《LET ME FOLLOW》♤ 10 ♤
Advertisement
نگاهی به انتهای راهرو کرد و سمت اتاق لویی رفت
به در ضربه زد ولی صدایی نشنید پس درو باز کرد و وارد اتاق شد
به اتاق نگاهی انداخت , اطراف رو گشت و با شنیدن صدای حمام لبخندی زد
نگاهی به آشپزخونه کرد , غذایی که برای لویی اورده بودن دست نخورده بود
اونو داخل فر گذاشت و سمت یخچال رفت , از سبزیجات داخلش برای سالاد بیرون اورد , شروع کرد به خورد کردنشون
یه ظرف اورد و سبزی ها رو داخلش ریخت درشو بست و شروع کرد تکون دادنش , کابینت هارو باز کرد ,تا اینکه روغن رو پیدا کرد , کمی ازشو روی سالاد ریخت
با شنیدن صدای فر خاموشش کرد ولی غذا رو بیرون نیاورد , معلوم نبود لویی کارش کی تموم میشه پس نمیخواست غذا یخ کنه
:غذای سنگین برای شام ! بعد وقتی میکشمشون میگن زیاده روی میکنی
سرشو تکون داد و یه بشقاب ورداشت همراه یه لیوان آب ولرم روی میز گذاشت که لویی رو دید , از داخل حمام با یه حوله که خیلی بی قاعده و شلخته دور خودش گرفته بود بیرون اومد , با دست دیگه اش موهای خیسشو تکون داد و همونجوری رفت تو اتاق خواب
هری با ناباوری به چیزی که دید لبخندی زد , از اینکه یه نفر انقدر سر به هوا باشه داشت شاخ در میاورد
شایدم این فقط برای اون عادی بود که میفهمید آدما حتی پشت یه دیوار چه کارایی میکنن ... !
دستاشو بهم کشید و سمت اتاق رفت به چهارچوب در باز تکیه داد و لویی رو دید که کنار تخت رو زمین نشسته حوله رو کشیده رو سرش و .....
کنار لویی نشست که باعث شد لویی سریع سرشو بالا بیاره و از ترس بخوره به تخت
:هی هی , اروم باش
لویی سعی کرد اشکاشو پاک کنه ولی این فایده نداشت وقتی اونا اصلا بند نمیومدن
:تو فهمیدی خانواده چیه , مادرتو دیدی و همراهش تا جایی بزرگ شدی , حتی پدرتو هم داشتی تا وقتی نزدیک ۱۷ سالگیت تو سالمی حداقل شانس اینو داری که یکی داره کمکت میکنه
سرشو به هری تکیه داد و با سکسکه کردن شروع کرد به حرف زدن
:چرا ..چرا این ..این کارو ..باهام ..می کنی? من ... من حس بدی ... دارم .... من حس میکنم ... این ..گناهه , این خوب نیست
:این حسیه که داری?
لویی حوله رو کشید رو صورتش تا آب دماغ و اشکاشو پاک کنه
:اوهوم
:تا حالا کسی رو بوسیدی?
وقتی لویی هیچی نگفت هری نگاهی به اون پسر که خودشو جمع کرده بود و بهش چسبیده بود کرد
:هدف من مردی به نام آلساندروئه , اون یه دشمن کاریه و یه درد شخصی تو دنیای قدرت هیچ وقت جای دو ببر تو یه مملکت نیست , باید از بین بره این چیزی نیست که من بتونم متوقفش کنم ,اگه پس بکشم اون منو میکشه رها کردن و گذشتن اینجا معنایی نداره
هری چرخید و رو زمین رو به روی لویی نشست
حوله رو از روی لویی ورداشت و لباسی که رو تختش بود و ورداشت
:پس من میخوام برنده ی این بازی باشم , و اگه باهام نباشی من یکی دیگه رو پیدا میکنم میدونی تو تنها پسر این ایالت نیستی
لویی اجازه داد تا هری ژاکت رو از سرش رد کنه و بعد دستاشو تو آستین لباس برد
:چرا من?
:چون تو بی گناهی لویی , ادمای بی گناه نمیتونن بازیگر باشن , اون مرد زیرکیه ,اگه تو یه شیاد باشی خودتو لو میدی ما آدمای جنس خودمونو میشناسیم موهای لویی رو با انگشتاش عقب فرستاد
:این یه فرصته , ازش استفاده کن یا بذار برو
لویی تو چشمای هری نگاه کرد و هیچی نگفت , اون مرد چی داشت!
بدن درشتش! چشمای گرمش! حرفاش! صداش?
هرچی بیشتر فکر میکرد عمیق تر گم میشد , نمیدونست چه مشکلی داره ولی لویی دوست داشت همه چی همینجوری جلو بره , نزدیک این مرد , همیشه کنارش
Advertisement
:انتخاب با خودته لویی , من نمیدونم اون مرد قراره چیکارت کنه ولی بهت قول میدم مردن و شکنجه شدن تو کار نیست
:بع..بعدش چی?
:این خونه هیچ وقت جا به جا نمیشه لویی چه انجامش بدی چه ندی اینجا مال توعه
:چ ..چی?
:من حرف مو دوبار نمیزنم بچه
لویی لبخندی زد و به صورت هری نگاه کرد
:نه
هری متوجه منظور لویی نشد دستشو کنار صورت لویی کشید
:نه , من هیچ وقت کسی رو ... نبوسیدم
هری دستشو به چونه ی لویی گرفت و سرشو بالا کرد
:امروز چی بهت یاد دادن پس?
:اووم ... بیشتر حرف زدن که چه جور آدمایی چیز ...آااا
:سفارش دهنده ?
:آها ..اره اونا , اونجا کلی پسر بود ولی من جدا آموزش دیدم و من ... تو خوندن زیاد خوب نیستم
:هلن بهم گفت نمیخوام ساعت خوابیدنت مختل بشه پس فعلا میتونی یه معلم از ساعت ۲۲ تا ۲۳ داشته باشی
:اوهوم
هری لبخندی زد و انگشتشو رو لب لویی زد
:اولین بوسه اتو نگه دار بدش به یکی که بعدا پشمون نشی چون اون مرد حتما تورو میبوسه
از جاش بلند شد
:بیا میز شام رو چیدم البته توصیه میکنم بیشتر از سالاد بخوری تا راحت بخوابی
لویی از جاش بلند شد و دنبال هری از اتاق بیرون اومد
هری مرغ رو روی بشقابی که رو میز گذاشته بود کشید
:میشه باهام ... شام بخوری?
هری روی صندلی نشست
:من شام خوردم ولی میتونم از سالاد بخورم
لویی ظرف سالاد رو سمت هری هل داد , یه چنگال بهش داد و لبخند زد
:پدرم زیاد دوست نداشت با هم غذا بخوریم واسه همین معمولا غذا رو تنها میخوردم این حس بدیه
هری کمی از کاهو رو توی دهنش برد و سرشو تکون داد
: تو کسی رو نداری?
:یه پدر بزرگ
:اوه , متاسفم
:چیزی برای تاسف نیست , وقتی خانواده نداری تو این دنیا راحت تر قدم بر میداری
لویی تقریبا غذاشو تموم کرده بود ظرف غذاشو ورداشت و تو سینک گذاشت
آستیناشو بالا زد تا ظرفارو بشوره که هری بقیه ی ظرفارو هم اورد و کنار دستش چید
دستشو رو دست لویی گذاشت
لویی به هری نگاه کرد و همونجور که اسکاچ تو دستش بود به هری نگاه کرد که ماشین ظرف شویی رو کمی جلو کشید
:خوب نگاه کن
درشو باز کرد و ظرف هارو دونه دونه ورداشت و داخل ظرف شویی چید , لویی هم بقیه ی ظرفای داخل سینک و بهش داد
درشو بست و لویی کنار هری خم شد تا بهتره ببینه
:فقط همین و فشار بده و بعد برو به کارات برس , وقتتو برای اینا هدر نده
لویی سرشو بلند کرد
:واو این عالیه , راستی یه فکری برای شیر روشویی هم بکن
هری لبخندی زد و دست لویی رو گرفت و سمت روشویی برد
لویی تند تند دنبال هری رفت و جلوی آینه به هری نگه کرد
:اگه ندونی فکر میکنی جادوعه اگه بفهمی میشه یه وسیله ی عادی
دست لویی رو گرفت و زیر شیر برد , آب روی دست لویی ریخت و باعث شد از ترس دستشو پس بکشه ولی هری دستشو سفت گرفت
:نترس , چطور از این میترسی و میخوای بری پیش الساندرو ?
لویی دست دیگه اشو رو دست هری گذاشت و با انگشتش روی پوستش کشید
:آدم ترسناکیه?
: اون مرد خوشتیپ و جذابیه , میگن با پسراش خوش اخلاقه ولی گاهی اگه عصبی باشه کارای خوبی انجام نمیده
لویی همچنان خطوط بی مفهوم میکشید و به تاتو های زیر دستش نگاه میکرد
:من .... میخوام کاری کنم که ... که ...
لویی سرشو بالا گرفت و به چشمای هری نگاه کرد
:میشه یه سوال ازت بپرسم?
:میدونم چی توی چشمای آبیت داری ولی اگه خودت بپرسیش بهتره
:چطور همه چیو میدونی حتی قبل اینکه حرفشو بزنم?
:خوب نگاه میکنم , تجربه هامو مرور میکنم خوب میشنوم , بگو
Advertisement
:بعد اینکه این کارو کردم , میتونم اینجا بمونم ?
:بهت گفتم این سویت مال خودته
:یعنی , شماهام باشین , یعنی هلن و اینا
هری لبخندی زد
:اونا تحت فرمان منن , اگه میخوای باشن , بهم بگو اگه میخوای برن بهم بگو این قولیه که من بهت میدم
لویی به هری نگاه کرد و لبخندش بزرگ و بزرگ تر شد
:ممنونم
:هیچ ایده ای نداری که داری چیکار میکنی لویی , پس تشکر نکن
لویی رو از روشویی بیرون برد و سمت در رفت
:اگه مشکلی بود جیک همیشه هست , هلن همیشه هست , بدون اینکه خجالت بکشی خواسته اتو بگو , تشکر نکن , این وظیفه اشونه
:باشه
:شببخیر لویی
هری درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت
لویی با ناامیدی زیر لب شببخیری زمزمه کرد برگشت سمت اتاق , نگاهی به اونجا کرد سرشو پایین انداخت و سمت اتاق خواب رفت , حس اینکه یکی اینجا کنارت باشه با وقتی خودت تک و تنهایی خیلی فرق داره ...
........................
هری روی صندلی پشت میز چوبی رو به روی لوفنگ نشسته بود جاییکه پنج تا از گارد هاش پشت سرشو کاملا آماده و مسلح میپاییدن
هری به نقطه ای از میز نزدیک دست های لوفنگ خیره مونده بود
:من پول رو تو دو مرحله واریز میکنم
:این توافق به نتیجه میرسه , اگه موافق باشید بهتره از اینجا بریم
هری سرشو بالا گرفت و به لو فنگ نگاه کرد , لبخندی زد و سرشو تکون داد
هیچ کس از کار های اون سر در نمیاورد , شاید اون بهتون نگاه نکنه اما در واقع داره همون کارو میکنه و این باعث گیج شدن اطرافیانش میشد
همگی از اتاق بیرون اومدن , هری بر خلاف همیشه که سرشو بالا میگرفت و جلو رو نگاه میکردانگار چیز جالبتری برای توجه پیدا کرده بود
زین با بی قراری پاشو مدام تکون میداد تا اینکه هری همراه لوفنگ سمتش اومدن , از جاش بلند شد و نگاهی به هری کرد , هری آروم پلکاشو بست و به زین نشون داد مذاکره خوب پیش رفته
داخل اون ساختمون تاریک که شبیه یه زیرزمین سیمانی جا مونده از جنگ های جهانی بود لوفنگ پنج تا از افراد مسلحش رو اورده بود و هری فقط همراه زین اونجا بود
:زمان بارگیری رو درست پنج دقیقه قبل عملی شدن کار بهم گزارش بدین , از اینکه نقصی توی کار ایجاد بشه متنفرم
:آقای استایلز , بخودتون اجازه ندید به کار ما شک کنید ما حرفه ای هستیم , طبق توافق بارگیری بدون نقص انجام میشه
هری سرشو خم کرد با تمسخر به اون مرد نگاه کرد
:توله سگی که با خودت اوردی موقعیت ساعت 3 انگشت شصتشو کنار ماشه میذاره , بین هر جمله یک بار به بالا نگاه میکرد و بدتر از همه به چشمای من نگاه کرد , آقای حرفه ای
لوفنگ با چشمای درشت و صورتی که هر لحظه از عصبانیت سرخ و سرخ تر میشد دستاشو مشت کرد
:حتما ترتیبشو میدم , این ....
هری رو شونه ی لوفنگ کوبید و سرشو تکون داد
:فقط محموله امو سالم برسون هر کاری باهاش میکنی برام مهم نیست
از اونا جدا شد و همراه زین سمت یکی از خروجی های اون زیر زمین رفت
وقتی بیرون اومدن تو یه کوچه ی بمبمست سمت خیابون براه افتادن
:نتیجه?
:کار انجام میشه , محموله به اسم نیروی دریایی فرستاده میشه
:چی! چطوری?
:ترتیبش داده شده اگه الساندرو بفهمه داریم اسلحه میخریم کارمون تمومه
زین سرشو تکون داد ماشین و دور زد و درو برای هری باز کرد و خودشم داخل ماشین نشست , الک ماشین و براه انداخت و از اونجا دور شدن
:اون حرفا چی بود به فنگ زدی?
:امیدوارم خانواده نداشته باشه خیلی وقت بود این بازی رو انجام نداده بودم , دیدن آدمای جدید باعث میشه ذوقم برگرده
:خب , دقیقا چه بازی?
هری فندکشو از جیبش دراورد روی صندلی سر داد
:بهش نگاه کن , فقط به فندک بهش خیره شو
زین به فندک نگاه کرد و منتظر بود هری بقیه ی ماجرارو بهش بگه
:حالا توجهتو به آخرین شعاع دیدت بده اخرین مرزی که میبینی , دیگه فندک رو ول کن
زین چشمشو چرخوند تا اطراف و نگاه کنه که هری محکم زد تو سرش
:خدای من , تو باید نگاهتو رو فندک نگه داری اصلا تکون نخوری , و بعد توجهتو به اطراف بدی
:آها حالا فهمیدم , خیلی خب
زین دوباره به فندک نگاه کرد و حالا دستشو میدید که روی صندلی نزدیک فندک بود فضای اطراف براش واضح و واضح تر میشد
:واو ! بهش دقت نکرده بودم
:میدونم
:جیک کجاست چرا اون راننده نبود ?
:برای لویی دنبال معلم فرستادمش , توی خوندن و نوشتن مشکل داره
:آها ... پسر خوبیه
زین فندک رو به هری داد , به رو به رو نگاه کرد
بعدش چی میشه ?
:به جایزه اش میرسه , امیدوارم بجای خوب بودن یکم زیرک باشه
زین ادامه ی مسیر رو چیزی نگفت وقتی اونا وارد یه بار شدن هری پشت میز نشست و سریع یکی از بارمیت ها سمتش اومد
:خوش اومدین اقای استایلز
هری بدون نگاه کردن به اون پسر جوون پاکت فندکشو از جیبش دراورد
اونو روی میز کوبید و نگاهی به راک خالی روی میز کرد
:مجبورم نکن سفارشمو به زبون بیارم
:هی دنیس ,تو پسره ی احمق بیا اینجا
شنیدن صدای مردی با لباس مبدل پشت پیشخوان بار باعث شد هری بفهمه اون پسر حداکثر شب دومیه که اینجا داره کار میکنه
:اقای استایلز منو ببخشید اون پسر احمق دیشب از بقیه درمورد شما شنید و فقط خیلی هیجان زده بود که شمارو ببینه , راب روی برای شما
هری فقط سرشو تکون داد زین اسلحه اشو پاک کرد و روی میز کنار فندک هری گذاشت و از اسکاچ رو چشید
:چرا اینجاییم ? مطمئنم فقط برای نوشیدن نیومدی
هری هیچی نگفت , یه نفس تمام محتویات راک رو بالا رفت
روی میز راک خالی رو روی میز گذاشت و کمی چرخوندش لخندی زد و منتظر موند منتظر یه چیز جالب , سخت نبود براش , اون بوی طعمه هارو حس میکرد بوی خون !
الک از گوشه ی سالن سمت میز اومد و سرشو خم کرد , اروم در گوش هری حرف زد
:جکی اینجاست , توی اتاق سوم طبقه ی بالا , میگن با جنده های بار نیست
هری سرشو تکون داد و نگاهی به نوشیدنی روی میز کرد , الک اونو ورداشت و راک رو دوباره پر کرد
:چند نفر اینجا دارن مشروب میزنن?
:توی این سالن ۹ نفر قربان
:نه , سالن پشتی رو میگم
:۵۸ نفر قربان
:بهشون بگو مهمون من به حساب هری ادوارد استایلز
الک صاف ایستاد
:چشم قربان
و بعد سمت قسمت آزاد بار رفت جایی که برای عموم آزاد بود
:آه زین از صبح حس خوبی داشتم میدونستم یه اتفاق خوب میفته
:میشه بگی چی شده?
:لازم نیست بگم قراره ببینیش وقتی از اون پله ها پایین اومد
:دقت کردی فقط خودت میدونی دور و برت چه خبره? چرا چهار تا ادم باهوش دورت جمع نمیکنی?
راکشو تو دستش چرخوند
:میدونی چه کسایی قابل اعتماد و وفادارن ?
زین یکی دیگه سر کشید و سرشو تکون داد
:کسایی که به یه چیز ایمان میارن , بهش باور دارن , بعد جونشونو کف دست میذارن و میرن جلو , احمق نیستن فقط مسیر افکارشون سمت بُتیه که میپرستن
لبخندی زد
:ادمای باهوش حریص میشن , قدرت و ثروت سیرشون نمیکنه , پس من یه بت ام و پرستشگرامو میخوام
با دیدن جکی که مست و ملنگ از پله ها پایین اومد و کلاهشو رو صورتش گرفته بود تا از در مخفی اونجا بره بیرون بشکنی زد
نگهبان های انتهای در مخفی که مسیرش مثل تونل تاریکی تنگ بود جلوی جکی ایستادن
:آقای لکس , باید برگردین داخل
:دسسسسستای کثیفففتو ب...بکش ,میدووونی من کییی امممم?
جکی که قدی به بلندی هری داشت و تقریبا اندامی هم مثل اون داشت برای پس زدن نگهبان تلاش کرد ,
دستشو محکم رو سینه اش کوبید و سری که توی بار از ترس پایین بود رو با غرور بالا گرفت
:آقای لکس منو ببخشید ولی باید برگردین داخل
:بااایددد! گممشوووو
جکی خواست اون دوتا نره غول رو عقب بزنه در حالیکه بخاطر مستی درست نمیتونست سرپا بمونه
اَلِک اول راهرو ایستاد و دستشو بالا برد
:نترسید , بگیرید بیاریدش
با دستور اَلِک اون دوتا مرد دستای جکی رو گرفتن و اونو به داخل بار برگردوندن
جکی هرچی دست و پا میزد اصلا برای کسی مهم نبود
:ولللم کنیننن آشغالایییی بدبخت ... میدددممم اززز تخمااا تون آویزونتون ک..کننن
اون دوتا جلوی هری ایستادن و با حرکت سر هری جکی رو رها کردن تا رو زمین بیفته
جکی کمی سرشو تکون داد و دستشو رو میز گرفت تا از جاش بلند شه
:آشغالا..ی ..اح..مق , نمیدونین ..با , کی ...در افتادین
هری با انگشترش روی میز ضربه زد و سرشو کج کرد
:هی جکی از دیدنت خیلی خوشحالم
و این زمانی بود که جکی ارزو میکرد هیچ وقت به دنیا نمیومد
.................
Advertisement
- In Serial22 Chapters
Deathlord Eugene
Eugene has never really been a cool, strong guy. Most would say he's the opposite of that. One thing that does set him apart is that he has a portal to another world in his toilet. If only he could take a shit without having to fight for his life, though... Join him in his quest to level up as he struggles to better himself, grow into the person he always wanted to be, and free his porcelain throne from the clutches of the otherworld. Weak MC slowly becomes strong. Humor. LitRPG. Isekai.
8 162 - In Serial19 Chapters
Sod's Law (Dropped)
This fiction has been dropped, you're more than welcome to read it anyway (there is sort of an ending). But you have been warned... Sod's law is a more extreme version of Murphy's law. While Murphy's law says that anything that can go wrong, will go wrong (eventually), Sod's law requires that it always goes wrong with the worst possible outcome. For example, concepts such as "bad fortune will be tailored to the individual" and "good fortune will occur in spite of the individual's actions" are sometimes given as examples of Sod's law in action. This would broaden Sod's law to a general sense of being "mocked by fate". In these aspects it is similar to some definitions of irony, particularly the irony of fate. - Definitions of Sod's Law on Wikipedia. The protagonist, as many before them, and many who followed, thought they were just entering a VRMMORPG (Virtual Reality Massively Multiplayer Online Role-Playing-Game). Unbeknownst to them however, was a short paragraph in the Terms & Conditions, that, upon agreement, would actually transport them to a fantasy world, loosely based on the game they thought they were entering. - Something anyone could be forgiven for, no-one reads them after all. In this new world, they discover that people are born with “Traits”, a System recognised, ability, skill, or talent, that they are born with. Sod's Law was not a trait they, or anyone else for that matter, would want. Pure madness follows. Yup, this is about a character transferred to a fantasy game-world with the worst luck imaginable. This is my first fiction so I apologise for any grammar and spelling mistakes that may be made. Hopefully it is readable, and if so please tell me! But if it's not, also tell me, but in a constructive way if at all possible? Due to the nature of the “Trait” the story will be dark in places, with plenty of gore and profanity, hence the tags. There may also be scenes of a sexual nature, but nothing full on – sorry guys but you'll have to go elsewhere for that.
8 114 - In Serial11 Chapters
Welcome to Devos
Welcome to a world where humor, drama, and action clash in epic tales spanning a vast continent....Welcome to Devos An anime styled medieval fantasy world featuring heroes, gods, and demons in a grounded and story/character focused series. A world where the gods of power bestow elemental abilities on those they find worthy. Welcome to Devos is broken up into parts, each part is more or less a complete story that expands the world, characters, and kingdoms of Devos. It plays out a lot like Game of Thrones where instead of a lead character you have an entire cast, each one getting plenty of time to develop over the course of the series. It is a relatively grounded, character and story-driven adventure that focuses on people of interest and their relationships with each other, their nations, and the eight gods of power. While the story features a good blend of light and dark themes it can get really grim at times. The continent of Devos is comprised of 5 territories, they include the three kingdoms of Verdun, Ashmir, and Vespa along with the territories of two demon lords to the north and south. The time period and setting are basically what you would find in a fantasy anime. There are eight gods of power which wield eight different elements and have the ability to "bless" individuals with certain abilities. Monsters roam the wilderness and the ruins/dungeons that are scattered throughout the landscape. Adventurers complete quests, hunt monsters, and explore the vast continent. We've got heroes, demon lords, gods, spys, special operations assault teams, phantom eagles, kings & queens, cursed chickens, talking goblins, and a whole shit ton more already in with plenty more coming soon.
8 215 - In Serial193 Chapters
Summoning America
Entirely cut off from Earth, the United States finds itself in a scientific impossibility: the entire country, including the continental landmass and separated states and territories, was transported to another world. Unlike Earth, this new planet boasts phenomena unknown to science. Magic reigns supreme in this new region of the universe, bolstered by the natives' own scientific progression. Monsters roam wastelands and dungeons, subsisting off unfortunate travelers, local fauna, and sometimes even entire towns! Ambassador Samuel Anders is tasked with contacting the various nations and entities of this new world. Despite his best attempts at diplomacy, the arrogance and hostility of the natives prove to be an unnavigable barrier. War is the only alternative. Eventually, fears surface regarding an ancient evil: the Ravernal Empire. How will the United States handle the threats of this new neighborhood? What magical wonders will its adventurous citizens find? This Summoning Japan inspired work will follow the United States as it is summoned to a New World. The story will begin with the United States’ initial encounter with the Rodenius continent. Although starting similarly to the original story, Summoning America will begin to diverge greatly as the war against the Lourian Kingdom comes to an end. For the context of this work, I expect that you have already familiarized yourself with the original piece, “Summoning Japan” also known as “Nihonkoku Shoukan”.
8 435 - In Serial44 Chapters
The Book of Hickory
Now why did Hickory go and punch that Angel? Sure it spooked him, popping up right there at lunch, and yet, it wasn't fear that balled his hand into a fist - Cause wouldn't you? Wouldn't anyone - with a sick Ma at home, Da long dead, buried, all them prayers piling up on bruised knees, unanswered? Hickory was angry, all right. He was fierce, now - cause that Angel didn't show up to give no help, that Angel came by asking for it - with all that power just plain to see, the power to fix the world and all that ails it! And now look what poor Hickory has to do - to save the world? Now how is he supposed to do that when its taking near everything he's got - just to keep them chickens safe, Ma fed, and himself out of trouble - All he wanted was maybe just a dance with May, maybe a bit more, to hold her close? That she's sweet, now, a voice like an angel, but now she's over there lookin at him like he's more than a man. And that's not to say Hickory is bad, not all the time, not ever on purpose - just there are things a man has to - That drinking and fighting ain't wrong just as long as the chores are done proper first, that those parts of life that make it worth living ain't no sin, that loving a lady is proper and Hickory just has so much love to give! And May is special, right, sweet and soft, now she's sophisticated. That she wears her passion like a pearl necklace? That certainly Hickory would notice, naturally - that she's already spoken for, perhaps taken? That ever since Hickory came back, that all she can think about is swallowing - those strange feelings, because it wouldn't do, would it? For a Lady? But certainly she can worship him and still be seen with Weston Covanger? Because Weston needs May, that what happens in the Study is only half the battle, the Men's Business, and he's far too proud to settle for half of anything. That if he wants to move up the ranks of his family, to be more than a Covanger, to become the Covanger? He's going to need a woman in the Kitchen as well - he's going to need May. And if that seems a bit old fashioned? A bit too much like the Wild West? Well the West is starting to get wild again now that everyone starts to Drink. A different take on LitRPG where answers aren't given - they must be earned, discovered and fought for, one at a time. An orator style, a long read, filled with magic buildings, crafting, alchemy, but most of all - This is a story about the human spirit. About understanding what defines a person, their morals, their beliefs, and also faith when everything they understand becomes challenged - changed. So do they. People can change. They will. Just not always for the better, not always - sometimes. Sometimes that's enough. Sometimes that's even everything.
8 122 - In Serial21 Chapters
The Blood Debt Chronicles
The Blood Debt Chronicles (Formally The Adventures of George and Friends) follows Lady Adeline MacNeal as she becomes the renowned Lady Detective. Set in Victorian-ish London, where beastmen are as common as man servants and magic is a thing of the upper class.Book #1 - The Case of the Missing MummyMysterious letters that warn of an impending theft bring together curious minds that stretch across class and ethnic boundaries. Who planned the caper? Why? and who knew enough about it to warn others?I will release a chapter on the 30th of each month. Sometimes, I'll release additional content.
8 184

