《chocolate and ice》•8•
Advertisement
نیم نگاه دیگه ای به پسری که از صبح از فاصله ی پنج قدمیش دورتر نشده بود انداخت و سعی کرد با نفس عمیقی، عصبانیتش رو درخودش نگه داره.
ظرف ناهارش رو برداشت و سمت میز همیشگیاش راه افتاد.
فقط یک دقیقه و ۱۳ ثانیه طول کشید تا ظرف غذای پسر روی انتهایی ترین بخش میزی که جونگین روش نشسته بود، قرار بگیره.
نگاهش با آرامش روی پسر قرار گرفت.
با اون صورت ورم کرده و کبود؛ لبخند خجولی بهش تحویل داد
-: میتونم اینجا بشینم؟
منتظر جوابش نموند و با نیم نگاهی به اطراف روی صندلی جا گرفت
بی حرف نگاهش ادامه داد و پسر سعی کرد توضیح بیشتری بده
-: اگه ازت دور بشم من رو میکشن.
+: فکر میکنی برام مهمه؟
درحالی که مشغول خوردن غذاش شده بود، زمزمه کرد. به تکرار اتفاقات روزمره ی زندگیش عادت کرده بود و این باعث میشد تحمل پسری که برخلاف عادت های دو سال قبلی، روند تکراریِ زندان رو براش مختل میکرد، بسیار سخت باشه.
از لحظه ی ورودش به زندان خیلی واضح نشان داده بود که هیچ شخصی رو در نزدیکیش نمیپذیره. چه طرفدارش باشن و علاقه به نوچه شدن داشته باشن، چه قصد تخریب برای بالاکشیدن خودشون و یا انتقام داشته باشن.
-: خودت نجاتم دادی حالام باید خودت من رو گردن بگیری.
لحن بچهگونه اما تخسش لحظه ای باعث مکثش شد. قلبش حتی با کوچک ترین نشانه ای از گربه ی تخسی که مدت ها بود ندیده بودش، مچاله میشد.
چنگش به چنگالش محکم تر شد و لقمه ای که حالا مزه ی زهر گرفته بود با زحمت قورت داد.
انگشت اشاره اش رو به سمتی نشانه رفت
+: نجات دادنت؟ اون تتوکار جای هزینه ی کارش خواست. برو به همون بگو مراقبت باشه من.. پرستار بچه نیستم.
با آرامشِ ظاهری مثل وقت هایی که ته او؛ ازش توضیحات اضافی رو برای بار پانزدهم میپرسید و اون مجبور به توضیح دادن میشد، به پسر توضیح داد.
نگاه پسر سمتی که انگشت اشاره ی مرد همزمان با در دست داشتن قاشق درحال اشاره بود، چرخید
محتویات دهنش قورت داد و کمی جمع تر نشست
-: پیش اون نمیتونم برم..
خیلی آرام زمزمه کرد. نگاهش غمگین و ترسیده بنظر می رسید یا این توهم جونگین بود؟
اصلا به چه دلیل نفرین شده ای تغییر نگاه پسر متوجه شده بود؟ به خودش تشری زد و سینی غذاش از روی میز برداشت.
+: دیگه. دنبالم. راه. نمیوفتی. تکرارش نمیکنم
کلمه به کلمه و با تاکید گفت و سمت مخالف چرخید. مثل وقت هایی که ته او رو توبیخ میکرد و میخواست که حرفش اثر گذار باشه. با یاداوری چشم های درشت پسرش وقتی که دراون لحظات نگاهش میکرد، لبخندی روی لب هاش نشست. لبخندی که درد عجیبی رو به تمام بدنش منتقل کرد.
دلتنگی؟
دردی که حالا آشنای روح و بدنش شده بود.
.......................
تهدیدش اثر کرده و چند ساعتی میشد که پسر نزدیکش نیومده بود. حتی در زاویه دیدش هم قرار نمیگرفت.
۱۶: ۱۵
زمان حمام روزانه.
وسایلش برداشت و مثل باقی زندانیانی که به استحمامشون اهمیت میدادن، که تعداد زیادی هم نبودن، سمت حمام جمعی زندان راه افتاد.
کاملا ناخودآگاه نگاهش برای پیدا کردن پسر با موهای خرمایی رنگی که از کناره ها تراشیده شده و در وسط پرپشت بود، میگشت.
دنبالش میگشت؟ نه معلومه که نه
اخمی ابروهاش تزئین کرد
نگاهش برای چندثانیه ی کوتاه روی مردی که زندانیِ دیگه ای رو به زور روی زانوهاش نشونده و دیکش به زور داخل دهنش فرو برده بود، نشست
نگاهش با انزجار گرفت و سمت محل استحمام همیشگیش حرکت کرد.
آب سرد باز کرد و اجازه داد فشار آب روی پوستش، کمی باعث بهتر شدن حالش بشه.
روزهایی بودن که حس تنگی نفس، به دیواره های قلبش زیادی فشار می اوردن
Advertisement
مثل امروز که زیادی بی حوصله و عصبی میشد.
مصرف کوک رو پایین آورده و همین باعث میشد حالت بی قراری بدنش بیشتر بشه. میدونست که اگه بیشتر ادامه بده ممکنه دیگه نتونه دست بکشه و این رو نمیخواست.
صورتش رو رو به دوش بالا برد، قطرات سرد آب روی صورتش فرود میومدن و فکر کردن رو براش سخت میکردن.
صدای همهمه ی باقی زندانی ها، اذیت ها و داد و بیدادشون، مثل پتک روی اعصابِ ضعیف شده اش، فرود میومدن
اگه پیشنهاد کمک پدرش قبول کرده بود، الان میتونست حمام جداگانه داشته باشه اما..
لعنت به غرور اضافش..
نیشخند کمرنگی زیر فشار آب روی لب هاش زد.
قطرات آب از صورتش پاک کرد و پشت به کاش های سفید رنگ حمام، به دیوار تکیه زد و اجازه داد آب روی بدنش بریزه
یه وان اب داغ با یه ماساژ تایلندی، حاضر بود برای داشتنشون هرکاری بکنه..
پوزخندی به خودش زد، به کجا رسیده بود که حالا برای یه حمام ساده به آرزو رسیده بود؟
با حس کردن سنگینی نگاهی،
موهاش از روی صورتش کنار زد و چشم های بسته اش باز شدن.
پسر با موهای خرمایی رنگ، دوشی با یک فاصله از دوش جونگین، انتخاب کرده بود.
با دیدن نگاهش، سریع نگاهش دزدید و دوش آب باز کرد
طوری بنظر میرسید که انگار نمیدونه دقیقا باید چیکار کنه.
پشت به باقی زندانی ها کنه یا به سمتشون وایسه؟
حرکات عجولانه و دستپاچه ای از خودش نشان میداد
نگاهش از پسر گرفت و مشغول شستن خودش با شامپو بدنش شد.
اینکه همه ی زندانی های رو به روش درحال زل زدن به یه نفر بودن، عصبیش کرده بود.
نیم نگاه دیگه ای به پسر انداخت و بعد به زندانی های رو به رو.
با اشاره به پسر چیزی میگفتن و چند نفری می خندیدن.
یکیشون، با دست گرفتن عضوش به پسر اشاره ای کرد و درحالی که عضوش میمالید چیزی لب زد که بخاطر فشار اب و همهمه؛ جونگین فقط تونست چند کلمه ی "مزه" و "دهن خوشگلت" رو بشنوه.
قبل اینکه کسی بخواد قدمی جلو بذاره، اب قطع کرد و بی صدا به پسری که ترس و گیجی تو نگاهش مشهود بود؛ با سر اشاره کرد که از دوش کناریش استفاده کنه.
انگار همین حرکت ساده کافی بود تا دهن زندانی های رو به رویی بسته بشه و نگاهشون روی جونگین بچرخه
تک ابرویی برای مردی که قدبلند، هیکلی و پر از خالکوبی های رنگی بود و چند ثانیه ی پیش درحال مالیدن عضوش بود، بالا انداخت
مرد بی صدا شانه ای بالا انداخته و رو به دیوار چرخید
نیمچه نیشخندی روی لب های درشت جونگین نقش بست و سمت پسری که حالا بیش از حد نزدیک بهش ایستاده بود، شد
و قبل اینکه حرف بزنه، با بالا اوردن دستش اشاره کرد که سکوت کنه
-: حرف اضافه نمیزنی، بهم نمیچسبی و زیادم جلو روم پیدات نمیشه. نمیدونم چطوری باید هم نزدیکم باشی هم من نبینمت ولی یکاری کن زیاد نبینمت.
بهش هشدار داد و دوباره دوش آب باز کرد
پسر؛ مشتاق سر تکان داد
+: پس به نگهبان میگی که من به سلولت منتقل کنه؟ نمیتونم جای دیگه بمونم..
چشم غره ای بهش رفت و انگار که متوجه ی منظورش شده باشه با تکان دیگه ای به سرش با انگشت شست و اشاره اش ادای بستن زیپ روی دهنش اجرا کرد
+: حرف نمیزنم..
جلوی خودش رو برای لبخند زدن گرفت و رو به دیوار شد تا سر کفی اش رو بشوره.
...................................................................
..........................................
نگهبان در سلول باز کرد و زندانی رو داخل هل داد
پسر با سکندری کوتاهی، سرجاش ایستاد و با وسایل کم توی دستش؛ به سلولی که از باقی سلول ها بزرگ تر بود، نگاهی انداخت.
مرتب، یه فرش بزرگ و نسبتا تمیز روی زمین انداخته شده و فقط دو تخت دیده میشد. و این باعث میشد سلول حتی بزرگ تر هم بنظر برسه
Advertisement
نگهبان رفت و نگاه پسر روی مردی که روی یکی از تخت ها دراز کشیده بود، کشیده شد.
-: به چی زل زدی؟
کمی از جا پرید و لبخندی زد
+: هیچی..
سمت تخت مقابل رفت و وسایلش رو آرام روی تخت قرار داد
+: میگم..
قبل اینکه حتی بتونه بیشتر توضیح بده بین حرفش پرید
-: نه.. بهت گفتم که دهنت ببندی و انقدر حرف نزنی و حتی جلوی دیدم نباشی. یادت که نرفته ..
برای گفتن اسمش کمی مکث کرد
-: فرانک؟
پسر لبخند خجولی به مرد برنزه زد. حتی اسمش هم یادش نبود؟
+: فلیکس. اسمم فلیکسِ.
مرد چرخی به چشم هاش داد
-: برام مهم نیست.
پسر تند تند سر تکان داد
+: درسته. شما شرط گذاشتی و منم قبول کردم. و قرار نیست از قولم دست بکشم. درواقع قول که نه.. یطورایی قراردادمون. مطمئن باش که قرار نیست مزاحمت باشم.. اصلا حتی وجودم حس نمیکنی..
جونگین با آهی سری به تاسف تکان داد و به پسر وراج چشم غره ای رفت
شاید فقط باید به بیرون از سلولش پرتش میکرد و دوباره آرامش از دست رفته اش رو پیدا میکرد.
به اون هیچ ربطی نداشت که اون بچه چه بلایی سرش میاد.
نگهبان ویلی، جلوی سلول اومد
×: هی کای.. ملاقاتی داری.
جونگین بدون اینکه با طرفش نگاه کنه به خواندن کتابش ادامه داد
-: میدونی که.. ملاقات نمیرم.
نگهبان پوفی کرد
×: میدونم. برای همینم دیگه اصلا ملاقاتی هات رو بهت نمیگفتم. این یکی اصرار کرد که بهت اطلاع بدم.
-: ویل، برو بهش بگو توی انفرادیه یا چه میدونم یچیزی بگو خودت بهتر میدونی..
نگهبان بین حرفاش پرید
×: گفت بهت بگم غریبه آشنات، لوهان اومده که ببینتت..
کتاب از دست های مرد زندانی، روی زمین افتاد
-: چی؟
با مکث گفت درحالی که صورتش کمی رنگ پریده تر بنظر میرسید. نگهبان چرخی به چشم هاش داد
×: گمونم راست میگفته.. قراره بری ببینیش. مگه نه؟
به مرد خشک شده گفت و در الکتریکی زندان با اشاره ی دستش، باز شد
.........................................................
.....................................................
-: مام.. دارم میرم
با شنیدن صدای پسرش، سعی کرد به حالت نشسته دربیاد، ناله ای از روی درد پهلوش از بین لب هاش خارج شد
پسربچه سمت مادرش دوید و بوسه ای روی لپ زن نشوند
لبخندی بهش زد
+: مراقب خودت باش. ناهارتم کامل میخوریا
سری تکان داد و با انداختن کوله اش روی دوشش سمت در خروجی که بکهیون کنار در منتظرش ایستاده بود، رفت
با بکهیون بخاطر باخت دیشبش توی بازی قهر بود، پس بدون اینکه نگاهش بکنه ظرف غذاش از کریس گرفت و از خونه بیرون رفت
کریس با تعجب ابرویی بالا انداخت و بکهیون نفس عمیقی کشید
×: فسقل بچه هنوز باهام قهره . بخاطر اینکه معتقده دیشب با تقلب ازش توی مورتال کامبت بردم.
کریس نگاهش ادامه داد و بکهیون شانه ای بالا انداخت
×: خب فقط یبار بود!! و من نمیدونستم که اگه از اون فن استفاده کنم کل جونش از دست میره.
به کریس توضیح داد و متقابلا خواست از در خارج بشه که با چانیول رو در رو شد
نگاهشون چند ثانیه ای قفل هم موند، چانیول کسی بود که اول نگاهش دزدید.
ته اویی که تو بغلش بود روی زمین گذاشت و لپش آرام کشید
=: صبح بخیر بچه.
لبخند پهنی به عموش زد و بعد سمت بیرون دوید
بدون اینکه حرفی بزنه از کنار بکهیون رد شد و وارد خونه شد.
روی صندلی کنار تخت سه رین نشست
=: بهتری؟
زن که نیمه نشسته به پشتی تخت تکیه داده بود لبخندی زد
+: بد نیستم..
کریس وارد اتاق شد و لیوان قهوه ای دست سه رین داد
×: قهوه میخوری؟
از چانیول پرسید.
با دست رد کرد و کریس روی تخت نشست
به دو مرد نگاه مشکوکی کرد
+: قضیه چیه؟
چانیول لبخند محوی زد و از پوشه ی توی دستش چندتایی کاغذ دراورد و به دستش داد
نگاه زن توی سکوت روی کاغذ میچرخید
=: من بعد از حمله بهت با بابا صحبت کردم. به جونگین قول داده بود مراقب شما باشه. اون حمله رو بدون اطلاع بهش انجام داده بودن.
نگاه مات شده ی زن روی برادرش نشست
=: تو و ته او دیگه نباید توی خطر باشید و بهترین راهش همینه..
نگاه سه رین با مکث سمت کریس چرخید
با دیدن تایید توی نگاه کریس، نگاهش دوباره روی کاغذ برگشت
+: طلاق؟!
دستی بین موهاش کشیدو موهای بلندش از صورتش کنار زد
+: وقتی خودش نیست؟ من..
بغض اجازه ی ادامه دادن به حرف هاش نداد. سکوت کرد
کریس جلوتر اومد و دستی روی شونه اش گذاشت
×: سه رین..
+: میدونستم.. میدونستم نمیتونم همیشه زنش بمونم.. اما.. اما اینطوری..
زن رو توی بغلش کشید
×: اگه نمیخوای میتونیم به یه راه دیگه فکر کنیم..
چانیول خودنویس مشکی رنگی از جیبش دراورد و روی دراور کنار تخت گذاشت
=: کریس راست میگه.. بهش فکر کن. بالاخره زندگی خودته. اما این سریع ترین و بهترین راهه..
قبل اینکه بخواد از در بیرون بره، صدای زن متوقفش کرد
+: جونگین چی؟ جونگین میدونه؟
بدون اینکه بچرخه، کمی مکث کرد
=: نه.. ازونجایی که توی زندانه طلاق غیابی میشه..
+: اما..
کریس سعی کرد آرامش کنه
×: هیس.. زخمت باز میشه ها
نگاه سه رین به چشم های کریس قفل شد
+: بهش قول داده بودم..
×: میدونم..
با صدای ضعیفی به چشم های اشکی زن گفت و اجازه داد توی بغلش آزادانه گریه کنه.
........................................................
..................................................
صدای نفس های خودش بلندتر از هرچیز دیگه ای توی گوش هاش پخش میشد، قلب ناآرامش محکم به قفسه سینه اش کوبیده میشد و درد آشنایی توی قفسه ی سینه اش پخش میشد. نگاهش با طمانینه و لرزش بالا اومد
صندلی چرخ دار، کفش اسپورت سفید، پاهای باریک و ظریفی که روی صندلی چرخدار نشسته. شلوار جین مشکی رنگ، پیراهن نخی ساده ی سفید رنگ روی هیکل مردونه اما لاغرش و بالاخره
اون چشم های آهویی شکل آشنا
نفسش تو گلو گیر کرد
نمیدونست چقدر طول کشید تا بالاخره لب های ظریفش از هم فاصله گرفتن
-: چرا..؟!
+: لو..؟
با صدای ضعیفی گفت. انگار که گلوش برای صدا زدنش تقلا میکرد اما نمیتونست صدایی تولید کنه.
منتظر بودن؟
انگار هردو نمیدونستن باید چه واکنشی نشان بدن.
۱۰ سال؟
۱۰ سال از آخرین دیدارشون، گذشته بود؟
احساس همون پسربچه ی دبیرستانی رو داشت که پشت مدرسه منتظر دیدن دوستی که به تازگی دوست پسرش شده بود، ایستاده.
لحظه ای که دست های لرزان مرد، سمتش دراز شد، زانوهاش خالی کردن و روی زمین، دقیقا جلوی پاش، سقوط کرد
و خیلی زود داخل گرمای آشنایی فرو رفته بود.
+: جونگین..
دست های ظریفش بین موهایی که تازه دراومده و کمی بلند شده بود، فرو میرفت
بدون اینکه بتونه صحبت کنه، فقط توی بغلش پناه برده بود.
دو سال و ۴ روز بود که هیچ چهره ی آشنایی رو جز بکهیون ندیده بود.
دو سال و ۴ روز بود که هیچ آغوشی، پناهش نشده بود.
و حالا..
آغوشش تنگ تر کرد.
نمیفهمید خودشه که داره گریه میکنه یا صدای آشنایِ قدیمیش کنار گوششه..
اهمیتی نمیداد
.....
انگشت هاش بین موهاش همچنان در حرکت بودن.
میدونست،
اینکه چقدر بازی با موهاش رو وقتی توی بغلشِ دوست داره.
مگه میشد یادش رفته باشه؟
اینکه چقدر آرومش میکنه؟
بینیش رو به گردنش چسبوند و نفس عمیقی کشید.
+: چرا..؟!
گریه میکرد؟
میدونست که داره گریه میکنه
فرقی نمیکرد چقدر گذشته باشه، ریتم نفس هاش در حالت های مختلف هنوزم آشنای گوش هاش بودن
وقتی حس کرد که بالاخره آروم تر شده و لرزش دست هاش کمتر، با فشاری از توی بغلش کمی فاصله گرفت تا بتونه به صورتش نگاه کنه
میدونست که منظورش از سوالش چیه.
-: چون که نمیتونستم.. نمیتونستم توی چشم هات نگاه کنم..
لرزش دستش باز شدت گرفته بود، دستش رو عقب کشید تا متوجه اش نشه.
مرد اشک های خودش رو پاک کرد، انگار که اثری هم داشت!
اشک های جدید بی وقفه جایگزین میشدن
+: من منتظرت موندم..منتظر موندم که بیای. بیای تا بتونم پیش یکی فریاد بزنم و گریه کنم. بیای که بهم بگی اشکالی نداره..
دستی به صورتش کشید و نگاه دلتنگش روی تک تک اجزای صورتش، می چرخید
-: من اونجا بودم. همه ی روزهایی که بیمارستان بودی پشت در بودم اما جرئت رو به رو شدن نداشتم..
لحظه ای سکوت شد و نگاه هایی که انگار حسرتی ده ساله رو یدک میکشن
دست ظریف و لرزون مرد روی ویلچر، بالا اومد و روی صورت جونگین نشست
با تردید، با غم، با حسرت
+: نیومدی و من ازت متنفر شدم. میدونی؟ من علاوه بر پاهام تورم از دست داده بودم. منتظرت بودم، داد میزدم که ازت متنفرم اما منتظر بودم که ازون در بیای تو تا این کابوس لعنتی تموم بشه..
حالا اون بلندتر گریه میکرد و مرد زندانی داشت تلاش میکرد که قوی باشه و اجازه بده حرف هاش رو بهش بزنه
قوی باشه چون این حرف هایی بود که باید میشنید
۱۰ سال پیش باید میشنید و فرار کرده بود
+: متنفر شدن ازت تنها راهی بود که میتونستم خودم رو از غرق شدن نجات بدم جونگین. چرا نیومدی؟ چرا لعنتی..؟ چرا..
مشت های بی جانی روی سینه ی مرد زندانی نشوند.
و یقه ی مرد رو توی مشت گرفت
+: میدونی؟ همه ی این سالها سعی کردم ازت متنفر باشم، متنفرم بودم..ولی نه بخاطر پاهام.. بخاطر نیومدنت.. بخاطر اینکه برام نجنگیدی جونگین.. ازت متنفر بودم اما هروقت که به مشکلی برمیخوردم؛ ته دلم دلم قرص بود. انگار دلم میدونست که هوام رو داری اما خودم باور نمیکردم..
مرد که جلوی صندلی چرخدارش روی زانوهاش نشسته بود رو کمی توی جاش تکون داد
+: لعنت بهت جونگین.. تو، همیشه قهرمان زندگی من بودی! تو قوی ترین کسی بودی که من میشناسم. توی زندان چه غلطی میکنی..؟! اینجا جای تو نیست اینجا..
بین حرف هاش جونگین جلو کشید و لب هاش روی لب های لرزونش گذاشت
نفس هایی که قطع شد و قلبی که برای چند ثانیه، از تکاپو افتاد.
دست های مرد زندانی صورت ظریفش قاب کردن و همه چی دوباره به جریان افتاد
هق آرامی از بین لب های لوهان خارج شد و لب هاش به بوسه هاش پاسخ دادن.
طعم شوری که بین بوسه حس میشد و تشخیص نمیدادن اشک های کدومشون شوریِ این بوسه رو رقم زده.
...........................................
..............................................................
نگاهش رو از بوسه ی جونگین و اون مرد لعنتی گرفت و به گوشه ی اتاقِ زندان داد.
دست هاش مشت شدن و پوزخندی روی لبش شکل گرفت
سهمش بعد از دو سال دلتنگی، دیدن جونگین با شخص دیگه ای بود؟
....................................................
..................................................................
از لب های آشناش به سختی فاصله گرفت
مرد به طلب بوسه ی بیشتر سمتش خم شد اما جونگین، عقب کشید
-: لو..
لبخند غمگینی روی لب هاش نشست
+: هیچ کس دیگه مثل تو نشد برام جونگین.. هیچ کس. هیچ وقت
-: چرا.. اومدی؟ چرا الان؟
مرد زندانی پرسید درحالی که دست هاش، دست های لوهان رو محکم گرفته بودن
+: باید خیلی زودتر از اینها میومدم.. میدونستم اما شجاعتش نداشتم. شجاعت رو به رو شدن باهات رو نداشتم جونگین. میدونی چرا؟
نگاه مرد دوباره روی چشم های آهویی و خیسش نشست
+: چون میدونم هنوزم اگر اشاره کنی، حاضرم همه چی رو برات کنار بذارم..
یکی از دست هاش آزاد کرد و صورت مرد رو قاب کرد
انگشتش نرم روی گونه اش کشیده شد
+: ولی چشم های تو فرق کرده.. جونگ. دیر کردم مگه نه؟
نگاهش با تعجب کمی، رنگ گرفت
-: ولی.. لو، پاهات بخاطر من.. چطوری میتونی، ببخشی؟
+: احمقی؟ من از همون اول میدونستم وارد چه چیز خطرناکی شدم جونگ. میدونستم داشتنت ریسک داره و قبولش کردم. حتی فرصت ندادی تا برای داشتنت بجنگم.
لب های خشک مرد زندانی، لبخند غمگینی رو نمایش داد
-: تو برای جنگیدن زیادی ظریف و لطیف بودی لو. من حال خوبی نداشتم. گیج بودم. مامانم از دست داده بودم و تو فقط معشوقم نبودی لو.. تو بهترین دوستم بودی.. من بعد از مامان فقط تورو داشتم و بعد، از دستت دادم. تو بدون منِ لعنتی خیلی بهتر زندگی میکردی. برای بودن با کسی مثل من، زیادی خوب بودی لو..
لب های لوهان، روی گونه ی مرد نشستن
قطره ی اشک چکیده، با بوسه اش، شکار شد.
+: کاش میذاشتی خودم انتخاب کنم. تو مقصر نبودی جونگین. هیچ وقت. دست از عذاب دادن خودت برای چیزی که توش دخالتی نداشتی بردار..
سکوت مرد زندانی و آغوش دوباره ای که پناهش شد.
آغوشی به دلتنگی و حسرت ده ساله.
-: مرسی لولو..
ضعیف گفت
مثل جونگین نوجوانی که توی بیمارستان روانی توی بغل تنها دوست و عشقش، برای مادرش عذاداری میکرد.
....................................................
..................................................................
در الکتریکی اتاق باز شد.
نگاه مرد روی ویلچر به طرف سرباز کشیده شد و بعد به مردی که کنارش ایستاده و به مرد زندانی زل زده بود.
بی حرف، عقب رفت و به کمک سرباز از اتاق خارج شد و نگاه مرد زندانی به مردی که حالا توی اتاق ایستاده بود کشیده شد
مرد قدبلند کمی جلوتر اومد
-: پاشو..
با خشم نهفته و صدای محکمی دستور داد
-: جلوی هیچ کس حق نداری زانو بزنی
بازوی مرد زندانی رو گرفت و از روی زمین بلند کرد
-: جلوی هیچ کس، حق نداری گریه کنی.
چونه اش گرفت و سمت خودش بالا آورد تا توی چشم های اشکیش نگاه کنه
-: برای هیچ کس حق نداری ضعیف باشی جونگین. جز من
..........................................
............................................................
.....................................................
..................................................................
Advertisement
- In Serial19 Chapters
Mutagenesis Phase One Dystopia
In a post-apocalyptic world filled with mutants, harsh environments, and a world ruled by the powerful few, a young man just started his first day in the academy. Armen is not just another teenager who aimed to be an adventurer or treasure hunter. He just wanted to live a relaxing life in this mutated-dystopian universe. But that very universe decided otherwise. One unfortunate incident changed his whole life entirely. The situation ended up forcing him to go through some bizarre and dangerous adventure. This is an exciting sci-fi action-packed story, school life, funny, dramatic, in a futuristic low fantasy setting. Cliche with a new twist! Inspired by BNHA, Cyberpunk 2077, Fallout, Rimworld, Kenshi and many other apocalyptic-dystopian setting. ___________________ Work in progress, feel free to leave a feedback.
8 222 - In Serial30 Chapters
The Strongest Clan
Imagine waking up from a coma and then looking at a rich CEO from a different country. Next to him is the most beautiful girl you have ever seen. Just when you think things couldn't be stranger, he says. " Here is my daughter. Marry her please!" "What!?" * Chapters are 2500 to 4000 words each. So don't be put off by the number of chapters. I upload once every 4 to 5 days. The story is a dual mc story about a boy and a girl. In this world, people wield superpowers restricted to the elements to fight the monsters that invade. Depending on your element you join that clan. The different elemental clans compete with each other for the title of the strongest clan. The mc is a lightning wielder who gains his powers in an unorthodox way. Watch the mc's take the lightning clan from dead last to number one.
8 174 - In Serial7 Chapters
The eternal revenge of the outcast.
Hate borns by love and when you find your beloved girl leaving you to survive in an alien world, despite of your past struggles, you cannot let the past resting. You must avenge yourself and change your story. Will it be another failure or ...So, let the story begins.If I cannot love you, I will damn you.If I cannot forgive you, I will resent you.Why, you ask? Because I love you so much that I cannot forget you.This is my Eternal Revenge!
8 146 - In Serial29 Chapters
CITY OF THE DEAD
He never thought that something like this would ever happen.Really, who would have ever thought that the things of fiction, written for fun and entertainment, would ever become a reality?.....but there seemed to be something wrong with him."Why do I look different from the others?" He asked his companion."And why is my diet different?......Am I a failure of an undead..?" He continued with pitiable eyes.A groan from his companion got him fired up."What do you mean you mean by agreeing and adding that I am the stupidest undead ever?! You big stinky jerk! You could have disagreed and comforted me! After all I did for you! See if I go bait food for you ever again!" With that said, he turned and went in the wrong directionThis is the story of a small dunderhead and his sticky companion. (N.B: this is a slash story.)
8 380 - In Serial35 Chapters
The Many Blades of Wuxia
Hundreds of years after the Heretic wars ended, life has returned to its blissful ignorant state that only peace could bring. Whilst the never-ending war between Man, Beast and Mutant rages on, most are not even aware of a war that happened between men. Its prophecies shattered, their remnants surviving only in obscure bard tales. One is about to grow. On the cracked face of the world, Essence storms and Beast Waves keep the citizenry locked atop the Emperor city of Qaelang. Knowledge of the past is as rare as the metals that flow into the hands of Sacred Artists and at the root of it all are whispers of a malignant force, ancient and terrible. Holding humanity back from achieving greatness, but hiding too are secrets best left untouched. Balance, discipline and order have held Qaelang secure since time immemorial, the powers within claiming to adhere to them. None are more fearful of change than the ones with the most to lose, but change is coming. Blade of Wuxia is a long character-focused epic fantasy with progression and growth. It's about a boy's quest to become powerful enough to save those he cares most for and give them a better life. It's set in a world of hidden pasts and uncovering them will set him on a path that shakes the Empire. As this is a rewrite that took on a wildly different spin, reviews are most welcome and help me do better. What can the reader expect? A Wuxia society set in a High fantasy world. People are only doing what they know and may have mistaken beliefs. A clever resourceful protagonist with human flaws A far-reaching hidden fantasy world, rich in history. Multiple points of view are used to follow the story to its natural conclusions, not every NPC has all the answers, but there is one MC in this book. Progression will take time and sometimes even unknowingly. MC is not trained in the ways and knowledge must be tempered against experimentation. Release Schedule. 2 chapters a week, family and work permitting. Only if I'm happy with the chapter will I release it. That being said I am open to revision should an articulated critical response show merit. This story is not completed yet but I do have a general idea of what the end looks like for both MC's (yes both) Ultimately feedback will be most influential on the progression of release as it's you guys I'm looking to entertain. Expected Changes None really, I'm writing as I go and have a path planned for 6 books Chapter release rate might change if we take off and feedback starts flowing, but for now, it is just about making sure Arcs flow smoothly onto the next. Cover, yes absolutely! If there is enough interest I will open a Patreon account and use the first proceeds to commission an EPIC cover and hopefully a few scary artworks of our brave Cultivators and the foes they face.
8 188 - In Serial74 Chapters
Let's Learn Korean [Compilation]
Highest Rank: #1 Non-FictionAnnyeonghaseyo. Jeoneun Man Joo Yeon imnida. I'm here to help you to learn some korean phrases,grammars or words in an easy way here in this book. DISCLAIMER:This is just a compilations! Credits to the sources I got! ?CoverPhoto by @-imyourprince
8 153

