《weakness》Misfortune
Advertisement
👥بد شانسی 👥
کاندوم و توی دستش بالا اورده بود و با چشمای گشاد نگاهش میکرد ، افسر زن لباس زیر سفید رنگی و روش گذاشت و دستش و به کمرش زد ؟
+ چه مرگته ؟ تا حالا تو زندگیت کاندوم ندیدی ؟
جیمین کاندوم و پایین اورد و یخ زده به زن رو به روش نگاه کرد
_ آجوماا ولی من بهت گفتم درخواست ملاقات نکاحی ندادم .
+ شاید اون داده ، برو داخل وقت من و تلف نکن
_ ولی من دوست دختر ندارم
زن در حالی که بازوشو چسبیده بود در آهنی اتاق و باز کرد و داخل هولش داد
+ من کی گفتم دختره ؟
_ چی ؟
+ موچی
دستایی که دور بدنش پیچید و صدای بمش هم شوکه اش کرد هم از شوک خارجش کرد ، اون صدارو خوب میشناخت
_ تهیونگااا
چرخید سمتش و وسایل توی دستاشو رویزمین ول کرد و با تموموجودش موجود روبه رو شو توی بغلش گرفت
_ ته... چقدر خوشحالم که اینجایی
تهیونگ اشکش و با انگشتای کشیدش پاک کرد و خودش و از بغل جیمین خارج کرد
+ پس شروعش کنیم؟
جیمین گیج نگاهش کرد
_ چیو ؟
تهیونگ لبخندش و جمع کرد و با چشماش به کاندوم زیر پاشون اشاره کرد ، جیمین با دیدن کاندوم مشتش و بالا اورد و به سینه رفیقش کوبید
+ یا احمق برو عمت و به فاک بده ...
_ کی گفت قراره من تاپ باشم ؟ جیمینا مثل اینکه بات بودن و با تمام وجود پذیرفتی
جیمین چپ چپ نگاهش کرد و سمت تخت دو نفره سفید رنگ قدم برداشت
+ خفه شو ، اتفاقا چند وقته تو فکرشم تاپ بودن و امتحان کنم
بعد چشماش و تو کاسه چرخوند
_ البته اگه وقت کنم از زیر این لاشیا در بیام
تهیونگ اخماش تو هم رفت ، منظور جیمین از لاشیا کیا بود ، نکنه ...
نگران سمت دوست قدیمیش رفت و جلوی پاش زانو زد
+ منظورت چیه جیمین ، اذیتت میکنن؟ اون تو چه اتفاقی برات میوفته ؟
جیمین لعنتی به جمله بندی افتضاحش فرستاد و دستای تهیونگ که روز زانو هاش بود و چسبید
_ منظورم و اشتباه فهمیدی ته ، منظورم این بود هرچی میشه سریع دعوا راه میندازن و کتک کاری میکنن
تهیونگ که خیالش راحت تر شده بود نگاهه کلی به چهره موجود دوسداشتیش انداخت و با لبخندی روی تخت هلش داد و روش خیمه زد
_ یا عوضی چه غلطی میکنی
جیمین با خنده گفت و پاهاشو بالا اورد تا مانع خیمه زدن تهیونگ رو بدنش بشه اما با برخورد پاش به قفسه سینش چهره تهیونگ جمع شد و با اخ بلندی کنار بدنش سقوط کرد
_ تهیونگ ، یا پسر چت شده
جیمین ترسیده بلند شد و دستای تهیونگ که روی قفسه سینش جمع شده بود کنار زد
لباسش و بالا زد و با دیدن کبودی هایی که خون مردگی دورشون ترسناک بود دستاشو رو دهنش گذاشت و هین کشید
+ دهنت سرویس جیمینا ...
_ ته چه اتفاقی برات افتاده ؟
تهیونگ گوشه لباسشو از دست جیمین کشید و سعی کرد از جاش بلند شه
+ تصادف کردم ، چیزی نیست ! نترس
_ کی ؟ چرا ؟ ته چرا مواظب خودت نیستی
تهیونگ با دستاش صورت جیمین و قاب گرفت و با فشاری که اورد جیمین ساکت شد و لباش مثل ماهی جمع شد
+ هیس ، ساکت شو ، واسه اون نیومدم اینجا
جیمین سوالی نگاهش کرد ، البته اگرم قصد صحبت داشت نمیتونست
+ من دو روز پیش سولار وکیلت و ملاقات کردم
_ خب ؟
تهیونگ حاضر بود قسم بخوره میتونه برای چشیدن لبای ماهی طوری که خب و به شکل کیوتی زمزمه کرد چند سال از عمرشو بده ، جیمین که متوجه سکوت و چشمای خیره دوسش روی لباش شده بود دستش و بالا اورد و گوشش و چسبید و محکم کشید
Advertisement
_ منحرف عوضی به چی زل زدی ؟
تهیونگ ناله ای از درد کرد و دستش و روی دست جیمین گذاشت
+ جیمین ، آی ...غلط کردم .. فقط خیلی کیوت بودی
_ زر بزن
+ ما با هم دیگه رفتیم سراغ ته وو ، نمیدونم خبر داری یا نه بعد اون اتفاق هیونگ اخراجش کرده چون حواسش به هیچی نبوده حدس بزن وقتی من و دید چیشد
جیمین سر کج کرد و با دقت به کلمات تهیونگ فکر کرد
+ فرار کرد جیمینا ، من تا یه جاهایی دنبالش دوییدم اما گمش کردم
_ منظورت چیه
+ منظورم اینه یه چیزایی اینجا درست نیست ، تو باید ازشون بخوای ته وو رو بازجویی کنن
_ من ؟ این کارو باید دادگاه بکنه
+ پس درخواست کن ...
جیمین سر تکون و به فکر فرو رفت
_ بغلم کن ته ، خیلی خستم
+ میدونم ... واسه همین درخواست ملاقات و نکاحی کردم تا راحت باشیم ، حداقلی باید جایزه یه کیس هات باهام داشته باشی
جیمین لبخندی زد و انگشتای دستش و بوسه ای زد و اونو رو لبای تهیونگ گذاشت
شاید جیمین نفهمید اما ، تهیونگ تا چند دقیقه مات شده به گوشه ای زل زده بود ...
***
اخرین ضربشو محکم تر کوبید و با فریادی خودش و روی زمین انداخت و دستاش و پشت سرش تکیه داد ، نفس نفس میزد و قطره های عرق از کل بدنش سرازیر شده بود
چشماش و بست و با حس کسی کنارش بازشون کرد ، بطری ابی جلوی صورتش تکون میخورد
+ میخوای با مشتات کیو بکشی
جیمین بطری اب و چنگ زد و نگاه سرسری به هیونگش انداخت
_ خیلیارو
+ میشه بپرسم جونگ کوک شماره چنده ؟ چون خیلی دلم میخواد اون اولا باشه
جیمین با شنیدن اسم جونگ کوک بطری تو دستش و فشار داد و دندون قروچه ای کرد، سه روز پیش وقتی شنید از انفرادی در اومده مثل احمقا ملافشو مرتب کرده بود و منتظر بود تا مثل همیشه با نگاه عاشقش وارد سلول بشه و ازش بپرسه همه چی مرتبه یا نه اما در کمال تعجب جونگ کوک علاوه بر اینکه نگاهی نکرده بود ازش درخواستی کرد که غیر قابل باور بود
+ گمشو بیرون
جیمین خواست حرفی بزنه که با دیدن صحنه رو به روش دهنش یک متر باز موند ، یونجون خبرچین جونگ کوک داخل اومد و بعد در اوردنه تیشرته سفیدش کنار جونگکوک دراز کشید
و از همون روز به بعد جونگکوک جیمین و حتی مخاطب نگاهش قرار نمیداد حتی وقتی نگهبان به سلول اومد و گفت که جیمین ملاقات نکاحی داره جونگ کوک فقط از پهلوی راست به پهلوی چپش چرخیده بود و این جیمین و دیوونه میکرد
+ هی
یونگی دستش و جلوی صورت مات برده جیمین تکون داد و سرش و برای دیدن چهرش کمی خم کرد
+ خشک شدی ؟
جیمین باقی مونده بطری و روی صورتش خالی کرد و اونو گوشه ای پرت کرد
_ چیکارم داشتی ؟
یونگی دهن باز کمی نگاهش کرد ، این پسر هات با ترقوه های بیرون زده و موهای خیس همون موجود کیوتی بود که شبیه پاستیل خرسی اخم میکرد ؟
+ آم ، میخواستم بگم ، مینهو احتمالا امشب دهنت و سرویس میکنه
جیمین گیج سر تکون داد
_ مینهو کدوم خریه ؟
+ میخواد نیپل هاتو با قیچی قطع کنه ، بار اولش نیس
جیمین با چشمای گشاد شده بازوی یونگی که مبهوت با دیوار پشت سرش حرف میزد چسبید و تکونش داد
_ سوال من چی بود ؟
یونگی سرش و تکون داد و به جیمین نگاه کرد
+ سوالت چی بود ؟
_ ایییش ، میگم مینهو کدوم خریه ؟
+ آها ، دوست پسر تمین ، همون که بهش دادی
Advertisement
جیمین چپ چپ نگاهش کرد و بلند شد
_ من چه میدونستم دوست پسر داره ، وات ده هل ؟
یونگی شونه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد و همونطور که به سمت در میرفت فریاد زد
+ خلاصه خواستم بگم با نیپلات خدافظی کنی
***
(2مین از شاین(ادیت تتو کار خووودمه )
با ضربه ای که به لپش خورد لای پلکاش و باز کرد و با دید تاری چهره پسری با موهای قرمز و بالاسرش دید
+ هی ، پاشو ، باورم نمیشه اینجا خوابیدی
جیمین چینی به دماغش داد و سرجاش نشست ، کل بدنش درد میکرد و به شدت گشنش بود واقعا چرا توی باشگاه خوابش برده بود ؟
_ خوب خوابیدی بیبی ، ها ؟
با شنیدن دوباره ی صدای پسر مو قرمز نگاهش کرد ، البته بهتره بگم نگاهشون کرد خودش و دار و دستش
+ تو باید دوست پسره تمین باشی
_ منتظرم بودی ؟
جیمین دستی به صورتش کشید و نیم خیز شد تا از جاش بلند شه که با ضربه ای که به پشت باسنش خورد روی زانو هاش جلوی مینهو زمین خورد
دو نفر بالا سرش ایستادن و یکیشون با کشیدن موهای روشنش مجبورش کرد بالا رو نگاه کنه
مینهو قیچی هرسی که دستش بود و چند بار باز و بسته کرد و لبخندی تحویل صورت نیمه نگرانه جیمین داد
+ الان میخوای با اون نیپل هامو قیچی کنی ؟
مینهو نگاهی به قیچی دستش انداخت و چرخوندش
_ چیه ؟ دوسش نداری ؟
+ گوش کن ..آه
با کشیده شدن موهاش ناله درد ناکی کرد و دستشو روی دست پسر گذاشت
+ من نمیدونستم دوست پسر داره ، من .. فاک یه دیقه صبر کن
کسی از پشت لباسشو بالا داده بود و جیمین کم کم داشت نگران میشد ، اگر مثل همه فیلما کسی به موقع نرسه چی ؟
+ لعنت بهش من فقط بدهکاریمو به کای پرداخت کردم
قیچی روی نیپل هاش ایستاد ، مینهو توی چشمای جیمین نگاهی کرد و مشکوک پرسید
_ کای چه ربطی به مینی داره ؟
جیمین ابروهاشو بالا انداخت
+ مینی ؟
مینهو نوک قیچی و به سینش فشار داد و تا حد سوراخی کوچیکی پیش رفت و فریاد زد
_ جواب سوال من و بده
+ یااا چویی مینهو
جیمین چشماش و بست و نفس کشید ، خداروشکر زندگیش جدیدا شباهت زیادی به فیلمای دراما داشت ، حالا هم مثل تمام دراما ها تمین دقیقا به موقع رسیده بود
+ ولش کن
_ حرومزاده ی لاشی
مینهو سمت دوست پسرش رفت با چسبیدن گردنش صورتش و تا نیم ثانتی صورت خودش اورد
_ اینجا چه غلطی میکنی
+ تو داری چه غلطی میکنی ؟ با کندن نیپل های جیمین چی بهت میرسه ؟
مینهو گردن تمین و ول کرد و با ول کردن قیچی توی دستش یقش و چسبید
_ تقصیر توعه عوضیه که بعد از سه سال زیرخوابی من یهو هوس کردی اونو به فاک بدی
+ یعنی تو این خراب شده فقط من با باتم بودن مشکل ندارم ؟
سره تمین و مینهو سمت جیمین چرخید و چند لحظه خیره بهش پلک زدن و خب جواب بی موقع حرف زدن قطعا کتک بود ، پسری که کنارش بود با لگدی به پهلوش اونو روی زمین انداخت
_ کاریش نداشته باش
+ کای به این موضوع چه ربطی داره ؟
_ اونو ولش کن بره تا حرف بزنیم
مینهو سر چرخوند و با اشاره به نوچه هاش جیمین و رها کردن
جیمین با کمر درد و پهلو درد با ناتوانی از جاش بلند شد و سمت خروجی رفت که لحظه اخر با مشت مینهو به صورتش فریادش بلند شد
+ لعنت بهت ...
شکم گشنش به اندازه کافی جون و از تنش گرفته بود ، تلو تلو خوران خودش و به سلولش رسوند و با کمک میله ها و دیوار خودش و به تختش رسوند
_ نیپل هات سالمه ؟
+ فکر کنم شانس با هرزه ها یار شده جین هیونگ
جیمین چشم چرخوند و بی اهمیت به مکالمه ی جونگ کوک و جین هیونگش خودش و روی تخت انداخت و نفس عمیقی کشید ، این سری ام قسر در رفتی پارک جیمین ، شانس واقعا ام باهات یار شده ، کلافه دستش و روی چشماش گذاشت و سعی کرد فقط و فقط بخوابه..
***
صبح با صدای پچ پچ از خواب بیدار شد
+ چرا نصف شب نه ؟
_ هیونگ گفتم ساعت ۱۰
+ بیا امید وار باشیم تو این سه ساعت کسی رم نکنه برای انفرادی
با صدای اژیر و باز شدن در ها برای سرشماری حرفشون قطع شد و جیمین هم ناچار از جاش بلند شد
جکسون وارد سلول شد و با نگاه طولانی به جونگ کوک سمت جیمین برگشت
+ برو دوش بگیر صبحانه بخور ، لباسات و دادم هان ، ساعت ۹ و نیم باید بری دادگاه
پس درخواست تجدید نظرش تایید شده بود
با انرژی بیشتری لبخندی زد و از جاش پایین پرید و بدو سمت حمام رفت
خودش و حسابی شست و برای اولین بار طولانی تر از همیشه زیر اب موند
شیر اب و بست و چرخید تا سمت هولش بره که مسبب بلاهای جدیدشو پشت سرش هوله به دست دید
+ تمین شی
_ جیمینا ...
جیمین هولش و چنگ زد و نگاه هیز تمین و رو بدنش نادیده گرفت
_ مشکلت با دوست پسرت حل شد ؟
باکسرش و تنش کرد و شلوارش و برداشت تا تنش کنه که تمیندستش و دور کمرش انداخت و لبخند زد
+ جیمین ، نمیخوام راجبم فکر چرت کنی ، من و اون کات کرده بودیم
جیمین کنارش زد و شلوارش و پاش کرد
_ که چی ؟ بدهی من تموم شد
تمین روی سکو نشست و دستشو تکیهگاه بدنش کرد
+ ولی من میخوام ماله من باشی
لباسشو تنش کرد و هولش و روی موهای خیسش انداخت و حرص درار ترین لحنش و به کار برد
_ ولی من احتمالا چند روز بیشتر مهمون این خراب شده نیستم
تمین اخمی کرد و بلند شد و جلوشو گرفت
+ یعنی چی ؟
جیمین قدش و بالا کشید و نزدیک صورت تمین زمزمه کرد
_ یعنی تا یک ساعت دیگه میرم دادگاه و اگر همه چیز خوب پیش بره ، دیگه هیچوقت ریخت هیچکدومتون و نمیبینم
تمین دستاشو مشت کرد و سعی کرد اغوا نشه چون جیمین تو هر حالتی به راحتی میتونست دلش و بلرزونه و دیوونش کنه ، حتی خودشم نمیدونست کی انقدر دلبسته شده...
دکمه های پیراهن سفیدش و بست و کتش و تنش کرد
+ اون روانیا اول صبحی تو اشپزخونه دعوا کردن
جیمین سمت هان چرخید و کراواتشو دستش داد تا براش ببنده
_ این و ببند من بلد نیستم ، کیا ؟
+ دوست پسر عوضیت و دار و دستش
جیمین چشماشو تو حدقه چرخوند شمرده شمرده زمزمه کرد
_ اون ...دوست پسر من ... نیست و چرااا اسم صبحانه اوردی من واقعا گشنمه
چرخید و نگاهی به خودش توی اینه انداخت
ه
ان سوتی زد و ساعت توی اتاق و نگاه کرد
+ هنوز ده دقیقه وقت داریم بیرون صبر کن تا من یه چیزی بیارم بخوری ، آدم جلوی قاضی ضعف میکنه پسر
دستش و به شونه جیمین زد و با هم از اتاق خارج شدن
چند دقیقه که گذشت هان تیکه ای نون با مربای البالو اورد
_ این فشارت و میاره بالا
جیمین دستش و بالا اورد
+ ممنون .. آه
هان با وحشت به لباس قرمزه شده جیمین نگاه کرد
_ اوه ... معذرت میخوام جیمینا
جیمین نگران نگاهی سمت ساعت انداخت و نون و دست هان داد
+ اشکال نداره ، میرم خشک شویی تا تمیزش کنم تو فقط یکم معطلشون کن
هان سر تکون داد و جیمین با تمام سرعت سمت خشک شویی دویید
وسط راه با صدای ناله با تعجب چرخید و با دیدن افسر خونی کنار انفرادی با ترس سمتش قدمش برداشت
+ هی .. تو خوب...
حرفش نصفه موند وقتی دستی جلوی دهنش قرار گرفت و اونو داخل انفرادی کشید جیمین با دیدن روبه روش نفسش بند اومد ، این یعنی اوج بد شانسی ...
دیوار پشت توالت فرنگی خالی بود و جونگ کوک خم شده بود تا ازش خارج بشه
_ جونگ کوکاه مهمون داری ...
جونگ کوک چرخید و با دیدن جیمین پوزخند زد
+ مثل اینکه یه پسر خوشتیپ به دادگاه امروزش نمیرسه ...
______ 2385
سلام سلام
چطور مطورید ؟
امید وارم لذت ببرید و انقدر خوشتون بیاد که کامنت و بغل کنید
love you 💜
Advertisement
- In Serial441 Chapters
Dungeon Runner
Tibs survived by picking pockets; until he’s caught. Instead of losing a hand, he’s sent away and told he must now survive a dungeon. How is a kid who knew nothing more than his street supposed to survive a dungeon that changes each time he goes in it? Being sent into an ever-growing dungeon becomes his life, facing ever-changing threats to him and the people he tries so hard not to become attached to. He’d like to run away, but where the dungeon means he might die, the guards have made it clear trying to run will ensure he does. But his street taught Tibs to get back up after he’s beaten down. So he isn’t going to just give up. And maybe, just maybe, if he’s tough enough to take a chance on people, and on a deal for power he’s advised against taking, Tibs can not only survive, but beat those who seem to stack the odds against him.
8 4551 - In Serial60 Chapters
Celestial [A Progression Fantasy LitRPG]
Warning!Profanity, unconventional relationships, drug use, descriptive gore and intimacy. Celestial is a slow-paced and action-packed progression fantasy with elements from the LitRPG genre. The story focuses on the protagonist’s personal growth, violence, sex, exploration and adventure. Follow Zelaria as she embarks on her journey of exploration and adventure, seeking ever greater heights of power. With an affinity for the elusive and mysterious Arcane and a preference for the thrill of close combat she nonetheless chooses to walk the path of a mage. A mage may still use weapons but a warrior rarely casts spells as far as she knows. It’s a logical path for her even if others may call it insanity. What do they know? Most people who choose to specialize in wielding mana tend to pick a mage class aligned with their element. Why become a standard mage, average at everything, when you can use your affinity for fire to become a fire mage and cause destruction with ease? The only problem for Zelaria is that no one seems to know how to get a mage class aligned with the arcane. Approaching 17 years of age she’s still at level 0 while her peers have long left her behind, their classes selected at the age of 15 when they became available. Luck is on her side though as she manages to snag employment as a hauler with a party heading on an expedition to a dungeon abandoned centuries ago. They’re looking for riches and danger while she’s still looking for an answer, one she finds at their destination even if not in the way she expected. Nothing is going to stop her from enjoying all that the world has to offer, not the wish of her parents or even her death. I'll be aiming to upload 5 chapters in bulk every week.
8 468 - In Serial28 Chapters
To Deify a Deity
Don't rate without an actual review. How am I supposed to improve the story if nothing is said? She was a god in her past life, killed. Reincarnated into a different planet filled with different races and young gods, her old life is catching up with her. Join Lynefra as she journeys through her new life on Pandora and comes to terms with who she is and what she's meant to do. Please rate and review it. Feel free to drop a comment or a message offering critiques and advice, thanks! Cover art is by master jjedi on deviantart. Cover art is titled Mystical Sunset P.S. If you simply downvote the story without leaving any constructive comments behind that's totally not cool! I absolutely don't mind if you don't rate the story well but at least give me a reason why so I can improve upon it.
8 206 - In Serial8 Chapters
Prey No More
Imagine being given a second chance at life. Not only that but with a life you chose (sort of). This is exactly the situation that our character is in. He was once a Biology Graduate Student involved in a special program in Alaska studying Polar Bears. In an ironic twist of fate his life is ended by exactly that which he was trying to study. Now, in a new world, he refuses to be anything but the top of the food chain. IMPORTANT NOTE: This is a story I began writing a year and a half ago and decided to shelf, I'm coming back to it now because I miss writing; however, I have not carved out any time specifically for this and, as of now, it will be something I do on the side for fun. Currently I have 9 chapters plus a prologue written; I'm going to be going through and editting it to be in a present tense (from past), as well as changing some of the story and grammar. Let me know what you think, and thanks for reading.
8 77 - In Serial24 Chapters
Project Goddess || Percy Jackson x Reader
One day on Olympus, the gods agreed to test their powers and see what they could do. Which resulted in them creating a whole new goddess named (Y/n). (Y/n) must train and learn how to survive as an immortal goddess. But when the Fates arrive and tell the gods they have altered time in an negative way when creating (Y/n), they must send her to Camp Half Blood and live a life as a demigod without anything knowing she is a goddess. At Camp Half Blood she meets a certain demigod named Percy Jackson.[A/N] I wrote this when I was twelve, so I deeply apologize uhh this whole story is a mess[percy jackson x f!reader]
8 81 - In Serial20 Chapters
ᴏɴᴇ ᴘɪᴇᴄᴇ: ᴛʜʀᴏᴜɢʜ ʜɪꜱ ᴍᴇᴍᴏʀɪᴇꜱ, ʟɪᴇꜱ ᴀ ᴛʀᴀɢɪᴄ ʟᴏᴠᴇ. [ᴍᴏɴᴇᴋʏ ᴅ. ʟᴜꜰꜰʏ]
𝕋𝕙𝕣𝕠𝕦𝕘𝕙 ℍ𝕚𝕤 𝕄𝕖𝕞𝕠𝕣𝕚𝕖𝕤, 𝕃𝕚𝕖𝕤 𝔸 𝕋𝕣𝕒𝕘𝕚𝕔 𝕃𝕠𝕧𝕖▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬☆꧁✬◦°˚°◦. ꜱʏᴘɴᴏꜱɪꜱ .◦°˚°◦✬꧂☆❝ɪᴛ ᴡᴀꜱ ꜱᴜᴘᴘᴏꜱᴇᴅ ᴛᴏ ʙᴇ ᴀ ꜱᴇᴄʀᴇᴛ, ꜱᴇᴄʀᴇᴛ ᴛʜᴀᴛ ᴏɴʟʏ ʜᴇ ᴋɴᴇᴡ. ʙᴜᴛ ʜᴇ ᴅɪᴅɴ'ᴛ ᴇxᴘᴇᴄᴛ, ᴛʜᴀᴛ ᴀꜰᴛᴇʀ ʙᴇᴄᴏᴍɪɴɢ ᴛʜᴇ ᴘɪʀᴀᴛᴇ ᴋɪɴɢ, ʜɪꜱ ᴍᴇᴍᴏʀɪᴇꜱ ᴡᴏᴜʟᴅ ʙᴇ ᴘʟᴀʏᴇᴅ ɪɴ ꜰʀᴏɴᴛ ᴏꜰ ᴇᴠᴇʀʏᴏɴᴇ.... ʙᴜᴛ ɪᴛ'ꜱ ᴏᴋᴀʏ, ʙᴇᴄᴀᴜꜱᴇ ʜᴇ ᴍᴀɴᴀɢᴇᴅ ᴛᴏ ꜱᴇᴇ ʜᴇʀ ᴀɢᴀɪɴ.❞▃▃▃▃▃▃▃▃▃▃▃☪🄰🅄🅃🄷🄾🅁 ➺ ᴅʀᴏᴡɴᴇᴅ_ɪɴ_ᴛʜᴇ_ᴡᴀᴛᴇʀ☠ 🄾🄽🄴 🄿🄸🄴🄲🄴 ➺ ᴍᴏɴᴋᴇʏ ᴅ. ʟᴜꜰꜰʏ (🅢🅛🅞🅦 🅤🅟🅓🅐🅣🅔🅢)
8 195

