《LET ME FOLLOW》♤ 31 ♤
Advertisement
لویی از جیک فاصله گرفت به در اتاق نگاه کرد و بعد به جیک که هنوز با بدبختی روی تخت نشسته بود و سرشو تو دستاش نگه داشته بود
:چیکار کردی جیک ?
جیک نفس عمیقی کشید
:قبل اینکه بیایم اینجا .... هلن باهام تماس گرفت گفت جون اقای استالیز در خطره
:خب ?
:مختصاتشو میخواست جایی که قرار بود برن و من بهش گفتم چیزی نمیدونم تا اینکه منو تو دوراهی گذاشت
لویی که باورش نمیشد جیک به هلن اعتماد کرده همونطور ساکت موند و بیشتر سمت در مایل شد
:اگه بهش میگفتم , اگه بهش نمیگفتم فرقی نداشت .... در هر دو صورت تو خطر بودن , پس بهش گفتم تا حداقل یه کاری بکنه
لویی دستگیره رو گرفت
:پس بهش گفتی?
جیک سرشو تکون داد و با شنیدن صدای در سرشو بالا کرد ولی لویی سریع از اتاق بیرون رفت و درو قفل کرد
لویی با ترس محکم درو چسبیده بود و جیک از پشت به در ضربه میزد
:لویی? چیکار میکنی? درو باز کن
:ن..نه , معلوم نیست داری چیکار میکنی ... تو دیوونه شدی چطور تونستی بکسی اعتماد کنی ? تو زندگی ادوارد و بخطر انداختی
:لویی , ایشون تو خطر بودن , من فقط به طنابی که برای نجات اومد چنگ انداختم , من ...نمیخوام بلایی سرشون بیاد
:من حتی به هری هم اعتماد نکردم و تو ... تو دیوونه شدی جیک
لویی دستگیره رو رها کرد و کنار در رو زمین نشست , آستینشو زیر دماغش کشید و با دست دیگه اش رو گونه هاش و پاک کرد
کاش گریه کردن میتونست یه کاری بکنه , یه چیزی رو حل کنه ...
اما نمیکرد
.................
اولیور در های چوبی اتاق مورگن و باز کرد و با پاکتی که تو دستش بود سمت میزش رفت
مورگن با دیدن اولیور عینکشو کمی پایین آورد و بعد دستاشو روی میز گذاشت
:قربان , گزارش وضعیت
مورگن سری تکون داد و شروع کرد به خوندن کاغذی که از داخل پاکت بیرون کشید
:هووم , خوبه , ماسکشو برداشت ?
:اکثر مواقع رو صورتشه قربان ولی چند باری وقتی میرفت داخل اتاق پشتی یا وقتی میره نهار میخوره اونو در میاره و من خودم ادوارد استایلز رو دیدم
مورگن پوزخندی زد و به اولیور نگاه کرد
:نشسته اونجا و مثلا دختر منو زیر نظر گرفته خبر نداره تمام مدت ازش فیلم گرفتم و منتظرم تا بدل دخترمو بکشه اونوقت فقط خدا بدادشون برسه
:دستور چیه قربان ?
:به جورج بگو اجازه ی شلیک داره تو هر زمان که به تیر رسش رسید , به لارا بگو تمام مدارک و فیلم و عکس هارو سریع منتقل کنه اینجا یه کپی هم ازشون نگه داره و .... یکی رو بفرست سراغ هلن
:ولی قربان اونکه همه چیزو بهتون گفت حتی جلوی خودتون به دست راست اووارد استایلز زنگ زد
:مهم نیست , دیگه مهم نیست ... کار استایلزا تمومه و بهش نیازی نداریم ولی بخاطر خدماتش .... سریع و بدون درد بکشینش
اولیور کمی مکث کرد و بلاخره چشمی گفت و از اتاق مورگن بیرون رفت به محض رسیدن به ماشین به لارا زنگ زد تا سیستم های تصویری رو سریع از اونجا جمع کنه و بعد به جورج زنگ زد
Advertisement
جورج داخل ساختمون رو به روی ساختمونی که ادوارد ازش بلا رو زیر نظر داشت مستقر بود
انگشتشو رو گوشی مشکی رنگ داخل گوشش کشید با شنیدن صدای اولیور و شنیدن دستور سرشو کمی کج کرد و از داخل دوربین تفنگش دستور رو تایید کرد
:بله آلفا هدف در تیررس
:به محض شلیک طعمه به بدل دستور آتش داری
جورج منتظر موند تا ادوارد به بدل شلیک کنه , اون میدونست به محض شلیک ادوارد شروع میکنه به جمع کردن وسایل پس باید سریع عمل میکرد
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که ادوارد به بدل شلیک کرد و جورج انگشتشو روی ماشه برد , درست روی پیشونی رو هدف گرفته بود یه نفس سریع و عمیق و بدون فکر کردن سریع ماشه رو کشید
سریع اسلحه رو بلند کرد و رو زمین گذاشت
:هدف از بین رفت , تکرار میکنم هدف از بین رفت
و حالا نوبت خودش بود تا وسایل و جمع کنه
..................
لویی روی پله های چوبی خونه به جاده چشم دوخته بود
درست تو زمانی که امید هم درد بود هم درمان , امید به دیدن کسی که درست از پشت همون درختایی که تو دیدش بودن با ماشین مشکیش میاد و میگه بلاخره همه چی تموم شد ... همه درست تموم شد
و درست همون امید وقتی تارو به اوج میبره محکم رو زمین میکوبدت , کی میدونه شاید تمام خوبی های دنیا همون تورهایی هستن که بدی ها پهن میکنن تا تورو سمت خودشون بکشونن و تو ضعیف ترین حالتت برای دریافت خوبی , بهت صدمه بزنن
:آقا ?
لویی سرشو بالا گرفت و با دیدن بارنی از جاش بلند شد
:بله?
:از صبح تا الان ... که ساعت ۱۶ هیچی به اقای جیک ندادین ...بخورن
لویی که پاک جیک و فراموش کرده بود ظرف های غذا رو از بارنی گرفت ...
:خودم بهش میدم ممنونم بارنی
و سمت خونه رفت ولی باز برگشت و به جاده ای که فقط باد توش تو رفت و آمد بود نگاه کرد
وقتی به اتاقی که جیک و توش زندانی کرده بود رسید در اتاق و باز کرد
جیک رو تخت نشسته بود و هیچی نمیگفت حتی وقتی در باز شد سرشو هم حالا نگرفت
:جیک ?
جیک با چشمای سرخش که اشک توشون خشک شده بود به لویی نگاه کرد
:متاسفم که درو بستم من ... ترسیده بودم
ظرف های غذا و آب و روی میز گذاشت و پایین تخت نشست
:اون برمیگرده ... یه حسی بهم میگه اون میاد
جیک لبشو گاز گرفت و به لویی خیره شد
:راستش ... میترسم به ...به چیز دیگه ای فکر کنم
پلکاشو بهم مالید و سعی کرد با چندتا نفس عمیق جلوی اشکاشو بگیره
:روزی که دیدمش حس عجیبی داشتم , هم اشنا بود ... هم غریبه هم ,هم دشمن ... هم دوست , دورت میکرد ولی مراقبت بود حقیقتو میگفت ولی ارزو میکرد معجزه رخ بده .... اون , اون همه ی چیزیه که میخوام ..جیک
سرشو رو زانوهاش گذاشت و نمیدونست برای بار چندم ولی بازم گریه کرد
Advertisement
جیک خواست دستشو رو سر لویی بکشه ولی دستشو پس کشید
:امروز هنوز تموم نشده ... گریه نکن لویی
لویی سرشو بالا گرفت
:آره ...آره اون میاد , اون میاد
و سریع از جاش بلند شد و سمت سالن خونه رفت جایی که با پنجره های بزرگش کاملا به جاده دید داشت
معجزه ها همیشه تو آخرین لحظات رخ میدن تو آخرین ثانیه هایی که امیدتو داری از دست میدی اما یه چیزی تو درونت با شکست مبارزه میکنه
اما نکته این بود که ... اصلا معجزه ای در کار هست که تو بخوای تا اخرین نفس , بجنگی!
ساعت ۲۰ بود و لویی هنوزم روی صندلی پشت دیوار شیشه ای به بیرون چشم دوخته بود
جیک ظرف سوپ و کنارش گذاشت و بهش نگاه کرد
:یکم غذا بخور اگه بدونن چیزی نخوردی ناراحت میشن
لویی با شنیدن حرف های جیک لبخندی زد و سرشو تکون داد , مهم کلماتی نبودن که گفته شد مهم مفهومی بود که بوجود میاوردن ... امید , امید به اینکه ادوارد هنوز اون بیرونه و داره میاد و وقتی بیاد دوست نداره لویی رو گشنه ببینه و این تمام چیزی بود که لویی میخواست ... امید .
وقتی سوپشو تموم کرد کمی از آب رو نوشید و ظرفارو خودش جمع کرد و سریع دوید سمت صندلی و دوباره بیرون و نگاه کرد
چند لحظه نگذشت که در خونه رو وا کرد و سمت بارنی رفت
:بارنی ?
:بله ?
:اونجا , چراغ نداره ? نمیتونم خوب ببینم
بارنی سرشو تکون داد و داخل یه اتاق که درست پایین خونه بود رفت , اهرم روی دیوار و کشید و تمام مسیری که سمت جنگل میرفت و روشن کرد
وقتی از اتاق بیرون اومد لویی رو دید که خودشو بغل کرده و به جاده نگاه میکنه
:اقای استایلز از این کار خوششون نمیاد
لویی با چشمای پر از سوالش به بارنی نگاه کرد
:وقتی اینجارو درست کردن تمام روشنایی اطراف خونه بهم وصل بود , ولی وقتی ایشون اومدن اینجا , روشنایی این قسمت و جدا کردن
:چرا ? ردیابی میشیم ? خاموشش کن پس
:نه , بهش میگفتن آلودگی نوری , میگفتن حیوونارو بکشتن میده
:خب ... خب من نمیتونم اون پایین و ببینم
:اگه با ماشین بیان چراغش که روشنه تو تاریکی نور ماشین بهتر دیده میشه
لویی کمی فکر کرد و بعد سرشو تکون داد
:پس خاموشش کن ...ممنونم
بارنی با همون ارامشش توی راه رفتن باز برگشت توی اتاق و چراغ هارو خاموش کرد
:به چیزی احتیاج ندارین ?
:نه بارنی ,شببخیر
بارنی چیزی نگفت و سمت کلبه اش راه افتاد
لویی چند ساعت دیگه هم اونجا ایستاد , روی صندلی جلوی در نشست , حتی جیک هم چند دقیقه کنارش ایستاد و براش یه پتو اورد و رو شونه هاش انداخت
اما هیچ نوری توی اون جاده ی سیاه بچشم نمیخورد
ساعت ۲۳ و ۴۰ دقیقه بود و داشت روز هفتم تموم میشد و با هر ثانیه تپش قلب لویی بالا تر میرفت , استرسی که هر لحظه بیشتر میشد و صبر لویی رو محک میزد
:لویی بهتره بیای تو , داری یخ میزنی
:میام ... میام
:شاید فردا بیاد , ما چیزی نمیدونیم بهتر نیست بیای تو ?
نه ...تا هر وقت که تونستم میمونم اینجا
جیک آهی کشید و کنار لویی روی صندلی نشست
:میدونی که ... اگه , اگه نیان باید از اینجا بریم
:چی?
:به من دستور دادن اگه تا روز هفتم برنگشتن سریع از اینجا ببرمت
:نه ...نه ما جایی نمیریم هیچی معلوم نیست ممکنه ممکنه ماشینش خراب شده باشه یا ... یا اصلا میدونی اینجا چقدر دوره , نصف روز راهه تا برسی اینجا , ما هیچ جایی نمیریم
پتو رو بیشتر بخودش چسبوند و سعی کرد با فاصله از جیک بشینه
:گفتن ... تورو بوسیده مگه نه?
لویی با شنیدن حرف جیک حس کرد تمام خون بدنش داره تو سرش میچرخه نگاهشو پایین انداخت
:میدونستم یه چیزی درمورد تو ایشون و تحت تاثیر گذاشته اما فکرشم نمیکردم بهت علاقه داشته باشن ...
:کِی ... کی اینارو بهت گفت ?
:شبی که مدارک جدید و بهم دادن , .... ما باید بریم من نمیتونم تورو تو خطر بندازم وقتی ایشون بهم دستور دادن از اینجا ببرمت
لویی از جاش بلند شد و سرشو تند تند به دو طرف تکون داد
:نه نه ...من جایی نمیرم
عقب عقب رفت و پتو از روی شونه هاش افتاد
جیک سمتش رفت و قبل اینکه لویی بتونه زیاد دور بشه اونو گرفت و شونه هاشو تکون داد
:بس کن دیگه نصف شب شد و ایشون برنگشتن حتی اگه ماشینشون خراب بشه یا هر اتفاقی بیفته ولی زنده باشن هیچ وقت بد قولی نمیکنن و راس زمان تعیین شده اینجان بس کن لویی ... من ... بیشتر از تو ناراحتم , من همه چیزمو با ایشون از دست میدم
لویی که با بهت به جیک نگاه میکرد , میدید که اون مرد فقط یه جسم سالم داره که از درون داره نابود میشه
با صدایی که بسختی شنیده میشد لویی رو خطاب قرار داد
:برو وسایلتو جمع کن
و شونه های لویی رو رها کرد , خواست سمت در بره که با دیدن نور ماشینی توی تاریکی سر جاش خشکش زد حتی یه اینچ هم نتونست تکون بخوره
حتی لویی هم خشکش زده بود ولی وقتی ماشین پارک شد و از سمت راستش مردی قد بلند با بوت های براق مشکی پالتوی بلند خاکستری و کلاه معروفش پیاده شد لویی سمتش دوید و محکم بغلش کرد
سرشو بالا گرفت و بلاخره به صورتش نگاه کرد , هنوزم اونجا تاریک بود اما وقتی کلاهشو برداشت چیزی دیگه توی سایه نبود
لویی دستاشو وا کرد و عقب عقب رفت سرشو تکون داد و وقتی دستی سمتش دراز شد تا اونو برگردونه توی بغلش لویی دستشو پس زد
:ادوارد ... ادوارد کجاست ?
و وقتی زین از ماشین پیاده شد , جیک دیگه نتونست روی پاهاش بند بشه و روی کفپوش چوبی خونه به زمین نشست .
...........................
😀
Advertisement
- In Serial20 Chapters
The Luckless Mage of Greidwhen Academy
A TOURNAMENT OF SORCERERS… AND THE MISFIT WHO ENTERED IT. Ever since she was a little girl, Lucy Hardtvelt has wanted to attend the same academy of magic her mother had graduated from, as well as compete in the same, famous Sorcerers Tournament hosted there every year. And finally, after having her application accepted, Lucy is jubilant to begin her first year at the prestigious Greidwhen Academy for Mages. Unfortunately, Lucy soon finds that, unlike her mother, she herself has little to no aptitude in the magical arts—struggling to keep even the most basic of spells from blowing up in her face. Now, having been given a harsh dose of reality, Lucy must find out if she has what it takes not only to survive at Greidwhen, but also the Sorcerer’s Tournament and its one-thousand contestants where the winner will be given the title of Champion Sorcerer, as well as the right to challenge the Celestial Mages—who are known to have been defeated only a handful of times…
8 227 - In Serial68 Chapters
Nexus
TW: Extreme Violence, Traumatic Events, Occasional Sexual Content (Each Chapter will be labeled) Everyone said that the world was supposed to end on December 21, 2012. And in a way, it did. The old world was gone, replaced with a new reality. The human body had evolved further, granting certain individuals, Alphas, the ability to harness one element. They shared this power with their closest allies, creating Nexuses. After many bloody years of war, Will Andrews returns home from nearly a year of studying abroad. He lives in Fairbanks, Alaska, the inaugural home of the Fire Nexus. He quickly encounters trouble with one of these superpowered individuals, and it forever changes his life, setting him on a new path. He'll gain new power, friends, and family. He will brush shoulders with modern legends, and be part of momentous changes in world. Can Will cast away that which makes him weak, and embrace the supernatural elements of the world he now lives in? Even after eight years of the Age of the Nexus, the world still has yet to settle back to a semblance of normal. Read Nexus to learn the story of an ordinary young man who is gifted with power, learns a new creed, and grows to defend his new, greatest family from a corrupt system. Heroes are never warned that their time is coming, but they must adapt quickly to save their home from destruction. Chapters are updated Mon-Fri at 10:00 EST Join my Patreon for advanced chapters (up to 4 weeks ahead) and free copies of finished e-books! Join me on my Discord to discuss the story, meet other readers, and chat with me personally! This story is also available on ScribbleHub and Reddit.
8 109 - In Serial60 Chapters
YOLO?
Do you really only live once? Inspired by Re:Monster(P.S. English is not my first language, don't hate. Also this is my first fanfic.)
8 102 - In Serial19 Chapters
Souls of Red
As the sun begins to fade from existence, five protectors are chosen. Their unique blood type is thought to help the Earth regain its strength. Aryn, a prominent surgeon, is unaware of the fateful gift that flows in her. She carries the same blood type as the chosen ones. Hidden truths start appearing, when a letter is sent from her parents, who abandoned her at a young age. Aryn becomes imprisoned by the black words in the letter, and falls into the memories of the past. While Aryn tries to gather the missing clues, more mysteries emerge. After treating an eccentric patient, he presents Aryn with more questions than answers. Aware of the doctor's hidden identity, Louis sends her upon a journey toward her darkest days and deepest truths. Aryn's journey begins with the gift of a strange and life-altering book. Aptly titled 'Rules of Death', it doesn't stop with the exposure of her own identity. The book holds knowledge and power Aryn can only begin to understand. She then realizes the importance of her task: guarding all the manuscript dares to tell. Envious eyes and inquisitive minds threaten everything she's determined to defend. In order to preserve the power of the protectors, Aryn must carry the secrets of the book to the grave. Will she keep the book's mysteries to herself, or will Aryn's secret become a world undoing ?~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~•Highest Ranks•#6 In Mystery, on 13/10/2020•Awards•- 1st place winner in the discovery awards - 2nd place winner in the pantheon awards- Honorable Mention- The Shimmer Awards (2020)
8 97 - In Serial9 Chapters
Levi's Sick Day
Who knew that some slightly undercooked meat could make Corporal Levi so miserable.
8 123 - In Serial24 Chapters
The Fun Nerd || rottmnt Donnie x Reader
Leaving this a mystery. Plus I know half of yall don't read this 'description' crud.
8 203

