《LET ME FOLLOW》♤ 15 ♤
Advertisement
□■□■□■□■□
هری روی مبل نشسته بود و برگه هارو مرتب میکرد
و ادوارد مشغول پوشیدن لباس بود
:نقشه ی ما یکیه درسته?
ادوارد پالتوشو پوشید و از تو آینه به هری نگاه کرد
:مشکل چیه?
:تو به لویی چی گفتی?
ادوارد ابروهاشو بالا انداخت و گوشه ی لباشو به پایین کج کرد
:من فقط گزینه های ممکن رو بهش یاداوری کردم
هری از رو مبل بلند شد و اروم سمت ادوارد اومد
:خب این یعنی یه مشکل داریم درسته? شاید نظرت عوض شده!
ادوارد سمت هری چرخید سرشو کج کرد
:بذار روشنت کنم برادر , من طبق قولمون عمل میکنم , بعد اینکه کارم تموم شد همه چی برای تو
:پس چرا داری آب تو لونه موش میکنی?
:ایزی ... ایزی هری , اون پسر جایی نمیره و همین اعتمادشو به تو بیشتر میکنه پس برو سر اون عدد و رقما و بذار منم کارمو بکنم
هری سرشو تکون داد و دستی رو شونه ی ادوارد کشید
:متاسفم ادوارد ,گاهی حتی به خودمم اعتماد ندارم
ادوارد لبخندی زد و سمت در رفت
:پس یه دلیل برای اعتماد به خودت پیدا کن , یه طعمه ی آماده برای لاشخورا نشو
از در کمد بیرون اومد و وارد سویت شد و بعد از اونجا هم خارج شد که لویی رو بیرون اتاقش دم در دید
سمت پله ها رفت که اون پسر دنبالش کرد
:من صبر نمیکنم که حرف بزنی پس زودتر حرفاتو بگو
ادوارد همونطور که داشت سمت در میرفت خطاب به لویی گفت
:عا..عام ... میشه یه لحظه ببینمت ?
ادوارد با تعجب اخمی کرد و سمت پسر برگشت
:چی!
لویی به ادوارد نگاه کرد و بعد دستاشو بهم کشید
:من میمونم , بهت اعتماد دارم
ادوارد با شگفتی لبخندی زد
:اوکی , مورد اعتماد غریبه ها , بخاطر خانواده ی از دست رفته ات ? هی پسر بگو چته !
:من .. چیزای زیادی از دست دادم حتی شانس داشتن آبنبات ! ... عام ... تو رئیسی مگه نه? یه بدل داری? اون داره مثل تو رفتار میکنه
ادوارد با دهن باز به لویی نگاه کرد و نگاهی به اطراف انداخت دست پسر رو گرفت و سمت صندلی های جلوی کانتر آشپزخونه برد
:بشین
لویی روی صندلی نشست و به ادوارد نگاه کرد
: تو فکر میکنی بدل من داره زیر آبمو میزنه? داری خبرچینی میکنی?
:ف ...فقط حس میکنم یعنی ...
: فقط سبز پررنگ و صدای بم چیز دیگه ایم هست ?
:تو شلوغ تری , مثل مثل کسی که از هیچی واهمه نداره ولی اون یکی عا ... صداش آرومه , بیشتر تو فکره عا ... خب مثل اینکه اون رنگ سرده و تو گرم !
ادوارد لبخندی زد و زبونشو رو لبش فشار داد دستای پر انگشترشو بالا اورد و روی ابروش کشید
:میدونی , یه قانون خیلی مهم تو دنیا وجود داره هرچی کمتر بدونی , بهتره
:در ..مورد تو و اون یکی?
:همین جمله رو هم حق نداری استفاده کنه , فقط به خودت تو آینه نگا کن و بگو طرف دیوونه اس و یکیه نه دوتا یا سه تا یا هرچی ...اوکی?
لویی سرشو بالا گرفت و به ادوارد نگاه کرد , دستاشو رو ران هاش گذاشته بود و بعد کمی مکث سرشو تکون داد
:بله
:بعدا در موردش حرف میزنیم
:نمیشه باهات بیام بیرون ?
:تو خودت جواب و میدونی
ادوارد سرشو تکون داد و سمت در خروجی رفت
جیک رو دید که مشغول حرف زدن با الک بود
:صبح بخیر آقا
:صبح بخیر
جیک و ادوارد سوار ماشین شدن و از محوطه ی خونه بیرون اومدن
:میریم اسکله ?
:نه صبح به این زودی هوس کردم یه خبر و شخصا چک کنم
:چیزی شده ?
:شنیدم به هلن حمله کردن , بهتره بری خونه اش
جیک بلافاصله فرمون رو چرخوند و سمت خونه ی هلن براه افتاد
بعد بیست دقیقه که به اونجا رسیدن ادوارد از ماشین پیاده شد و وارد ساختمون شد
Advertisement
رمز در رو زد و وارد سویت شد
در اتاق خواب و اروم باز کرد اما وارد اتاق نشد و بعدش دستشو تکون داد
:خدای بزرگ بیا تو
ادوارد که دید هلن با یه اسلحه توی دستش رو تخت نشسته لبخندی زد
:هلوووو
:ترجیح میدادم هری بیاد ملاقاتم , چیه نگرانم شدی?
:نه علاقه داشتم اولین نفری باشم که جنازه اتو میبینه
هلن چشماشو چرخوند و اسلحه اشو روی نایت استن گذاشت
:افتخار بزرگیه , ولی باید صبر کنی
:میدونی کل زندگیم با کسب افتخار گذشت , خواستم اینبار یه کار متفاوت انجام بدم دیدنت افتخاری نداره
:اوه پس اینطور , میدونی دشمنای زیادی داری ...
ادوارد نذاشت حرفشو تموم کنه و دستشو رو پیشونیش سایه بوم کرد و به جای فرضی نگاه کرد
:اوکی سویت هارت صف دشمنام زیاده پس یه جایی تو صف وایسا که بتونم ببینمت
هلن کلافه نگاهی به ادوارد کرد
:بگو چی میخوای ?
ادوارد کنار هلن نشست و انگشتشو رو پوستش کشید , از روی ترقوه اش گدشت و زیر گلوش کشیده شد تا به چونه اش رسید سرشو به هلن نزدیک کرد و هلن به لبای ادوارد نگاه کرد و سرشو جلو برد , خواست لباشو ببوسه که ادوارد محکم چونه اشو گرفت
دماغشو بالا کشید و صداشو صاف کرد
:تو یه کارای برای انجام دادن داری و مطمئن باش , هری جز اونا نیست , بهش دست بزن بعدش من از خجالتت در میام
محکم سر هلن رو هل داد عقب که باعث شد هلن با آرنج رو تخت بیفته
:واضح بودم?
هلن پلکاشو رو هم گذاشت , ابرو هاشو بالا برد و پلکاشو وا کرد
:آره , مثل همیشه
ادوارد سرشو تکون داد و از اتاق هلن بیرون رفت و بعدش داد زد
:بلیت های روز دو شنبه رو برام بخر , اسم بازیکن رو میفرستم
هلن مشتو تو تخت کوبید و فقط صدای کوبیده شدن در سویتشو شنید
........................
ادوارد سمت لوفنگ رفت و بهش دست داد , بعد چک کردن محموله مشغول بار زدنش شدن
:شنیدم بار فورد دوباره بکار افتاده
ادوارد لبخندی زد
:چطور مگه میخوای بری اونجا ?
لوفنگ دستاشو تکون داد
:هاه نه نه , من فاحشه های خودمو بیشتر ترجیح میدم اونا قابل اعتماد ترن
ادوارد مثل کسی که سعی داشت خشمشو کنترل کنه پلکاشو رو هم گذاشت
:میدونی از صبح این کلمه مدام داره به من گفته میشه
:چه کلمه ای?
:اعتماد ! به هرحال , امروز روز موعوده
:چی?
:معامله ی خوبی بود اقای فنگ
ادوارد از لو فنگ جدا شد و با دیدن کامیون هایی که داشتن اونجا روترک میکردن سمت جیک رفت
:کجا میریم ?
:تغییر شیفت
داخل ماشین نشست و جیک در ماشین و بست و بعد سوار شدن از اونجا دور شد
ادوارد لحظه ای بیرون رو نگاه کرد و بعد فکری به ذهنش رسید
:هی جیک همینجا وایسا
جیک ماشین و متوقف کرد و با تعجب به ادوارد نگاه کرد که از ماشین پیاده شد و سمت یکی از مغازه هایی که کمی ازشون فاصله داشت رفت , بعد چند دقیقه برگشت و یه جعبه ی استوانه ای با خودش اورد و به جیک دستور داد حرکت کنه
وقتی به خونه رسیدن جعبه رو روی کانتر گذاشت و از پله ها بالا رفت
سمت سویتش رفت و درو باز کرد در کمد رو باز کرد و برادرشو دید که آماده شده و بهش نگاه میکنه
:چیه?
:چرا انقدر دیر کردی?
ادوارد چشماشو چرخوند و پالتوشو اویزون کرد و فندکشو دراورد و پرتش کرد تو هوا و دوباره گرفتش
:یه ارزوی صبح گاهی داشتم که بعد چک کردنش فهمیدم براورده نشده
:دست از سرش بردار اِد
ادوارد اخمی کرد
:میشه بهم بگی دلیل بلند پروازیاش چیه? بهش قولی دادی?
هری از جاش بلند شد
:نه
:اما جلوی رویاهاشم نگرفتی!
هری کراواتشو کمی شل کرد
:اگه بخوام وارد رویای بقیه بشم باید دوره های هیپتونیزم بگذرونم که .. وقتی براش ندارم
Advertisement
:اوکی هری , این سلطنت توعه پس گوود لاک اما من کراوات نمیپوشم
هری پوزخندی زد
:این من نیستم که نقش تورو بازی میکنه برادر کوچیکه این تویی که بدل منی , لطف کن بذار از مهره هام استفاده کنم و اسلحه ی فاکیتو کنار بذار
:منم یکی از اون مهره هام مگه نه?
:خودت انتخاب کردی که باشی , بهت گفتم سهمی بعد پیروزی اینجا داری ولی قبولش نکردی
ادوارد نفس عمیقی کشید و روی تخت نشست
:تنها چیزی که منو اینجا نگه داشته گرفتن انتقام خون مادرمه من هیچی از میراث آغشته به خون نمیخوام
:هاه ... یه قاتل فیلسوف , بعدش کجا میری? نکنه سیسیل?
:دیرت نشه هری
هری نگاه به ادوارد کرد و از اتاق بیرون رفت از پله ها پایین رفت و نگاهی به جیک کرد که داشت قهوه درست میکرد
:چش شده?
جیک به هری نگاه کرد
:عصر بخیر , عا ... چیزی به من نگفتن !
:یه چیزی بهش بده آروم شه , اگه هلن اومد نذار بره بالا , این دوتا رو از هم دور نگه دار
:چشم آقا
هری از خونه بیرون رفت و سوار ماشینی شد که الک راننده اش بود
:کجا میریم آقا ?
:میریم به بار راشفل
هری سرشو به صندلی تکیه داد وچشماشو بست
تا اینکه الک ماشین رو متوقف کرد , درو برای هری باز کرد و همراه بادیگارد هاش سمت بار رفتن
داخل بار فضا اونقدر شلوغ نبود , یه مکان دنج با موسیقی ارامش بخش , چیزی که هری ازش لذت میبرد
با دیدن کسی که باهاش قرار داشت سمتش رفت و گارد هاش با فاصله ی کمی اونطرف تر ایستادن
:سلام اقای استایلز
هری به اون مرد دست داد و با فاصله یه صندلی بینشون کنارش نشست
:سلام اقای باچلر
:شنیدم توی جشن سالانه , تو خونه ی الساندرو آتیش بپا کردی
:گاهی بابت اون کارم دلم میخواد بخودم D.C.M بدم (مدال رفتار نمونه )
:شجاعتت قابل تحسینه هری , بازمانده ی استایلز ها که داره همه چی و پس میگیره , فکر میکنی الساندرو میذاره?
هری نگاهی به باچلر کرد
:جوون ها میترسن چون اول کارن , پسر ها میترسن چون آخر کارن ... شما از چی میترسین ? چون وسط کارین?
هری لبخندی زد و دستشو رو ران باچلر کوبید
: بذارید باهاتون صادق باشم , من علاقه ی جالبی به مشروعیت دارم برای همین دارم با گروه ها صحبت میکنم ولی یه روی دیگه دارم که عاشق اسلحه اس , و به مشروعیت اهمیتی نمیده پس من با عقلم جلو میام و به همه یه شانس میدم
باچلر که منظور هری رو فهمید مشروبشو رو میز گذاشت و به هری چشم دوخت
:اگه از شانس اول استفاده کنید اتفاقی نمیفته , همه از رودخونه رد میشین و یا تو همین سطح میمونید یا اوضاع بهتر میشه اما
انگشت اشاره اشو بالا برد
:اگه کسی دنبال شانس دوم باشه , با روی دومم برخورد میکنه و علاقه به مشروعیت میره یه چرتی بزنه و اسلحه کار خودشو میکنه اقای... باچلر
:پس , یا صلح یا اسلحه! شما دارید گروه هارو تحت فشار میذارید
:به ادبیاتتون توجه کردین ? به من گفتین هری و حالا میگین شما این چیزیه که گزینه ها رقم میزنن و البته یه گزینه ی دیگه هم هست
:چی?
:رفتن تو گروه رقیب , که در نهایت زیر مجموعه ی انتخاب اسلحه اس مگر اینکه بخواید بی طرف باشید
:پس جنگ حتمیه
:این جنگ زمانی شروع شد که الساندرو خون ریخت
:خون رو با خون نمیشورن , اینجوری کلی هرج و مرج بوجود میاد
:آه آسیا یه گاندی داشت و انگار تو آمریکا یه آقای باچلر داره ظهور میکنه
:همونطور که گفتی , اینجا آمریکاست , من به زمان نیاز دارم تا فکر کنم
:تا فردا وقت دارین و بعدش همه چی معلوم میشه
هری لبخندی زد و از جاش بلند شد
:حداقل یه چیزی بنوش
:روز نوشیدن من , حتما شمارو دعوت میکنم
هری سرشو به نشونه ی خداحافظی تکون داد و همراه گارد هاش از اون بار بیرون اومد
:نظرتون چیه?
هری همراه الک سوار ماشین شد
:طرف الساندرو نیست اما , میخواد ادای مصر رو در بیاره
:یعنی?
:کشور بی طرف جنگ جهانی , از رای های ممتنع متنفرم , اونها مثل مار هایی زیر شن صحرا میمونن یا از گرسنگی نیش میزنن یا از روی حماقت
الک با دستور هری براه افتاد و سمت مکان ملاقات بعدی رفت
....................
جیک پشت در اتاق لویی ایستاد و ضربه ای به در زد
لویی بعد شنیدن صدا سمت در دوید و بسرعت درو باز کرد
:هی جیک !
:های لویی , این برای توعه
لویی نگاهی به جعبه کرد و با علامت سوالی که کل صورتشو گرفته بود به جیک نگاه کرد
:این چیه?
:منم نمیدونم وقت بخیر لویی , برای دو ساعت دیگه میان دنبالت پس آماده باش
لویی که یه هو دوباره دلش پر آشوب شد دستاش شل شدن و پایین اومدن
:آ..آره
جیک درو بست و از اتاق دور شد و لویی برای لحظاتی به در چوبی خیره موند
دهنش خشک شد و تپش قلبش بالا تر رفت
:من انجامش میدم , من میتونم , من میتونم
پلکاشو رو هم فشار داد و بعد سرشو پایین برد , به جعبه ی دستش نگاه کرد و سمت میز رفت , اونو رو میز گذاشت و درشو چرخوند
کیسه ی داخلش و بیرون آورد و نخ های طلاییشو باز کرد و بعد یه نایلن پرس شده دید که داخلش پر از ابنبات های رنگا رنگ بود , و بسته ی کناریش برای ابنبات های چوبی !
لویی با دهن باز بهشون نگاه کرد و بعد لبخند بزرگی زد جعبه رو همونجا رها کرد و از اتاق بیرون دوید , از پله ها پایین رفت و دنبال جیک گشت اما پیداش نکرد و حتی نمیتونست نزدیک در بشه تا ببینه شاید اون بیرون رفته یا نه , اون حق نداشت به قسمت جلویی خونه نزدیک بشه
:لعنتی
از پله ها برگشت بالا و نگاهی به اتاق هری کرد راهرو رو نگاه کرد و بعد سمت اتاق رفت , اون اتاق همیشه درس باز بود پس دستگیره رو چرخوند و داخل اتاق رو نگاه کرد
:ه..هری? ... هری?
کمی چونه اشو خاروند و رفت داخل اتاق خواب نگاهی رو تخت کرد و بعد لحاف و کنار زد و رو زانوهاش و کف دستاش دراز کشید تا زیر تخت و ببینه که با صدای یه نفر پشت سرش از ترس سرشو بلند کرد که سرش به لبه ی تخت خورد و دستشو رو سرش گرفت
ادوارد به چهارچوب در تکیه داد بود دستاشو رو سینه اش بهم قفل کرده بود
:دنبال چی میگردی زیر تخت?
:آخ ... تو
:چرا من باید زیر تخت باشم?
لویی از جاش بلند شد و ملافه ی روی تخت و مرتب کرد و سمت ادوارد حرکت کرد
:اخه تو یه خلافکاری , شاید مثل اونایی که منتظرن یکی بکشتشون جاهای عجیب قایم میشی
ادوارد دستی رو سر لویی کشید و لبخند زد
: smart pants
لویی دنبال ادوارد سمت اشپزخونه رفت و روی صندلی نشست و بهش نگاه کرد
:ممنونم
:بابت?
:اون ابنباتا
:میدونی باید آماده شی?
:یک ساعت و پنجاه دقیقه وقت دارم , میشه برات قهوه درست کنم ? یا هرچی!
:خدای بزرگ , بیا , بیا اینجا پسر
لویی از رو صندلی بلند شدو سمت ادوارد داخل اشپزخونه رفت
لویی رو به روی ادوارد ایستاد و بعد ادوارد دستاشو زیر بغل اون پسر برد و بلندش کرد و روی کانتر گذاشت
:۱۱ سالم شد که منو داخل یه خونه حبس کردن , هیچ کس اونجا نبود نه پدر نه مادر نه .. اما اعتراضی نداشتم چون این برای نجات زندگی بود , برای آینده برای روزهای بهتر
ادوارد انگشتشو رو موهای لویی کشید
:توی اون سویت داری مثل من میشی , به امید یه خانواده داری کاری میکنی که تاوان بزرگی داره , اما من فکر میکنم از پسش بر میای
:ولی نمیخوای انجامش بدم
ادوارد کمی فکر کرد و چیزی نگفت
:اگه به گذشته برگردم , شاید فرار میکردم
:تو میخوای من فرار کنم?
:من چیزی ازت نمیخوام حتی قهوه
لبخندی زد و لویی رو از رو کانتر پایین اورد
:ولی میتونی از من چیزی بخوای
و سمت قهوه ساز رفت اما لویی چیز دیگه ای ازش خواست
:اسمتو میخوام , اسم واقعیت چیه?
ادوارد قهوه ساز و روشن کرد و به لویی نگاه کرد
:اگه میخوایش , کارتو درست انجام بده و برگرد اینجا و همین پسری باش که دارم بهش نگاه میکنم
لویی لبخندی زد
:قول میدی?
:اره و من مرد قولم پسر
:بدلت منو لویی صدا میزنه
:گفتم اینو تموم کن , برات دردسر میشه
:چشم قربان , حالا قهوه میخوام
ادوارد اینبار بلند زد زیر خنده و سرشو تکون داد
:ببرش و با ابنباتات بخورش
:نه , این اخرین روزیه که اینجام ... با هم میخوریم
ادوارد دو فنجون قهوه ریخت و پشت میز نشست و فنجون لویی رو رو به روش روی میز گذاشت و به لویی نشون داد که قبول کرده کنارش قهوه بخوره
................
Advertisement
- In Serial15 Chapters
Warrior's Oath
What did the past forget and what had history remembered? Witness the memorable stories of three ancient warriors from distant lands: Norway, Japan and France. Connected by fate spinning webs that tie to many other kingdoms, controlled by a god lurking in the shadows. An 11th-century tale of truths and lies, the misdeeds of humans. A viking from the north guilty of sins swore an oath to live. A samurai from the east hungry for revenge swore an oath to kill. A knight from the west desiring strength swore an oath to protect. Answer me this, not as a feeble mortal but a disciple of war whose fame is immortal. Are you brave enough to swear the warrior’s oath? Edit: I do not own the cover, weekly updates on Tuesday and Saturday
8 523 - In Serial58 Chapters
Terror Infinity Remake
The original had a really good idea, but the execution was a bit lacking, I'm making my own Terror Infinity fanfic and you the reader can be a part of it after each mission ends, you will have 1 month to help me plan ahead, I've already a skeleton ready for what will happen, what I don't have are the juicy details that will make this into something worth reading, worth your time.
8 104 - In Serial14 Chapters
The Core of a Factory
An abandoned steampunk arms factory, in the middle of a conflict torn former state of the Empire it served, gains a soul. This transforms it into a Lord, capable of turning land into power. Beset by enemies on all sides it must figure out how to win the war its creators lost a century ago. This is a progressive Dungeon Core novel (which is to say the core will progress and expand in scale, eventually) across multiple dimensions with different characteristics (e.g. steampunk, magic, mythological). It has rationalist leanings (paragraphs of reasoning) and litrpg leanings (there are stat blocks). The core game mechanical idea is something like "what if different flavors of magic power actually did come from controlling land" and then the story is: "what if there was a flavorless (artifact deck) dungeon core". Chapters will be relatively short (my aim is that in three column format each would fit on a wide screen monitor), the first few chapters - setting up the main character and mechanics - are currently the longest in the entire series. I write chapters in blocks, and then release them one a weekday (M-F; 6 PM GMT, unless RoyalRoad's publish thing screws up) until I run out. There may be a few days of gaps here and there if someone finds an egregious error I have to re-write around or if I am behind. In general though one can read this once a weekend. I may do slight retconns and edits, I'll make sure to put it in an authors note if I do.
8 89 - In Serial62 Chapters
Rebellious Spouse {T.K}
Taehyung was ice.... Jungkook was fire.....Taehyung stays away from trouble... Jungkook was a magnet for troubles... Taehyung was a straight A student.... Jungkook was always the average one.... Taehyung was teachers pet... Jungkook was teachers enemy... Taehyung was the good boy... Jungkook was the badass king... Taehyung knows how to obey his family..... Jungkook knows how to disobey his family...... The Kim corporation and Jeon group of industries were the top most companies of the country holding immense power, money and authority. What will happen when two opposite personality is arranged into marriage by their families? This story includes :---Top TaehyungBottom JungkookBp/ Feminization/ trans. and crossdressing (Don't like it, don't read it...no one is obliged to read something they aren't comfortable off) Married TaekookFamily drama and angstSmutFluffM-preglactationHappy ending⚠WarningThere will be mentions of stereotypical or orthodox rules/statements which might look good unfair, triggering or offensive.. But this is how our society is, UNFAIR.. So yeah.. Story ranks:#1 - taekoooff#2- bottomkook#3 - toptae#5 - family-drama#9 - fanfictionCharacters mentioned in this is is completely fictional, it has nothing to do with real life personality. Pictures used in this story are not mine credit goes to respective owners. PLEASE DO NOT PLAGIARISE MY WORK
8 111 - In Serial56 Chapters
The Invisible Best Friends
Meet Alyssa Bent, she's a nerd. But not your typical one. She likes to read, but her world doesn't totally revolve around books. She's not shy nor does she stutter when someone tries to corner her. She can stand up to anyone provided it doesn't involve attention. Attention is the only thing that scares her, and like always, there's a reason behind it. Maintaining a balance of grades and producing comebacks with sarcasm dripping from each word isn't the only talent she possesses. Enter Aaron Pelt, the most popular boy at Gradient High. Girls fawn over him. Well, who wouldn't? He's the star soccer player, after all. With the looks no less than a model, he has no problem maintaining his status on the social ladder. He maintains a cool aura around him all the time. They both go to Gradient High, a school that is divided into two social groups: the popular ones and the nerds. The popular ones are the wealthy snobs and the nerds are the ones who practically are their slaves.At Gradient High, these two groups can never get along! Like Ever! But who knew that the most popular guy and the nerd would actually be best friends?That's right! Alyssa and Aaron have been best friends since their diaper days. But at school, they are forced not to acknowledge each other's presence because if they did, Aaron's reputation might suffer and Alyssa may be subjected to something she hates the most: attention.While Aaron may not know, the reason why Alyssa hates attention might be even more than she lets him believe. A reason that might even force her to throw away her future dream.So will Aaron be able to break through the walls and push her out even when he has the pressure of popularity and the school status weighing him down?Get ready to expect the unexpected. You might want to change your definition of clichè after reading......#1 Humour- 08.01.16(Cover by: -infinities)*NOT EDITED SO KINDLY BEAR WITH ME!
8 196 - In Serial20 Chapters
➀ Percy Jackson: The Girl Lost to Time
𝙿𝚎𝚛𝚌𝚢 𝙹𝚊𝚌𝚔𝚜𝚘𝚗 𝚇 𝚁𝚎𝚊𝚍𝚎𝚛"They're strangers, Chiron," she reminded him. "I don't know them. I don't even know you. But you bring me here against my will, load me with the responsibility of this entire camp, expect me to play nice, and when I actually do, I get beaten half to death by some crazy person. What the HELL do you want from me? What was the purpose of shoving that all in my face? Are you really that heartless?" "What in gods name did I do to deserve all this? I'm just a girl. A mortal girl." COVER ART: Yuumei 𝙎𝙩𝙤𝙧𝙞𝙚𝙨 𝙞𝙣 𝙨𝙚𝙧𝙞𝙚𝙨:2- Percy Jackson: The Lost Island 3- Percy Jackson: The Heart of a Hero4- Percy Jackson: The Missing Prophecy 5- Percy Jackson: The Last Olympian6- Percy Jackson: Snowbound Surrender7- Percy Jackson: Falling Fast
8.33 207

