《LET ME FOLLOW》♤ 9 ♤
Advertisement
■□■□■□■
لویی داخل سویت رو نگاه کرد سمت اتاق خواب رفت و ساکشو زیر تخت هل داد
در کمد رو باز کرد , چندتا حوله ی کوچیک و بزرگ سفید رنگ اونجا بود , دستشو روشون کشید و بخاطر لطافتش لبخند زد
نگاهی به لباسا کرد , ژاکت هلویی که به چوب لباسی اویزون شده بود توجهشو جلب کرد
دستشو سمتش برد ولی وسط راه دستشو کشید
:با این دستا
لویی نگاهی به دستای کثیفش کرد از اتاق بیرون رفت و داخل سرویس بهداشتی شد
اونجا برای لویی از الان مکان مورد علاقه اشه
کاشی های براق و پر از طرح و نقش , اونجا خیلی قشنگ بود !
کمی از مایع رو روی دستش ریخت دستاشو بهم کشید و خواست شیر آب و باز کنه ولی هیچ دسته یا پیچی برای چرخوندن نداشت کمی اطرافشو نگاه کرد اما اون فقط یه میله ی فلزی بود که از داخل سنگ روشویی بیرون اومده بود !
:ها! یعنی چی? ... نکنه نیمه کاره اس!
از تو روشویی بیرون اومد و سمت آشپزخونه رفت , شیر آب و باز کرد و دستاشو شست
بوی خوبی میداد !
این گناهه اگه الان خوشحال باشه! از داشته های الانش هرچند موقت لذت ببره!
لبشو گاز گرفت و سمت اتاق خواب دوید , با خوشحالی ژاکت رو برداشت شلوار خونگی گشادی که کنارش بودو هم از داخل کمد بیرون اورد
اونارو روی تخت گذاشت , یه حوله ورداشت و سمت حمام رفت
نگاهی به داخل حمام انداخت ورودی اونجا دیواره ی چوبی مانندی بود که چند تا قفسه ی مربع شکل داشت
حوله رو تا کرد و داخل قفسه گذاشت لباس هاشو دراورد و برای اینکه خیس نشن اونارو هم توی همون قفسه ها مرتب چید
نگاهی به وان کرد , به اینکه همه چی اونجا سفید و براق بود
کاشی ها حس سرما رو بهت منتقل میکردن اوما اونجا هوای گرم و مطبوعی داشت
لبخندش هر لحظه پررنگ تر میشد , با فکر اینکه بدون هیچ عجله ای میشه برای مدتی توی اون وان آب گرم دراز بکشه
..........................
با باز شدن درها وارد سالن خونه ی بزرگش شد هدفونش رو دراورد و داخل جیبش گذاشت
:سال نو مبارک
سرشو چرخوند و نگاهی به جیک کرد
:سال نو تو هم مبارک
جیک نگاهی به هری کرد که از ورزش صبحگاهیش برمیگشت , عادت همیشگی حتی اگه اون بیرون دو متر برف باریده باشه
:بیرون برای ورزش کردن زیاد سرد نبود ?
هری از پله ها بالا رفت و جیک هم دنبالش بود
:چیزی در مورد تولید گرمای بدن موقع سوزوندن کالری شنیدی? ... اون پسر بیدار نشده?
:الان چک میکنم
:بار آخرت باشه منتظر میمونی من وظایفتو بهت یاداوری کنم , میرم دوش بگیرم میدونین که باید کجا ببرینش
:بله آقا
هری دیگه چیزی نگفت و سمت اتاقش حرکت کرد
جیک برخلاف مسیر هری راهرو رو سمت اتاق لویی طی کرد
جلوی در ایستاد و چند ضربه به در زد
طولی نکشید که لویی با یه شلوار جین و ژاکتی که داشت به لباس مورد علاقه اش تبدیل میشد رو به روش وایساد
:سلام آقا
جیک با تعجب به ساعتش نگاه کرد و بعد به لویی
:عالیه , زود بیدار شدی , کاراتو که انجام دادی بیا پایین
دستشو دراز کرد و مسیر رو نشون لویی داد
:همین راهرو رو تا انتها بیای میخوره به پله های اصلی , بیا پایین اونجا منتظرتن
:چشم آقا
جیک سرشو تکون داد و از همون مسیری که گفته بود پایین رفت
لویی درو بست و سمت میز صبحانه ای که آماده کرده بود دوید
یه عالمه مربای تمشک رو روی نون هایی که تست کرده بود ریخت و شروع کرد به گاز زدنش
پاهاشو تکون میداد و از لذت مزه ی عالی اون غذا صداهایی که هیچ ایده نداشت چقدر میتونن تو درد سر بندازنش و بیرون میداد
وقتی کاملا سیر شد لیوان آب میوه اشو سر کشید و وسایل رو جمع کرد آستیناشو بالا داد و ظرف هارو توی سینگ که پر آب گرم کرده بود گذاشت , دونه دونه شروع کرد به شستنشون
Advertisement
سمت سینک رفت , تند تند دندوناشو مسواک زد , آبی تو دهنش گرفت و با دستمال دهنشو پاک کرد تو آینه نگاهی به دندوناش انداخت و بعد دوید سمت آینه ی جلوی در پیشبندشو دراورد و لباسشو مرتب کرد , آستیناشو پایین اورد
کنار در کفش های سفید اسپورتی که حالا مال خودش بودن و پوشید , انقدر نرم و راحت بودن که حس میکرد حتما مرده وگرنه این حجم از خوشبختی برای اون زیادیه
در اتاق و باز کرد و تو همون مسیری که جیک بهش گفته بود رفت , از پله ها پایین دوید و وقتی هلن و جیک رو دید که مشغول حرف زدن هستن آروم تر از پله ها پایین رفت
:اوه ...هی لویی
لویی به هلن لبخندی زد و رو به روش ایستاد
:سلام خانوم واکر
:صبح بخیر سویت هارت , آماده ای?
:بله خانوم
هلن به جیک دست داد و همراه لویی از ساختمون بیرون رفت
:چرا داریم از اینجا میریم?
:اینجا مسیر مخفی ساختمونه , هیچ کس نباید بین تو و اقای استایلز رابطه ای پیدا کنه
:ما کجا میریم ?
داخل پارکینگ سوار یه ماشین شدن که راننده اش یه مرد بود , بدون اینکه آدرسی از هلن بگیره به محض بسته شدن در ها , ماشین و بحرکت دراورد
:میریم به یه ساختمون که توش باید آموزش ببینی
:هیچ کس به من نگفت قراره چیکار کنم
:اونجا همه چیز رو میفهمی لویی , این کار سختی نیست
لویی سرشو تکون داد و به انگشتاش که با آستینش ور میرفتن نگاه کرد
:بذر آخرت چیه خانوم واکر ?
هلن ابروهاشو بالا برد و نگاهی به لویی کرد
:نمیدونم لویی! ولی میتونم برات تو گوگل سرچش کنم
هلن گوشیشو از تو کیفش بیرون اورد و مرورگرشو وا کرد
با سرچ کردن اون کلمه لبخندی زد
:بیا ,بخونش
لویی سرشو تکون داد
:خو ..خودتون بخونیدش
هلن گوشیشو از لویی دور کرد و جلوی روی خودش گرفت
:خب انگار توی سیبری یه مرکزی هست که ساختمونش جوری ساخته شده که اگه جنگ جهانی سوم با بمب اتم رخ بده و همه چیز و نابود کنه اونجا خراب نمیشه و بذر هایی توش نگه داری میشه تا اگر کسی زنده موند بتونه دوباره حیات رو روی کره ی زمین با کاشتن اونها احیا کنه ...بذر آخرت , ذخیره ی قیامت , اینو کجا شنیدی?
:آقای ...استایلز
:باید حدس میزدم راستش اگه میخوای گیج نشی بهتره از کتابایی که تو اتاقت گذاشتم استفاده کنی و اینکه سوالاتو از خودش بپرس اون جواب میده
لویی سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت , بعد اینکه بازم وارد یه پارکینگ دیگه شدن همراه هلن از آسانسور ساختمون به طبقه ی دهم رسیدن
هلن تو کل مسیر دستشو پشت لویی نگه میداشت تا بدون تلف شدن وقت لویی رو به جایی که باید برن برسونه
خانومی که دم در بود کارت هویتی هلن رو چک کرد و بعد بهشون اجازه ی ورود داد , تو مسیر به اتاق بزرگی که اونجا بود منشی آقای فیشر بهشون اجازه ی ورود داد و بعد در های اون اتاق بزرگ باز شدن
اقای فیشر از جاش بلند شد و سمت هلن اومد , اینکه انقدر چاپلوسانه برخورد کرد یا جز اخلاقش بود یا حرف هایی که زین بهش زده بود !
:خوش اومدن خانوم واکر
:ممنونم , لویی کسیه که قراره آموزش ببینه
فیشر پسر رو نگاه کرد و شونه هاشو گرفت , بهش چرخی زد و بعد لبخند زنان به هلن نگاه کرد
:فکر نمیکنم اماده کردنش سخت باشه بدن عالی و خوش فرمی داره
:شب میایم دنبالش , تا ساعت ۲۲ در اختیار شماست , تا سه روز آینده طبق توافق
:هرچند سه روز خیلی کمه ولی حتما تمام سعیمونو میکنیم
:پس روزتون بخیر اقای فیشر
لویی اصلا از این وضعیت خوشش نمیومد , تنها موندن تو جایی که اصلا نمیدونه کجاست , دوست نداشت هلن از اونجا بره , ناخواسته دستشو به لباس هلن گرفت و بهش نگاه کرد
Advertisement
هلن لبخندی زد
:هی سوییتی پای مشکلی هست ?
لویی با صدای خیلی پایینی تو گوش هلن صحبت کرد
:منو تنها نذار
:به محض تموم شدن کارت من میام دنبالت , هیچ کدوم از سوال های عجیبشونو لازم نیست جواب بدی مگه اینکه به اموزشت مربوط بشه , اینجا همه از اقای استایلز میترسن پس نگران نباش اگه بخوان کاری بکنن از ترس جونشونم که شده منصرف میشن
متوجهی ...ذخیره ی آخرت?
لویی سرشو تکون داد و دستشو پس کشید , این دومین روز از ۱۷ سالگیشه و درست مثل یه بچه رفتار کردن اصلا چیزی نیست که دوست داشته باشه اما دست خودش نبود ... همه اونو تنها میذارن !
با رفتن هلن فیشر یکی از مربی هاشو خبر کرد و لویی رو سمت اتاق های آموزشی بردن
یه گروه چند نفره که همه پسر بودن رو اونجا دید , همه ی اون پسر ها موهای بور و چشم های آبی داشتن , بدن های سفیدی که با شوک زیاد برای لویی کاملا لخت بودن !
لویی دستشو جلوی چشماش گرفت و چرخید تا اونارو نبینه اما پشت اون در های شیشه ای گروه دیگه ای بودن که موهای مشکی و بدن های لختشون بازم لویی رو شوکه کرد
:اینجا چه خبره?
مربی کارتابلش رو پایین آورد و نگاهی به اطراف کرد
:من استن مورای مربی آموزشی تو هستم , اینجا کلاس های آموزش جنسیه پسر جون پس چشماتو خوب باز کن , چون تو این سه روز تو هم مثل اینا لخت میگردی برو تو رختکن و تمام لباساتو در بیار , اینجا همه پسرن
لویی گیج شده بود سمت رختکن رفت و به این فکر کرد که چرا باید آموزش ببینه! چه سودی از این راه نصیب استایلز میشه که داری این کار هارو میکنه !
لباس هاشو دراورد و مرتب توی یکی از کمد های خالی اونجا گذاشت نگاهی به باکسرش کرد
این واقعا خجالت اوره از یه طرف از اینکه مثل بقیه ی پسرا این کار براش راحت نیست اذیت میشد از طرف دیگه از اینکه لخت بره اونجا و همه قضاوتش کنن , پاشو با عصبانیت زمین کوبید پوست لبشو با دندون کند و بعد با شنیدن صدای فریادی ناآشنا سریع از تو فکر و خیال بیرون اومد , باکسرشو پایین کشید و اونم روی لباساش گداشت , در کمد رو بست و دستاشو رو دیکش گرفت و سمت سالن رفت
وقتی برگشت داخل سالن با دیدن اون مردهای هیکلی که تو گروه پسر های مو مشکی بودن دهنش خشک شد
اونا پشت پسر هایی وایساده بودن که رو به جلو خم شده بودن پاهاشونو باز کرده بودن و از ریمینگ شدن با آه و ناله لذت میبردن
:وات د ...
لویی دندوناشو بهم فشار داد و پنجه ی پاهاشو جمع کرد سرشو پایین انداخت
استن سمت لویی برگشت و جلوش وایساد
:برو اونجا بشین اون مردی که اونجاست اسمش دنیزه , آموزش های رفتاری رو بهت یاد میده
لویی حس کرد چشماش داره سیاهی میره , این جا چه جهنمیه!
حتی نمیتونست بپرسه , چون اصلا متوجه نمیشد , اونقدر فضا گنگ بود که نمیتونست به نتیجه برسه
وارد اتاقک شیشه ای شد که دنیز اونجا بود
:س..سلام
دنیز نگاهی به لویی کرد
:واو ... خیلی خوش اندامی , اسمت چیه?
:ل..لویی !
:بشین لویی
لویی روی صندلی نشست و سعی کرد با بهترین حالت ممکن خودشو بپوشونه
:میدونی چرا اینجایی?
لویی سرشو تکون داد
:نه
:تو قراره برای لذت جنسی استفاده بشی , که میتونه راه های مختلفی داشته باشه , به من گفتن تو یه سفارش دهنده ی خاص داری پس لازم نیست این دست و اون دست بشی , چند بار سکس داشتی ?
:چی? لذت جنسی? یعنی منو چیکار میکنن?
:کامان بوی ... سفارش دهنده میتونه هر کاری بکنه , اینا طبقه بندی نمیشن ولی کسی حق شکنجه نداره مگه اینکه خودت موافقت کنی
:میشه ..میشه واضح حرف بزنی? من .. یعنی
نفس های لویی تند تر و تند تر شدن وهمین باعث شد دنیز از جاش بلند بشه
:فکرشو میکردم , چرا شماهارو میفرستن ?متوجه نمیشم
کپسول اکسیژن رو از اتاق کناری اورد و ماسک رو روی صورت لویی گذاشت
:منظم ...منطم تر ,۱۰۰۱ ..۱۰۰۲ ...۱۰۰۳ ... اوکی , بهتره بهتره ... خوبه لویی , میتونی راحت نفس بکشی?
لویی بعد چند لحظه ماسک رو برداشت و سرشو تکون داد
:بهتره این عادت و ترک کنی لویی تکون دادن سر همیشه باعث عصبانیت سفارش دهنده ها میشه , خب شروع کنیم ?
:با من چیکار ...میکنن?
:بستگی به سلیقه ی طرفت داره , بعضی ها فقط دوست دارن آهنگ بذارن و کسایی با بدن تو براشون برقصه , بعضیا فقط لباس تنت میکنن , خیلیا نگات میکنن تا خودتو بفاک بدی و حتی بهت دست هم نمیزنن , اما
خودکارشو به کارتابل کوبید
:خیلی هام ممکنه بلوجاب بخوان , محض اطلاعت دهنتو بفاک میدن , خیلی ها ... میشه پاهاتو بهم نشون بدی
لویی کف پاهاشو بالا اورد
:خوبه عالیه ,بعدا ارزیابی بدنی میشی و بهت نمره میدن ولی حتما تورو به مرکز میکرو میبرن تا با مواد اونجا پوستتو نرم کنن , به هر حال , هر سوراخی که داری مال اوناس ... نگفتی قبلا سکس داشتی یا نه
لویی صورتشو مچاله کرد و خواست سرشو تکون بده اما یاد حرف دنیز افتاد پس آروم زمزمه کرد
:نه
:چی?! چند سالته? ۱۴ ? ۱۳?
:امروز دومین روز از ۱۷ سالگیمه
دنیز با دهن باز به لویی خیره موند
:هیچ کس اینو باور نمیکنه پسر جون , راستشو بگو ۱۴ سالته درسته?
لویی سرشو بالا اورد
:قسم میخورم راستشو گفتم
:اوک..اوکی ! واو عام خب این عالیه بنظرم حالا که فهمیدی چرا اینجایی میشه بریم سراغ اموزش ?
..........................
زین با دیدن هری از جاش بلند شد
:کجا بودی?
:باید به تو جواب پس بدم ?
:ن ..نه , میگم این ۳۰ تای شرط
هری نگاهی به پول ها کرد
:بدش به جیک , چیزی دیگه ای هست?
:شنیدم بابای لویی مرده !
:خب?
:اگه نمیمرد اون بازم میومد اینجا?
:اره میومد
:از مردن باباش پس ... چیزی نمیدونی?
هری از حرکت وایساد و سمت زین برگشت
:امروز یه چیزی کشف کردم , وقتی دستمو رو سر یکی میذارم افکارشم میتونم بخونم
دستشو رو سر زین برد
:اوه اینجا یه مغز معیوب داریم ...اوه میگه بخاطر بردن ۳۰ تا هری رفته بابای لویی رو کشته , اوه اینجا رو اون فکر میکنه من نقشه کشیدم تا حتما این کارو انجام بدم
هری سر زین و به عقب هل داد و دستشو پس کشید
: از اسلونی که برگشتم تو خیابون بولتون دیدمش دنبالش رفتم و از اینکه مقصدمون یه جاست تعجب کردم , بعد اینکه دیدم داره مشروب های اتاق هارو خالی میکنه از متیو و جنی خواستم اونو بفرستن سمت اتاق من , وقتی وارد اتاقم شد اونقدر وحشت زده بود که منو نشناخت , تو بار فورد دیدمش و مطمئن شدم این همون پسریه که لازمش داریم , لهجه بریتیش , خنگ , معصوم , دستپاچلفتی و البته اون بدن و صورتی عالی داره
در اتاقشو باز کرد و بدون بستنش وارد اتاق شد
:پدرش از کارخونه اخراج شد و به جیک گفتم بهش بگه با یه مبلغ توافقی پسرشو به ما بده اما اون مرد مثل دیوونه ها سمت خیابون دوید و یه ماشین بهش زد و بعدش ... جنازه اش کنار خیابون افتاد
زین آب دهنشو قورت داد
:م... متاسفم
:اگه بخاطر قولی که به پدرت دادم نبود بخاطر چرندیاتی که تو سرته قطعا میفرستادمت پیش پدرش تا خودش برات مرگشو توضیح بده
زین چیزی نگفت , سرشو پایین انداخت و منتظر موند تا ببینه هری چی میخواد
:فردا یه ملاقات داریم با لوفنگ
:همون مرد گنده چینیه?
:اره , روس ها دیگه به این ایالت اسلحه نمیفروشن , میخوام با اون وارد معامله بشم
.......................
کمی بعد از بیرون رفتن زین از اتاق هری لویی همراه هلن وارد اتاقش شد
:فردا هم ساعت هفت پایین باش
:چشم خانوم
:لویی ما با هم صحبت کردیم , تو قبول کردی این کارو بکنی
:این ...این , من نمیدونم چی درسته
:داشتن یه زندگی خوب درسته لویی , به هر قیمتی تو از کسی دزدی نکردی کار خلافی انجام نمیدی , بدن تو تنها سرمایه ایه که داری و ازش استفاده میکنی
:باید ,... یه چیزی رو بهتون بگم
هلن با کنجکاوی منتظرحرف لویی موند
:من , صبح بخاطر ادب گوشیتونو پس ندادم ... من تو خوندن کلمات , مشکل دارم
:یعنی چی?
:من ... یعنی پدرم پول نداشت و سال سوم منو از مدرسه بیرون اورد
:آوه سویت هارت , متاسفم
لویی واقعا درک نمیکرد چرا اما هر بار که اون زن با الفاظ شیرینی اونو خطاب قرار میداد دوست داشت اونو بغل کنه و اشک بریزه
کاری که همین الانشم داشت انجامش میداد
:من با اقای استایلز صحبت میکنم , حتما این مشکل و حل میکنیم , پس نگران هیچی نباش , باشه سویت پای?
لویی سرشو بالا گرفت
:بله خانوم
هلن لباشو بهم فشار داد و دستشو چند بار به پشت لویی کوبید
:خوب استراحت کن هیچ چیز نگران کننده ای وجود نداره , از وقتی از اونجا اوردمت تا اینجا فقط برات توضیح دادم پس بایدکامل متوجه شده باشی که این فقط یه سکسه و قرار نیست بمیری پس بفکر بعدش باش ,جایی که اقای استایلز به خواستش برسه و هرچیزی که الان ازش استفاده میکنی مال تو میشه بعلاوه ی حساب بانکی که درموردش حرف زدیم
لویی دستاشو رو صورتش کشید
:ممنونم ...هلن
هلن گونه ی لویی رو کشید
:خدای بزرگ تو قلب منو آب میکنی , من دیگه باید برم پسرم
لویی نگاهی به هلن کرد ,شاید برای بقیه شنیدن کلمه ی پسرم هیچ معنایی نداشته باشه اما برای لویی یه انقلاب بود , جوشش حس داشتن افرادیکه کنارتن و مراقبت
وقتی هلن از اتاق بیرون رفت لویی جلوی آینه رفت نگاهی به خودش انداخت , بیاد تمام اتفاق هایی که توی مرکز اموزشی افتاده بود نمیدونست چرا اما دستشو سمت لباسش برد اروم اونو از سرش باز کرد و روی تخت انداخت دستشو رو بدنش کشید
انگشتشو رو نوک سینه اش تکون داد
:عاممم
دستشو بر داشت و چند بار پلک زد از جلوی اینه کنار رفت و از داخل کمد یه حوله برداشت تا شاید با حمام کردن عقلشو سر جاش بیاره
..................
هلن نگاهی به هری کرد
:نقطه ضعفشو درست حدس زدی , اون واقعا بخاطر داشتن یه نفر کنارش به هر کاری دست میزنه , وقتی رفتم دنبالش توی رختکن داشت گریه می کرد ,کلی باهاش حرف زدم تا اینکه راضی شد انجامش بده
هری پوزخندی زد
:پس ادامه بده بذار بهت عادت کنه , همیشه همراهش باش ازش فاصله نگیر هر وقت لازمت داشت اونجا باش
:باشه , من دیگه میرم
هری چیزی نگفت ولی همراه هلن از اتاقش بیرون اومد
نگاهی به راه پله ها کرد جایی که هلن کم کم داشت ازش پایین میرفت و از دید خارج میشد
نگاهی به انتهای راهرو کرد و سمت اتاق لویی رفت
به در صربه زد ولی صدایی نشنید پس درو باز کرد و وارد اتاق شد
................
"
Advertisement
- In Serial178 Chapters
The Oddity: The One Who Does Not Belong
A purple ball descended from the sky, a gift from the primordial dragons, granting many races of the world access to magic. Unfortunately, humans were not one of those. During the great war, the magicless humans were nothing more than fodder, meat shields. Until one day, their powers awakened. After the war, with the ability to now wield, fire, water, earth, wind, or lightning, powerful magicians gathered to build a safe haven for humans, the Kaldora Empire. Before the humans had magic, other races prospered with it. But, within their midst, there were... oddities. People with an affinity for two elements. Each one leaving some sort of disaster in their wake. Each one, not quite fit for this world. A young boy's family, killed in an accident, only he and his sister survived the night. After that, they were split up, each taken in by a different relative. It has been eight years since the flames engulfed his home and most of his family. With his magic powers finally showing itself, he goes off to a magic academy to better learn about his newfound powers. But as he grows, something else does as well. The voice inside his head, the thing that influences his thoughts, the monster that he wish was gone, the devil inside his heart. This is a tale about connections. NOTE: The story will be slow for many of the chapters and the time will also match it, ex: goes by day by day. The time mostly will be used for introducing and adding to characters. It won't pick up until somewhere in the twenties but there will be action and events earlier on such as the missions. Just a fair warning. Order of Phantasmal Architects
8 184 - In Serial9 Chapters
Cultivator In The Magus World
Jason Wu was brought to another world full of blood , steel and magic from earth. A world where everyone can use magic in one way or another. Summoned to this world our hero will have to set out and find his way. The only problem is he can't use magic!!! Maybe his martial arts loving crazy grandfather's techniques will help him though... probably not. most of what his grandfather taught him was mumbo jumbo fantasy bullcrap that never worked anyways... or was it?
8 118 - In Serial35 Chapters
Rise of the Henchman
A guy chooses to become a henchmen and this is his journey. This takes part in a shared universe please contact me or passingthunder if you are interested in joining Edited by Passingthunder Background: This universe contains heroes, villains and the government. This world contains crossovers and can be written from any prospective, Expect updates on Friday's and Saturday's This is on Hiatus
8 153 - In Serial58 Chapters
The Alpha's Human Mate
Addison Avery's life has been completely flipped upside down when her mother announced that they would be moving from sunny Arizona to the small forest town of Midnight Creek hundreds of miles away. Ruthless alpha, Xavier Black has been searching for his mate for 2 years now and is starting to lose hope. What will happen to other Xavier and Addison meet? Will the two fall in love? Will Addison grow to love Midnight Creek and all that it comes with? Even when she finds herself thrown into a new world. A more detailed description inside. Highest rankings#3 in beta 08.22.21#4 in mate 08.23.21#1 in pack 08.24.21#1 in wolves 08.25.21#3 in supernatural 08.28.21#2 in Luna 08.29.21#1 in human 10.28.21#80 in love 11.05.21#5 in wolf 12.14.21
8 204 - In Serial14 Chapters
you don't know how much i was a day (a title sponsored by AUTOCORRECT)
⌜ • ° + ° • ¡ spam book ! ° • + • ° ⌟*・゜゚・ hehe the title is a randomizedkeyboard autocorrect suggestion lmao anyway get to know me as i spam this book when i remember it exists :) ・゜゚・*~ pg. 13 : includes explicit language
8 171 - In Serial26 Chapters
17 year old Jordyn walker moves to Brighton, Shes not very happy about it, she went to the pier and sees a trampoline park, *fuck it* she thought and went inside. once they told her it was rented out she went to walk out the door"hey! wait!"
8 261

