اشاره کرد.
"دقیقاً. دلیلش انقدر مسخره ست که هیچکس نمیتونه باور کنه."
"شاید نولان دروغ گفته. شاید یه دلیل یا رازی وجود داره و اون نتونسته بهش اعتراف کنه."
درک احتمالاتی که توی ذهنش داشت رو بیان کرد و هنوز قانع نشده بود که دلیل یه قتل انقدر بی ارزش باشه.
"این احتمال هم وجود داره. برای همین قراره امروز برای بازجویی به نولان سر بزنیم... نکتهی دیگه اینه که دبیرستان گاردین آمار خیلی عجیبی داره."
"چطور؟"
استایلز با کنجکاوی پرسید و از آینه نگاهی به پرسی انداخت.
"در طی چهار ماه اخیر میزان خشونت و پرخاشگری دانشآموزان این دبیرستان به طرز نگران کننده ای بالا رفته. هر روز تعداد دعوا و درگیری ها بیشتر میشه، حتی چند مورد جراحت با چاقو و شکسته شدن سر یا دست هم بینشون گزارش شده و دلیل همشون تقریباً به اندازهی همین پرونده بی اهمیت بوده."
"پس چرا زودتر اقدامی نکردن؟"
اینبار نوبت درک بود تا حرف بزنه.
"اولش هیچکس این موضوع رو جدی نگرفته چون فکر میکردن این چیزا برای یه مشت دختر و پسر تینیجر هورمونی عادیه. به علاوه مدیر دبیرستان نمیخواسته اسم مدرسه بی اعتبار و خراب بشه برای همین اهمیتی نمیداده و نمیذاشته کسی بو ببره. اما خب سر قتل گیب، دیگه نتونستن کاری کنن."
"یه جای کار میلنگه."
استایلز در حالی که چشم هاش رو ریز کرده بودو به فکر فرو رفته بود زمزمه کرد.
"اتفاقا من فکر میکنم این پرونده یه جورایی کلیشه ست."
استایلز روی صندلی چرخید و طوری به درک نگاه کرد که انگار بهش توهین کرده بود.
"باورم نمیشه دوباره داری ازین حرفا میزنی!"
"چیه تو چیز خیلی خاصی تو این پرونده میبینی؟"
درک با لحن مغرور همیشگی و ابروهای بالا رفته پرسید.
"یه جوری میگی انگار پرونده هایی که دستت میدادن در حد زودیاک قاتل بوده. حداقل الان مجبور نیستی ده ساعت پشت میز بایگانی بشینی و تازه ما هنوز هیچی رو شرو-"
"گایز متنفرم از این که تو بحثتون دخالت کنم ولی ورودی بعدی به سمت راست ما رو به دبیرستان میرسونه."
حرف پرسی باعث شد بحث اون دو نفر دیگه ادامه پیدا نکنه. بعد از چند لحظه کوتاه که استایلز و درک با نگاهشون به سمت همدیگه خنجر پرتاب میکردن، ماشین جلوی دبیرستان بزرگ گاردین متوقت شد و هر سه مامور بدون هیچ حرف اضافهای پیاده شدن.
به محض اینکه وارد دبیرستان شدن، استایلز دفترچهی مخصوصش رو از جیبش بیرون آورد و سعی کرد حین راه رفتن به هر چیزی که چشمش میدید دقت کنه.
Advertisement
برخلاف اون، درک کاملا به اطراف بیتوجه بود و یکی دو قدم جلوتر از بقیه به سمت دفتر دبیرستان میرفت.
بعد از نشون دادن کارت شناسایی شون به نگهبان، هر سه وارد دفتر مدیر شدن و کاملا مشخص بود که اونا منتظرشون بودن.
"کاراگاه هیل و کارآگاه استیلینسکی، برای تحقیق پروندهی نولان میلتون مزاحمتون شدیم."
درک مودبانه خودش و همکارش رو به مدیر معرفی کرد و بهش دست داد. مدیر بعد از خوشامد گویی با دست به هر دو نفر اشاره کرد تا روی صندلی بشینن.
پرسی همراهشون نیومده بود و بجاش قرار بود گشتی تو دبیرستان بزنه و اوضاع رو بررسی کنه.
استایلز در حالی که نگاهش دور تا دور اتاق میچرخید روی صندلی نشست و بعد به مدیر دبیرستان-آقای دیتن- نگاه دقیقی انداخت.
از سر و وضعش معلوم بود که آدم ثروتمندیه، با در نظر گرفتن کت و شلوار برندش و ساعت لوکس گرونی که دور مچ دستش بود.
و همچنین استایلز متوجه تعداد زیاد مدال ها و تقدیر نامه ها و جوایز مسابقات مختلف توی دفتر شده بود. پس قطعا این دبیرستان موفق و معروفی بوده و الان این موضوع که نمیخواستن گزارش خشونت بچه ها درز پیدا کنه منطقی به نظر میومد.
"چه کمکی از من برمیاد؟"
آقای دیتن با لحن گرم و مودبی جواب داد و نگاهش بین دو کارآگاهی که جلوش نشسته بودن رد و بدل شد.
استایلز به نظر نمیومد متوجه حرف دیتن شده باشه چون زیادی درگیر دقت به اطراف و یادداشت شواهدش بود. درک وقتی دید که همکارش از همین الان داره یه چیزایی تو دفترچهاش یادداشت میکنه و اصلا حواسش به موضوع اصلی نیست، تصمیم گرفت بجاش حرف بزنه و روال کار رو پیش ببره.
"در واقع ما قراره امروز نولان رو ببینیم ولی قبلش باید از شما و دوستهاش، همکلاسی هاش و معلمش تو مدرسه چند تا سوال بپرسیم. امیدواریم این موضوع مشکلی ایجاد نکنه و بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم."
"البته."
"اول از همه میخوایم بدونیم نولان چجور دانش آموزی بود. اخلاقش، سوابق تحصیلیش و هر چیزی که دربارش میدونید."
آقای دیتن قبل از اینکه جوابی بده نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از درک گرفت.
"نولان پسر خوب و بیحاشیهای بود و خانوادهی محترمی هم داشت. من تا قبل از این اتفاق هیچوقت مورد اخلاقی ازش ندیده بودم و میدونم که پسر گوشهگیری بود و دوست های زیادی هم نداشت. به علاوه، وضع درسیش هم قابل قبول و مطلوب بود."
با شنیدن آخرین جمله، استایلز نگاهش رو از اطراف گرفت و یه دفعه تمام توجهاش به سمت دیتن جلب شد.
"میتونم کارنامه و پرونده تحصیلیش رو چک کنم؟"
"چرا که نه."
دیتن از جاش بلند شد تا پروندهی نولان رو پیدا کنه و به دست کارآگاه جوون بسپاره.
در این حین درک مکالمه رو ادامه داد.
"رابطهاش با گیب چطور بود؟"
"خب نمیتونم بگم با همدیگه دوست بودن. مشاور مدرسه تو این مورد بیشتر میتونه کمکتون کنه."
دیتن با قدم های آهسته به سمت استایلز قدم برداشت و استایلز بدون هیچ حرفی تقریباً پرونده رو رو هوا از دستش قاپید و فورا شروع به بررسی کرد.
دیتن برای یه لحظه با تعجب به استایلز که سرش پایین بود نگاه کرد و بعد به صندلی خودش پشت میز برگشت.
درک با خجالت دستی به پیشونیش کشید.
"امم... دربارهی گیب چی؟ اون چجور دانش آموزی بود؟"
دیتن دوباره دستهاش رو بهم گره زد.
"گیب گری... خب اون مثل نولان آروم نبود. چند باری بخاطر درگیری و موارد اخلاقی تنبیه شده بود و وضع تحصیلیش هم تعریفی-"
"میتونم پروندهی تحصیلی گیب رو هم ببینم؟"
استایلز حرف دیتن رو قطع کرد و دیتن که واضحا بهش برخورده بود نگاهی به استایلز انداخت قبل از اینکه از جاش بلند شه و بدون هیچ حرفی پرونده رو به کارآگاه بی طاقت بده.
Advertisement
درک تمام مدت با اخم به استایلز چپ چپ نگاه میکرد اما استایلز حتی برای یک لحظه هم بهش توجهی نکرد و سرش غرق پرونده و دفترچهاش بود.
درک در حالی که احساس میکرد از خجالت گوش هاش داغ شدن، گلوش رو صاف کرد و نگاهش رو به دیتن برگردوند.
"تو پرونده علت اقدام به قتل... دلیل عجیبیه. طبق گزارش نولان کنترلش رو بخاطر اینکه گیب کتاب هاش رو پاره میکرده و... وعده غذاییش رو به زور ازش میگرفته از دست داده."
"اگه نظر من رو بخواید باید بگم دلیل یه قتل نمیتونه همچین چیزی باشه هرچند نولان از زمانی که دستگیر شده حرف زیادی نزده. به نظر من انگیزهی قتل چیزی فراتر از این دلیل بوده. چیزی که شما میگید فقط مثل کبریت زدن تو انبار باروت بوده."
دیتن در حالی که با یکی از مجسمه های روی میزش بازی میکرد به درک جواب داد.
"میخواید بگید گیب برای مدت طولانی نولان رو اذیت میکرده و برای همین نولان یه دفعه از کوره در رفته؟"
درک با ابرو های بالا رفته پرسید.
"منظورم اینه که... این تنها توجیه منطقی به نظر میاد."
"ولی بیشتر شدن خشونت بچه ها چطور؟ برای اون توضیح منطقی دارید؟"
استایلز یه دفعه سرش رو بالا گرفت و پرسید. باعث شد نگاه دیتن و درک به سمتش برگرده.
دیتن اخمی کرد.
"معذرت میخوام؟"
"دارم از گزارش مدرسهی شما حرف میزنم که نشون میده میزان خشونت و عصبانیت بچه ها طی چهار ماه اخیر خیلی بیشتر از قبل شده. چند مورد ضرب و شتم و جراحت با سلاح سرد با دلیل هایی که خیلی قانع کننده به نظر نمیان به پلیس گزارش شده."
استایلز دست هاش رو تو هوا تکون داد و در آخر پوشهای که همراهش بود رو بالا گرفت و به دیتن نشون داد.
دیتن نفس عمیقی کشید تا خونسردیش رو حفظ کنه. شاید هم جواب محکمی برای گفتن نداشت.
"تینیجر های امروزی مثل نسل من و شما نیستن. شما خوب باید بدونید که بچه ها تو این سن از لحاظ روحی و روانی چه چیزهایی رو پشت سر میذارن و هورمون های رشد چقدر روشون تاثیر داره."
"پس یعنی میخواید بگید بچه های مدرسهی شما یه دفعه وارد موج بلوغ شدن و یه سری اختلال هورمونی باعث همچین چیزی شده؟"
استایلز در حالی که ابروهاش رو بالا انداخته بود با لحن تمسخرآمیزی پرسید.
"استایلز!"
درک دیگه نتونست بیشتر از این تحمل کنه و از لای دندون هاش به استایلز هشدار داد.
استایلز نگاه کوتاهی به درک انداخت و بعد دیگه چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت.
"معذرت میخوام."
درک به جای استایلز از دیتن معذرت خواهی کرد اما اینبار نوبت استایلز بود تا به درک چشم غره بره چون هیچ دلیلی برای عذرخواهی نمیدید.
دیتن سرش رو به نشونه تایید تکون داد.
"ما هم مثل شما هنوز از دلیل اصلی این اتفاقات مطمئن نیستیم ولی بهتون اطمینان میدم داریم روش کار میکنیم. بعد از فاجعهی نولان و گیب تدابیر امنیتی رو بیشتر کردیم و همهی دانش آموزان هر روز چک میشن تا کوچک ترین اثری از چیزهایی مثل مواد و وسایل ممنوعه و سلاح نباشه. به علاوه تعداد نگهبان ها رو بیشتر کردیم تا هر چه زودتر جلوی هر درگیری رو بگیرن."
درک سرش رو تکون داد.
"در آخر باید بگم که ما به فیلم دوربین های مداربسته مدرسه احتیاج داریم. دقیقاً روزی که حادثه اتفاق افتاده، تمام دوربین ها."
"حتما. تا یکی دو ساعت دیگه یه کپی براتون ارسال میکنم."
از نظر درک کارشون اینجا فعلا تموم شده بود. پس از جاش بلند شد و استایلز هم به دنبالش این حرکت رو تکرار کرد. دیتن هم برای احترام و خداحافظی ایستاد.
"از همکاریتون ممنونم."
"امیدوارم کمکی کرده باشم."
درک و دیتن در حال دست دادن به هم بودن که استایلز موضوعی رو یادآوری کرد.
"در ضمن تا زمانی که این پرونده بسته بشه ما قانونا حق داریم هر زمانی که لازم باشه تو مدرسه حضور داشته باشیم و پرس و جو و تحقیقات رو تکمیل کنیم."
"اگه برای تحصیل و آرامش دانش آموزان مشکلی ایجاد نکنه، ایرادی نداره."
به محض این که استایلز و درک از دفتر مدیر مدرسه خارج شدن، درک حتی یه لحظه رو هم برای چیزی که تمام مدت میخواست بگه تلف نکرد.
"میشه بگی اون تو دقیقاً چه غلطی میکردی؟"
استایلز که شونه به شونهی درک راه میرفت سرش رو بالا گرفت و به مرد قد بلند نگاه گیجی انداخت.
"داشتم کارمو انجام میدادم منظورت چیه؟"
"منظورم اون رفتار عجیبت و بی ادبیت نسبت به دیتن بود. تو مثلا قراره به روال پرونده کمک کنی نه اینکه باعث خجالت من بشی!"
استایلز اخمی کرد و از شدت یکه خوردن دهنش باز موند.
"اول از همه، من هیچ کار بدی انجام ندادم و تو هم اشتباه کردی که معذرت خواهی کردی. دوما، از کی تا حالا اینقدر پایبند به اخلاق و ادب شدی؟ اون دیتن فقط یه آدم خودخواه و منفعت طلبه و غیر از ثروت و شهرت مدرسه هیچ چیز دیگه ای براش اهمیت نداره. من نمیتونم با کسی که جون بقیه براش اهمیتی نداره مودب باشم."
درک ابروهاش رو بالا انداخت و قیافهاش فریاد میزد که قراره استایلز رو مسخره کنه.
"اوه جدی؟ همهی اینا رو تو این بیست دقیقه ای که اونجا بودیم فهمیدی؟"
"آره و تمام استنتاج هام رو یادداشت کردم. باید بیشتر دقت میکردی."
استایلز دفترچهی مخصوصش رو بالا آورد و اونو نزدیک صورت درک برد انگار که درک نمیتونست همینجوری بهش توجه کنه.
و بعد بدون اینکه منتظر واکنش درک باشه قدم هاش رو تند تر کرد و جلوتر رفت تا پرسی رو پیدا کنه.
پرسی تو حیاط مدرسه منتظر دو کارآگاه بود. وقتی اونا رو از دور دید سریع خودش رو بهشون رسوند.
"چه خبر؟"
"من با مشاور و چند تا از همکلاسی های نولان و گیب صحبت کردم. همشون تقریباً گفتن که گیب نه تنها به نولان بلکه به بقیه بچه ها زور میگفته و اونا رو اذیت میکرده. تنها چیزی که این وسط برام عجیب بود، این بود که بعضی هاشون گفتن نولان قبل از این حادثه بشدت از گیب میترسیده و حساب میبرده و سعی میکرده خیلی سر راهش نباشه."
"دقیقاً همونطور که حدس میزدم"
درک زیر لب گفت و نفسشو با حرص بیرون داد چون از پرونده های آبکی متنفر بود.
" یه چیزی این وسط درست نیست."
اما استایلز مثل همیشه قصد داشت دقیقا نقطهی مخالف درک باشه.
"پس چرا من فکر میکنم که همه چیز با عقل جور در میاد و تا دو سه روز دیگه میتونیم پرونده رو ببندیم؟ فقط باید ببینیم خانوادهی گیب رضایت میدن یا نه."
درک با لحن از خودراضی به استایلز جواب داد و شونه هاش رو بالا انداخت.
استایلز یه دفعه ایستاد، باعث شد پرسی و درک هم دست از قدم زدن به سمت ماشین بردارن و به سمت کارآگاه جوون برگردن.
"تو واقعا دقت نمیکنی نه؟ اینکه نولان یه دفعه سر همچین بهونهی مسخرهای گیب رو با دو تا گلوله به سر و کتفش بکشه با عقل جور در نمیاد چون نولان حتی عضو چندین المپیاد علمی بوده درک! اون یکی از بهترین دانش آموزان مدرسه بوده."
استایلز با چشم های ریز شده و کلافگی گفت و دست هاش رو تو هوا تکون میداد. با هر جمله صداش بلند تر میشد اما در عوض درک خونسرد و پوکر بهش خیره شده بود.
"و من هیچ چیز بد و منفی از دوستاش نشنیدم. در واقع اونا همشون نگران نولان بودن و میگفتن نولان حقش نیست که تو زندان باشه."
پرسی در ادامه طرف استایلز رو گرفت و درک رو به هر دو تا پسر چشم هاش رو تو حدقه چرخوند.
"خوب بودن نولان چیزی رو توجیه نمیکنه. کی میدونه نولان چقدر تحت فشار بوده؟ حتی بهترین آدم ها هم بعضی اوقات کنترلشون رو از دست میدن. به علاوه ما هنوز از نولان بازجویی نکردیم و دوربین ها رو هم چک نکردیم."
هیچکس چیزی نگفت. استایلز نفس عمیقی کشید و سرش رو چرخوند و پرسی انگار داشت همهی اطلاعات رو بررسی میکرد.
"خب... اینم حرفیه."
"پس بهتره وقت رو تلف نکنیم و بریم سراغ نولان."
استایلز از مواقعی که باید اعتراف میکرد حق با درکه متنفر بود. پس با عجله در حالی که به سمت ماشین میرفت حرف زد و درک و پرسی رو نادیده گرفت.
رانندگی تا ایستگاه پلیس در سکوت کامل طی شد. استایلز هر از چند گاهی ورقه های زیر دستش رو زیر و رو میکرد و خودش رو برای بازجویی آماده میکرد.
یه چیزی این وسط درست نبود. و استایلز باید اینو ثابت میکرد.
***
خب سلام سلامممممممم
بعد از مدت ها🥲
گایز بهتون گفتم که من دیدم نمیتونم به نوشتن ادامه بدم بخاطر کنکورم و میخواستم بوک رو پاک کنم یا آن هولد نگه دارم ولی نیلو لطف کرد و گفت تنها ادامه میده پس اگه درمورد بوک سوالی دارین میتونید ازش بپرسین چون اون الان نویسنده هاید محسوب میشه نه من. اینم آیدی نیلوئه:
امیدوارم از این پارت لذت برده باشین💙
-siloo-
Advertisement
- In Serial53 Chapters
Where It All Began
On the eve of the apocalypse, Eva finds herself confined to a clearing in the woods with only her clothes on her back. Staring her down is a goblin armed and ready to fight. Eva will have to survive not only the goblin, but also gain enough strength to confront the aliens responsible for bringing mana to Earth in the first place!
8 161 - In Serial18 Chapters
Mysteries of the Q Files: Rueben's Revelations
After five stories about Trick and Naomi solving the mysteries of the Q Files, things are about to take a different turn. Rueben, the teller of these strange stories, has treated them as if he was the one telling them. But there is much that missed his gaze. First of all, the stories he's been telling are real. Secondly, they are more terrifying than he ever imagined. But most importantly, it is only the beginning of a much larger adventure and a glimpse into a bigger conflict than Rueben, Trick or Naomi could ever imagine.
8 157 - In Serial13 Chapters
Continuity
I’m writing this all down because I don’t know what else to do with it. This whole experience has been so completely insane that I must record it so people in the future can understand what is going on. Maybe someday someone else can make sense of it. Maybe that person is you, I have no idea. JR awakens from a dream to find that he is late for work! When he tries to call in, he realizes that something is not right. That’s when his friend and co-worker, Frank, calls him and informs him of what just happened to their workplace. JR finds himself in a world that grows increasingly surreal with every passing day. There are basic facts about himself are missing from his memory. When was his birthday again? Taking place in Chicago in the near future, strange buildings, strange events and stranger people populate this world on the other side of the looking glass. JR is left to struggle with his new job and new surroundings, but luckily his old friend Frank is still there to help guide him. He makes many friends who have interesting takes on life, liberty and the pursuit of happiness. First alerted by Frank, JR slowly becomes aware of a danger lurking in the background that is gradually spreading despite the fact that no one else seems to notice it or acknowledge that he might be on to something. All of this combines to make the novel Continuity about fear, anxiety and paranoia in a perplexing world that seems to be both real and not real at the same time. Rumored to be about 15 chapters and less than 200 pages the novel is written in a first person perspective that breaks the forth wall and will either leave you laughing with delight or scratching your head in confusion, or maybe both!? The one thing it won’t be is boring!
8 181 - In Serial11 Chapters
Souls
To be summoned to another world of swords and magic is the dream of anyone who wants more from life. With the chance of becoming a master of the sword, to grow more powerful than anyone could ever imagine. All this could be Leon one day. If he was the Hero. Instead, he along with his entire school was summoned into this world to fight the demon race whose king was recently died for unknown reasons, all to protect the people who Leon could really not care if they die. He mainly just wants to use magic and fly. But why has the Demon King died? How were these people able to summon people from across dimensions? And how could such a plain-looking boy like Leon ever hope to survive in a world where everyone, including the demons, don't really like him. They don't hate him, but they would rather not have anything to do with him. Disclaimer: My grammar is crap, and you have the right to tell me just how much I suck at writing. Also if your feeling like this series is very much like Arifureta, then I'm sorry. Because the beginning of this story will sound very much like that series.
8 230 - In Serial25 Chapters
What If Bowser Died?
•• COMPLETE ••How seriously do you think Bowser's death would affect Mario and the rest of the denizens of the video game world?
8 216 - In Serial43 Chapters
The Order of Serpents (Dramione)
During the Battle of Hogwarts, Harry Potter walked into the forbidden forest, died, and walked out with crimson eyes as the new vessel of the Dark Lord. Since then, Hermione Granger served as an elite member of the True Order, isolating herself from other Order members and going on missions alone, not only haunted by the loss of her best friend, Harry, but Ron who had run away after the battle. Three and a half years later, Draco Malfoy shows up with his two year old son on the Order's doorstep seeking to switch sides. Together, Draco and Hermione are forced to deal with not only each other, but their own past and confront who they've become because of the war. Russian Translation: https://ficbook.net/readfic/11687804Portuguese Translation: https://www.wattpad.com/story/297368854?utm_source=ios&utm_content=share_reading&utm_medium=link&wp_page=library(Cross-posted) AO3 Tags: Dramione, Voldemort-Wins AU, Enemies-to-lovers, enemies-to-friends-to-lovers, friends-to-lovers, slow burn, found family, healthy relationships, BAMF Hermione Granger, BAMF Draco Malfoy, BAMF Baby Scorpius, Scorpius Malfoy is a Cinnamon Roll, angst, angst/hurt comfort, angst with happy ending, angst with HEA, HEA, war fic, kid fic, violence, adventure, mystery, partners, action, adventure, female friendships, empowerment, trauma, grief, mental issues, touch-starved Draco Malfoy
8 113

