《Paranoia》«فقط یک بار دیگه»
Advertisement
انگار خود نامجون هم از اومدن اتفاقی هوسوک تعجب کرده بود..از جاش بلند شد و با اون دست داد.
"خوشحالم میبینت"
هوسوک با تعجب به من و بعد به نامجون نگاه کرد.
"اوه ببخشید..نمیدونستم مهمون داری وگرنه در میزدم"
گفت و خندید.
من نمیفهمم چرا به حرفی که اصلا خنده دار نبود خندید.
"حالت چطوره جونگکوک؟"
"خوب."
دروغ گفتم.
"بشین"
نامجون گفت و به منشیش زنگ زد که قهوه رو سه تا کنن.
من به هوسوک که مشغول حرف زدن با نامجونه خیره شدم و میخوام سعی کنم ذهنم رو ازش منحرف کنم.
من نمیخوام بی خود و بی جهت به هوسوک شک کنم...اما...لعنتی!
مشخصات ظاهری اون با نشونه هایی که یونگی گفت مو نمیزنه.
اون انگار متوجه ی نگاه خیره ی من شد و با اخم ریزی توی ابروش بهم نگاه کرد و من سریع مسیر دیدم رو عوض کردم.
قرار بود من برم پیش تهیونگ و مطمئن شم بعد از اون ضربه ای که به شکمش خورده حالش خوبه یا نه اما هیچ چیزی اونجوری که من فکر میکردم پیش نرفت چون من اشتباه میکردم و اصلا جابه جا نشده بودم و نمیدونم نامجون یکهو از کجا پیداش شد و من رو کشوند اینجا تا چیزی درمورد خانواده م بهم بگه که این مزاحم از آسمون افتاد پایین و حالا همه ی فکر من رو مشغول به خودش کرده.
این لعنتی ای که جلوی من نشسته و داره تظاهر میکنه حرفهای نامجون رو گوش میده میتونه همون کسی باشه که نصف شب خونه ی تهیونگ اومده؟
اما تهیونگ و هوسوک ادعا داشتن که رابطه ی دوستی معمولی فقط بینشونه
و اصلا حتی اونا همخونه هم نیستن، پس چه لزومی داره هوسوک نصف شب وقتی که سه نفر دیگه بجز دوست خودش اونجا حضور دارن بیاد و بعد شبش رو با تهیونگ بگذرونه؟
اصلا دلم نمیخواد اون دوتا رو در حال بوسیدن همدیگه تصور کنم!
همه ی اینا داره توی ذهنم میچرخن و درکنارشون یه صدای آشنا مدام توی ذهنم میگه چه اون یه نفر هوسوک بوده یا هر کس دیگه ای...به تو چه ارتباطی داره؟
نمیخوام قبول کنم اما اون صدای لعنتی داره یه جورایی درست میگه...من هیچ حق دخالتی توی این موضوع ندارم، چون نسبتی با تهیونگ ندارم و این قلبم رو به درد میاره.
اما در کنارش یه صدای دیگه هم هست که بهم میگه تهیونگ چه الان و چه هروقت دیگه ای به من تعلق داره و نباید اجازه بدم کسی جز من با اون توی رابطه باشه.
این دقیقا چیزیه که بهش میگن گیر کردن بین عقل و قلب؟
نمیدونم این مزاحم تا کی قراره اینجا بشینه و چرت و پرت بگه پس از روی میز بلند شدم که برم.
"هیونگ...من میرم."
"صبر کن الان قهوه رو میارن"
"نه نمیخورم."
نامجون ببخشیدی به هوسوک گفت و بلند شد و دنبال من تا جلوی در اومد و در گوشم گفت:
"بعدا درموردش باهات حرف میزنم..فقط خواهش میکنم دیگه اون خونه نرو."
"چرا نباید برم اونجا؟"
"بهم گوش کن فقط...باشه؟"
سرم رو تکون دادم و از اونجا رفتم و حالا باید تصمیم بگیرم کجا برم.
خیلی درمورد جیمین کنجکاوم...اینکه بدونم اون الان کجاست و چیکار میکنه و حالش چطوره؟حتی میخوام بدونم وقتی یونگی رفت پیشش اون رو خونه ی من برگردونده یا اینکه....؟
یعنی ممکنه اونا تمام شب رو با هم توی خونه ی یونگی مونده باشن؟
آه..احمق شدم...حتی اینا هم دیگه به من ربطی نداره.
چیزی که نامجون در گوشم بهم گفت باعث میشه بخوام دوباره برگردم پیش اون پیرمرد عجیب و بیشتر ازش بپرسم تا سردربیارم چیزی که نامجون میخواست بهم بگه چی بوده.
داخل یه کافه که همیشه با جیمین میرفتم شدم و بعد از اینکه قهوه م رو سفارش دادم پشت یکی از میزهای لب پنجره نشستم.
Advertisement
دارم آرزو میکنم که کاش ذهنم دوباره مثل شب قبل که از خستگی هیچی رو یادش نبود بشه و اجازه بده یکم استراحت کنم.
این احساس تو خالی بودن در من از زمانی اتفاق افتاد که ماجراهای پشت سر هم بوجود اومدن و من رو توی شناختن خودم و آدمای اطرافم و نسبتم باهاشون، گیج کردن.
اونقدر که قبل از اینکه سفارشم دستم برسه از جام بلند شدم.
اره پاهام دارن منو میبرم به یه جایی...ناخودآگاه و بی اختیار....
.
.
.
"الو...هیونگ؟"
"جونگکوک...این پسره بلاخره ول کرد..حالا میتونیم حرف بزنیم."
"بذار اول من یه چیزی بپرسم..تو این وکیلتون رو چقدر میشناسی؟"
"خب اون دوست خانوادگیه ماست...پسر خوبیه...یکم گستاخ هست اما دوست داشتنیه."
وقتی کلمه ی دوست داشتنی رو گفت چهره ی هوسوک که پشت سر تهیونگ ایستاده بود و با نیشخند من رو نگاه میکرد در نظرم مجسم شد.
نه...اون واقعا دوست داشتنی نیست.
"یعنی تو میدونی اون دوست پسر یا دختر داره یا نه؟"
"نه...زیاد درمورد مسائل شخصی اینجوری حرف نمیزنیم باهم...چطور؟"
"هیچی ولش کن..تو بگو."
"ببین...میگم بهت فقط سعی کن آروم و به خودت مسلط باشی..اوکی؟جونگکوک....خانواده ت از اینجا رفتن چون خبر گی بودن تو و همخونه شدنت با جیمین توی محل پیچیده بود...خوب میدونی که اعتقادات خانواده ت و اون محله ی متعصب چجوریه."
من آهسته سرم رو تکون میدم و لب پایینیم رو گاز میگیرم.
"احمقانه ست."
"اره هست..اما اتفاقیه که افتاده...اون خونه و محله دیگه جایی نبود که اونا بخوان بمونن."
"چرا بی خبر از من؟ حداقل خواهرم که میتونست به تماسام جواب بده...اینجوری نادیده گرفتن من...خیلی مسخره ست."
اگر یکم دیگه کمتر مقاومت کنم بغضی که راه گلوم رو بسته میترکه.
"خودتو ناراحت نکن جونگکوک..بهشون زمان بده...زمان همه چیز رو حل میکنه...روزی که از اون خونه زدی بیرون و هر چی از دهنت دراومد بارشون کردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردی."
چشمهام رو بستم و توی یک آن همه ی اتفاقات چند سال پیش بین من و خانواده م از نظرم رد شد.
باید حرفشو باور کنم؟
"امشب بیا خونه ی ما بیشتر درموردش حرف میزنیم و دنبال به راهکاری میکردیم...فقط یادت نره بهت چی گفتم...به اون خونه و اون پیرمرد نزدیک نشو...باشه؟"
من سرم رو بالا گرفتم و یه تیکه شیرینی نارگیلی از توی ظرفی که پیرمرد جلوم گرفته بود برداشتم و بعد به این فکر کردم که نامجون از کجا فهمیده که توی این خونه یه پیرمرد زندگی میکنه.
"باشه هیونگ."
متاسفم که من پسرخاله ی حرف گوش کنی نیستم، چون من به تو و بهونه هات شک دارم!
گوشیم رو قطع کردم و لبخند زدم.
"چی باعث شد که به اینجا برگردی مردجوان؟"
"من فقط...راستش خودمم نمیدونم."
دروغ گفتم.
دلم نمیخواد شبیه آدمهای دور و برم باشم و مثل آب خوردن...دقیقا به همون راحتی دروغ بگم...اما من مجبورم.
"من میدونم...چون تو به این خونه حس داری...اینطور نیست؟"
با صدای لرزونش گفت و من خوشحال از اینکه جواب سوالش رو خودش داد نیشم باز شد و تایید کردم.
"اره...دقیقا."
"از خانواده ت خبر گرفتی؟"
نگاهش رو ازم گرفت و به چراغ نصب شده روی دیوار داد.
"اره اره...اونا...خب من چندسالی کره نبودم و ظاهراً اونا از اینجا رفته بودن..."
سرش رو تکون داد و دستی به ریش های سفیدش کشید.
چرا حس میکنم حرفم رو باور نکرده و فهمیده مزخرف گفتم؟
توی همین بین ،تلفن خونه زنگ خورد و اونم از جاش بلند شد و به اتاق رفت.
وقتشه...همین الان وقتشه!
از جام بلند شدم و وقتی مطمئن شدم اون در رو پشت سر خودش بست، آهسته سمت پله های زیر زمین خونه قدم برداشتم...کاش پارکت های قدیمی خونه کمتر صدا بدن.
Advertisement
به اخر پله ها رسیدم و نفسم رو نگه داشتم و خیلی آروم در رو باز کردم و چشمم با تاریکی ناآشنایی جمع شد....این بوی نم....دقیقا شبیه بوی نم اتاق خونمه.
جای کلید چراغ رو خوب بلدم. دست انداختم و اون رو زدم و وقتی نور کم چراغ همه جا پخش شد در رو پشت سرم به آرومی بستم.
چند قدم جلو اومدم و از گوشه ی چشمم جسم سیاهی رو دیدم و انگار که چیزی اونجا تکون خورد.
سریع به سمتش برگشتم و وقتی دیدم اون جسم سیاه، تهیونگه نفسم حبس شد.
به هر زحمتی بود اون نفس آخر رو بیرون فرستادم و سعی کردم جلوی لرزش دستام رو بگیرم.
این شبیه یه جادو میمونه، اگر دچار توهم نشده باشم.
چشمهام رو چندبار بستم و باز کردم...حتی خودم رو نیشگون گرفتم...اما این نه خوابه و نه توهم.
این تهیونگه که الان چند متر جلوتر از من نشسته و حتی وقتی من رو دیده یک خم هم به ابروش نیومد.
وات د....
این یعنی چی؟
تهیونگ...توی زیرزمین خونه ی قبلی خانواده ی من....با این چهره ی سرد چیکار میکنه؟
"ت-تهیونگ؟"
اون بلاخره نگاهم کرد و از بی تفاوتی چشمهاش به خودم لرزیدم.
"بلاخره اومدی..."
اون با لبهای رنگ پریده ش گفت.
"بلاخره؟"
من هول شدم و میتونم قسم بخورم توی عمرم انقدر نترسیده بودم.
حتی بااینکه ایمانی ندارم اما دلم میخواد از همه ی مقدسات بخوام کمکم کنن سکته نکنم.
"آره...میدونستم برمیگردی...."
اون به آرومی لب زد...کاملا بی احساس....
برمیگردم؟
من برگشتم؟
جا به جا شدم؟
"من-منظورت چیه؟"
"تو بهم گفتی جوری میری که فکرشم نمیکنم...و تو واقعا رفتی...اما من ایمان داشتم درونت عشقی هست که باعث میشه تو برگردی....بخاطر همین منتظرت بودم...ولی تو نیومدی و من باز منتظر موندم...."
من بهش نزدیک تر شدم.
هوای کم اینجا و تاریکیش داره قلبم رو فشرده میکنه...اما اشک هایی که داره بی صدا از اون صورت سرد و بی رنگ میریزه بیشتر باعث میشه که بخوابم قفسه سینه م رو پاره کنم و قلبم رو از جاش دربیارم.
"من خیلی صبورم جونگکوک...اما دیگه داشتم ایمانم رو از دست میدادم..."
دلم میخواد همین الان دهانم رو به گوشش بچسبونم و همه ی اون حرف هایی که شب ها توی تنهایی و با چشمهای خیس , توی خیالاتم به تهیونگ میزدم رو بگم و خودم رو از این احساس نامعلوم خلاص کنم.
اما من ضعیفم چون اشک های اون دارن بدون توقف میریزن و من فقط جلوش نشستم و با نگاهم سعی میکنم کلمات رو وارد ذهنش کنم.
این ممکنه؟
تو باید حرف بزنی جونگکوک...باید بتونی از آدمها معذرت بخوای....باید اشتباهاتو قبول کنی...محض رضای خدا یه بار سعی کن دل کسی رو با لیوانای خونه اشتباه نگیری و اونو نشکنی...یه بار...فقط همین یه بار حرفایی که توی مغزته رو به زبون بیار و بذار بقیه بفهمن تو اونقدرام که اونا میگن سنگدل و مزخرف نیستی....
فقط اون لب های لعنتیت رو از هم باز کن و بذار صدات بیرون بیاد...بگو بهش که معذرت میخوام که مثل یه عوضی وقتی به کمکم احتیاج داشتی ولت کردم و اون حرفهای ناامیدکننده رو بهت زدم.
متاسفم که منتظرم بودی و من هی نیومدم.
متاسفم که تو با من خاطره های خوب و بدی توی ذهنت داری که من ندارمشون و الان میتونم بفهمم چه رنجی رو بخاطر این میکشی.
اما من اینارو نگفتم.
سعی خودم رو کردم اما نگفتم.
یه نفس عمیق و بعد دهانم رو باز کردم اما هیچی جز یه صدای آه مانند ازش خارج نشد.
در عوض با انگشت شستم اشک های چشمهاشو پاک کردم...حتی توی این تاریکی هم برق چشمهاش رو میتونم ببینم...اون یکم جا به جا شد و بعد یکدفعه خودش رو توی آغوشم جا داد و سرش رو شونه م گذاشت.
"تو مجبور نیستی چیزی بگی....من میتونم بشنومت!"
همین لحظه از این دنیای احمقانه بود که احساس کردم روحم به پرواز درومد یا شایدم یه دشت از همون گل های زرد رنگی که توی خوابم دیده بودم توی دلم شکفتن....
من هنوز به خودم میلرزم...اما اینبار نه از ترس....از فوران احساساتم به کسی که نادیده گرفتمش اما اون منتظر من بوده و اونقدر من رو بلده که صدای معذرت خواهی و حرفهای من رو توی ذهنم شنیده.....
من میخوام این موجود محسورکننده رو از الان تا آخر عمرم بپرستم.
من میخوام تا همیشه با کسی باشم که سکوت و صدای منه و باعث میشه یه جفت بال رو پشت خودم و یه دشت گل خوشبو رو توی دلم حس کنم....
دستم رو پشتش قفل کردم و محکم به خودم چسبوندمش.
کاش این لحظه رو میتونستم متوقف کنم تا هیچوقت تموم نشه...من بلاخره بعد از مدت های طولانی احساس آرامش میکنم...انگار که تپش قلبم داره آرومتر میشه.
این عجیبه اما من واقعا فکر میکنم نبضم داره با نبض قلب اون هماهنگ میشه.
با یه نفس عمیق عطر تن تهیونگ رو داخل بینی م فرستادم. نمیخوام هیچوقت این عطر از خاطرم بره.
مدت طولانی...خیلی طولانی رو توی اون زیرزمین تاریک و بو دار توی آغوش هم موندیم و چیزی به اسم سیر شدن از این لحظه برامون معنا نداشت.
بلاخره سرش رو از روی شونه م به آرومی برداشت و لبخند ملایمی زد و بلند شد.
دستش رو دراز کرد و من با کمکش بلند شدم. دستم رو توی دستای گرم خودش قفل کرد و ما از زیرزمین بالا رفتیم.
این خونه دقیقا خونه ی خانواده ی من...یا بهتر بگم اون پیرمرده.
اما دکوراسیون داخلی کاملا فرق کرده و نمیدونم چرا دارم با چشمم دنبال اون پیرمرد میگردم هنوز.
"تهیونگ؟ما اینجا چیکار میکنیم؟"
اون برگشت سمتم وقتی به اتاق خواب رسیدیم و من نگاهم روی تخت دونفره ی اونجا قفل شد.
"اومدیم بخوابیم"
و بعد یه لبخند شیطنت آمیز زد و ادامه داد:
"باهم."
من درحالی که حس کردم بدنم از تصور چیزی که توی کلمه ی [خوابیدن با هم] تهیونگ بود یخ کرد ، سرم رو تکون داد.
"منظورم این خونه ست."
اون به آرومی خندید. چرا احساس میکنم خنده ش مثل قبل پرانرژی نیست؟
"آها...من اون خونه رو اجاره دادم...چون تحملش بدون تو سخت بود..."
بعد نگاهی به دور و برش انداخت و شونه هاشو رو بالا داد.
"اتفاقی کلید اینجارو پیدا کردم و دیدم که چه بهتر اگه نقل مکان کنم اینجا..."
من میدونم آدم چرتی ام...چون من دوباره حس میکنم اون با من رو راست نیست...اگه باز بهم دروغ بگه چی؟میتونم بازم ازش بگذرم؟
"اینجا خالی بود؟منظورم اینه...یه پیرمرد اینجا زندگی نمیکرد؟"
"پیرمرد؟منظورت...؟اوه نه...هیچی!"
"چی؟چی داری میگی؟"
من با گیجی پرسیدم.
"نه بانی...کسی نبود اینجا."
سرم رو تکون دادم و اون از اتاق رفت بیرون و من روی تخت دراز کشیدم و دستامو باز کردم و ناخودآگاه فکرم رفت سمت این که من و تهیونگ توی مدتی که با هم بودیم ممکنه چه کارایی با هم دیگه کرده باشیم؟
اون اومد و توی دستش سینی با دوتا جام و بطری شراب قرمز بود.
من خندیدم.
"این دیگه چیه؟"
"شراب دیگه...شراب ندیدی تا حالا؟"
اونارو روی تخت گذاشت و خودش هم چهارزانو کنارم نشست.
من از جام تکون نخوردم و به بالا سرم خیره شدم.
"ته...ما توی چه سالی هستیم؟"
"این عجیب ترین سوالی بود که تابحال ازم پرسیده شده...دو هزار و نوزدهیم."
"این یعنی..."
بقیه ی جمله رو توی ذهنم کامل کردم.
اینجا دوسال دیگه ست.
دوسال بعد از جدایی من از جیمین و آشناییم با کیم تهیونگ.
یادمه اون قبلا گفته بود که ما بعد از اشناییمون کمپانی زدیم و برای گسترشش از کشور خارج شدیم و بعد دوسال برگشتیم و به جشن ازدواج جیمین و یونگی اومدیم.
از یادآوری هزارباره ی این خاطره لبخند احمقانه ای به لبم اومد.
"به چی فکر میکنی؟"
"به خودمون...به این دوسال گمشده...."
و بعد مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
"به احساسات گمشده ی بین من و تو، توی تمام این دوسال...."
لبخندش آروم محو و بعد خم شد و صورتش رو نزدیک صورتم آورد.
"میخوام الان یه کاری کنم که عمیق ترین حسی که توی این دوسال بینمون گذشته رو به یاد بیاری..."
آب دهنم رو قورت دادم و از اینکه نمیتونم وقتی صورتش انقدر نزدیک صورتمه خودم رو کنترل کنم، بلند شدم و نشستم.
این دیگه چی بود که توی دلم لرزید؟
"کیوت...."
اون خندید و در بطری رو باز کرد و جام های شراب رو پر کرد و سینی رو پایین گذاشت.
جام رو سمت من گرفت.
"به سلامتی...."
من لیوانم رو به اون زدم و لب زدم.
"به سلامتی"
من سریع محتوای داخلش رو نوشیدم و بعد به تهیونگ که با چشمهای خمارش به لبم خیره شده بود نگاه کردم.
"چ-چرا نخوردی تو؟"
"میخورم."
لیوان رو پایین گذاشت و سریع نزدیکم شد و لبش رو اروم چسبوند به لبم.
من مبهوت مونده بودم تا اینکه فهمیدم این حس با وقتی که توی دنیای اول ، تهیونگ رو بوسیده بودم خیلی فرق داره.....
اون با بوسه های آروم شروع کرد و کل صورتم رو میبوسید و دستش رو به تنم میکشید....
چرا حس میکنم یه باکره ی احمقم که نمیدونه باید توی اولین رابطه ش چیکار کنه؟
کم کم بوسه های اون تندتر شد و نفس های هردومون نامنظم تر....
چشمهاش رو بسته بود و موهای موج دارش روی پیشونیش ریخته بود.
خدایا....امکان نداره من بتونم یه روزی این بوسه هارو فراموش کنم!
اون دستش پایینتر رفت و گوشه ی لباسم رو گرفت و اون رو از تنم بیرون آورد.
این یعنی....ما واقعا داریم این کار میکنیم؟
به اون که نفس نفس میزد و شهوت انگیز نگاهم میکرد خیره شدم تا اینکه دوباره روی من خیمه زد و من مجبور شدم روی تخت دراز بکشم وقتی اون سرش رو توی گردنم فرو برد و شروع کرد به مکیدن زیرگلوم.
حس میکنم این رو دیگه نمیتونم تاب بیارم و ناخواسته ناله ی ریزی از گلوم خارج شد.
اون دوباره از من فاصله کمی گرفت و تی شرتش رو از تنش درآورد و دست من رو گرفت و روی تن خودش گذاشت و من با دیدن شکمش غم توی وجودم دوید.
دستم رو پایین بردم و آروم جای زخمش رو نوازش کردم.
هیچ چیزی...حتی این زخم هم نمیتونه کیم تهیونگ رو از زیبایی، حتی به اندازه ی یک قدم دور کنه....
تهیونگ متوجه اشک جمع شده توی چشم من شد و دستم رو گرفت و بوسه ای روی اون زد و دوباره سمت من خم شد و لبهاش رو درست مقابل لبهام قرار داد.
"میخوام عمق حسی که بهم داشتیم رو دوباره پیدا کنی...بهم این اجازه رو میدی؟"
من چند ثانیه به چشمهاش خیره موندم...نه بخاطر اینکه به جوابم شک داشتم....بلکه بخاطر هیجان غیرقابل وصفی که باعث میشد جریان خون توی رگهام بالا بره و حس کنم که صورتم قرمز شده.
سرم رو به آرومی تکون دادم و اون بلافاصله از سینه م شروع به بوسیدنم کرد و به سمت شکمم حرکت کرد و بعد من گرمی دستای اون رو وقتی دکمه ی شلوارم رو باز میکرد حس کردم.......
.
.
.
.
.
با احساس درد توی بدنم پلکامو باز کردم و تا چشمم به نور عادت کنه دستم رو دراز کردم و وقتی با جای خالی تهیونگ رو به رو شدم از ترس برای یک لحظه رو تختی و ملافه ی سفید مچاله شده روی تخت رو سیاه دیدم.
"تهیونگ!"
صدام برای خودمم غریب بود.
جوابی نیومد.
"تهیونگ؟"
خواهش میکنم جوابم رو بده...خواهش میکنم بذار صدات رو بشنوم......
داشتم از روی تخت بلند میشدم که سایه ای که از پذیرایی روی دیوار اتاق افتاده بود متوقفم کرد.
"کی اونجاست؟"
چند ثانیه صبر کردم...لطفا اون یه نفر تو باش تهیونگ....
"میخوای کی باشه بانی؟"
وقتی صدای بم تهیونگ رو شنیدم نفسی با خیال راحت کشیدم و آروم گفتم.
"هیچکس...فقط تو..."
نمیدونم اون صدای من رو شنید یا نه اما خندید و من از این صدا تموم وجودم پر از شعف شد.
"برو دوش بگیر و بیا صبحونه بخوریم."
بی اختیار لبخند زدم و به حموم رفتم. ما الان مثل زوجای واقعی به نظر میآییم.
من برگشتم و لباس پوشیدم و جلوی آیینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
خیلی وقت بود این احساسات رو تجربه نکرده بودم...احساس دوست داشتن...دوست داشته شدن....
به خودم لبخند نامطمئنی زدم و با دیدن تخت دوباره شیرجه زدم روش و با پشت انگشتام آروم جای خالی تهیونگ رو نوازش کردم.
"چه خبرته؟چقد میخوابی؟پاشو پاشو!"
تهیونگ گفت و کوسنی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و سمتم پرت کرد و من بلند خندیدم.
"مثل مامانا غر میزنی!"
"اگه بلند نشی مجبور میشم از روش های دیگه ای برای بلند کردنت استفاده کنم."
اون روی تخت کنارم نشست و از مچ دستم گرفت به زور بلندم کرد.
"روشت این بود؟"
خندید.
"نه...ولی دلم نیومد."
"میدونی تهیونگ؟ من باورم نمیشه با توام...از بس تلخی تجربه کردم توی زندگیم انگار این چندساعتی که با تو بودم هم مال من نبوده از اول...."
اون کش و قوسی به خودش داد و بعد سرش رو روی پام گذاشت و زمزمه وار گفت.
"تو لیاقت یه زندگی آروم رو داری جونگکوک...."
چند ثانیه گذشت و بعد دستم بی اختیار سمت موهای ابریشمی تهیونگ رفت و اون رو نوازش کردم.
"بانی؟"
اون مثل یه بچه اسمم رو صدا زد
"جانم"
"من وقتی توی اون انبار تاریک بودم...فکر ترسناکی به ذهنم اومد...من یه قول به خودم دادم..."
"چه قولی؟"
"جونگکوک....من انقدر تو رو دوست دارم که دارم به خودم آسیب میزنم...با خودم عهد بستم اگه فقط یکبار دیگه تو ازم دوری کردی، منم برای همیشه ازت دل بکنم!"
هوا گرم بود اما من موجی از انجماد رو پشتم حس کردم...چرا این حرفش دلهره به جونم انداخت؟ چرا به نظر من هم این قول یه جورایی ترسناک به نظر اومد؟ من نمیخوام دیگه ادامه ی زندگیم رو بدون اون حتی تصور کنم...چه برسه به تجربه کردنش.
همچنان که سرش روی پای من بود توی جفت چشمهاش زل زدم و نگاهمون در هم گره خورد.
Advertisement
- In Serial17 Chapters
The Empty Hourglass
Aleister is a scion of the noble House Belmont. Or, at least he was before a civil war broke out in the Vallonian Empire. As a child, he witnessed the destruction of his clan and was forced to chase safety. His stints, as a prisoner of war combined with the trauma, stressed his already weak heart. Seven years later, he lives comfortably as an adopted child in the village of Stillside. However, reading palms and tarot cards to glimpse into his future can only get him so far. Now, it's time for him to take fate into his own hands with the only way he knows how. A demonic ritual. Western progression fantasy. Release Schedule: [Daily] [12 pm ET] [~2000 words] [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 115 - In Serial14 Chapters
Arrows
Asher lives a normal, happy life with his father and younger brother, Adrian. Adrian has always been very weak and often gets sick. However, Asher is determined to help his brother have the best life he can provide him with. Asher, who is slowly recovering from the loss of his mother and learning to enjoy life through music, is one day suddenly bombarded by voices in his head- voices that he does not know. These voices, which are said to be the voices that even Hell could not contain, tell him that he has two options: either live with their torment forever or help them to cause chaos and destruction in return for assistance only they can offer.
8 150 - In Serial12 Chapters
reincarnated adversaries
Mathew who has spent most of his adult life trying to catch the legendary drug baron Abbas is killed and finds himself reincarnated in another world as his brother. In this ancient world based on the Roman Republic, the two have to figure out how to live or get rid of each other. Will the two of them be able to come to an agreement or will they have to fight to the death like they did before? Disclaimer: This story is loosely based on ancient Rome and is not historically accurate.
8 197 - In Serial51 Chapters
Magic Empireum: Blood Coin
After a prolonged war between the militarized state of Nauler and the great Kingdom of Altarcia, mediation from the Vindean Empire finally bears fruit. To prevent mass starvation in the eastern Kingdom, Vindeans lifts its customs on the border and funds every merchant willing to supply Altarcians with food and other basic necessities. This opportunity will open a way for quick-witted traders to build their fortunes on common folk ill fate! Where the sword can't reach, the spy will deal a fatal hit. Never in modern history has the world seen such a ridiculous situation, where two enemies can control each other with their intelligence network while failing to govern their own lands for the same reason. Every event taking place has at least three sides looking for their faction profit. As the western continent falls deeper and deeper into a quagmire of schemes and infighting, beyond the great continental wall a mass of barbarians is venturing north in search for a better way to invade these damn knights. Unbeknownst to them, an army trained in the blaze of endless conflict sets forth to foil their plans. If only the eastern frontline didn't require over a million man strong force to be maintained! When everyone is aiming at everyone's throat, great schemes are changing the power balance between the powerhouses, one can only look to improve his own situation. When rulers are sending fathers and sons to battles, daughters and mothers whore themselves to afford another handful of wheat. Only the strong can prevail? All of them either died in the past battles or are enjoying the benefits of the jungle law. In this harsh reality, to win means to survive. To survive means to end other people's lives. To live means to exploit others. How can one reach for greatness, when this world is nothing but a toy in the hands of so-called 'God'?
8 632 - In Serial16 Chapters
Love You Forever
hey guys check my second story ...❤❤...a cute nok-jok 🤗 , cute scenes 😍 ......peep in . . .
8 192 - In Serial32 Chapters
Because Of You
Grace Anderson was left packless and without a family when the most ruthless Alpha to walk on earth decided to avenge the death of his dead father, whom he believes was killed by Graces' very own pack, the Crescent Moon Pack. But how can an innocent pack be capable of such an atrocity? Answer is, they weren't capable of that.One misunderstanding led to hundreds dead, but in the midst of that there was one sole survivor; Grace Anderson, the Alphas younger sister. Traumatized, afraid, and alone Grace set out to explore the world and forget all the pain from her past.Now, three years later, she is back for the death anniversary of her pack. Returning every year on the same day is a yearly tradition, so why would this year be any different?Little does Grace know that this year will change her life forever.Not because she will come across a few new and unexpected people, but because she'll be coming across the one person who ruined her life and is the cause of her pain. That one person is the very own ruthless Alpha that wiped out the entire Crescent Moon Pack.The same Alpha who is also her mate.
8 201

