《Magical Vacation |teajin》part 2
Advertisement
از خواب بیدار شد....تهیونگ کمی چشماش رو مالید و به اطراف نگاه کرد...وقتی اتفاقات روز پیش یادش اومد، لبخند محوی زد....امروز نسبت به دیروز یه چیز تغییر کرده بود...و اون این بود که برای تک تک لحظه های روزش برنامه چیده ....زمان کمی داشت، نزدیک دو هفته....پس باید سریع دست به کار میشد....
جنی روی شونه تهیونگ غرق در خواب بود...تهیونگ آروم سر جنی رو روی پشتی کنارش گذاشت اما جنی بیدار شد....تهیونگ به صورت جنی لبخند زد و گفت:
"صبح به خیر بیبی"
"صبح به خیر...خیلی وقته بیدار شدی؟"
"اره.....داشتم تو رو نگاه میکردم"
تهیونگ به جنی نزدیک شد و لبهاشو بوسید...لبخند کجی زد و گفت:
"دیشب خیلی خوب بودی..."
و کمر برهنه جنی رو نوازش کرد....جنی لبخندش عمیق تر شد و دستش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد....جنی لاله گوش تهیونگ رو بوسید و گفت:
"میخوای یه دور دیگه انجامش بدیم؟؟من که خیلی دلم میخواد"
تهیونگ با این که دوست داشت به خواسته جنی گوش بده، جنی رو به عقب پس زد تا صورتش رو ببینه...جنی رو دوست نداشت، اما منکر بدن خوب و استایلش نمیشد....خیلی از پسرای کره در داشتن کسی مثل جنی حسرت میخورن اما تهیونگ مفت و مجانی از جنی استفاده میکنه...شاید چون خانواده هاشون اونا رو نامزد هم میدونن!
از جاش بلند شد و نیم نگاهی به جنی انداخت
"باید برم پایین و چیزی که ازم خواستی رو انجام بدم"
جنی روی تخت نیم خیز نشست و شونه تهیونگ رو سمت تخت هل داد و با دلخوری گفت:
"بیا یکم پیش هم بخوابیم بعد برو"
"نمیشه باید زود دست به کار شم...و گرنه از این ویلا میرن"
تهیونگ سمت در رفت، اما چیزی یادش افتاد و به سمت جنی چرخید
"راستی، من و تو یه مدت باهم الکی به هم میزنیم...سوکجین انقدرا احمق نیست که بخواد با کسی که دوست دختر داره بخوابه"
جنی سریع و با صدای بلند تر گفت:
"دوست دختر نه، نامزد....و اینو بدون فقط برای پیشرفت تو اینکارو میکنم....بعدم، برای عاشق کردن حتما لازم نیست باهاش بخوابی!!!"
تهیونگ لبخند زد و سرش رو تکون داد....جیمین، کمک جونگکوک چمدون ها رو از اتاق برادران کیم بیرون می اورد و سوکجین، با صندلی بزرگی که توی دست داشت، غر میزد
"لعنت به این صندلی....جی اون افتاب نگیره انگار سرطان میگیره که صندلی به این بزرگی رو دنبالمون راه انداختیم"
جونگکوک با خنده به برادرش نگاه کرد و گفت:
"من سرطان میگیرم اگه بیبیم ناراحت بشه"
جیمین نمادین عق زد و سوکجین با خنده پس گردنی به جونگکوک زد....تهیونگ که به صورتای شاد اون دو برادر نگاه میکرد و قسم میخورد اخر تعطیلات کاری کنه که دیگه لبخند نزنند از پله ها پایین اومد....رزی توی آشپزخونه برای خودش نسکافه درست کرده بود و داشت مزه مزه میکرد، که با دیدن تهیونگ، توی گلوش پرید و شروع به سرفه کرد....جیمین به سمت رزی دوید و شروع کرد کمرش رو ماساژ دادن و با نگرانی به تهیونگ نگاه کرد....
جیمین اصلا دوست نداشت سوکجین و جونگکوک از ویلا برن، چون اون دو تا واقعا آدمای جالبی بودن و دوستی با اونها لذت بخش بود، اما وقتی دیشب تصمیم جدید تهیونگ رو شنید، تصمیم گرفت صبح زودتر از خواب بیدار شه و به برادرای کیم در حمل وسایلشون کمک کنه، تا زودتر از ویلا خارج بشن و از جهنمی که تهیونگ قراره براشون درست کنه جلوگیری کنه....
تهیونگ جلو اومد و سعی کرد صورتش رو ناراحت نشون بده....جونگکوک نیم نگاهی به سوکجین انداخت و حالت خنثی برادرش رو که دید، اون هم تصمیم گرفت چیزی نگه....تهیونگ دستت رو روبه روی سوکجین دراز کرد و گفت:
Advertisement
"بابت رفتارم متاسفم....من نباید اینقدر گستاخانه باهات صحبت میکردم....منو ببخش و خواهش میکنم اینجا بمون، شما دو تا مهمان منید، دوست ندارم از دستم ناراحت باشید"
جونگکوک خیره به تهیونگ و با دهنی که از تعجب باز مونده بود، به سوکجین نگاه کرد و گفت:
"زده به سرش؟؟؟"
تهیونگ سعی کرد عصبانیتشو کنترل کنه و به جاش لبخند بزنه...دستش که توی هوا مانده بود رو کمی تکون داد و گفت:
"من بابت رفتارام واقعا متاسفم...میخوام تغییر کنم اما اول باید تو منو ببخشی...میبخشی؟"
سوکجین چشماش بین دست تهیونگ و صورتش جا به جا میشد....روی پله ها جنی رو دید که پایین میاد و با لبخند به اونها نگاه میکرد...همه چیز برای سوکجین مشکوک بود، اما اون کسی نبود که تقاضای بخشش کسی رو رد کنه...
دستش رو دراز کرد و توی دستای تهیونگ گذاشت....تهیونگ از نرمی دستای سوکجین تعجب کرد اما عکس العملی نشون نداد...با لبخندی که دندونای زیباش رو نشون میداد گفت:
"پس نمیرید...هان؟؟؟"
سوکجین به جونگکوک نگاه کرد و لبخند زد اما جونگکوک گیج نگاهش کرد و اروم زیر لب گفت'عجیبه'...سوکجین با لبخند به تهیونگ نگاه کرد و چشماش رو روی هم فشار داد...
"باشه....نمیریم"
تهیونگ خندش عمیق تر شد و سوکجین صندلی بزرگی که روی زمین گذاشته بود رو برداشت و به سمت اتاقش رفت....جونگکوک با نگاه تیز به تهیونگ نگاه کرد و گفت:
"فکر نکن حواسم بهت نیست!!!"
و یکی از ساک ها رو به همراه چمدون برداشت و به اتاق رفت....تهیونگ با لبخند پیروزمندانه به جیمین نگاه کرد، اما جیمین با ناراحتی به تهیونگ نگاه میکرد و سرش رو به چپ و راست تکون میداد...اما رزی مثل دوست پسرش نمیتونست تحمل کنه و فنجونش رو محکم روی اپن گذاشت و به اتاقش رفت...تنها کسانی که لبخند به لب داشتن تهیونگ و جنی بود که با لباس بلند آبی نفتی، با لبخند به تهیونگ نگاه میکرد....
موقع صبحانه شده بود و روی میز خوراکی های متنوع، از گیمباپ گرفته تا شکلات صبحانه و حتی میگو وجود داشت...سوکجین رو به روی تهیونگ نشست و وقتی بقیه مشغول چیدن سفره بودن، رو به تهیونگ گفت:
"تهیونگااا، عمو چیزی بهت گفته؟؟اگر بخاطر عمو...."
تهیونگ با شنیدن اسمش توسط سوکجین و لفظ عمو، به شدت عصبی شد اما تمام تلاشش رو کرد که از جاش بلند نشه و چیزی سمت سوکجین پرت نکنه، نیشخندی زد و با لحن عصبی گفت:
" مگه همه چیزو باید عمو جونت بهم دیکته کنه؟؟خودم خواستم شما اینجا بمونید"
سوکجین سرش رو تکون داد و حرفی نزد...به سوپی که رزی با مهربونی جلوش گذاشت نگاه کرد...رفتارای تازه پسر عموش براش عجیب بود، اما از طرفی از اینکه تهیونگ، باهاش بدرفتاری نمیکنه خوشحال بود....
همه دور میز نشستن و شروع به خوردن صبحانه کردن، اما تهیونگ به سوکجین زل زده بود....مثل دخترایی که به فن میتینگ آیدل مورد علاقشون رفتن و نمیتونند چشم ازش بردارن....این یکی از نقشه هاش بود...همیشه وقتی میخواست مخ کسی رو بزنه با نگاه کردن بهش اون فرد رام میشه و خودش به سمتش میاد...
اما سوکجین تمام حواسش به گیمباپای خوشمزه ای بود که زن عموش درست کرده بود و تمام گنجایش دهانش رو پر از گیمباپ کرده بود....همه اعضای دور میز حواسشون به صبحانه بود اما تهیونگ فقط سوکجین رو میدید....اول با نیشخند بهش نگاه میکرد اما بعد از مدتی، سوکجین شبیه همسترهای مو قهوه ای شده بود و تهیونگ از خودش سئوال پرسید چرا من تا حالا این شکلیه سوکجین رو ندیده بودم...
سوکجین زیبا بود، بیشتر از هر کسی که تهیونگ میشناخت و همین عامل عصبیش میکرد...اما چهره بانمک و کیوت سوکجین رو برای اولین بار بود دید میزد و نیشخندش با دیدن لپای باد کرده سوکجین که تلاش میکرد گیمپاب ها رو آروم بخوره که خفه نشه، تبدیل به لبخند شد....
Advertisement
سوکجین بعد از قورت دادن با زحمت گیمباپ ها سرش رو بالا اورد تا چیزای خوشمزه روی میز رو ببلعه، اما اولین چیزی که چشمش بهش افتاد، مردمک های سیاه چشمای تهیونگ بود که با لبخند نگاش میکرد....برای همین هول شد و برای اینکه از چشمای تهیونگ فرار کنه، لیوان آب رو یک سره بالا رفت که باعث به سرفه افتادنش شد....
تهیونگ از کارای سوکجین به خنده افتاده بود....کی فکرشو میکرد کیم سوکجین که توی شرکت، همه از کاریزماتیک و جدیتش توی کار صحبت میکردن، اینقدر موقع خوردن کیوت باشه....جونگکوک با نگرانی پشت برادرش میزد، سوکجین بعد از چند تا سرفه دستش رو به معنی خوبم بالا اورد و از سر میز صبحانه بلند شد....
سوکجین به اتاق جونگکوک رفت و گوشیش رو برای بازی کردن برداشت...راستش کمی گیج بود به خاطر رفتارایی که تهیونگ ازش سر میزد و نگاهش که سر میز صبحانه بهش افتاد....باید مغزش رو کمی مرتب میکرد و در مورد تهیونگ فکر میکرد....
بعد از چند دقیقه جونگکوک به اتاقش اومد و کنار سوکجین روی تخت دراز کشید...سوکجین همینطور که بازی میکرد به حرف جونگکوک هم گوش میداد
"تهیونگ معلوم نیست چه مرگش شده!!همیشه وقتی منو تو رو میدید دقیقه ای یه بار پاچه میگرفت...اما امروز خیلی آروم بود"
سوکجین سرش رو تکون داد و گفت:
"اره، رفتاراش خیلی گیجم میکنه....فکر کنم تصمیم گرفته باهامون خوب باشه"
"یه دفعه ای شب خوابید صبح پاشد تغییر کرد؟؟نه...یه چیزی میلنگه"
سوکجین با دیدن اسمی که روی موبایل جونگکوک اومد خندید و صفحه گوشی رو سمت جونگکوک گرفت:
"یکم با جی اون حرف بزن، مغزت باز شه"
جونگکوک با ذوق گوشی رو از دست برادرش گرفت و گفت:
"یوبو(معنی همون عسلم رو میده، بین زوج های ازدواج کرده رایج تره) ....گفتی کجایی؟؟جدی؟؟الان میام...."
جونگکوک مثل فنر از جا بلند شد و دست سوکجینو کشید...
"چته جونگکوک"
"بلاخره اومدن...."
به صورت انفجاری از اتاق خارج شدن که تعجب اعضای دیگه رو برانگیخت، جونگکوک دست سوکجینو ول کرد و سریعتر از اون دوید....سوکجین هم قدماش رو تند کرد و با خنده گفت:
"ارووووم، بی جنبه...."
جونگکوک در ویلا رو باز کرد و جی اون مثل توپ پشمالوی صورتی توی بغلش افتاد، جونگکوک بغلش کرد و جی اون پاهاش رو دور کمر جونگکوک قفل کرد....سوکجین و البته بقیه اعضای ویلا داشتن این زوج پر دردسر رو با لبخند نگاه میکردن، حتی تهیونگ.....تهیونگ همیشه حسرت رابطه ی عاشقانه ای که جونگکوک و جی اون داشت رو میخورد...
جونگکوک به جی اون نگاه کرد و در حال رفتن داخل ساختمان ویلا گفت:
"صبحانه خوردی؟؟اوپات میخواد برات شیر موز درست کنه.."
همه چندششون شد و تهیونگ ادای جونگکوک رو در اورد که باعث لگد پنهانی به باسنش از طرف جونگکوک شد، تهیونگ برگشت تا به جونگکوک فوش بده اما صدایی توجهشو جلب کرد...
هوسوک وارد شد و جیمین پرید بغلش...جیمین و هوسوک توی شرکت، به دو قلوهای به هم چسبیده معروف بودن...جیمین مثل کنه به هوسوک چسبیده، با وجود اینکه کارهاشون اصلا به هم ربطی نداشت!!
هوسوک جیمین رو بغلش کرد و سرش رو به سمت سوکجین چرخوند...لبخند زد و سمت سوکجین رفت
"سلام جین....تو شرکت اینقدر سخته دیدنت که دلم برات یه ذره شده..."
سوکجین لبخند زد و هوسوک رو بغل کرد و گفت:
"هر وقت خواستی بیا....برای تو همیشه وقت دارم"
تهیونگ پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد...
"عوضی چرب زبون..."
جنی که اکثرا ساکته اما حواسش به همه چیز هست، گفت:
"به رفتار هوسوک نگاه کن....به نظرت به عنوان یه پسر زیادی عاشقانه به سوکجین نگاه نمیکنه؟؟"
تهیونگ به هوسوک نگاه کرد که در حالی که رزی رو بغل میکنه و باهاش خوش و بش میکنه، نگاهش رو سوکجین ثابته و با نگاه خیرش سوکجین رو که به سمت ساختمان ویلا حرکت میکنه، بدرقه میکرد...تهیونگ به خاطر جالب شدن شرایط لبخندی زد و گفت:
"واااو، وضعیت خیلی جالب شد...."
و به سمت داخل رفت....جنی هم بعد از این که پوزخندی به سوکجین زد، وارد ویلا شد....حالا نوبت ادامه نقشه تهیونگ بود که با همکاری جنی کامل میشد....وقتی همه توی سالن ویلا نشستن، جنی ناگهانی شروع به صحبت کرد...
"میخواستم موضوعی رو بهتون بگم، اما نمیخوام به جایی درز کنه....منو تهیونگ، به هم زدیم، اما تصمیم گرفتیم با هم مثل دوست بمونیم...حالا هم چیزی تغییر نکرده ما هنوز دوستیم و از ویلا و امکاناتش هم میتونید استفاده کنید..."
جنی ناراحت نشست....رزی با چشمای تیز شده به جنی و تهیونگ نگاه میکرد...مطمئن بود اون دو تا صبح با هم بودن و این جدایی، جزو نقششونه...به جیمین نگاه کرد و وقتی چشمای ناراحت و اخمای تو هم جیمین رو دید، ترجیح داد حرف نزنه...
بقیه اعضای ویلا متعجب به تهیونگ و جنی نگاه میکردن تا زمانی که صدای جونگگوک سکوت رو شکست...
"تهیونگا نمیدونم بگم متاسفم یا تبریک بگم....اصلا به هم نمیخورید!!!"
جی اون با لبخند حرف جونگکوک رو تایید کرد که باعث چشم غره ی جنی شد...تهیونگ با دیدن صورت جنی که از عصبانیت قرمز شده بود خندید، اما سعی کرد قهقهه نزنه و خندش رو نگه داره...
در عوض به صورت متعجب سوکجین نگاه کرد و با لحنی که انگار فقط با سوکجین حرف میزد گفت:
"من و جنی با هم تفاهم نداریم، اما شماها دوستای جنی هستید و اصلا بابت اینجا بودن احساس خجالت نکنید، ما مهمان جنی هستیم و منو جنی هم با هم دوستیم، پس نگران چیزی نباشید"
هوسوک که از دم در اتاقش وقایع رو میدید پوزخندی زد و داخل اتاقش رفت....
زمان به سرعت گذشت و آسمان آبی، جاش رو به تاریکی شب داد....تهیونگ در بلندترین قسمت ساختمان، روی لبه بالکن نشسته بود و دود گَس و گرم سیگار رو وارد ریه هاش میکرد، و به چیزهای مختلفی فکر میکرد...اینکه از چه زمانی از سوکجین متنفر شد...اینکه از چه زمانی مهم ترین چیز زندگیش،دیدن زمین خوردن سوکجین بود و اینکه از چه زمانی تمام حرف زدنش با سوکجین، ختم میشد به دعوا و توهین.....
"نمیدونستم سیگار میکشی..."
تهیونگ به جونگکوکی که با لبخند و دستهای توی جیبش بهش نزدیک شد و کنارش نشست نگاه کرد....تهیونگ با چشم غره گفت:
"تا چشمت در بیاد.....نبینم مثل دختر دبستانیا چغلیمو به بابام بکنیا!...."
"من کی چغلی کردم؟؟"
"کی چغلی نکردی؟...هر وقت بابام یهویی یه چیزیو بو برده یه سرش از گور تو بلند میشه"
جونگکوک، سیگارو از تهیونگ گرفت و گفت:
"شرط داره....اینقدر مثل سگ پاچه سوکجینو نگیر...منم انگار چیزی ندیدم..."
تهیونگ سیگارش رو از جونگکوک گرفت و پوک عمیقی گرفت...نیم نگاهی به دریای مواج رو به رو و جونگکوک انداخت و گفت:
"خودمم نمیخواستم اذیتش کنم...."
جونگکوک تک خنده ای زد و ثانیه بدون حرف بینشون گذشت...تهیونگ به جونگکوک که با آرامش به دریا خیره شده بود، نگاه کرد...صورت جونگکوک و جین در کل شبیه همه، اما هر کدوم از اجزا صورتشون، منحصر به فرد و متفاوته....و هر دوشون به طرز فاکینگ زیبا و خیره کننده...
"هی، جونگکوکا یه سوال بپرسم؟"
"بستگی به سوالت داره.."
"نامجون برای چی با سوکجین به هم زد؟؟"
روی لبهای جونگکوک لبخند کجی اومد و به تهیونگ نگاه کرد.
"سوالت اشتباست، باید بگی چرا سوکجین با نامجون به هم زد....برات سوال نشده چرا جین هیونگ تازگیا به عمارت میاد و به خونه خودش نمیره؟"
تهیونگ کمی چشماش رو تیز کرد و پرسید:
"نمیدونستم این قضیه به نامجون ربط داره!!!"
"جین هیونگ با نامجون به هم میزنه، اما نامجون هنوز برادرم رو میخواد...دیوونه هر شب مست میکرد و به خونه برادرم میومد و براش مزاحمت ایجاد میکرد.....جین هیونگ، سعی کرد ارومش کنه و متقاعدش کنه این رابطه رو بیخیال شه...اما انگار نامجون خیلی خاطر هیونگمو میخواد....بیخیالش نمیشه.."
تهیونگ از تعجب شاخ در اورده بود...اما از طرفی ته دلش احساس حسادت و خشم میکرد....تا الان فکر میکرد حداقل از طرف نامجون سوکجین پس زده شده، اما برعکس این قضیه اتفاق افتاده...نامجون یکی از مدیرای موفق در حوزه ساختمان سازی بود و مطمئنا سوکجین رو برای خودش میخواست نه پولش....برعکس خودش که دخترای دور و اطرافش فقط برای پول میخوانش....تهیونگ به جونگکوک نگاه کرد و پرسید:
"سوکجین از آدمایی نیست که بدون فکر وارد رابطه بشه و زود به هم بزنه....چه اتفاقی افتاد که سوکجین با نامجون به هم زد؟..."
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد....بی خبر بودن چیز خوبیه...مخصوصا اگر اون شخص دشمن خونیت باشه...اما جونگکوک امشب میخواست از برادرش بگه...میخواست با تهیونگ اتمام حجت کنه.....با لبخند رو به تهیونگ گفت:
"به خاطر اینکه برادر احمق من عاشق کس دیگه ایه....."
تهیونگ برای لحظه ای لبخندی که سوکجین به هوسوک زد رو به یاد اورد....شاید، اون شخص هوسوک باشه....تهیونگ پوزخندی زد و به این فکر کرد که رقیبش رو چطور از سر راهش کنار بزنه...اگر سوکجین عاشق هوسوک باشه، خبر خوبی برای تهیونگ نبود...شاید هم بود!!!! اونموقع میتونست از این علاقه استفاده کنه و سوکجین رو از مدیریت هلندینگ ها با به خطر انداختن هوسوک تهدید کنه و بلاخره کل شرکت رو به چنگ بیاره.....
جونگکوک سیگار تهیونگ رو که انقدر سوخته بود که نزدیک بود فیلترش، دست تهیونگ رو بسوزونه و گرفت و پایین انداخت....سیگار رقص کنان در هوای تابستانی به پرواز در اومد و بالاخره روی زمین آرام گرفت....جونگکوک که نگاهش رو از تهیونگ بر نمیداشت گفت:
"یه رازی رو میدونی....جین هیونگ با ارزش ترین انسان زندگیمه....بارها بهش فکر کردم، من اونو حتی از پدر مادرم هم بیشتر دوست دارم.....اگر اتفاقی برای پدر، مادر، دوستام و حتی جی اون بیوفته، اون قدری که برای هیونگم همون اتفاق بیوفته آب روغن قاطی نمیکنم.....اون تموم دار و ندار منه...پس یه چیزیو یادت باشه، هیچ وقت با دار و ندارم بازی نکن...."
تهیونگ نیشخندی زد...میدونست دقیقا قراره همین کار رو بکنه اما لبای خیانتکارش میخواستند به دروغ باز شن...اما با حرفای بعدی جونگکوک مهر خاموشی به لبای تهیونگ زده شد....
"وقتی خبر حروم زاده بودن جین هیونگ اومد، پدر باور نکرد...خودش و جین بدون اینکه به کسی بگن، آزمایش دادن و مشخص شد ۹۸ درصد بینشون تطابق ژنتیکی وجود داره....بابا خیلی عصبانی شد و با پیگیری های زیاد متوجه شد که مادرم پشت این کار بوده....سوکجین به بابام اصرار کرد از مادرم بگذره اما مادرم با بی شرمی روی بیگناه بودنش اصرار داشت و میگفت اینا نقشه جین هیونگه که منو از این عمارت بیرون کنه....مامانم میخواست من هم ازش دفاع کنم و از پدر بخوام سوکجین رو از عمارت بیرون کنه....اما من نه تنها از مادرم دفاع نکردم، بلکه از بابا خواستم مامانم رو تنبیه کنه، چون مادرم بوده که اشتباه کرده و با اینکه سوکجین اونو بخشید، باز هم اونو اذیت میکرد....
اما جین هیونگ از عمارت رفت و برای خودش خونه جدا گرفت، و بابا،مامان رو بخشید....اما من مامانم رو نبخشیدم و از اون روز به بعد، اون فقط مادریه که از لحاظ خونی باهاش نسبت دارم....حسرت مامان صدا زدنش رو روی دلش گذاشتم...
حالا روی صحبتم با توئه، من به خاطر اذیت کردن هیونگم از مادرم گذشتم و اون دیگه برام با غریبه ها فرقی نداره....اگه رفتارای اخیرت، پشتش نقشه ای باشه و جین آسیب ببینه، ازت نمیگذرم!!!.....جوری زمینت میزنم که صدای استخواناتو بشنوم...فهمیدی؟؟"
جونگکوک از سر جایش بلند شد و رفت.....تهیونگ به خاطر حقایقی که فهمیده بود متعجب بود...پس سوکجین حروم زاده نیست!!!...اما از شوک حرفای جونگکوک خندید...اروم و زیر لب گفت
"متاسفانه منم میخوام نابود شدن سوکجین هیونگتو ببینم...پس در آینده قراره با هم سر شاخ بشیم، کییییم جونگکوووک"
تهیونگ براش دشمن شدن یا زمین خوردن خودش مهم نبود، تنها چیزی که براش مهم بود دیدن زمین خوردن سوکجینه.....
تهیونگ به چیزایی که جونگکوک بهش گفته بود فکر کرد و ناگهان چیز مهمی یادش اومد...مادر واقعی سوکجین، روز تولد سوکجین فوت کرد و به همین خاطر روز تولد سوکجین براش تولدی گرفته نمیشه....به جاش روز تولد شناسنامه ایش که یک ماه بعده برای سوکجین تولد میگیرن....و فردا روزیه که مادر سوکجین فوت کرده و سوکجین به دنیا اومده....
تهیونگ با خودش فکر کرد اگر فردا برای سوکجین تولد بگیره، ایده ی خوبی باشه...تولدی که فقط خودش و سوکجین، مهمان های جشن باشن و به سوکجین بگه تقصیر تو نبوده که مادرت فوت کرده....تقصیر تو نبوده و خودت رو برای چیزی که مقصرش نبودی سرزنش نکن....چیزی که هیچوقت پدر و مادرش به تهیونگ نگفتن....
مقصر بد شدن تهیونگ هم خودش نبود....اون نمیخواست مثل سوکجین باشه، اون نمیخواست رشته ورزشی که دوست نداره رو انجام بده، اون دوست نداشت توی رشته تحصیلی که دوست نداره ادامه تحصیل بده و وقتی توی چیزایی که خودش نمیخواست اشتباه میکرد، مقصر جلوه میکرد....پدرش سرزنشش میکرد و مادرش از اون میخواست سعی کنه عملکرد بهتری داشته باشه....
حتما عذاب وجدان برای از دست دادن مادرش، باعث شده روز تولد واقعیش رو یادش بره...حتما به حرفای دلگرم کننده ای که تهیونگ میخواست به سوکجین بزنه، نیاز داشت...اما کاش کسی هم بود تا به تهیونگ اون حرفا رو بزنه...با فکر کردن نقشه عالی و غیر منتظرش، به خواب رفت.....
تهیونگ صبح زود و تنها با خوردن یک فنجون قهوه از ویلا بیرون رفت....باید وسایلی که برای سوپرایز میخواست رو تهیه میکرد...با ماشین به شهر رفت...به خاطر کوچک بودن شهر و نبود امکانات زیر لب فحش داد و مجبور شد به شهر ایلسان بره
شهر ایلسان بزرگ تر بود و با مقدار پرس و جو تونست بزرگترین مغازه لوازم تولد فروشی رو پیدا کنه....با این که شلوغ بود، تهیونگ تونست شمع های کوچک تزئینی و شمع s خوشگلی پیدا کنه...تهیونگ به این فکر میکرد که اگر میخواست برای کسی که عاشقشه و میخواهد سوپرایزش کنه برنامه بچینه، چطور لوزام و برنامه ای میچید...
و تهیونگ میخواست مو به موی اون برنامه رو برای سوکجین عملی کنه....به خودش قول داده بود تمام تلاش و سلیقش رو برای تحت تاثیر گذاشتن سوکجین به کار ببره....
تهیونگ از مسئول مغازه وسایل آتش بازی خواست، اما اون ها نداشتن و گفتن در صورت مُسِر بودن برای خرید، از شهر دیگه ای باید سفارش بدن تا نزدیکای ساعت ۷ شب به ایلسان برسه....تهیونگ موافقت کرد و خواسته دیگه ای هم از مسئول مغازه داشت....
"چند نفر رو هم میخوام برای اینکه فشفشه ها رو زمانی که میگم روشن کنن"
مسئول مغازه موافقت کرد و تهیونگ با پرس و جو، بهترین مغازه کیک فروشی رو پیدا کرد...طرحی که تهیونگ برای کیک میخواست یه طرح ساده نبود....جایی بود که تمام خاطرات خوبش با سوکجین در اونجا شکل گرفته بود....
زمانی که تهیونگ و سوکجین بچه بودن و هم بازی هم بودن، تهیونگ به عمارت عموش میومد و با سوکجین، حیاط کناری ساختمان بازی میکردن....اونجا، یه حوض با فواره های رنگی و تاب سفید دو نفره داشت....اون دو نفر بی خیال آینده ای که پیش رو دارند، آب بازی میکردن و نزدیک غروب روی تاب میشستند و در مورد آرزوهاشون صحبت میکردند...
تهیونگ همیشه عکسی از صورت خندون خودش و سوکجین که روی تاب نشسته بودند، توی گوشیش داشت....اون عکس تنها خاطره خوبی بود که تهیونگ تصمیم گرفت در مغز و قلبش نگه داره و الان تصمیم گرفته بود اون عکس، روی کیک تولد سوکجین قرار بگیره....
تهیونگ وارد مغازه کیک فروشی رفت و طرح کیکی که میخواست رو برای مغازه دار توضیح داد...
"اقای کیم، کیکی که مدنظرتونه حداقل فردا به دستتون میرسه"
"من امشب کیک رو میخوام و با همین طرح، هر هزینه ای هم بخواید حاضرم پرداخت کنم..."
"برای ما مقدور نیست....متاسفم"
"اگر چهار برابر کیک، یا هزینه کارگراتون رو برای یک هفته پرداخت کنم چی؟؟"
Advertisement
- In Serial18 Chapters
The Pursuit of Power: Grinding To LVL 100 By Just Killing Slimes
“I need immutable power. This world isn’t as forgiving as the last one. I won’t stop until… I’m unmatchable.” The story of a man who grinded to LV100 by killing just slimes to gain 1xp. Maki Hibiki was a normal Japanese wage slave at an average, working long hours every day, doing unpaid overtime and appeasing everyone around him. He kept telling himself it’d be worth it in the future. That he’d save money and be free of this lifestyle where he lived to work. “Death by Overworking.” It had been all for nothing. He stared down at his own dead body filled with rage and regret. “Congratulations! You have won a prize! Would you like another life?” He stared at what looked like a robot offer him another chance. One more time. He would throw everything into the black pit of repetition one more time and then be free of it forever. He would earn his power. He would win his freedom. It would be his and his alone.
8 213 - In Serial13 Chapters
Path
Ancients exist. Gods battle. Relics are treasured. Races with different innate abilities.A world where options aren't bound by fate or destiny. Everyone can twist their road of life as long as they have power.People who have special abilities are called [Anomaly] that can be said to practice the gods techniques and can forge a body alike to the gods.But what do you call someone with abilities that exceeds an [Anomaly] ?Behold the story of Draenol as a being that exceeds an [Anomaly].-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------(I would highly appreciate it if you guys give me some reviews, even if it's not a constructive one or just something like a rant about how I write the story.)--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------I'll be doing chapters around 1k words each now because I think I've finished laying out the foundation of the story. However, if you guys think that it needs more dialogue, I'll be happy to input that. Although I say that, the following chapters that I'll be uploading will be more or less straight to the point to give a faster feeling for the plot. Don't worry though, I'm not going to abandon writing the intricate details, especially the ones that you guys need to know in order to have knowledge of the world that they're in, and the lore that I'm weaving.
8 65 - In Serial44 Chapters
When Life Stands Still (bxb)
[participant in the Royal Road Writathon challenge] The world came to an end very unexpectedly. A scientific invention gone wrong. The virus spread through a being that was being modified and experimented on. Within two month the human population on the earth reduced to a mere 35%. The rest?? Cold, Unfeeling, emotionless, and dead walking corpses. This is the beginning of hell on earth. Ash Kage (20):Has a very guarded personality. He doesn't easily let others too close to his heart. Doesn't know how to really hide his expressions. Has a very valued unique ability that everyone seeks during the apocalypse. He made one mistake which turned his entire life into a living nightmare - he pushed Rhys Grant. After one life of torture he is reborn but the moment he is reborn is still after he made the mistake.Is he fated to go through the same hellish life again? Rhys Grant (23):Was part of a gang so has lots of fighting experience. Becomes one of the major figures of the northern base. The kind of person who hates you until death if you cross him but loves you to heaven and back if you are dear to him. Stubborn as a bull doesn't listen to anyone once he makes up his mind.Hates Ash Kage. Remembers his past life and still hates Ash. This story is also published on Wattpad. Disclaimer: this is a BL story that means both the main characters are boys. Its also tagged as 18+ so be warned. This might not just include sex but also violence, gore, abuse and rape because that's how a real apocalypse is. If you are uncomfortable with that I advice you not to read. And finally, I haven't decided if the ending is a happy one or not so don't expect me to change the plot just because you want a happy ending.
8 75 - In Serial15 Chapters
Just a Game
“A great corruption is spreading. The people cry out for a savior. For a hero. For YOU! Come join the fight, as the chosen of World Tree! Receive the blessings of the gods, battle fierce monsters, and become the hero you were meant to be, in Arcanum Online!” It was the cheesiest commercial Ethan had ever heard, but the gameplay was enough to draw him - and thousands of others - to the fantasy world of Lazuros. It’s the sort of place that can really draw you in - a huge open world, a deep character customization system, and a feature that makes time pass slower inside the game, extending your limited playtime! It was a little strange, though. As if it was a bit too realistic for a game of swords and sorcery. The NPC’s seemed almost alive, most quests didn’t reset and monsters respawned slowly. Still, for all it’s quirks, it was a good game! Just a game. And nothing more. …right?
8 341 - In Serial28 Chapters
Are you worthy to Join my party
X was born to a family on a multigenerational search for a book long forgotten by the passage of time. This story is the adventure that unfolds when he finds it. Let us experience it together, that is, if you are worthy of joining our party.
8 202 - In Serial59 Chapters
Knights quest
EN, a being of pure immeasurable energy, tired of his lonely existence decided to create multiple universes to fulfill his wanting of love.But as time passed and these worlds advanced they grew to forget about EN....so to fill the void, EN created the nine stars...beings of pure light and with their creation they were each given two universes. As time passed each of the nine stars created five moons each.....these were beings of lesser light.....their task was to enter the universes and spread the Order and teachings of EN....as time passed the moons grew in power, which caused the stars to grow in power. This new found power caused some of the stars to question the strength of their creator,EN, however EN foresaw this, and created a being to rival any of the stars, The Black Sun, is what this being was called, and his sole purpose was to keep the stars in order. As the millenia passed the stars strength kept increasing, eventually the ones who questioned En persuaded the others to rise up against Black Sun, but they were unable to kill him, so they divided his body into six parts keeping them hidden in various worlds. Enraged even further by this, EN, placed the nine stars in a deep sleep, as he could not bring himself to kill his creations.The five strongest moons who were created by Black Sun took this chance to gather and revive The Black Sun, however before they could recover the last piece of him, the remaing moons,forty five in total, stood against them, unable to win they fled to the last remaining world, but they were out of time. So on this last remaining world they decided to spread their essence, which contained their memories and abilities so that someday they may be reborn. Years passed, before the first of the Five Great Moons had been reborn. He had awoken as a decent of one of the lesser Moons, he was known as King, a divine being task with the protection of the Ark. Now reborn as King, he retains his bodies pervious memories, to discover that the last piece of Blacksun's body is being used as the Ark, to give the knights of this world absurdly strong abilities. Hiding in plain sight as King he now waits for his chance to retake the last piece of BlackSun's body and to awake the rebirth of his fallen brothers.
8 117

