《Paranoia》«چشم های غمگین»
Advertisement
جیمین بدون هیچ عکس العملی به من و تهیونگ، از ماشین پیاده شد و ایستاد.
چند لحظه بعد پشت سرش، یه نفر با اندام لاغر و قد متوسط بیرون اومد و دقیقا کنار جیمین ایستاد.
نمیدونم چقدر طول کشید تا مغزم بهم فهموند که اون کسی نیست جز مین یونگی.
اون ابتدا متوجه ما نشد اما وقتی ما رو دید با تعجب اول به هر دوی ما و بعد با نگاه پرسشگرانه به جیمین نگاه کرد.
دست چپش رو بالا آورد و موهاش رو از صورتش کنار زد.
از قصد این کار رو کرد.
اره اون عوضی از قصد این کار رو کرد تا من حلقه ی توی دستش رو ببینم.
حلقه ی لعنتی که توی دستش بود رو قبلا توی انگشت دست کسی دیدم که یه زمانی جفت حلقه ی من رو دستش میکرد.
من از شدت شوک سرجام ایستادم و جیمین به رو به روش نگاه کرد و بدون هیچ حرکت دیگه ای از ما رد شد و رفت.
پشت سر اون ،یونگی برای بار آخر مارو برانداز کرد و با چهره ای حق به جانب از کنارمون رد شد.
اما من هنوز ایستادم.
بین هیاهو و شلوغی پیاده رو ،هنوز سر جام ایستادم و انگار دیگه هیچ چیزی رو نمیبینم و نمیشنوم.
من حتی تهیونگ رو که اومد و رو به روم ایستاد و داره یه چیزایی رو میگه رو هم نمیبینم.
اون جیمین بود دیگه، نه؟
کسی که با اون بود هم یونگی بود...دوست پسر قبلیش!
اونا حلقه های جفت داشتن؟
حلقه ای که توی دست جیمین بود همونی بود که توی دست یونگی هم بود،
و اون کسی که دیروز پشت پرده های خونه ای که یه زمانی به جفتمون تعلق داشت قایم شده بود، یونگی بود.
بخاطر همین جیمین نذاشت بریم توی خونه ش و منو برد لب ساحل.
منو برد لب ساحل تا جلوش تقریبا اشک بریزم و خودمو تحقیر کنم در حالی که خودش چند دقیقه بعد رفته خونه و با یونگی ،کسی که همه ی عمرم ازش متنفر بودم عشق بازی کرده.
من چقدر میتونم حال بهم زن باشم؟
با تکون شدیدی که تهیونگ باعثش بود به خودم اومدم.
دارم دوباره صدای مردم رو میشنوم و پیاده رو رو میبینم.
تهیونگ ترسیده و هنوز نمیدونه که چی میخوام بهش بگم وگرنه بیشتر میترسه.
دستش رو از روی بازوم پس زدم.
"به من دست نزن! تو میدونستی؟"
"چیو؟"
"خودت رو به اون راه نزن...تو میدونستی یونگی و جیمین باهمن؟"
"یونگی کیه؟ اون شوگا بود جونگکوک..."
"نمیدونم اسم کوفتیش اینجا چیه...فقط بهم بگو تو خبر داشتی و بهم چیزی نگفتی؟"
اون یه قدم عقب تر رفت تا زن و مردی که پشت سر ما گیر کرده بودن رد شن.
"من-من فکر کردم تو میدونی"
"چرت داری میگی!"
با چیزی که یادم افتاد فهمیدم که جواب سوالم رو از قبل میدونستم.
درست از همون وقتی که تهیونگ بهم گفت که ما اون شب توی گودبای پارتی یونگی نبودیم و اونجا جشن ازدواج شوگا و یه نفر دیگه بود و من هیچوقت نفهمیدم اون یه نفر دیگه کیه، چون تهیونگ ادامه ی حرفش رو خورد.
شوگا همون یونگیه...پس اون جشن، جشن ازدواج یونگی و جیمین بوده و من بدون اینکه روحمم خبر داشته باشه عروسی نامزد قبلیم با دوست پسر سابقش رفته بودم.
این تقریبا یه جوکه!
یه جوک کثیف!
سرم یه لحظه گیج رفت و حالم داره بدتر میشه.
دستمو به نشونه ی تهدید بالا آوردم.
"ببین...من الان برمیگردم خونه م...شب تشریفت رو میاری اونجا و ماشین و قرضتو پس میگیری و برای همیشه از زندگیم میری بیرون!"
من با کلماتم بهش حمله کردم و نور چشمهای اون خاموش شد.
با گیجی نگاهم کرد و من ازش دور شدم.
Advertisement
من حسابی عصبانیم.
عصبانی ام چون تحقیر شدم و همه ی اینا بخاطر دوست قلابی و دروغگوی منه!
من نباید به همین زودی به کسی که نمیشناختمش اعتماد میکردم و حرفاش رو قبول میکردم.
اون میدونست من از این دنیای مسخره ای که توش گیر افتادم هیچی نمیدونم اما بااین حال بهم نگفت که جیمین ازدواج کرده...اونم با دشمن من...
شک ندارم حتی درمورد اینکه تا حالا بوسان نیومده هم دروغ گفته.
دل و روده م داره بهم میپیچه و حس میکنم دل میخواد بالا بیارم.
اگر میدونستم که جیمین ازدواج کرده هیچوقت خودم رو انقدر کوچیک نمیکردم در برابرش.
احتمالا نمی کردم.
خداروشکر میکنم که درمورد این اتفاق عجیبی که برام افتاده چیزی به جیمین نگفتم وگرنه همونجا زنگ میزد پلیس تا بیان منو ببرن.
زمان رو اصلا حس نکردم و خودم رو جلوی در خونه م پیدا کردم. ماشین رو همونجا گذاشتم و داخل رفتم.
هنوز یه ذره هم از عصبانیتم کم نشده.
اولین چیزی که بعد از داخل خونه رفتن دیدم عکس های رو دیوار بود.
حالا دیگه میدونم چرا هیچ عکسی از جیمین روی اون دیوار لعنتی نیست.
آهی کشیدم و یخچال رو باز کردم.
عالیه...بجز دو سه تا بطری آب معدنی و چندتا قوطی سودا و آبجو و چندتا تخم مرغ دیگه هیچی اینجا نیست.
باید توی وقت مناسب برم فروشگاه.
روی تخت دراز کشیدم و دستم رو روی سرم گذاشتم.
اینجارو دوست ندارم.
آدماش رو دوست ندارم.
هواش رو دوست ندارم.
اره من از زندگی قبلیمم متنفر بودم
ولی حداقل انقدر غریب نبودم اونجا.
حداقل میدونستم چه گذشته ای دارم و کی هستم.
اما الان نمیدونم چی به سر خودم و بقیه اومده.
حتی نمیدونم چجوری باید به تنهایی با این شرایط کنار بیام و خودمو باهاش وقف بدم.
چشمهام خیس شدن و پلکام دارن سنگین میشن.
تصویر جیمین وقتی از ماشین پیاده شد و پشت سرش یونگی هم اومد و کنارش ایستاد از ذهنم بیرون نمیره.
اون حلقه های جفت زشت که توی دست هر دوشون بود...
اون نگاه پرسشگر یونگی به جیمین و جوری که جیمین منو نادیده گرفت انگار که اصلا وجود ندارم.
حالم داره بهم میخوره...حالم داره بهم میخوره...
صدای بسته شدن در اومد.
وات د هل؟
از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
به درک...این آخرین باریه که اون اینجوری میتونه بیاد تو.
"دربیار کفشت رو"
دست به کمر به دیوار تکیه دادم و اون با گیجی سرشو تکون داد و برگشت که کفشش رو دربیاره.
ساعت نه شبه و من بد موقع خوابیدم و الان سرم داره از درد میترکه.
اون کفشش رو توی جا کفشی گذاشت، اما جلو نیومد و نزدیک در ایستاد. انگار که منتظر اجازه ی من باشه.
"بیا تو و سوییچ ماشینت رو از روی کنسول بردار و کلید خونه م رو هم بذار اونجا...شماره کارتتم بهم بده فردا بهت پولت رو برمیگردونم...در ضمن..."
انگشتم رو بالا آوردم. به نظرم اینجوری باعث میشه حرفم رو جدی تر بگیره.
"دیگه دور و بر من پیدات نشه...من احتیاجی به دوست دروغگو ندارم."
دهنش رو باز کرد تا یه چیزی بگه اما سرش رو محکم تکون داد و یکدفعه تعادلش رو از دست داد.
نزدیک بود بیوفته که سریع رفتم و گرفتمش.
اوه نه...اون بوی الکل میده.
"تو مست کردی؟"
با چشمهای خمارش نگاهم کرد و هیچی نگفت.
دستش رو گرفتم و دور گردنم انداختم.
البته که کرده. این چه سوالی بود پرسیدم.
شاید برای یه آدم مست با این نگاه مظلومش زیاده روی کرده باشم. نمیدونم.
اون رو روی تخت گذاشتم و خودم لبه ی تخت نشستم.
تو فکر اینم که چجوری از اون حجم عصبانیت ازش، رسیدم به جایی که وقتی مسته روی تخت خودم اونم با دستای خودم گذاشتمش.
Advertisement
من تا همین چند دقیقه پیش اون دوست دروغگو رو میخواستم بیرون کنم برای همیشه از زندگیم...اما من حتی نتونستم اون رو از خونه م بیرون کنم وقتی که حال داغونش رو دیدم.
این حتما بخاطر عذاب وجدانیه که دارم...چون این من بودم که جور بدی سرش داد زدم و اون رو از خودم روندم و اون حتما بخاطر اینکه دوستش اینکار رو باهاش کرده مست کرده.
من باید یکم به خودم بیام و آنقدر یه طرفه به هر چیزی نگاه نکنم.
همه ی آدمای اینجا برام جدیدن اما برعکسش هم هست، من برای هیچکدوم از آدمای اینجا غریبه نیستم. پس اگه خودم رو جای تهیونگ بذارم و ببینم که دوستم، شریکم...یا هر کوفت دیگه ای اینجوری با من رفتار میکرده منم حتما مست میکردم.
نمیتونم بگم دقیقا حق با کیه؟
شایدم حق با منی باشه که دو روز بدتر از چیزی که سر تهیونگ اومده رو تجربه کردم.
وقتیکه توی شرکت جیمین با همه ی وجودم داد زدم که اون نامزد منه و همه ی کارمنداش و اون منشی هرزه ش جوری بهم نگاه کردن که انگار من عقلمو از دست دادم، چون همه ی اونا شب قبلش توی جشن عروسی جیمین و یونگی بودن.
یا حتی وقتیکه اون همه راه تا بوسان رفتم و تهیونگ تمام مدت فرصت داشت که بهم بگه جیمین ازدواج کرده تا من انقدر کوچیک نشم اما نگفت.
یا وقتی که جیمین منو به چشم یه آویزون نگاه کرد و برق حلقه ی توی دست اون و یونگی تقریبا کورم کردن و بعد بی تفاوت از کنارم رد شدن.
یا حتی اون موقعی که تهیونگ به ظاهر بهم گفت دوستمه و کمکم میکنه اما توی سرویس بهداشتی جلوی آیینه به شکل ناجوری بهم چسبیده بود و تقریبا داشت گردنم رو بو میکرد و میبوسید.
اوه..هنوزم وقتی بهش فکر میکنم دلم میپیچه و میخوام بالا بیارم.
بهش نگاه کردم وقتی اون به پهلو چرخید و زیر لب ناله ای کرد.
"جونگکوک..من معذرت میخوام...بگو منو میبخشی...بگو منو بیرون نمیکنی..."
نفسمو بیرون دادم و با ناراحتی خم شدم تا سوییشرتش رو از تنش دربیارم.
اون عرق کرده و به نظر میاد داره توی آتیش میسوزه.
وقتی نزدیکش شدم و بالا کشیدمش تا بتونم آستینش رو از دستش بیرون بیارم، لحظه ای توی موقعیت بدی قرار گرفتیم.
من تقریبا روی اون بودم و سرمو بالا گرفتم و دیدم که فقط چند سانتی متر با صورت اون فاصله دارم و نفس هاش که بوی الکل میدادن به صورتم میخورد و بوش با ادکلن گرمش مخلوط شده بود.
تهیونگ با چشمهای نیمه بازش اعضای صورتمو تک به تک نگاه میکرد و آب دهنش رو قورت میداد...انگار که چیزی میخواست و تشنه ی چیزی باشه...
یه چیزی مثل...
لعنت...
نه! این فکرای احمقانه بخاطر کاریه که امروز با من کرد و من فقط خیالاتی شدم.
اما طرز نگاهش...
جوری که داره با اون چشمهای مستش منو برانداز میکنه، دقیقا شبیه روزیه که بهم گفت اون کار رو تکرار نکنم و شبی که اینجا روی مبل خونمون وقتی با حوله و زیر یک پتو کنارم نشسته بود...
وات د فاک؟ اینجا چه خبره؟
اون چش شده؟
من چم شده؟
سریع برگشتم به حالت اولم و اون رو با سوییشرتی که فقط یه آستینش تنش بود رها کردم.
اون یه بار دیگه توی خواب و بیداری ناله کرد و چشمهاش این سری کامل بسته شد.
روم رو ازش برگردوندم و بعد از چند لحظه که مطمئن شدم خوابش برده، سوییشرتش رو کامل درآوردم و اون رو از چوب لباسی آویزون کردم.
تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم و تا اون برسه به تراس رفتم و یه سیگار روشن کردم.
"الان روزی چندتا میکشی؟"
"نمیدونم...قبلا چقدر میکشیدم؟"
"خیلی..."
مکالمه م با جیمین برام یادآوری شد وقتی یه پوک از اون کشیدم.
اگر از نظر جیمین اون موقع که باهاش بودم خیلی سیگار میکشیدم پس این دو روز خیلی بیشتر از خیلی کشیدم.
خیلی سیگار کشیدن حداقل بهتر از خیلی مست کردنه.
من نمیدونم جیمین بعد از جداییمون تونست الکل خوردن رو بذاره کنار یا نه.
یونگی حتما الان میدونه کسی که باعث میشد جیمین هر شب تا حد افتضاحی مست کنه خودش بوده.
این فکر که جیمین حتی وقتی هم که با من بوده به یونگی فکر میکرده میخواد دیوونه م کنه.
اون قسم خورد...اون قسم خورد که از وقتی با منه تلاشش رو داره میکنه که کمتر مست کنه و به رابطه ی قبلیش فکر کنه.
تلاشش رو هم میکرد واقعا...من میدیدم که روز به روز وابستگیش به الکل کمتر میشه و بیشتر به رابطه مون توجه میکنه.
تا اینکه اون لعنتی...اون یونگی لعنتی یکدفعه سر و کله ش پیدا شد و بی مقدمه من و جیمین رو به گودبای پارتیش دعوت کرد.
هیچوقت برق چشم های جیمین رو یادم نمیره وقتی که داشت این خبر رو بهم میداد.
اون گفت دیگه براش یونگی اهمیتی نداره ولی به عنوان یک دوست این بده که پیشنهادش رو رد کنیم.
اما دروغ میگفت.
اون هنوزم بهش اهمیت میداد وگرنه امروز باهاش توی ماه عسل مزخرفشون نبود.
باید از همون اول میفهمیدم اون یه شیاد و بلوف زنه.
باید میفهمیدم هیچوقت اندازه ای که من دوستش دارم دوستم نداره.
باید میفهمیدم وقتی میگفت دیگه به یونگی فکر نمیکنه چرت میگفته و دقیقا همون لحظه خودش رو با اون داشته تصور میکرده.
اوه...اگر من به این فکرام ادامه بدم واقعا بالا میارم.
زنگ خورد و من رفتم و اون پیتزای آش و لاش شده رو گرفتم و سعی کردم عصبانیتم رو روی پسر هفده هجده ساله ای که داشت تعریف میکرد نزدیک بود تصادف کنه و بخاطر همین پیتزا بهم ریخته خالی نکنم.
هنوز پیتزای دوم رو دهنم نداشته بودم که با صدای ناله ی تهیونگ بلند شدم و به اتاق رفتم.
اون مثل یه پسربچه شده. روی تخت نشسته و داره سعی میکنه تیشرتش رو هم از تنش دربیاره.
"گرمه..دارم خفه میشم..اینجا خیلی گرمه"
اون خیلی مسته!
از حرص زبونم رو به لپم فشار دادم و با زانو جلوی اون روی تخت نشستم و کمکش کردم تی شرتش رو دربیاره.
وقتی به بدنش نگاه کردم یه لحظه نفسم برید.
هولی شت...
پوستش بخاطر عرق داشت زیر نور برق میزد و موهاش بهم ریخته بود.
اون لبش رو از هم فاصله داد و ملتسمانه نگاهم کرد.
"تشنمه...آب..."
سرمو تکون دادم و نگاهم رو از بدنش گرفتم و بیرون رفتم.
وقتی وارد آشپزخونه شدم در یخچال رو باز کردم و زل زدم به رو به روم.
چی میخواستم؟
من برای چی در یخچال رو باز کردم؟
من اصلا چرا اومده بودم آشپزخونه؟
خدایااا..چه مرگم شده؟
دوباره در یخچال رو بستم و سعی کردم نفس هام رو منظم کنم.
آها...اون آب خواست...تهیونگ گرمش بود و تی شرتش رو درآورد و بدنش زیر نور درخشید و موهای ابریشمیش بهم ریخته بود و با چشمهای خمارش ازم آب خواست. اره..آب...
فقط یه لیوان آب جونگکوک...
خودت رو جمع کن و فقط یه لیوان آب کوفتی بهش بده.
با لیوان آب برگشتم اتاق.
اون هنوز بی حس و حال روی تخت نشسته بود.
لیوان رو ازم گرفت و اون رو تا نصفه خورد و بعد دوباره تقریبا بیهوش شد و خوابید.
لیوان رو روی میز گذاشتم و به اون خیره شدم که مثل یه بچه خوابش برده بود.
خم شدم و دستم رو روی موهای بهم ریخته ش کشیدم و بعد تکه مویی که روی صورتش افتاده بود رو کنار زدم.
لحظه ی کوتاهی چشمهاش رو باز کرد و چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دوباره بست.
لبخند ملایمی زدم و زیر لب آروم زمزمه کردم:
Cover
Advertisement
- In Serial22 Chapters
Eightfold Invasion
Simon isn't sure if he's going crazy or aliens from his violent RPG are bleeding over into reality - or which one would be worse.
8 187 - In Serial40 Chapters
Black Boar Band
Devin Tenfingers just wanted to make enough money to live comfortably. That isn't so much to ask, is it? In a new land, across the sea from the Old World, the town of Mossglenn Depot is the only civilization in an untamed wilderness. Funded by private enterprise, Guilds and Contracts are the way of law. Devin created the Black Boar Band, his very own guild, to get moderately rich and make enough of a name for himself that people might pause on the streets when they see him. Unfortunately, many others had the exact same idea. During a disastrous Contract, Devin and his ragtag band of people find themselves embroiled in a conspiracy involving his hated rival, Bronn of Bronn's Buyable Blades. As they dig deeper into this conspiracy, they soon discover there is more to this land than anyone previously thought, or imagined. And perhaps they are not the first to inhabit it. [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 107 - In Serial23 Chapters
To Hold Dominion
“... Over one’s environment, is to manifest the essence of the heavens in oneself.” Cassiel is a student in the Valley of the Crystal Sun, doomed to obscurity and neglect because of her failure to fully integrate the vaunted Sunlight Crystals. Iyojin is a studious Weaver in the Paperhall, working to complete her new Chitin weapon in order to graduate, even as pressures mount. Lairas is a wanderer and a thief, and has just gotten away with the biggest theft of his life - stealing a Spirit of Slaughter from Wellspring Barrow. Their lives are about to become entangled, as each seeks achievement, insight, and safety in the mysterious Tournament - an event that will pit warriors from across the continent of Inara against each other for glory. This is a NaNoWriMo project, my first, and will be cross-posted on Sufficient Velocity and Spacebattles, under the username 'Amplified.'
8 200 - In Serial7 Chapters
Demon Hero
Some things aren't meant to be. Some things are. A hero isn't meant to be a demon, and a demon isn't meant to be a hero. But sometimes, what's isn't meant to happen will happen. In the span of an incomprehensible amount of time, a blur in the space-time continuum happened. A passing soul got sucked into another universe. On that day, a demon king died, but a hero was born. -- Note: Will need to see if this is something people would want to read to continue.
8 120 - In Serial62 Chapters
bad boy | jjk ✔️
A bad boy with a miserable reputation. A good girl with a haunting past.Yet they are more similar than they think.So, what happens when a bad boy and a broken girl come colliding?↳ disclaimer: i wrote this around the age of 12-13 , so it's a little.. cringe , but i really appreciate you for reading !!↳ highest ;#1 in maknae#1 in jjk#5 in jungkook#6 in bts#3 in fanfiction #7 in jeonjungkook
8 241 - In Serial45 Chapters
Beast fiend
Reincarnation happens so often, when you think of it on the universal scale. It would be weird, if every single one those souls were exactly the same in their circumstances. This story is about a different kind of soul. Each new life starts almost blank, only some bits and pieces available form the past. Each time there is excitement of new discoveries and new love. How would this particular life turn out? Join in, as this soul learns about the world, forges kinship and romance, enjoys the new life and overcomes the obstacles. Our hero's new name is Zern, he is a part of Val tribe, people with strong will and strong convictions. To them, duty is everything, so they safeguard the realm and help those in need. These people have power, power that Zern may gain if he keeps going forward and won't give up.
8 66

