《chaotic (Persian translation)》chapter 12
Advertisement
هری هنوز من رو توی آغوشش نگه داشته بود. با لطافت و احساس امنیت، طوری که انگار اون چیزی که گفتم رو باور کرد و بنظرش درست میومد، و همونقدر که من ازش میترسیدم اونم میترسید، میخواست منو در جایی امن نگه داره و امنیت منو کانلا تامیین کنه همونقدر که من ازش میخواستم، بدنش و دستاش دور من داشت تنگ تر میشد انگار که داشت منو در برابره اون پوشش میداد.
طوری محافظ من بود و طوری دستاشو دور من سفت کرده بود که فکر میکردی اون میتونه هر لحظه تلو تلو بخوره و بیوفته........ولی نیوفتاد. توی چشماش یچیزی رو میشد دید، ولی مطمئن نبودم چی.....
انگشت شصستشو اروم روی کونه هام حرکت میداد و این بیشتر احساساتیم میکرد، اروم اشکامو پاک میکرد،
"مطمئني؟"
اون از من پرسید و صداش همونقدر اروم و ملایم بود که دستاشو روی صورت من میکشید، من با سر تکون دادن مطمئنش کردم که خوبم،
" تو منو قبول نداري؟"
من تاكيد كردم
"معلومه دارم."
اون زمزمه كرد، و سعي داشت منو اروم تر از ايني كه هست بكنه، من مطمئنممم.
"من باور دارم به تو و قبول ميكنم كه تو اون رو ديدي......من......من فقط نميدونم اگه اون واقعا اونجا بود يا نه...."
من با تعجب بهش نگاه كردم، منتظر توضيح بودم. اون اونجا بوده، و ترس و نگراني منو واقعا خسته كرده. ميخواست هري به چي برسه.... منظورش چي بود؟
"رز، ما فقط ٣ روز هستش كه از اونجا درومديم. اون دختره واقعا بهت شك وارد كرده، و اون كسي نيست كه تو بتوني به راحتي از ذهنت خارجش كني، البته علاوه بر اون ما چند روز هستش كه داريم ميدوييم. تو خسته هستي و بدنت خشكه و به اب احتياج داري، نميخوام اشاره كنم به اين و بگم كه هيپنوتيزم شدي امروز صبح، شايد فقط گيج شدي."
Advertisement
"داري به من ميگي كه ديوونه شدم؟"
من ازش پرسيدم و هنوز داشتم ميلرزيدم و ترس و نگراني خودشونو توي صدام نشون دادند.
"نه، بيب، معلومه كه نه. من فقط دارم ميگم كه شايد ترس اينكه عكسمونو روي صفحه اول مجله ها ديدي، خاطره هايي رو برات تداعي كرده باشه. ذهنت داشت بازيت ميداد و تو فكر كردي كه اون رو ديدي، كه البته كاملا نرمال و عادي هستش بعد از همه چيز هايي كه تا حالا باهاش رو به رو شديم و گذرونديم توي همين چند روز گذشته."
من يه نفس عميق كشيدم، شايد حق با هري باشه، و من ميخواستم اونو باور كنم تا يه بهونه براي خودم بيارم كه اين همش يه كلك ذهني از طرف ذهن خودم بوده، ولي اون خيلي واقعي به نظر رسيد.
"تازه، اون پاهاي برعكس داره، چطوري ميتونه تا اينجا دنبال ما اومده باشه همه اين مدت؟ اون ميتونه نصف چيزي كه ما حركت كرديم حركت كنه، تازه اگر بتونه."
من يه نفس عميق ديگه كشيدم و دل خودمو سست کردم، اون به نکته خوبی اشاره کرد، اون فقط طوری بود که انگار اون اونجا بوده، من با خیلی ترسیده بودم، همراه با شک.
و اینکه اون تصویر به اون واضحی رو دیدم، به اون مشخصی، و اینکه هیچ کدومش واقعی نبوده، یه ترس دیگه ای در من ایجاد میکنه، من داشتم یه چیزایی میدیدم، میدونم که دیدم.....
"فكر كنم حق با تو باشه،"
من گفتم با صدايي كه انگار احساس راحتي داشت ولي دفاع هم توش بود.
"نگران نباش رز، ما ميريم اب و غذا میگیریم و برای یه مدت توی هتل، متل و یا یه جایی میمونیم، یکم استراحت کنیم. و بعدش فردا دوباره حالمون عالی میشه و سر حال میشیم، اره؟"
اون پرسید، و من دوست داشتم که گفت، "ما" به جاي "تو" و اين يكم از فشاري كه داشتم تحمل ميكردم رو كم كرد، انگار كه هري هم اون رو ديده بود،
Advertisement
يادم افتاد كه هري هم كاي استرس و فشار داشت و ما به طور كاملا يك شكل توي اين با هم بوديم،
"اره"
من گفتم
"خيلي خوب بنظر مياد"
"خوبه"
اون لبخند زد، و بوسي اروم روي گونه هام گذاشت،و با توجه به همه اتفاقات تنها چيزي كه من داشتم بهش فكر ميكردم، پروانه هايي بود كه توي شكمم حس ميكردم، اون تاحالا كلي من رو بوسيده ولي به ندرت روي گونه، و هر لمسي از لب هاش همونقدر شك الكتريكي بهم وارد ميكرد كه دفعه اول بهم وارد شد،
"من عاشقتم"
من يهو گفتم بدونه اينكه فكر بكنم، اما واقعا الان نياز داشتم تا بهش بگم.
لبخندش بزرگ تر شد و اون خط هاي با مزه كنار چشماش پيدا شد.
"من هم عاشقتم"
اون زمزمه كرد و اين دفعه لب هاشو روي لبام گذاشت، ولي بعد از يه مدت نسبتا كوتاه ذهنم بهم ياداوري كرد كه ما هنوز توي اون فروشگاه هستيم.
پس ما نهايتا تصميم گرفتيم كه به اون خانمي كه كيسه هاي خريدمون رو نگه داشته بود، برگرديم و پولش رو بديم.
ما از اون فروشگاه نسبتا كوچک اومدیم بیرون، با قدم هایی عجیب و مسخره، حداقل من اینطوری بودم، همه ی این ادم ها من رو چند دقیقه پیش دیدند که پنیک کردم و هنوز هم چشماشون رو، روی خودم حس میکردم،
احتمالا فکر کردن که من دیوونه هستم، امیدوارم واقعا همش به همون دلیل بوده باشه که هری گفت.
ما از کنار قفسه های میوه ها و مربا ها گذشتیم، اون خانمی که پول میگرفت با یکم توجه به ما نگاه کرد، انگار انتظار نداشت که ما برگردیم و پول خریدامونو بدیم و همونجا ولشون کنیم.
"بابت اون اتفاق من معذرت ميخوام"
هري گفت به اون خانم
"مشكلي نيست؛ اون گفت، با یکم اضطراب توی صداش که نمیشد انکارش کرد، خیلی واضح بود. که نشون میداد که اون یا تازه این کار رو گرفته و یا تاحالا با همچین صحنه ای رو به رو نشده بود، یا توی این موقعیت نبوده، هیچ وقت به چشمای من نگاه نکرد، انگار که از من ترسیده بود، و فکر میکرد من قراره دوباره پنیک کنم، چشام دوباره به همون جنگل نگاه کرد که اونو دیده بودم، توی تاریکی، سبزی گیاهای اونجا، تنها چیزی بود که میشد دید.
من منتظر بودم تا چیزی پشت اون درختا و برگ ها حرکت کنه، چشمام دنبال رنگ پریده پوستش بود، سوییت شرت ابیش، رنگ پریدگیش، موهای بهم ریختش، ولی تنها چیزی که دیدم، برگای اونجا بود،.
"مرسي"
هري گفت، و من اصلا متوجه نشدم که اون خانمه همه ی خرید هامونو توی کسید گذاشته بود، اون در جواب به هری فقط لبخند کوچیکی زد و سرش رو به ارومی تکون داد، من میخواستم هرچی زودتر از اونجا بیام بیرون، ولی میترسیدم، پس توی ذهنم شروع کردم به تکرار کردن اینکه غیر ممکنه اون تا اینجا دنبال ما اومده باشه،.
"بريم"
هري گفت و براي بار ديگه من رو از توي افكارم بيرون اورد، من كنار هري از در هاي اونجا خارج شدم، تا در رو باز كردم نسيم زمستوني وزيد و بين موهام به حركت درومد و گرماي داخل فروشگاه رو ازم دزديد،
الان توي خيابون هستيم، كجا بريم؟
اما.......................
Advertisement
- In Serial28 Chapters
The Alpha is My Mate
Paisley Darkwood has been dreaming about one thing her whole life...finding her mate. Oh yeah! I forgot to mention, Paisley is a werewolf. But she's not just any female wolf, she's the daughter of Alarik Darkwood, one of the most powerful Alphas in the world who is very protective of his family and pack.Paisley is hoping her mate will be kind, smart, caring, and brave. Little did she know the person she hates most will be the person she's destined to love.
8 185 - In Serial36 Chapters
My turn (MxB)
**COVER IS NOT MINE, I FOUND IT ON PINTEREST****slow updates**Un completed!!
8 243 - In Serial79 Chapters
The Nanny
"You are fired," he said, as my heart broke into tiny pieces. "No please sir, don't separate me from Imad. I beg of you," I pleaded in agony. What sins have I committed to deserve this? How can I stay without seeing the child I have been raising like my own for three years. Why is he doing this to me?••• Layla put her whole life on hold to take care of a young boy named Imad. She has been taking care of him since he was a three years old. They share an unbreakable bond, he counts on her and she has made him her world. Ahmed Damari a tactless, cold hearted business man who has no time to waste and no space for affection. The uncle of the boy. He wants nothing to do with her but he just can't seem to stop thinking about her. What happens when two different worlds collide and when unwanted feelings thrive? Written By: Naila Ali [ Highest Ranked #1 in spiritual.✨] hi
8 160 - In Serial43 Chapters
Sugar Boo
(boyxboy)Two opposite, a sensitive loner - Andrew Landry, and the top athlete, big flirt - Ethan Cushing have been best friends since childhood. Despite being an introvert and used to being by himself, Andrew often finds some comfort in his friendship with Ethan as the star quarterback never leaves him behind and acts as his protector. Everything is perfect until Andrew starts to question his feelings towards Ethan.Start : 4/29/20
8 87 - In Serial70 Chapters
[BL] Big Boss Got Pregnant
English Translation!Chinese Title: 大佬帶球跑You can read it more on NovelCat China!When an overbearing loving guy met a dashing flirtatious guy, what would happen between them?Herman had spent 5 years living with Jared. He devoted himself to taking care or Jared and pleasing him. However, he never got Jared's attention.Fine. Cheer up. With the little one in his belly, he would start a new life, without that idiot as well as his annoying lover. Jared thought to himself. Yeah, without that annoying couple, he would be happier.Gently touching his belly, Herman put on a cunning smile, "Well, guess what, little one, we need a new plan of our future."
8 200 - In Serial25 Chapters
Mateless Wolf ( Lone Star Pack)
It had been 25 since I've given up the idea of finding a mate , it hurts .I'm 22 I started looking for my mate form I was 18 but no luck so far , it was spring break and I decided to follaow my friend home for spring break .So happy god ranking hardcore #56 out 2.2k hardcore
8 188

