《Magical Vacation |teajin》part 8
Advertisement
با خودش کلنجار میرفت...باید برای جنی توضیح قابل قبولی داشته باشه. شخصیت جنی طوریه که حتی اعتراف به عاشق شدن رو از سرش میپروند...اون به شدت زودرنجه، برای همین باید توجیح خوبی برای ادامه رابطش با سوکجین پیدا کنه...کلافه از فکر کردنای طولانی، از اتاق بیرون اومد
سوکجین حوصله هیچ کس رو نداشت...به محض رسیدن به ویلا به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید...درد امانش رو بریده بود. از اول صبح درد افتضاحی داشت که بی توجهی های تهیونگ باعث تشدیدش شد...چشماش رو بست و اروم، به صورت دایره وار روی شکمش دست کشید.
نمیدونست این درد به خاطر دلشکستگیشه یا رابطه دیشب...تو تاکسی پایین تنهاش به شدت درد گرفته بود، اما به خاطر دعوایی که با تهیونگ داشت فراموشش کرد و الان، داره طاقتش تموم میشه...حتی به این فکر میکرد شاید مقعدش اسیب دیده باشه. صدای باز شدن در امد و دو نفر داخل شدند. با حس گرم شدن پشتش، چشمهاش رو با لذت بست. متوجه داداش کوچولوش شد که پشتش خوابیده و کمرش رو ماساژ میده...سویون درسته دردهای زیادی بهش داده بود، اما با به دنیا اوردن جونگکوک، باهاش بیحساب شده.
"جین هیونگم چشه؟؟هوم؟؟بگو تا برم همونکاری که با تو کرد رو باهاش بکنم"
بدن سوکجین کمی جمع شد...تهیونگ...اون اذیتش نکرده بود، تقصیر خودشه که از تهیونگ خوشش میاد و الان درد و رنج هاش رو باید تحمل میکرد...با صدایی بی رمغ تر از همیشه به سوال برادرش جواب داد
"ولم کن جونگکوک. حوصله ندارم..."
"سوکجین، میخواستم خبرای شرکت رو بهت بدم.اگر حوصله نداری که برم بیرون"
صدای نفر دوم امد...پس دومین نفری که وارد اتاق شده بود، جانگ هوسوک بود. جین توی همون پوزیشن، به حرف در اومد.صورت هوسوک رو نمیدید اما میدونست با لبخندی مهربان، داره بهش نگاه میکنه... خبرای شرکت مخصوصا توی این دوران مهم بودند.
"نه هوسوک...همین الان خبرا رو بگو"
با اینکه بند بند وجودش درد میکرد، با حرکات اهسته رو تخت نشست، اما از چشمای تیز بین هوسوک، چشمهای فشرده شده سوکجین از درد، دور نموند...برای لحظهای برق نگرانی در چشمای هوسوک نشست و فکرش...اَه فکر لعنتیش جای خوبی نرفت...
جونگکوک بی حوصله روی تخت نشست و چتری های برادرش رو کنار زد:
"بعدش با هم صحبت میکنیم و باید سیرتا پیاز کارایی که تو و تهیونگ انجام دادین رو بگی...فعلا به کاغذ بازی های شرکت برسید..."
جونگکوک با تایید برادرش با سر، از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت...در نیمه باز بود و اتفاقات توی اتاق معلوم، برای همین جونگکوک، با پوزخندی به لب در روی جلوی چشمای به خون نشسته تهیونگ بست.
تهیونگ به محض طی کردن پله ها و رسیدن به حال، چشمش سمت اتاق سوکجین رفت...میدونست بابت رابطه دیشب خسته است و درد داره و به همین دلیل چند پک گرما براش اورد...شاید با این بهونه، میتونست کمی بیشتر پیشش بمونه...
اما با دیدن در نیمه باز و چهره ی هوسوک، اخمهاش توی هم رفت...و الان جونگکوک در رو کامل بسته بود و اون دو رو داخل اتاق تنها گذاشته بود...تهیونگ حسادت میکرد...اره...عجیبه اما حسادت میکرد...حسادت به هوسوکی که الان در اتاق بود و جای تهیونگ، داشت باهاش حرف میزد...
با کشیده شدن ناگهانی صورتش و فشار دردناک فکش، به خودش امد...جونگکوک صورتش رو از نگاه کردن به اتاق سوکجین منحرف کرده بود والان به صورت خشمگین جونگکوک نگاه میکرد...جونگکوک سعی میکرد شمرده شمرده حرف بزنه تا تهیونگ کامل متوجه بشه...البته صداش هم بالا نره و افرادی که مشکوک به اونها چشم دوختن رو نترسونه....
"اگر بفهمم، فقط بفهمم کاری کردی که جین هیونگ رو اذیت کرده"
Advertisement
فک تهیونگ رو بیشتر فشار داد...نظر جونگکوک با برادرش فرق میکرد. به نظر اون تهیونگ اصلا لیاقت نرمش نداره...بهتر بود واضح تهدیدات خودش رو بیان میکرد
"همین فک خوش تراشت رو میشکنم، جوری که نتونی حرف بزنی...قسم میخورم"
با شدت فک تهیونگ رو ول کرد و به عقب هل داد...حتی لایق دیدن در اتاق برادرش هم نبود چه برسه به خودش...تهیونگ عصبانی شده بود و قصد یه کتک کاری حسابی با جونگکوک رو داشت اما سعی کرد به خودش مسلط باشه و خراب کاری نکنه...شرایط الانش مثل یه بمب ساعتی بود که هر لحظه ممکن بود بترکه و تموم شه.
سوکجین تمام تلاشش رو کرد که به هوسوک لبخند بزنه اما درد زیر شکمش مانع میشد...هوسوک پیش قدم شد تا صحبت رو شروع کنه
"اجازه دارم کنارت بشینم"
سوکجین کمی کنار رفت و جا رو برای هوسوک باز کرد
"حتما، حتما...بیا بشین"
هوسوک کنار سوکجین نشست...با این که سعی داشت خودش رو کنترل کنه و مست بوی عطر جدیدی که از سوکجین می اید نشه، اما بوی عطر جدیدش به شدت جذب کننده بود. برای همین مقدار فاصله کمی که بینشون بود و از بین برد و کنار سوکجین، جوری که پوست بازوهاشون هم رو لمس کنند، نشست. تبلتش رو در اورد و شروع به تعریف اتفاقات جدید شد
"خب تمام سهام دارها اوکی شدن به جز اقای کیم، که امروز قرارداد رو امضا کرد و از هلدینگ انصراف داد...اگه جیغ جنی رو شنیدی تعجب نکن، خبرا رو بهش رسوندن"
"عجیبه...اقای کیم به شدت مسر بودن که سهام رو از دست ندن. چی شد؟"
"خب وقتی همه سهام دارا فروختن دیگه هلدینگی وجود نداره که اقای کیم بخواد پافشاری کنه. در ضمن مجبور شدیم ۴۰ درصد سود ماهیانه شرکتمون تو آلمانو بهش بریم"
"اشکال نداره...فقط دستشون از تصمیم گیری برای شرکت ساقط بشه، سودشون رو به شیوه دیگه جبران میکنیم"
هوسوک به نیم رخ بی نقص سوکجین نگاه کرد و هوس لمس کردن اون پوست صاف رو کرد...دستش رو ارام جلو برد و چتری های سوکجین روکه امروز با سماجت تمام روی صورتش نقش بستند، کنار زد...ناخوداگاه سوال پرسید:
"تو و تهیونگ کجا رفتید؟؟"
سوکجین متعجب به هوسوک نگاه کرد و هوسوک دستش رو گستاخانه روی گونه سوکجین کشید...نمیتونست حالا که فرصت لمس معشوقش رو داره، از دست بده...خیلی وقت بود سوکجین دلش رو دزدیده بود،شاید یک سال...یا شاید بیشتر.
تهیونگ بیرون از ویلا امده بود و از پنجره نیمه باز اتاق سوکجین همه چیز رو نظاره میکرد...قفسه سینش با شدت بالا و پایین میرفت و مثل مار گزیده ها، به خودش پیچ میخورد...این پا اون پا میکرد...چرا سوکجین اجازه میده اینقدر راحت لمس بشه...تحملش تمام شد و خواست جلو بره که کسی دستش رو گرفت...الان هر کسی مزاحم میشد، حکم قتل خودش رو امضا کرده بود...با چشمانی به خون نشسته برگشت و جنی رو کنار خودش دید
"هه...برای چی داری ذاق سیاه سوکجین رو میزنی؟؟"
تهیونگ بی جواب و عصبانی به جنی نگاه میکرد. دوست داشت یه سیلی محکم به جنی بزنه اما حیف که توی بد موقعیتی پیداش کرده...جنی عصبی سرش رو تکون داد و با صدایی که لبریز از عصبانیت بود گفت:
"عاشقش شدی!!!!"
"چرت نگو جنی...اینجا وایستاده بودم تا بفهمم هوسوک و سوکجین چه رابطهای با هم دارن. میخوام ازشون اتو بگیرم"
هنوز حواسش به اتفاقاتی که تو اتاق می افتاد جمع بود. نمیتونست روی حرفای جنی توجه کافی رو داشته باشه.جنی نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت و دست تهیونگ رو گرفت...
"مسئله کاریه...نترس تا وقتی بحث کار وسط باشه، سوکجین هوله نمیره"
دست تهیونگ رو کشید و به پشت ویلا برد. هر قدمی که در این راه میگذاشتن، خاطرات تولدی که روزای قبل برای سوکجین گرفته بود یاداوری میشد...ذوق زدگیش، خنده هاش، کیک خوشمزهای که خوردن و بوی خوبی که میداد...
Advertisement
صدای جنی اون رو به واقعیت پرتاب کرد
"همه چی رو شنیدم...تبریک میگم، موفق شدی. میدونستم میتونم به تو اعتماد کنم"
جنی جلو امد تا لبهای تهیونگ رو ببوسه، اما با فشاری به قفسه سینهاش، به عقب هل داده شد...این کار تهیونگ از قصد نبود، انگار اختیار دستش رو به سوکجین خیالی مغزش داده بود. با نزدیک شدن به جنی عذاب وجدان میگرفت. با اخم به جنی نگاه کرد
"کسی میبینتمون..."
"به درررک....بازی تموم شد تهیونگ"
"بازی تموم شد اما هنوز توی تعطیلاتیم...انگار متوجه نیستی چقدر برای این موقعیت تلاش کردم...تا وقتی به شرکت بریم و این قرارداد لعنتی رو امضا کنیم باید سوکجین رو نگه دارم...بعدش به رابطه قبلمون بر میگردیم"
جنی جلوتر امد و دستاش رو دو طرف صورت تهیونگ گذاشت
"میدونستم عاشقش نمیشی...هنوزم درتعجبم چطوری عاشقش کردی"
خودش هم نمیدونست...واقعا چطوری عاشقش شد...چرا؟؟...مگه اون غیر از ازار چیز دیگهای هم هدیه کرده بود...با به یاد اوردن صورت سوکجین خواست عقب گرد کنه و به سمت اتاقش بره که جنی صورتش رو جلو برد و در فاصله ۱ میلی متری از لبهاش ایستاد.
"خب، بیا امشب این پیروزی رو جشن بگیریم..."
تهیونگ هنوز شوکه از گفته های جنی بود اما جنی فاصله رو از بین برد و لبهای تهیونگ رو به نیش گرفت...بعد از این دوری اجباری، میخواست لبهای نامزدش رو تجربه کنه...تجربه دوباره لبهای تهیونگ، از پیروزی توی این شرط هم بهتر بود...
قلب تهیونگ میزد اما نه از هیجان، بلکه شوکه بود...سوکجین داشت باهاش چیکار میکرد؟؟چرا دیگه طعم لبای جنی مثل قدیم لذت بخش نیست؟ اگر تهیونگ سابق بود، باید جنی رو به دیوار ویلا میکوبید و تا شهوتش رو سرکوب نمیکرد، از جنی دست نمیکشید اما الان....حتی از لمس لبهاش قلبش فشرده میشد...میخواست سریعا همه رو دست به سر کنه و سوکجین رو از هوسوک جدا کنه...اون دوست پسر تهیونگ بود...اما...واقعا بود؟؟
با جنی به ویلا برگشت، و به نظر میرسید هوسوک و سوکجین از اتاق بیرون امده بودند...سریعا چشمش دنبال صورت سوکجین گشت و اون رو پیدا کرد...روی صندلی اشپزخانه نشسته بود و ظاهرا داشت آب میخورد. لبخندی ناخوداگاه زد و به سمت جایی که سوکجین نشسته بود رفت...با رسیدن به سوکجین لبخند از روی لبش پر کشید..اون دو مسکن قوی رو برای چی داشت میخورد؟ یعنی اینقدر رابطه براش دردناک بود...
روی صندلی کناری سوکجین نشست و به سوکجین نگاه کرد...سوکجین متوجه تهیونگ شده بود! مگه میشه کسی کنارت بشینه و متوجهش نباشی اما انگاری سوکجین از عمد نمیخواست تهیونگ رو ببینه...تهیونگ اول سعی کرد با خیره شدن، توجه سوکجین رو جلب کنه، اما سوکجین از قصد اون رو نمیدید...
قلب تهیونگ با کوچک ترین بی توجهی سوکجین فشرده میشد...نمیتونست بعد از خاطراتی که با سوکجین توی این دو روز داشت، عادی باشه...اون نگاه گرم سوکجین و خندههای تو دل برواش رو میخواست...
دستش رو جلو برد و روی دست سوکجین گذاشت...سوکجین لیوان رو روی میز گذاشت و قصد بلند شدن از روی صندلی رو داشت...تهیونگ دستش رو فشرد و شروع به صحبت کرد
"هوسوک باهات چیکار داشت؟؟"
سوکجین به تهیونگ با ازردگی نگاه کرد. تا کی گزشهای زبونش، قرار بود اذیتش کنه...درد شکمش داشت اذیتش میکرد و حرفای تهیونگ بدنش رو سنگین کرد...اون حتی یه احوال پرسی ساده هم نکرد...دیک لعنتی اون باعثش شده بود و اون به جای ماساژ دادن کمرش و دلجوییش، داشت در مورد هوسوک صحبت میکرد...
تهیونگ نمیخواست این حرف رو بزنه اما باید نگهش میداشت...میخواست باهاش صحبت کنه، میخواست کنارش بنشینه، ولی باید چکار میکرد تا جلوی این همه چشم، مخصوصا جلوی چشم جنی عادی جلوه کنه؟؟
سوکجین بغضش رو قورت داد...تهیونگ سعی کرد لبخند بزنه و از چیز دیگهای صحبت کنه...با احساس گرمی روی گونهاش و قفل شدن چشمهای سوکجین روی صورتش، بند دلش پاره شد...جنی گونش رو جلوی چشمهای سوکجین بوسید و تیلهای شدن چشمهای سوکجین رو دید...اوضاع ناعادلانه بود...انگار خدا هم دوست داشت تهیونگ سوکجین رو ازار بده...
جنی لبخند زد و به تهیونگ و سوکجین نگاه کرد...حالت نگاهش، غروری داشت که حال تهیونگ رو به هم میزد..
"بچه ها بیاید غذا بخورید"
جنی اغواگرانه دستش رو از شونه تهیونگ سر داد روی بازو ها و ساعدش و از اون دو نفر دور شد...سوکجین سریعا از سر جاش بلند شد، تهیونگ هم همینطور...مثل یه ربات شده بود که هرجا سوکجین میرفت نگاهش میکرد...سوکجین سمت اتاق پذیرایی رفت و تهیونگ هم دنبالش راه رفت...
تهیونگ به دستای سوکجین نگاه کرد...چه قدر دلش میخواست دست نرمش رو بگیره و نوازش کنه و بعد هم اون رو توی بغلش بندازه و در گوشش حرفای عاشقانه بزنه...لحظهای از تفکراتش تعجب کرد...اون داشت فانتزیهای رمانتیک میزد، اون هم در مورد سوکجین...
سوکجین تعظیم کوتاهی کردو رو به جمعیت گفت:
"متاسفم و ممنونم...اما من الان نمیتونم غذا بخورم...عذر میخوام"
بدون نگاه به تهیونگ سمت اتاق خودش رفت.جونگکوک در گوش جی اون چیزی گفت و سریعا از سر میز بلند شدند...با ظرفی پر از جاجامیونگ از جمعیت عذرخواهی کردند و به سمت اتاق سوکجین رفتند...
با حسرت به اونها نگاه کرد. چقدر به جونگکوک حسودی میکرد. اون پسر هر وقت میخواست با برادرش بود، اما اون...اما اون برای بودن کنارش باید حواسمو به هزاران چیز جلب کنه...
جیمین با نگاههای گیجش، وجنی با نگاه های خیرهاش، کلافهاش کرده بودند...هوسوک در ارامش غذا میخورد و هر از چند گاهی به جو اروم اما متشنج نگاه میکرد...نمیدونست وضعیت چطوریه، حتی رزی هم ساکت و خیره به غذاش بود...کاش میتونست از وضعیت اونجا سر در بیاره...بدجور ذهن کنجکاوش رو در گیر کرده بود...حتما به خاطره خبرهای جدید شرکته!!!
بعد از خوردن غذا با اون وضعیت عجیب غریب، تهیونگ روی مبل ها نشست و پیشنهاد بازی داد، و طبق معمول نظر مزخرف جونگکوک مبنی بر بازی جنبشی قبول شد...همه روی هندبال توافق کردند و التماس وار از جونگکوک خواستند کمی بهشون رحم کنه...
به محوطه جلوی ویلا رفتند...سوکجین از اتاقش دل کند و از ویلا خارج شد. باد توی موهای سوکجین پیج و تاب میخورد و از زیبا هم زیباتر میشد. تهیونگ گوشه ای ایستاده بود و دزدکی به سوکجین نگاه میکرد...اینکه توجهی بهش نمیکرد ازارش میداد...سوکجین عوض شده بود، قبلا با اینکه توجهش به سوکجین نبود اما همیشه با صورت مهربانش به تهیونگ زل میزد. ولی از وقتی اومدند، نگاهی نمیکرد که مهربان باشه.
سوکجین با ذوق به دریای ابی روبهروش نگاه کرد. اون رنگ ابی، حتی برای لحظهای باعث فراموش کردن کارهای تهیونگ میشد...
"چقدر دریا قشنگه...."
"درست مثل خودت..."
سوکجین با حرف هوسوک برگشت و خندید و جونگکوک و جی اون 'هووووو' کشیدند. جی اون با لبخند به جونگکوک نگاه کرد و به بازوش مشت زد:
"یاد بگیر...ببین هوسوک از داداشت چطوری تعریف میکنه.."
جونگکوک دستش رو دور گردن هوسوک حلقه کرد و با خنده به سینهاش مشت زد:
"میشه به منم مشاوره بدی سلطان؟؟"
رزی و جیمین و بقیه جمع خندشون گرفت به جز تهیونگی که به شن های زیر پاش نگاه میکرد و چشماش رو بسته بود...استانه صبرش تموم شده بود و نمیتونست تحمل کنه. هر حرکتی مساوی بود با عصبانی کردن جنی و خراب کردن وضعیت الانش...برای همین تصمیم گرفت چشماش رو از اون منظره منحرف کنه و به زمین گرم زیر پاش بدوزه
سوکجین با وجود اصرار های برادرش، قبول نکرد بازی کنه و فقط روی صندلی نشست...یعنی انقدر درد داشت؟؟ یا چون از این بازی خوشش نمیاد نیومد؟ملحق نشدن سوکجین به بازی باعث اومدن سیل سوالات به مغز تهیونگ شد...
بازی شروع شد. تهیونگ و جیمین و رزی و جنی یه گروه و هوسوک و جونگکوک و جی اون هم یه گروه شدند...بازی فان و جالبی شکل گرفته بود...جونگکوک مثل صاعقه با توپ رد میشد و تا تونست بهشون گل زد. قدرت بدنی جونگکوک اینقدر زیاد بود که از ترس کسی جلوش رو نمیگرفت...
"این نره غولو بگیرید مثل لودِر داره میاد جلو"
تهیونگ سمت جیمین و زری فریاد کشید و اما یه صدای ریز خنده توجهشو جلب کرد...به سوکجین نگاه کرد...از اینکه تونست با این جمله بخندونتش احساس افتخار کرد...نمیدونست از کی اما کوچک ترین چیزی که میتونست سوکجین رو متوجهش کنه افتخار میدونست...این که تونست بخندونتش، علاوه بر حس لذت بخشی که داشت، احساس شایستگی به تهیونگ میداد...
تهیونگ با لبخند به سوکجین نگاه میکرد اما با برخورد تنه محکمی بهش، اتصال نگاهش قطع شد...سرش رو برگردوند و هوسوک رو دید که دستش رو دراز کرده و جلوش گرفته:
"عذر میخوام تهیونگ...دستتو بده من بلندت کنم"
تهیونگ به دست دراز شده سیلی زد و با خشم از سر جاش بلند شد. این کار رو عمدی کرده بود؟؟چون داشت سوکجین رو نگاه میکرد؟؟ در ثانیهای چشماش به خون نشست و ایستاد..بدون حرف دستش رو مشت کرد و ضربه محکمی به صورت هوسوک زد...
همه از شوک دعوای ناگهانی، دهنشون بازمونده بود...تهیونگ جلو رفت و یقه هوسوک رو چسبید...لحنش، به هیچ وجه دوستانه نبود:
"از عمد برخورد کردی بهم عوضی"
"چی میگی دیوانه، وسط راه بودی منم چشمم به جونگکوک بود که میخواد بهم پاس بده.... ندیدمت"
"ههه، باشه باور کردم..."
دستش رو بالا برد تا ضربه سهمناک دیگهای بزنه اما بازوهاش توی هوا گرفته شد...جونگکوک بازوهای تهیونگ رو گرفت اما چیزی که قلب تهیونگ رو ریش ریش کرد، سوکجینی بود که به سمت هوسوک رفته بود و با دو دستش صورت هوسوک رو قاب گرفته بود و مرتب عذر میخواست:
"هوسوکا معذرت میخوام چیزیت که نشد؟بزار ببینم..."
سوکجین با دقت گونه هوسوک رو بررسی میکرد... انگار مشت زیاد محکمی نبوده و آسیبی دیده نشده...تهیونگ بیش از بیش شعله های خشمش شعله ور شد و جونگکوک رو هل داد...سمت سوکجین رفت و بازوش رو گرفت و محکم چرخوند...در کسری از ثانیه، صورت سوکجین به طرف تهیونگ برگشت...با دندون هایی به هم فشرده، و بغضی فرو خفته گفت:
"چرا اون؟؟"
سوکجین متعجب به تهیونگ نگاه میکرد...این رفتار چی بود؟؟
"منظورت...چیه تهیونگ؟؟"
سوکجین با صدای فریاد تهیونگ از جا پرید:
"میگم چراااا اون عوضی؟؟؟چراااا باید بری سراغ اون؟؟"
هوسوک جلوتر رفت و دستش رو روی پهلوی سوکجین گذاشت و با هل ریزی، سوکجین رو بین بازوهای خودش جا کرد...مثل تهیونگ فریاد کشید:
"چیه؟؟توقع داری طرف تو رو بگیره عووووضی؟هااان؟ جواب بده برای چی طرف تو رو بگیره؟؟"
تهیونگ به سوکجین نگاه کرد...چون دوسش داره؟چون میخواد سوکجین فقط اون رو نگاه کنه؟چون سوکجین مال اونه؟؟چون...چراهای زیادی توی ذهنش اومد اما نمیتونست بگه...اون سوکجین رو دوست داشت...این رو مطمئن شده بود...و الان دلش حتی با یک نگاه سرسری هم راضی میشد. اما...نمیتونه بگه چون، اون تهیونگ سردیه که عاشق هیچ بنی بشری نمیشه...
نگاه سردش رو به زمین دوخت و با قدم های تند وارد ویلا شد...جنی پشت سرش وارد شد و به سمت همون جایی که تهیونگ حرکت میکرد رفت...تهیونگ وارد اتاقش شد و در رو هل داد ولی جنی در رو گرفت و مانع بسته شدنش شد...جنی با اخم به تهیونگ نگاه کرد:
"چته تهیونگ؟؟ بازی به خاطر تو به هم خورد..."
تهیونگ دستی توی موهاش کشید و از پیشونیش عقب زد...همیشه موقع عصبانیت، به این کار متوسل میشه:
"برو بیرون جنی...میخوام تنها باشم"
"فکر میکنی من خیلی حالم خوبه؟؟اصلا از شرکت خبر داری؟؟اون پسرهی هرزه حتی تو تعطیلاتم شرکت رو میگردونه"
تهیونگ از لقبی که جنی برای سوکجین انتخاب کرده بود، به شدت عصبانی شد و با خشم به جنی نگاه کرد...چطور دهن هرزهی خودش رو باز میکرد و به پاکترین ادمی که میشناسه، لقب هرزه داد...جنی چند قدم جلوتر اومد و ادامه داد:
"قرار بود مدیریت هلدینگا دست تو باشه، نه این که سهم بابام از کارخونه گرفته شه...اون حروم زاده...اون عوضی سهم پدرمو ازش گرفت.."
تهیونگ گیج از موقعیت چند بار پلک زد. واقعا به هوش سوکجین افتخار کرد...اون سِریش رو هر طور راضی کرده، حتما کار دشواری بوده...جنی چشمای پر اشکش رو به هم زد و اشکهاش روی گونههاش ریخت..به خاطر تهیونگ، این وضعیت رو تحمل کرده بود و تک تکشون رو بیرون ننداخته بود:
"من فقط به خاطر تو چیزی نگفتم...میدونم بعد از گرفتم سهمها، سهم بابام رو پس میدی..من خیلی تو گرفتنش کمکت کردم...اما، رفتارات با سوکجین فرق کرده...چرا اینقدر باهاش نرم برخورد میکنی؟این حرفایی که به هوسوک زدی چی بود؟؟چرا برات مهم شده؟؟ به خاطر اینه که باهاش خوابیدی؟؟"
تهیونگ کلافه پوفی کشید و با لحن معترضی شروع به حرف زدن کرد:
"مگه نگفتم بهت...قبول کرده اما نباید رفتارمو تغییر بدم و گرنه هرچی کردم پنبه میشه"
جنی چشمهاش بیشتر مرطوب شد و شروع به هق هق کرد:
"ولی...من نمیتونم تحمل کنم تهیونگ...نمیتونم نگاهای تو رو به اون ببینم...اگه با ظاهر خوبش گولت بزنه چی؟"
تهیونگ در استیصال بود...جنی داشت گریه میکرد، حق داشت...گرفتن سهم ها از پدرش یعنی واگذاری کامل شرکت و نامزدی مسخرشون، دلیل محکم قبل رو نداشت...تهیونگ این رو بدون گفتن جنی فهمید...جنی از تموم شدن این نامزدی اجباری میترسید...بالاجبار جلو رفت و جنی رو در آغوش کشید...باید ارومش میکرد. به این فکر میکرد اگر اتفاقی از احساسش با خبر بشه..چه عکس العملی نشون میده...اگر به سوکجین بگه؟حتی فکرش هم تمام تنش رو میلرزونه...
جنی محکم لباس تهیونگ رو گرفته بود و تهیونگ کمرش رو ماساژ میداد...سعی کرد با جملات ارومش کنه، زیر گوشش شروع به حرفهای عاشقانه کرد، با این که هیچ حسی در اون حرفها نبود...
کمی که اروم تر شد سرش رو از توی گردنش بالا اورد و به در نیمه باز نگاه کرد...با دیدن صورتی که از در نیمه باز به تهیونگ نگاه میکرد، فشار وحشتناکی بهش وارد شد...سوکجین اونجا بود!!! از چه زمانی به اون دو نگاه میکرد؟؟ دستاش از روی کمر جنی شل شد و پایین افتاد. باید براش توضیح میداد، اما سوکجین سریع ازش رو گرفت و از در دور شد...
"تهیونگ با توام...چی شد؟؟"
جنی حلقه دور بدنش رو باز کرد و متعجب به تهیونگ نگاه کرد...توضیح دادن به جنی مهم بود؟هرگز...چون اون چشمای به غم نشستهی سوکجین رو ندیده بود...سریعا به طبقه پایین ویلا رفت...حتما سوکجین توی اتاقش بود و میتونست توی یه محیط خصوصی براش توضیح بده...باید بگه جنی وضعیت رو فهمیده.باید بگه برای اروم کردنش و جلوگیری از یه دعوای تمام عیار این کار رو کرده
به سمت اتاقش رفت، اما کسی داخل اتاق نبود...به پذیرایی نگاه سرسری انداخت و با ندیدن سوکجین و جونگکوک، مشکوک شد...به سمت زری که روی مبل نشسته بود و با جیمین مشغول صحبت بود، رفت...هر دو با تعجب به تهیونگی که از سریع حرکت کردن، نفس نفس میکرد نگاه کردند...تهیونگ اب دهنش رو قورت داد:
"بچه ها سوکجینو ندیدید؟؟"
رزی نیم نگاهی به جیمین انداخت و وقتی چهره اروم جیمین رو دید صحبت کرد
"با داداشش و جی اون و هوسوک رفتند بیرون.."
عصبی سر تکون داد و به اتاقش رفت...به گوشی سوکجین زنگ زد ولی جوابی نداد...گوشیش رو روی تخت پرت کرد و روی تخت دراز کشید...چشمهاش رو بست تا بخوابه اما ذهن فعالش، اجازه خوابیدن نمیداد...ذهنش سمت گذشته رفت، کارهایی که سوکجین براش انجام داده بود، رفتارهای بدی که با سوکجین داشت...تمام اینها توی سرش رژه میرفتند.هر کسی کمی به رفتار سوکجین توجه میکرد، میفهمید سوکجین همهی حواسش به تهیونگه...اما وقتی چشمات با کینه پر باشه، هیچی نمیبینی...
فکراش تمام نمیشد، برای همین به پشت ویلا رفت، همونجایی که روزی برای سوکجین تولد گرفته بود...روی ماسه های داغ دراز کشید و چشماش رو بست...به یاد شب تولد افتاد و لبخند به لب زد...خودش هم هنوز نمیدونست چرا و چطور اون تولد رو اماده کرده...حالا که فکرش رو میکنه، این حس لعنتی از خیلی وقت پیش با اونه، شاید از نوجوانیش...
Advertisement
- In Serial81 Chapters
The day I became World Administrator
Isaac is a 21-year-old computer science student whose life was completely turned upside down when a strange window appeared in front of him in the middle of a class: [Admin] Haaaa. Well ... Sorry to be so sudden, but I can't wait any longer. Have fun :) [System] The System Administrator has granted you Administrator Rights. [System] Transfer of Administrator rights in progress ... [System] Transfer completed [Isaac]? [System] End of simulation ... [Isaac] ????????Follow the story of Isaac, a somewhat lazy mage with powers limited only by his imagination in his quest for a quiet and friendly place, alone and at peace.Have you ever imagined magic from an IT perspective? Come and discover it with us! -------------- Discord server: https://discord.gg/RRFwVVeXZg Author's message:This is my first book that I am trying to write in a serious way. It is therefore possible that mistakes may occur. Do not hesitate to comment on your opinions and let me know if something is wrong (as long as the comment is constructed and justified). Scheduled publication rate: One chapter a day at 6 pm (Paris time) from Monday to Friday. Be aware that English is not my original language. With that, I hope you enjoy reading it. --------------Cover photo from the character "Aranzeb" (https://archeage.fandom.com/wiki/Aranzeb) from the game Archeage (https://www.trionworlds.com/archeage/en/)For any dispute request (or request to remove the image), contact me.
8 240 - In Serial290 Chapters
Terror Infinity - Side B
Plot - Want to know the meaning of life? Want to live... A real life? The world changes when you click YES. In God's Dimension, you have to keep getting stronger, keep evolving to survive one horror movie after another. Do you kill everyone in your way to reach the end as a lone king? Or fight along with your comrades and survive through the support of friends? Everything was just for staying alive. Until you find the secret of God's Dimension. Who is the real enemy? Terror Infinity - Side B In a new experiment to push mankind to evolve, God has decided to send people into the worlds of Manga, Anime, Light Novels, Visual Novels and Video Games. Compared to horror movies, such worlds shouldn't be as terrifying and should be easily to return from, but... You would be very, very mistaken. Welcome to Side B of God's World. Current Status: On Hiatus/Abandoned. Third longest fiction on RRL. Warning: Major spoiler for the Manga, Anime, Light Novels, and Games that are used for this FF. Also, no permission is given for anyone to continue Side B because its on Hiatus. Proofreaders: Hoebagger (Retired), Azarza (Retired), D eltoren (Retired).
8 374 - In Serial14 Chapters
A Hand In Darkness
Synopsis Blood rains from the sky as Heaven and Hell fight like they’ve fought for millenia, a war hidden from mortal eyes. But now the questions are : What will our girl do as she is caught in between? Will she make a difference? Or survive? How would she even live a normal life, going to school now that she sees all the Demons that roam freely around us? Author Note : This is the second fiction I'll post here and, like the first one, it's a try to better myself in english and in overall storytelling. I don't know how much I'll release, how many word there will be or how long it will go on. Don't hesitate to talk to me in the comments or in PM, and I hope you'll like it ^-^ Warning : May contain : Explicit sexuality, gore, shocking matters, torture and the worst things you can imagine (may, not will. I let space for me to breath when I write ^-^) Cover :John Martin, Pandemonium (1841)
8 72 - In Serial8 Chapters
Over Protective Much? (Michael Myers X Journalist Reader)
𝘐'𝘷𝘦 𝘩𝘢𝘥 𝘢 𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘧𝘰𝘳𝘨𝘦𝘵𝘧𝘶𝘭 𝘭𝘪𝘧𝘦, 𝘸𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘳𝘰𝘶𝘨𝘩 𝘴𝘤𝘩𝘰𝘰𝘭 𝘫𝘶𝘴𝘵 𝘣𝘢𝘳𝘦𝘭𝘺 𝘱𝘢𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨, 𝘩𝘢𝘥 𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘧𝘦𝘸 𝘧𝘳𝘪𝘦𝘯𝘥𝘴, 𝘭𝘰𝘴𝘵 𝘴𝘰𝘮𝘦 𝘰𝘷𝘦𝘳 𝘵𝘪𝘮𝘦, 𝘮𝘺 𝘱𝘢𝘳𝘦𝘯𝘵𝘴 𝘬𝘪𝘤𝘬𝘦𝘥 𝘮𝘦 𝘰𝘶𝘵𝘵𝘢 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘰𝘶𝘴𝘦 𝘢𝘴 𝘴𝘰𝘰𝘯 𝘢𝘴 𝘱𝘰𝘴𝘴𝘪𝘣𝘭𝘦, 𝘨𝘳𝘢𝘥𝘶𝘢𝘵𝘦𝘥 𝘤𝘰𝘭𝘭𝘢𝘨𝘦, 𝘨𝘰𝘵 𝘢 𝘮𝘦𝘥𝘪𝘰𝘤𝘰𝘳𝘦 𝘫𝘰𝘣, 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘵𝘩𝘦 𝘭𝘰𝘯𝘨 𝘸𝘩𝘪𝘭𝘦 𝘐 𝘸𝘰𝘳𝘬𝘪𝘯𝘨 𝘵𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘐 𝘧𝘪𝘯𝘢𝘭𝘭𝘺 𝘨𝘰𝘵 𝘮𝘺 𝘥𝘳𝘦𝘢𝘮 𝘫𝘰𝘣, 𝘢 𝘯𝘦𝘸𝘴 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵𝘦𝘳! 𝘉𝘶𝘵..... 𝘪𝘵 𝘴𝘵𝘪𝘭𝘭 𝘸𝘢𝘴𝘯'𝘵 𝘦𝘯𝘰𝘶𝘨𝘩.𝘐 𝘩𝘢𝘷𝘦 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘢𝘣𝘴𝘰𝘭𝘶𝘵𝘦𝘺 𝘴𝘪𝘤𝘬 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘵𝘰𝘸𝘯, 𝘯𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 𝘦𝘷𝘦𝘳 𝘩𝘢𝘱𝘱𝘦𝘯𝘴 𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘐 𝘸𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘵𝘰 𝘸𝘳𝘪𝘵𝘦 𝘰𝘯. 𝘚𝘰 𝘮𝘢𝘺𝘣𝘦 𝘐 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘭𝘦𝘢𝘷𝘦 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘱𝘭𝘢𝘤𝘦 𝘢𝘯𝘥 𝘨𝘰 𝘭𝘪𝘷𝘦 𝘴𝘰𝘮𝘦𝘸𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘦𝘭𝘴𝘦..𝘐 𝘸𝘰𝘯𝘥𝘦𝘳..𝘢𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘰𝘴𝘦 𝘏𝘢𝘥𝘥𝘦𝘯𝘧𝘪𝘦𝘭𝘥 𝘤𝘢𝘴𝘦𝘴 𝘴𝘵𝘪𝘭𝘭 𝘩𝘢𝘱𝘱𝘦𝘯𝘪𝘯𝘨? (More info on Authors Note!)
8 114 - In Serial30 Chapters
Howling Thunder
An Original Storystory has been rebooted under title Animus Storm! http://royalroadl.com/fiction/3800 go read that instead unless you're dying to find out what got cut from the storyif you're looking at this on the top 50 page, just scroll down further.
8 318 - In Serial62 Chapters
Creature Feature: InGen Hybrids
The fossil record is obviously incomplete, which means InGen's experiments with the hybridisation of various prehistoric creatures are probably not over. With that in mind, this guide is likely incomplete. But if you're writing Jurassic Park or Jurassic World fanfiction, or stories told within that pretty awesome universe, then any of the creatures found in these fair pages should be considered entirely canon!
8 85

