《LET ME FOLLOW》♤ 39 ♤
Advertisement
جیک ماشین و متوقف کرد و با دیدن اسم ادوارد روی موبایلش سریع تماس و جواب داد
:بله قربان
:یه یادداشت دارم با یه آدرس تو خیابون پیترسون , فکر کنم تو دردسر افتادیم
:منظورتون چیه ?
:اسم زین و با حرف بزرگ شروع کرده هری اینطوری نمینویسه
:چند نفر و بیارم ?
:هیچی نمیدونم اگه کار هلن باشن میفهمه که متوجه شدیم بهتره تا بهت خبر ندادم کاری نکنی نمیخوام برای هری مشکلی پیش بیاد
:پس من منتظر هستم لطفا تنهایی کاری نکنین
:فعلا مجبورم تنها برم , لویی رو رسوندی ?
:بله قربان
:چندتا محافظ خبر کن , پنجره هارو قفل کن و برای هر در یه نگهبان بذار ... خودتم بیا پیترسون مسلح باش
جیک تماس و قطع کرد و به محض اینکه پیتر و دید سریع دنبال دوید و صداش کرد
:پیتر
پیتر برگشت و به جیک نگاه کرد
:جیک ,چیزی شده ?
:به کلارک زنگ بزن و بگو خونه رو کامل محافظت کنن , خودتم با من بیا اووم ... ,زین و ندیدی?
:نه , چی شده ?
:اقای استایلز زنگ زدن و وضعیت قرمزه بهتره زودتر دست به کار شیم
پیتر سرشو به نشونه ی فهمیدن تکون داد و بلافاصله سمت ماشینش دوید و به کلارک زنگ زد
جیک دو قدم به سمت چپ رفت اما ایستاد و دو قدم به سمت راست برداشت , دستاشو روی کمرش گذاشت و بعد گوشیش و نگاه کرد
نمیدونست باید به زین زنگ بزنه یا نه , اگه کسی گوشی زین و چک میکرد و همه چی لو میرفت خیلی بد تر میشد پس گوشیش و برگردوند تو جیبش اما با فکر اینکه زین ممکنه هنوز بلایی سرش نیومده باشه و بهتره بهش خبر بده باز گوشیش و بیرون اورد
"قربان از زین خبر دارین ? میتونم باهاش تماس بگیرم ?"
پیامک رو برای ادوارد فرستاد و بعد چند لحظه انتظار که بیشتر از چند سال طول کشید صدای پیامک باعث شد دست از تکون دادن انگشتش رو صفحه ی موبایل برداره
"بهش زنگ بزن و طوری حرف بزن که تا الان حرف نزدی , بهش بفهمون که میدونی جریان چیه , اگه مثل همیشه جوابتو داد و متوجه حرفت نشد بهش اوضاع و بگو "
"چشم قربان "
: ..... ..... الو ?
:زین ? .... عزیزم خونه ای?
:چی ! چی? ...عزیزم ? جیک خودتی? مطمئنی با تیلا منو اشتباه نگرفتی مرتیکه ?
:خدارو شکر هی زین هر جای کوفتی که هستی سریع برگرد اینجا خیلی سریع
:چی شده ?
:فقط سریع برگرد , خواهش میکنم
: .... ب...باشه اومدم
و نفس راحتی کشید که حداقل زین تو اوضاع بدی گیر نیفتاده
با دیدن کلارک که انگار تماس پیتر و گرفته بود و بادیگارد هایی که همراهش بودن سمتش دوید
:بگو پنجره هارو قفل کنن
:باشه جیک , کسی تو خونه اس?
:لویی , یه نفر تو اتاقش باشه دو نفرم دم در , مطمئن شو هیچ کس بهش اسیبی نزنه
:متوجه ام , پیتر چند نفر و جمع کرده ....
:جیککککک ? جیکککک ?
جیک سرشو سمت در خونه چرخوند و با دیدن لویی که لباس های خونگی تنش داشت سمتش میدوید پلکاشو با ناامیدی رو هم فشار داد و زیر لب زمزمه کرد
Advertisement
:این و چیکارش کنیم
:جیک ? اینجا .... چه خبره ?
نفس نفس زنان دستشو رو دست جیک گذاشت
:ادوارد کجاست ?
و جیک دعا میکرد کاش زودتر از اونجا رفته بود و نیازی به سرو کله زدن با لویی رو نداشت
.....................
ادوارد رو به روی ساختمون ماشینش و پارک کرد سرش پایین بود اما اطراف و کامل زیر نظر داشت ... بدترین چیز توی همچین شرایطی فقط ندونستنه ...ندونستن خیلی چیزا
با کی رو به رو میشی , چطوری رو به رو میشی , و ایا زنده میمونی که اصلا رو به رو بشی?
برای اولینبار تو عمرش نمیخواست بمیره ... نمیخواست برنگرده و لویی رو نبینه اما , زمین بخاطر ارزوهات حتی یک ثانیه هم از حرکت کردن متوقف نمیشه
نفسشو بیرون داد و دستشو سمت دستگیره برد بیشتر خودشو سمت در متمایل کرد و دستگیره رو چرخوند و وقتی متوجه شد کسی پشت در نمیخواد اونو آبکش کنه درو باز کرد و وارد سالن بزرگی شد که انگار از اونجا اسباب کشی کردن
صدای بوت هاش داخل سالن خالی میپیچید و نگاهش به هر طرف در حال گشتن بود , اینکه خودشو تو دردسر انداخته براش مثل روز روشن بود اما ... وقتی پای برادرت وسط باشه دیگه خودت زیاد مهم نیستی
دیگه نقش بازی کردن جواب نمیداد , هر آدم خنگی میفهمید کسی که اون یادداشت و به زور از هری بیشرون کشیده تا بنویسه الان اینجاست و از یه سوراخی داره بهش نگاه میکنه
:you act like bitches
صدای خنده ای از راهرو اومد و بعد صدای کفش های پاشنه بلندی که ادوارد حتی حس میکرد میتونه بفهمه چه رنگی هستن ...مشکی با پاهای استخونی , این چیزیه که تصور کرد
دست لاک زده اش و به میله گرفت و اروم اروم پایین اومد
:آووو , هرزه ? مگه اونا چطوری هستن ?
ادوارد چرخید و با دیدن هلن که حالا داخل سالن رو به روش ایستاده لبخند کوتاهی زد
:تظاهر میکنن
هلن بلند زد زیر خنده و قهقه اش مثل صدای انفجار طبقه هارو در برگرفت
:تظاهر به ندونستن کردم , اره جالب بود ...برمبر ?
ادوارد با شنیدن اسم برمبر یه لحظه حس کردی چیزی درونش فرو ریخت ... هیچ چیز نمیتونه خیانت و پاک کنه
برمبر صندلی چرخداری که هری دست و پا بسته رو روش داشت و از داخل اتاق رو به رو بیرون اورد و رو به روی ادوارد متوقفش کرد , رو زانو هاش نشست و پایه های چرخ هارو پایین اورد تا صندلی کاملا بی حرکت بمونه
هلن دستشو سمت هری دراز کرد
:به آینه نگاه کن , تو آینه زیاد درب و داغون بنظر میای نه ?
ادوارد به هری نگاه کرد , به دهان با چسب بسته شده اش , دستایی که به پشتش گره خوده بود و پاهایی که دور میله ی صندلی چسبیده بود و بازم لبخند زد
:حیف که من نمیتونم بعدا بهت بگم به آینه نگاه کن ... تو تنهاتر و بدبخت تر از این حرفایی
Advertisement
ابروشو بالا برد و به هلن نگاه کرد
:به دور و بریات نگاه کن .... برمبر ? واقعا ! تو باید پول بدی تا خائن ها دورت جمع بشن .... رقت انگیزه
هلن لبخندشو از دست داد و کمی جلو تر اومد
:با کله گنده های این شهر درافتادین و هیچکدومشون نتونستن جفتتونو اینجوری تو مشت بگیرن ...من رقت انگیزم ?
:تو عاشق هری شدی مگه نه ?
هلن که جا خورده بود کمی پاشنه ی پاشو تکون داد و لحظه ی کوتاهی به هری نگاه کرد
:چی داری میگی ? ...
ادوارد یه قدم سمت هلن برداشت و حالا دومتر باهاش فاصله داشت
: عا عا جلوتر نیا ادوارد فکر نمیکنی که اونقدر احمق باشم که همینجوری جلوت وایسم ?
:داخل کمد سمت چپم ? مغزی کلیدش در اومده و لوله ی یه نه میلی متری ازش برق میزنه .... حالا تو بگو , عاشقش شدی نه ? فکر میکنی با این بازی بدستش میاری?
:داستان سرایی نکن ادوارد من عاشق هیچ کس نیستم , دنبال پول و ثروتی هستم که باید از دایی عزیزم بهم میرسید و حالا دست یه احمق افتاده
:میدونی اون دوست داره ? یعنی داشت
و اروم قدم دیگه ای به هلن نزدیک شد
هلن با چشمای نامطمئن که مردمک هاش بین ادوارد و هری در رفت و امد بود لبخند نصفه نیمه ای از ناباوری زد که هزار بار ارزو کرد ...حقیقت باشه
: هاه ... فکر کردی با بچه طرفی ? من هری رو بزرگ کردم اون حتی جز بوسیدن با من جلو نرفت
ادوارد کمی جلو تر رفت و دستاشو جلوی بدنش اورد تا ساعتشو ببینه ... چهل دقیقه از زمانی که به جیک خبر داده بود میگذشت و احتمال میداد تا پنج دقیقه ی دیگه اگه به این داستان مزخرف ادامه بده شاید بتونه برادرشو زنده از اینجا بیرون ببره
کمی خم شد تا جاهایی که از چشمش دور شده رو بررسی کنه اما انگار فقط دو نفر اونجا قایم شده بود , ذهنش کمتر از همیشه باهاش یاری میکرد , هیچ وقت با جون برادرش تهدید نشده بود هیچ وقت تو موقعیتی مثل این نبود و ... اگه بیشتر فکر میکرد شاید اوضاع بدتر هم میشد , صدای مادرش ... صدای چوب هایی که تو آتیش میسوختن ....
:میخوای ثابتش کنم ?
هلن که برای یه لحظه کامل فراموش کرد تو چه موقعیتیه به رویاش اجازه داد تو هوای اون سالن بیرون بیاد و نفس بکشه , به ادوارد نگاه کرد تا ادامه بده بهش اجازه داد با اصرار هاش بلاخره برگرده رو صندلی قدرت
ادوارد دستشو سمت جیبش برد
:هی بچه ها میخوام تلفتمو دربیارم
اما هلن دست ادوارد و گرفت
:خودم درش میارم , و بهتره بدونی که اگه من بگیری , یه نفرم اون پشت هست که تورو بزنه نمیتونی منو سپر هردو طرف کنی
و ادوارد بلاخره مطمئن شد جای دقیق اون افراد مخفی رو درست حدس زده پس اجازه داد هلن گوشیش و بیرون بیاره
دستشو دراز کرد تا هلن گوشی رو بهش بده , هلن با کمی مکث گوشی رو به ادوارد داد و ادوارد شروع کرد به باز کردن رمزش
"ما پشت در هستیم "
:از یادداشتی که یه سال پیش نوشته یه عکس دارم , بذار دنبالش بگردم
و با حرف زدن سعی کرد بتونه تایپ کنه سعی کرد بتونه جواب جیک و بده
" ۶### ۱۲## ۳# "
و سریع وارد گالریش شد هلن و نگاه کرد
:بیا با هری ببینیمش
هلن که میدونست ادوارد نمیتونه کاری بکنه و جز برمبر که هنوز اسلحه اش دور کمرش بود دو نفر اماده به شلیک داشت پس همراه ادوارد سمت هری رفت , ادوارد خم شد تا گوشیش و جلوی هری و هلن بگیره گوشی رو دست هلن داد و دست راستشو مشت کرد و دست چپشو رو بازوی هلن گذاشت
چشماشو بست و گوش هاشو فقط به صدای در تیز کرد
صدای دستگیره رو که شنید مشت دست راستشو بالا اورد و تو دماغ برمبر کوبید و هلن و چرخوند سمت چپ تا مردی که داخل کمد به ساعت #۳ بود و برای خودش و هری پوشش بده و وقتی جیک و بقیه ریختن داخل خونه و شروع کردن به شلیک موقعیت ساعت ۶ کماکان جای خوبی داشت پس تو همون ثانیه ها که مثل فیلمی با فریم های طولانی و اسلوموشن میگذشت خودشو طرف دیگه ی هری کشید تا مثل هلن که بخاطر شلیک گلوله تو سمت چپ هری رو زمین افتاده بود سمت راستشو پوشش بده
سرشو بالا گرفت و به هری نگاه کرد چند بار پلک زد و دستشو رو ران هری گذاشت
جیک دوید پشت هری و بعد اینکه نبض برمبر و چک کرد چاقوشو بیرون اورد و چسب های دور دست و پا و دهن هری رو باز کرد , هری خیلی سریع خودشو از صندلی پایین کشید و جلوی ادوارد نشست
:خوبی? تو خوبی?
ادوارد سرشو تکون داد و بعد خواست چیزی بگه که نفسش فقط بیرون اومد
: Daèh
:ا...ادوارد ?
هری دستشو دور کمر ادوارد برد تا بلندش کنه که دستش خیس شد تو همون حالت خشکش زد و جرات نکرد دستشو نگاه کنه جرات نکرد حتی تکون بخوره ... این امکان نداشت مگه نه !
همه چیز داشت خیلی کند جلو میرفت حتی پلک زدناش و با شنیدن صدای لویی مطمئن شد زمان کاملا متوقف شده
در حالیکه سرپا ایستاده بود و سعی داشت ادارد و بلند کنه و دستش هنوز خیس بود .
لویی روی زانوهاش افتاد و دستاشو به بدن ادوارد گرفت
مدام تکونش میداد و بازم زمان برای هری متوقف بود
تنها صدایی که میشنید صدای نفس هاش بودن که از داخل مثل نفس های سربازی با ماسک شیمیایی بازمونده از اخرین جنگ جهانی , یکه و تنها توی ناکجا آباد بود ...
.................
Advertisement
- In Serial70 Chapters
The Court of Souls?
What do we talk about tonight?~“How about a story?”~Fine by me. Which story? Hopefully a good one.~“There was once a lonely child in a world filled with myths, gods and demons. Only power counted there and the weak were worse than cattle. A world where survival of the fittest ruled.”~Was it strong then?~“No, but the child had a power. One that made him stand between light and darkness. Nothing could escape him, so he was shunned by his people.”~ What did he do? Did he fight his fate? Did he hide his power? What was it?~“Oh, he fought. He fought a lot. And no thing could escape his power. It was something that everyone had to live with.”~So he became a hero and changed the world?~»…”~Tell me.~“Nooo, that’s not how the story goes. This isn’t a story of a noble man, doing good amidst a sea of monsters. This is a story of a demon who was… kinder than the rest.”~A kind demon? How boring.~“I think it would be better if I tell the story, so you can judge for yourself.”~So tell the story!
8 543 - In Serial73 Chapters
Id
Seven hundred years ago, three heroes, Icarus the Great, Grand Wizard Rigel and Magic Swordswoman Vega appeared in the Icarus Kingdom and established the Icarus Empire, having merged dozens of countries. Throughout the hundreds of years, the Empire has exerted a strong influence on many surrounding countries, some of which have become its subordinate countries. As the bastard child of a court maid and a nobleman, Id was destined to be nothing but a lowly eunuch of the Scandian palace. But through the hardships faced by his mother and a battleworn mercenary Id’s fate took a strange twist. Under the tutelage of a former Imperial Knight Commander, Id begins to grow, revealing his genius talent and unfathomable potential. But along with power he had never expected to gather, Id finds himself at the center of a conflict much bigger than he could possibly have imagined. Release Schedule: 4 chapters per week: 9am on Monday, Wednesday, Friday and Sunday Author: Maruhan Editor: Comet
8 161 - In Serial13 Chapters
Void Drifter
Pius Screamed as the girl in front of her was consumed with flames. Chosen by Void and summoned by the Collective, a young girl is pulled from her world and thrown into a galactic war. However, now the war is over and she is unsure of her place in society. Her wish is to go home, but she doesn't know where home is.
8 80 - In Serial8 Chapters
I Became The Dungeon Master
Eve was just an average salary woman. But one day as she was going home from her trash job. She was hit by a truck.Waking up confused she found herself in a cave. A dungeon. Walking she felt as if she was getting pulled toward something being led there. When she found were she was being pulled to. It was the core of the dungeon placing her hand on it a voice spoke. [System Installing, Registering New Dungeon Master] This was the start of her new life as the owner of a great dungeon. But will it be an amazing new beginning, or the start of a horrible end.
8 238 - In Serial15 Chapters
Incant - A Coven in Atlanta (Short Story)
Sisters are offered the opportunity of a lifetime to make important business connections and acquire an expedited education over the summer at a prestigious and secretive academy for witches. Curiosities held on campus are certainly more than either of them bargain for. I plan to update this story every Wednesday. Each update will hold one chapter. This is the second short story within the Incant universe. Recent work developments have made the release of my latest chapter a bit of an issue. WIll release as soon as possible. [Writathon Participant]
8 125 - In Serial187 Chapters
New Life
Follow the story of a college boy who gains extraordinary powers. Is he going to become a hero to save people? Or is he going to become a villain? Or do nothing with his power? And reveal the secrets of the world, universe and more with him.
8 159

