《Magical Vacation |teajin》THE END
Advertisement
جونگکوک روی استیج رقص، با شاهزاده خانم ارزوهاش، لی جی اون میرقصید اما در گوشهای از ذهنش دعا میکرد تا تهیونگ و برادرش با هم اشتی کنند...
اون یکسال به قدری برای جونگکوک سخت بود که دیگه حاضر نبود برادرش کشور رو ترک کنه...شاید تنها دلیلی که باعث میشد سوکجین در سئول به زندگیش ادامه بده، تهیونگ بود...علاوه بر آن جونگکوک فهمیده بود که تهیونگ در طول عمرش چقدر از اطرافیانش ضربه دیده و به همین جهت وجدانش ازش میخواست هر چقدر میتونه به تهیونگ کمک کنه...
جونگکوک ارام دستی که داخل دستش بود رو بالا برد و جی اون چرخی زد...بهتر بود به جای نگرانی برای اونها، حواسش رو به عروس زیباش میداد...به جی اون که با ذوق میچرخید لبخند زیبا و درخشانی زد...
همه چی برای جونگکوک خوب پیش رفت تا برادرش رو در حالی که سراسیمه و با یقهی پاره شده از راه پله پایین میدوید دید...اگر بگیم بدنش یخ زد بی راه نبوده. سرجاش ایستاد و باعث شد جی اون با تعجب نگاهش کنه...
تهیونگ سریعا دنبال سوکجین دوید اما با دیدن سوکجینی که داخل اغوش نامجونه سر جاش خشک شد...سوکجین کمی از اغوش نامجون بیرون امد و چیزی گفت که نگاه نامجون به سمت لبهاش کشیده شد...هر عاشقی دوست نداره معشوقش داخل دست کس دیگری ارام بگیره...سر نامجون با ملاطفت به سمت پایین رفت اما قدم های تند تهیونگ بودند که بی اختیار به زمین کوبیده میشد و به سمت ان دو رفت...
با مشتی که به صورت نامجون برخورد کرد، نامجون به سمت میزی که پر از جام و بطری های مشروب بود پرت شد و با صدای نهیبی میز به همراه هیکل نامجون بر روی زمین افتاد...فاجعه به قدری بود که تمام سالن حتی صدای گروه موسیقی ساکت شدند و همه با بُهت به اتفاقی که افتاده بود نگاه میکردند...حتی سوکجین...
زبان سوکجین بند امده بود و به نامجون که سرش رو گرفته بود و با گیجی اطراف رو نگاه میکرد، خیره بود...اخرین چیزی که قبل از این اتفاق یادشه، این بود که چشمهاش رو محکم بسته بود و منتظر فرود لبهای نامجون بود. تموم کردن یک عشق شاید در ظاهر اتفاق بیوفته اما در قلب هرگز...شاید سوکجین نتونست تهیونگ رو فراموش کنه، اما میخواست با فرصت دادن به نامجون ، یه زندگی عادی داشته باشه...
چشمهای قرمز شدهی تهیونگ، از نامجون کنده شد و به سوکجینی افتاد که گیج شده به اطراف نگاه میکرد...قدمی به سمت سوکجین برداشت و سوکجین با برخورد نفس های تهیونگ به روی گونهاش، ترسیده سرش رو به سمتش چرخاند...تهیونگ، دستش رو جلو برد و فک سوکجین رو فشرد و با صدای خشن وسردی، لب باز کرد:
"فقط وقتی میتونی کس دیگهای رو ببوسی که من مرده باشم!!! فهمیدی؟"
با شدت فک سوکجین رو رها کرد و صورت سوکجین سمت نامجون پرت شد...جشن جونگکوک خراب شده بود؟؟مردم مثل جانیها نگاهش میکردند؟؟ ابروی پدر و مادرش رو برد؟؟...برای تهیونگ هیچ یک از اینا مهم نبود...به سمت در خروجی رفت تا سریعا از اون جشن مسخره خارج بشه...
صدای قدمهای کسی که پشتش میدوید رو شنید اما سر برنگرداند...جیمین با ته مانده جونی که براش باقی مونده بود فریاد زد:
"تهیونگ صبر کن...صبرررر کن..."
تهیونگ ایستاد و نفس عمیقی کشید...جیمین بهش رسید و نفس نفس زد:
"نف..سم...بالا...نمیاد...حروم زادهی...دردسر ساز."
تهیونگ نیم نگاهی به جیمین انداخت و گفت:
"چی میخوای بشنویی؟؟"
"بین تو و سوکجین چی شد؟...چرا یقهی سوکجین پاره بود؟ چرا یهو اینجوری شد؟؟"
تهیونگ با صدای گرفتهای لب زد:
"میخواد بره...برای همیشه...با نامجون نامزد...کرده"
جیمین گنگ بهش نگاه میکرد...حوصله جیمین رو نداشت، به همین خاطر سریع سوار ماشین شد و از عمارت عموش فاصله گرفت...جیمین ناامید به ماشین تهیونگ چشم دوخت و زیر لب گفت:
Advertisement
"نامزد نکرده...هنوز نفهمیدی نمیتونه به جز تو به کسی دل ببنده؟؟"
با به هم خوردن جشن، مهمانها سریعا از اقای کیم خداحافظی میکردند و پراکنده میشدند...خدا رو شکر نامجون اسیبی ندیده و شیشه ها وارد بدنش نشدند...خدمتکاران بدون حرف در حال تمیز کردند شیشه ها و رنگ قرمز مشروبات از روی زمین بودند و تنها گریه ارامی به گوش میرسید...
رزی و مادر جی اون کنارش نشسته بودند و به جی اون که از گریه خودش رو هلاک کرده بود دلداری میداند. جونگکوک با دیدن جی اون و برادرش افسرده به زمین چشم دوخته بود...سوکجین حرفی نمیزد اما چشمهاش همه چیز رو به برادرش لو میداد... صدای جیغ مادرش که روبهروی سوکجین ایستاد، با گریه های ارام جی اون مخلوط شد...سویون با عصبانیت و بدون ملاحظه مهمانانی که باقی ماندهاند بر سر سوکجین فریاد میزد:
"میدونستم میخوای جشن برادرت رو به هم بزنی...چه طور تونستی اینکار روبا جونگکوک من بکنی؟؟جونگکوک اینقدر به تو علاقه داره و تو..."
"بس کن سویون...."
پدر سوکجین با تشر و جوری که جلب توجه نکنه، همسرش رو به گوشهای کشید...جونگکوک تاسف بار به مادرش نگاه میکرد؛ چطور میتونست اینقدر راحت خانوادهاش رو جلوی بقیه خورد کنه؟!!...
نگاهی به جی اون انداخت و قدم به سمت عروس زیباش که پژمرده شده و با اشکهایی که ریخته، ردی سیاه بر روی صورتش افتاده برداشت...رزی کنار جی اون جایی باز کرد تا جونگکوک کنار عروسش بشینه...جونگکوک تنها کاری که الان قادر به انجامش بود، دلداری به جی اون بود...سر جی اون رو در اغوش گرفت و با لحنی ارام لب زد:
"ببخشید عزیزم...همش تقصیر منه..."
ان طرف سالن، سوکجین غم زده روی یکی از پله ها نشسته بود و با انگشتاش بازی میکرد...دوست نداشت جلوی مهمانانی که باقی مانده بودند گریه کنه، پس تمام تلاشش رو کرد تا ارام باشه و دقایقی دیگر دوام بیاره...نامجون در کنارش روی زمین خوابیده بود و یکی از مهمانان که از قضا دکتر بود، اون را معاینه میکرد...
دکتر از جا برخواست و نامجون نیم خیز شد. دکتر گفت چیزی نیست و اگر احساس سرگیجه داره حتما فردا به متخصصی مراجعه کنه...جیمین کنار سوکجین نشست و نامجون به پله تکیه داد...جیمین، یکی از دستاش رو روی دستان سوکجین گذاشت تا بازی با انگشتانش رو متوقف کنه...با لحنی جدی لب زد:
"چرا این اراجیف رو گفتی سوکجین؟؟"
نامجون با تعجب به آن دو نگاه کرد. چشمهای غم زدهی سوکجین از انگشهاش به سمت جیمین چرخید و من من کنان گفت:
"نمیدونم..."
جیمین بدون توجهی به نامجون، کمی صورتش رو به سمت سوکجین خم کرد و گفت:
"دوستش داری یا نه؟؟...اگر دوستش داری چرا اذیتش میکنی؟ میخوای انتقام بگیری؟"
چشمهای بی گناه سوکجین به جیمین دوخته شد و سرش رو به نشانه نه تکان داد...جیمین متوجه چشمی که لحظهای پر و خالی میشه شد؛ اما جیمین اینبار میخواست فقط و فقط از تهیونگ دفاع کنه...بلاخره صدای نامجون امد:
"جین، میخوای ببرمت خونه؟؟یا میخوای بری اتاق داخل عمارت؟..برو کمی استراحت کن"
سوکجین کمی چشم چرخاند...برادرش و جی اون رو دید که گوشه ای کز کرده بودند، عموش و زن عموش که شرمنده و با ناراحتی به سوکجین نگاه میکردند...چشمهای عصبانیه زن باباش که احتمالا در ذهنش داشت نقشه قتلش رو میکشید...اون این جشن رو خراب کرده بود!..نباید کاری میکرد که تهیونگ رو در این حد عصبانی کنه...
قطره ای اشک از چشمهاش به پایین چکیده شد و به نامجون ملتمسانه نگاه کرد...لب های لرزانش رو باز کرد و گفت:
"میشه منو ببری خونهی خودم؟"
نامجون لبخندی زد و از جاش بلند شد؛ اما قبل از بلند شدنِ سوکجین از سر جاش، صدای شخصی بیگانه به گوش رسید:
Advertisement
"سوکجین شی، میتونم باهاتون صحبت کنم؟"
سوکجین کلافه رو برگرداند و گفت:
"ببخشید اقا، وضعیت خوبی ندارم...اگر در مورد قرارداد میخواید صحبت کنید لطفا...."
"نه، نه....من میخوام در مورد حادثهای که افتاد اطلاعاتی بدم...حس میکنم سوتفاهم هایی در مورد اقای کیم تهیونگ شده..."
جیمین تا الان ساکت بود و با دقت به مرد رو به رو نگاه میکرد...سکوت رو جایز ندونست و سوال داخل ذهنش رو به زبان جاری کرد:
"شما...نامزد جنی شی هستید؟؟"
سوجون لبخندی زد و سرش را تکان داد...دوباره صورتش رو به سمت سوکجین چرخاند و دستش را جلو برد:
"پارک سوجون هستم...نامزد سابق کیم جنی..."
سوکجین به دست بالا رفتهی سوجون نگاهی انداخت و با ملایمت به سوجون دست داد. سوجون سریعا لب باز کرد:
"میتونم جایی خصوصی باهاتون صحبت کنم؟"
سوکجین به نامجون نیم نگاهی انداخت و بعد از دریافت لبخند نامجون، به سوجون اشاره کرد. سمت کتابخانه به راه افتادند...سوکجین روی یکی از صندلی ها نشست و سریعا به خاطر کثیف بودن محیط عذرخواهی کرد:
"عذر خواهی میکنم...خیلی وقته کسی به اینجا نیومده برای همین خدمتکاران گرد گیری انجام نمیدند..."
سوجون لبخندی زد و رو به روی سوکجین، روی صندلیای چوبی نشست...لب باز کرد:
"اشکال نداره...نیاز به عذرخواهی نیست..."
"بفرمایید...گوشم با شماست..."
"اممم، اینطور که متوجه شدم تهیونگ شی به شما علاقه داره...نگران نباشید من هموفوبیک نیستم فقط اتفاقی بین نامزد سابقم و تهیونگ شی افتاده که لازم دونستم برای شما شفاف سازی کنم...به همین دلیل با ایشون دعوا کردید؟"
سوکجین به مِن مِن افتاده و گفت:
"اممم...راستش..نه...یعنی اره...من میخواستم به دستشویی برم که اتفاقی نامزد شما رو با تهیونگ دیدم...اصلا قصد فضولی نداشتم"
سوجون لبخندی زد و جواب داد:
"جنی دیگه نامزدم نیست...نامزد سابقمه...و به خاطر این موضوع از تهیونگ شی ممنونم..."
جین گیج نگاهی به سوجون انداخت و سوجون برای رفع ابهام ادامه داد:
"حدود ۵ ماه پیش من با جنی، توسط یه قرار تعیین شده اشنا شدم...به نظر دختر عاقلی میومد که از مسائل مختلف سر در میورد...من بهش علاقه مند شدم و در موردش تحقیق کردم...متوجه شدم، نامزد سابقش، کیم تهیونگ بوده...منو تهیونگ دوستای خوب دبستان و راهنمایی هم بودیم. برای همین سریعا خاطرات خوشی که با هم داشتیم تداعی شد...۲ ماه بعد از نامزدی من و جنی، تهیونگ به من ایمیل زد...گفت باید راجب موضوعی با من صحبت کنه و من به خاطر دیدن دوست قدیمیم، هیجان زده قبول کردم...به قرار ملاقات رفتم و تهیونگ در مورد جنی و کارهایی که با شما و او کرده بود و با من صحبت کرد...من متوجه علاقه جنی به تجملات و جایگاه اجتماعیش بودم، اما فکر نمیکردم در این مورد اینقدر حریص باشه...تهیونگ گفت میتونم ثابت کنم جنی فقط برای پول به من نزدیک شده و اگر موقعیت اجتماعی بهتری بتونه کسب کنه، بهم خیانت میکنه...این شد که من و تهیونگ با هم بیشتر ارتباط برقرار کردیم و نقشهای کشیدیم تا جنی رو در موقعیتی از پیش تعیین شده قرار بدیم...تهیونگ میخواست با مکالمه تلفنی شروع کنه، در رستوران قرار بگذاره و اروم اروم جنی رو متقاعد کنه...اما من قبول نکردم و میخواستم هر چه زودتر خیانت کار بودن جنی برام مشخص شه...پس نقشه رو عوض کردیم و امشب گذاشتیم...من از تهیونگ خواستم اینجوری نقشه پیش بره...من ازش خواستم جنی رو لمس کنه و نقش بازی کنه که نشون بده دلش برای جنی خیلی تنگ شده...و جنی احمق تر از چیزی بود که نشون میداد...اون خیلی ساده گول خورد..."
سوکجین با دقت گوش میداد و سوجون متوجه شد چقدر اطلاعاتی که گفته میشه برای سوکجین مهمه...لبخندی زد و ادامه داد:
"من این نقشه رو کشیدم و تهیونگ برای کمک به من قبول کرد...لطفا به خاطر این موضوع سرزنشش نکن..."
سوجون از جا برخواست و به سوکجین تعظیم کرد...سوکجین سریعا از جا برخاست و در حال تعظیم لب زد:
"ممنون که به فکر تهیونگ بودید...ممنونم"
"اگر باعث شده سوتفاهمات بینتون رفع بشه خیلی خوشحالم..."
سوکجین لبخند سوجون رو جواب داد و مجددا با هم دست دادند.
________________
مشروب داخل لیوانش رو تکانی داد و کاملا سر کشید...بعد از نوشیدن اخرین بطری باقی مونده، ارام به سمت تختش خزید و بالشتش رو بغل کرد. تمام کارهایی که در مراسم جونگکوک کرده بود چند بار در مغزش پلی شده بود و هر بار روی چشمهای اشکی سوکجین متوقف میشد...تهیونگ شاید اونموقع کارهایی که میکرد دست خودش نبود، اما مطمئن بود این بار کاری رو اشتباه انجام نداده...حتی زدن نامجون!..همین که نگذاشته بود لبهای سوکجین توسط کس دیگری لمس بشه، براش کافی بود...
در اتاقش اروم باز شد. تهیونگ از لای چشمهای بستش به پدرش که وارد شد نگاه کرد...هنگامی که پدرش خواست روی صندلی بنشینه اخمی کردو گفت:
"نشین...برو بیرون"
پدرش توجهی نکرد و برخلاف خواستهی تهیونگ به سمت تخت امد...کنار تخت جایی برای خودش باز کرد و به ارامی لب باز کرد:
"متاسفم...پسرم"
"تاسفات فایدهای نداره...زندگیم رو نابود کردی...الانم برای عوض کردنش دیر شده"
تهیونگ تمام کلمات رو با چشمهای بسته گفت...نمیخواست با باز کردن چشمهاش به صورت پدری نگاه کنه که همهچی بهش داد جز محبتش!!...صدای غمگین پدرش رو شنید:
"من نمیدونستم انقدر بهت ضربه زدم..."
"دونستنش دیگه فایدهای نداره پدر...خیلی وقته هیچی برام مهم نیست...خواهش میکنم از اتاقم خارج بشید..."
پدر تهیونگ، با دلسوزی دستش رو جلو برد و داخل موهای پسرکش کرد...این کار باعث بغض کردن تهیونگ شد... بیشتر در خودش فرورفت. درست مثلِ جنینی در داخل شکم مادر یا هلال ماه، در خود جمع شده بود...صدای غمگین پدرش رو شنید:
"چکار کنم که من رو ببخشی؟؟کاری از من بر میاد پسرم؟؟هر کاری بگی برات انجام میدم..."
تهیونگ پوزخند زد:
"هههه، من ازت هیچی نمیخوام...به جز اینکه...تنهام بزاری...من خیلی فرق کردم پدر، دیگه اون ادم سابق نیستم که ازت پول و ویلا و ماشین بخواد..."
"سوکجین رو دوست داری؟؟"
تهیونگ غافلگیر شد...چشمهاش رو باز کرد اما به تنها جایی که نگاه کرد مستقیم و به میز کنار تختش بود...الان از زندگی چی میخواست؟؟ سوکجین رو؟ صدای پدرش، افکارش رو دوباره پراکنده کرد:
"اگر سوکجین رو بخوای...حاضرم به خواستهات احترام بزارم و تا جایی که میتونم کمکت کنم..."
تهیونگ دوباره چشمهاش رو بست و به نوازشی که روی موهاش انجام میشد متمرکز شد. چقدر این نوازش رو دوست داشت!...چقدر برای این نوازش تلاش کرد اما وقتی دیگه براش مهم نبود به دستش اورد...پدرش با دلسوزی گفت:
"نمیدونم بین شما دو تا چی گذشته...اما از چشمهای سوکجین خوندم که هنوز دوستت داره...اون فقط منتظرِ تا تو به سمتش بری..."
"اشتباه میکنی...مثل همیشه..."
"میخوای برای تو باشه؟؟"
تهیونگ نگاهی به پدرش انداخت. پدر تهیونگ به عنوان اخرین حرف، لب باز کرد:
"سوکجین تو رو دوست داره و تو هم همینطور...من از ههجی گذشتم چون اون من رو دوست نداشت...وقتی یکی رو دوست داری، میخوای خوشحال باشه...به هر قیمتی"
پدرش از روی تخت بلند شد و به سمت درخروجی رفت...تهیونگ نگاهش رو به قامت خمیده مرد دوخت و صداش در قلب و روحش ضبط شد:
"سوکجین فقط با تو خوشحال میشه..."
از اتاق بیرون رفت و به پسرکش فرصت فکر کردن داد...نباید تهیونگ از سوکجین دست میکشید، و گرنه مثل خودش تا اخر عمر، قسمتی از قلبش درد میکرد...به سمت بالکن رفت و به ماه کاملی که منظرهی زیبایی به سیاهی شب داده بود نگاه کرد...لبخندی زد و زیر لب گفت:
"میبینی هه جی...بچههامون عاشق هم شدند...از اون بالا داری لبخند میزنی، درسته؟؟..."
___________________
در اتاق زده شد و دکمه پایان ضبط رو زد...با صدای رسایی گفت:
"بفرمایید..."
"قربان اقای کیم..."
"بگو بیاد..."
منشی کلافه از هر بار قطع شدن مکالمهاش، سرش رو تکان داد و در رو بست...مثل فنر از جاش بلند شد و از میز فاصله گرفت...سوکجین وارد شد و با لبخند گفت:
"سلام، کاری داشتی؟"
"ا_اره..."
"خب بگو...میشنوم"
سوکجین با لبخند منتظر ماند تا تهیونگ او را دعوت به نشستن کنه اما تهیونگ در جاش یخ زده باقی ماند...سوکجین دوباره به حرف امد:
"منتظری من شروع کنم؟ اهان برای گزارش اقلام گفتی بیام؟"
سوکجین سریع تبلت داخل دستش رو باز کرد و شروع به دادن اخبار روزانه کرد:
"قطعات مربوط به دستگاهها دارن در شرکت world express ساخته میشن اما قطعات مربوط به خودرو سازی حدودا ۴ روزه دیگه، داخل کشتی بارگیری...."
با فرود دست تهیونگ بر روی لبهاش، حرفش رو خورد و به تهیونگی که حالا در نزدیک ترین حالت ممکن به خودش قرار داره نگاه کرد...برای ثانیهای هورمون ادرنالین در تمام وجودش بخش شد و قلبش دیوانهوار تپید...مِن مِن کنان، لب باز کرد:
"چیزی شده تهیونگ؟؟"
تهیونگ لبخندی با خجالت زد و از هیجان کنار لبش رو گاز گرفت...با صدای ارومی گفت:
"نه...فقط زیادی خوشگلی..."
سوکجین هیجان سرکوب شده در وجودش رو با تکخندی بیرون داد و دستش رو تکون داد:
"چی میگی...من که خیلی..."
با کاری که تهیونگ کرد غافلگیر شد...تهیونگ کمی جلوتر اومد و دستهاش رو به پشت گردنش برد. بعد از حس جسم سردی که روی گردنش احساس کرد، متوجه اویز شدن گردنبند، بر روی گردنش شد...
در تمام این مدت تهیونگ به چشمهای جین که از چشمهاش فرار میکرد و تند تند پلک میزد خیره شده بود...چقدر دوست داشت چشمهاش رو ببوسه، چقدر دوست داشت لبخند ماتی که بر روی لبهاش نقش بسته بود رو بوسه باران کنه؛ اما الان نمیتونست...الان هر چیزی که احتمال میداد سوکجین رو ناراحت میکرد نباید اتفاق میافتاد...
خندهی تو گلویی کرد و چند قدم عقب رفت...به گرنبندی که الان روی کرواتش افتاده بود نگاه کرد ولبخندی زد. لب باز کرد:
"توی گردنت قشنگ تر میشه..."
سوکجین به گردنبند نگاه کرد و لبخندی زد. با شنیدن صدای تهیونگ، لبخندش وسیعتر شد:
"تولدت مبارک..."
سوکجین، لبخندی دنداننما به زیبایی خورشید زد و دل تهیونگ برای این همه زیبایی به تپش در امد. لبخندی مکعبی زد و با دستش به مبل اشاره کرد و گفت:
"بشین هیونگ.."
لبخند سوکجین پایدار شد و سریعا روی مبل نشست. تهیونگ نفس عمیقی کشید و عطر شیرین سوکجین رو وارد ریههاش کرد...این بو تداعی خاطرات شیرینی بود که با سوکجین داشت؛ تهیونگ نیم نگاهی به سوکجین انداخت و سعی کرد هیجانش را کنترل کنه. لبهاش رو با زبانش تر کرد و گفت:
"برای شب، برنامهای داری؟؟"
"اره، چطور؟..."
تهیونگ اخم ریزی کرد و گفت:
"امسال مگه نگفتی خانوادهات برات تولد نمیگیرند؟"
سوکجین نگاه مهربونی کرد و گفت:
"تولد نمیگیرم امسال...کار دیگهای دارم.."
"مثلا...چی؟"
سوکجین به مبل تکیه داد و گفت:
"جونگکوک بعد از شرکت...میاد دنبالم تا بلیط بگیریم..."
تهیونگ زیر لب گفت:
"بلیط؟؟..."
سوکجین لبخندی زد و با سر تایید کرد...برای تهیونگ، دنیای رنگیش تبدیل به تاریک ترین نقطهی جهان شد...مغزش دوباره بهش یاداوری کرد که سوکجینی که روبهروش نشسته، با نامجون نامزد کرده و قراره مدتی بعد با نامجون به امریکا بره!!
بزاق تلخ داخل دهانش رو قورت داد و به سوکجینی که با لبخندی مات به میز روبهروش نگاه میکرد، خیره شد...زیر لب گفت:
"یعنی...دیگه نمیبینمت؟"
"چیزی گفتی؟؟"
"گفتم...گفتم کی قراره بری؟؟"
لبخندی زد و گفت:
"فردا ساعت ۶ عصر..."
سرش رو تکان داد و با ارام ترین صدایی که سراغ داشت گفت:
"که این طور..."
سوکجین لبخندی زد و از جا بلند شد...تهیونگ حس میکرد دیگه نمیتونه نفس بکشه. تمام اتفاقات روبهروش، مات و مبهم بودند...سوکجینش داشت میرفت. تنها دلیل زندگیش، تنها چیزی که براش ارزش داشت، داره میره و ممکنه دیگه نبینتش...دست سوکجین رو گرفت و صورت سوکجین به سمتش چرخید...یعنی دیگه نمیتونست صورتش رو ببینه؟؟؟
تک تک اجزای صورت سوکجین رو با دقت از نظر گذروند. موهای قهوهایش، ابروهای پر پشتش، چشمهای خوشگلش، مژه های پرش، دماغ کوچولوش و لبای گیلاسیش...تمام قسمتهای صورتش رو میپرستید...حاضر بود به خاطرشون جون بده...
لبهای سوکجین تکان خورد:
"تهیونگ..."
تهیونگ ایستاد و به سمتش رفت...نمیخواست از دستش بده. نمیخواست...از دستش بده!!!
توجهی به صورت متعجب سوکجین نکرد و دستی که در دستش بود رو کشید...سوکجین رو داخل اغوشش حبس کرد و با دستهاش او را به خودش فشرد...سوکجینش بوی گل یاس بنفش میداد. دستش رو داخل موهاش کرد و بوی سوکجینش رو نفس کشید.حلقهی دستاش رو بیشتر کرد و تودهی بغض داخل گلوش رو قورت داد...
با صدایی که سعی میکرد بغضش رو کنترل کنه لب زد:
"میشه...میشه بهت زنگ بزنم؟؟"
سوکجین هم مثل تهیونگ، حلقهی دستانش رو فشردهتر کرد...تهیونگ صدای زیبای سوکجین رو کنار گوشش شنید و چشمهاش رو محکم تر فشرد:
"هر وقت خواستی...."
قطره اشکی از چشمهاش خارج شد...اینبار واقعا بدون سوکجین میمرد!!..از همهچی گلایه داشت، از خودش، از تمام افرادی که کنارش بودند...از سوکجین...بغضش به عصبانیت تبدیل شد. حس میکرد غرورش، احساسش جریحه دار شده...تمام تلاشش رو کرده بود، اما سوکجین تصمیم گرفت که بره!!.
ناگهان سوکجین رو رها کرد و بهش پشت کرد...سمت میز رفت و گذاشت چشمهاش بباره...
سوکجین صورتش رو ندید اما صدای جدی و خشمگینش رو شنید:
"به سلامت...موفق باشی"
_________________
به حلقه های نقرهای داخل جعبه نگاه کرد...به شدت زیبا بودند. تصمیم داشت بعد از سوپرایز شگفت انگیز تولد سوکجین، جعبه رو باز کنه و بهش پیشنهاد ازدواج بده...شاید یکم زیاده روی بود، حتی میخواست جلوی افراد داخل رستوران فریاد بزنه چقدر مرد رو به روش رو دوست داره و فریاد بزنه'با من ازدواج کن'
از افکار مسخرهای که در ذهن داشت خندهای کرد و جعبه را بست...احتمالا در این دنیا تصوراتش در حد تئوری باقی میماند. چشمهای اشکیش رو پاک کرد و سرش رو روی میز گذاشت...با صدای تیک تیک ساعت هم نوا شد:
"یک...دو...سه...چهار...پنج.."
در با صدای بلندی باز شد و باعث شد سرش رو از روی میز برداره...جیمین با قیافهی عصبانی گفت:
"چرا هنوز شرکتی؟؟ ساعتو دیدی؟؟"
Advertisement
- In Serial9 Chapters
A Titan's Crusade
Erik Thayne spent most of his life being brutally ridiculed and tormented for his weight and physical appearance, among other things. A social pariah and diagnosed with an eating disorder no one has an explanation or treatment for, Erik spent years trying to overcome his issues with his personal image and escape the ridicule and vicious torment of his peers. After years of dedicated effort, and a fresh start in a town away from his childhood and adolescent tormentors, he had finally begun to truly realize what he'd been striving for all along. Only, fate apparently has other plans because in the blink of an eye, Erik found himself snatched from Earth and taken to another universe, another world, where he is offered the chance to be more than he'd ever imagined. Now, he has to fight to restore the Balance between Chaos and Order on a world of swords and magic, in a universe governed by the System's laws, which resemble those of RPGs from Earth. Erik learned to embrace the things about himself that others taught him to hate, using them to reforge his physical identity into something more removed from his old self-loathing. But can he learn to embrace the darkest parts of his mind just as he did the reviled aspects of his body and become who he needs to be to succeed in the task set before him? It might just prove easier to stalk in the dark as a monster than to walk in the light as a man... *This is my first time publishing anything I've written to a public audience. Due to formatting issues, I forwent traditional stat-screens for something a little less problematic, delineating stat screens by separating them from regular text with horizontal lines in a lighter-grey coloration. Let me know if you like them or not. Criticism is entirely welcome, but please don't hate on my work after only reading 1 chapter. This is a writing project I intend to complete but I have committment problems so we'll see how long this goes on. Also, fair warning, as the description implies, the main protagonist is intended to be someone who has been treated cruelly, developed antisocial tendencies, and ultimately has to question his own humanity--or lack thereof. This story is not intended to be brutally dark but I will definitely be trying to follow a darker theme. It is intended to be violent and some scenes later in the story might be...alarming. There will likely also be some light, non-graphic (think more implied with crude jokes and conversation than actual details, there will be no full-blown sex scenes)relationship scenes planned later and if you're opposed to either a bisexual or gay main character, stay away. I haven't yet decided which way he's going to swing but the odds on him being straight are relatively miniscule, and I've always wanted to write a story about a gay man who basically looks like a lumberjack because who doesn't like giving conventional stereo-types the middle finger? This will NOT be a harem story, and I have no intention to focus on romance over action--it's a consequence of character development where I'm concerned, not the be-all-end-all of the story. The cover-art does not, in any way, belong to me. It was an image titled the Druid King (by duskanmarkovic according to the file name) which I found on Google Images. Until I can get something commissioned, this is the best stand-in image I could find.
8 111 - In Serial17 Chapters
Darkness Rising
Ciar, the Primordial Oblivion, has been banished to the mortal plane by his progenitor to atone for his sins. Having taken the place of a human baby, Ciar must learn to live in a fleshly body while masking his monstrous nature. At first, he believed this would be easy. However, he soon learns that emotions are complicated things, and his primal instincts may be harder to control than he first believed. ------------------------------ Ciar will be overpowered, though his power is justified No Harem will be present, as I hate harems
8 116 - In Serial19 Chapters
The Boy With Rabies
It was supposed to be a normal day for 17-year-old Theodore "Theo" Williams. He was an animal-loving teenager. One day, he was in the woods when he saw a raccoon. It approached him and he thought it wanted to be pet. When it bit him, little did he know that the bite will soon have him fighting for his life. DISCLAIMER: I got this idea based on a documentary I watched a few years ago. I apologize if any information is not accurate. I tried to use the stuff I remembered from the documentary. This story is also on my WattPad account: @SparklingSnazzer Update: I did go back and edit some more so I hope it looks a bit better now. :)
8 321 - In Serial65 Chapters
The Great Erectus and Faun
The Great Erectus, otherwise known as "The Big Guy" is NOT a god. Don't call him that. It will tick him off. He and his newfound apprentice/sidekick the definitely not a creation goddess Faun have a little problem. The Big Guy's universe is blowing up. Faun might have had something to do with that. (She feels awful about it BTW) They must rush about the unraveling universe saving (or judging) worlds as the end of all things is bearing down upon them at the speed of light, so they have a bit of time but really can't mess about. Along the way they will encounter Lovecraftian horrors, divine ex-girlfriends, surly AI's and a host of other hassles. Enjoy such delights as the complete destruction of the universe, a children's "Christmas pageant" except where "the greatest story ever told" involves an eldritch horror from another universe, and an innocent misunderstanding concerning the exact definition of a "red dwarf". Existential dread! Lovecraftian comedy! It's as much madness as can be shoved into a single work and still remotely make sense! If you enjoy completely off the hook lunacy, this one is for you!
8 332 - In Serial37 Chapters
My Life is a Series of Questionable Choices
Poor. Jobless. Rich. Famous. Was I any of these? Who knows! I can't remember. The first thing I see before I know it, is a thing telling me to reincarnate. But what about my previous life? Was it good? Bad? Please tell me! Eh? What do you mean by 'BTOOOM!'?! ... Let's not think about it. So the new world is like a game? Stats? Titles? Levels? So confusing, but at least I get a gift! Let's see, it should be helpful... Ah I got. To help me along in the new world the only thing I really want is [Advice]. Note: This is a story written purely for fun and is not to be taken super seriously. Humor is geared around what I like, which tends to be from comics and anime. May not be suitable for everyone.
8 218 - In Serial57 Chapters
Finding a Way | Adopted by Gerard Way
Fic 1/3Evelyn always got by on her own. She didn't need anyone else, and when she had them it'd always end in betrayal, they'd turn their backs on her, and she was alone once again. Why wouldn't they leave? It wasn't until she got adopted that she thought maybe some people aren't so bad.•••#1 in #raytoro 01/06/20 - 01/23/2001/30/20 - 02/08/20#1 in #gerardway 12/02/21
8 124

