《weakness》Jimin's Fate
Advertisement
🖐🏻 سرنوشت جیمین 🖐🏻
کف دستاشو رو میز گذاشت و خم شد
+ ما اون حروم زاده ای که همکارتون رو به قتل رسوند پیدا میکنیم پس نمیخوام حرکت اضافه از کسی ببینم ...
فرمانداره کچل زندان جدیدشون گفت و از در خارج شد ، هیونجین لبش و رو هم فشار داد و از جاش بلند شد ، چشمای قرمزش بیانگر عصبانیت و طوفانی بود که قرار بود راه بندازه
_ امشب ساعت ده دوربین های راهرو اصلی و هواخوری نباید چیزی ضبط کنن ! درب تمام سلول های بند سوم باید باز باشن ، با خودتون اسلحه بیارین ، باتوم الکتریکی ، زره ، کلاه خود هرچیزی ...
دقیقا جایی که چند ثانیه پیش فرماندار اونجا بود ایستاد و دستاشو توی سینش جمع کرد
_ اگر نمیخواین دخالت کنین ، بهتره برگردین خونه چون امشب قراره بفهمم کی سونگمین من و کشت ...
همهمه داخل حیاط توجهش و جلب کرد ، جلوتر رفت و کنار هان ایستاد
+ چه خبره ؟
_ نشنیدی ؟ قراره به هوسوک ازادی مشروط بدن ، فقط شبا رو برمیگرده زندان میخوابه
جیمین اوه متعجبی از دهنش خارج شد و جلو تر رفت و از بین جمعیت رد شد ، بازوی هوسوک گرفت و کنار گوشش لب زد
_ باید حرف بزنیم ...
+ میخوای خوشحالیمو ازم بگیری نه ؟
هوسوک با چشمای ریز شده گفت و لبخند درخشان و فیکش و تحویل جیمین داد
_ دقیقا ، یونگ چی ؟
هوسوک پوزخند زد و ابروشو بالا انداخت
+ یونگ ؟ یونگی آدم کشته ... من حداقل میتونم پیش مادر و خواهرم باشم و شبا برگردم همینجا ، یونگی کارش شبا ام حل میشه
هرچند به گفته خودش اطمینان نداشت ، میدونست مین یونگی الان چه وضعیت افتضاحی داره و به روی خودش نمیاره ، به قول خودش یونگی با هوسوک شارژ میشد
جیمین افکار هوسوک با جملش بهم زد
_ حالا میفهمم چینی ها چرا انقدر نظرشون بهت جلب شده
+ شاید اگر حقیقت و به فرماندار بگم...
جیمین ایستاد و دستش و روی سینه هوسوک گذاشت
_ هی هی هی ... نه ، میخوای بمیری
بازوی هوسوک و چسبید و به سمت سالن سلول ها هدایت کرد و ادامه داد
+ شاید فکر کنی من تجربه چنین کارایی ندارم... اما من برعکس همتون که سال های زیادی تو این خراب شده بودین خوب این حروم زاده و پلن هاشونو میشناسم
_ خب ؟
+ برو پیش اکامه ، بفهم ازت چی میخواد ...
+ جیمین یه زمان باکره بودی یادت میاد ؟ الان خیلی دادی
جیمین لبخند زد ، منظور هوسوک تجربه زیاد جیمین تو خلاف بود و لبخند جیمین تلخ تر از هر لبخندی ...
هوسوک از جیمین جدا شد و مسیر سلول اکامه رو پیش گرفت ، به یونگی که از سمت دیگه سالن براش خط و نشون میکشید اهمیت نداد و داخل شد
+ اکامه ، باید باهات حرف بزنم ، نمیخوام پونزده سال دیگه برای کاری که نکردم اینجا بمونم ! ازم چی میخوای ؟
اکامه از بین عود هایی که روی میز گذاشته بود و دودشون اطرافش و گرفته بود چایی سبزی برای خودش ریخت و سیگارشو توی جا سیگاری طرح دارش خاموش کرد
_ هونگ فوانگ ، یکی از رهبران تریاکه ، هرسال یه محموله از پولایی که به دست اوردن به چین میفرستن ، حالا که قراره بهت مرخصی بدن کمک میکنی اون پولارو بدزدیم ، نگو تجربه نداری ...
+ نقشه کوفتیت چیه ؟
_ روزی که اون پولا ارسال بشه ما هممون ازاد میشیم و میتونیم پولارو برداریم
+ هی... صبر کن ، من نمیتونم فرار کنم ، ازادی مشروط دارم و سرجمع دو سال دیگه حبس این واسه من ریسکه
اکامه لبخند زد ، چایی گیاهیشو نوشید و سر تکون داد
_ قرار نیست کسی فرار کنه ، یه سرقت تمام عیار ، برای پلیس این سرقت اصلا انجام نمیشه ، فکر کن ، پولی که وجود خارجی نداره و چطور میشه دزدید ؟
Advertisement
+ هونگ کیه ؟
_ کسی که فکر میکنه ما تو زندانیم ...
هوسوک گیج شده بود ، تقریبا فهمید این یه سرقته که قراره کنترلش از داخل زندان و توسط اکامه و اجرا بیرون زندان و توسط خودش باشه اما سوال هایی تو ذهنش بود که براش جواب لازم داشت ...
از سلول خارج شد و کنار پله های طبقه دوم سالن نشست ، ذهنش غرق حرفایی بود که چند لحظه پیش شنید
+ نمیفهمم این وسط به من چه نیازی دارین
_ هزارتا کانتر پر توی این بندرگاه وجود داره ، باید بدونیم اون کانتر کدومه و چه روزی قراره ارسال بشه
چایی سبزی داخل لیوان کوچولو چوبی ریخت و جلوی هوسوک گذاشت
+ باید بهشون نزدیک شی و اعتمادشون و جلب کنی ...
***
نخ و سوزن دستش گرفته بود و از بیکاری داشت دکمه های پیراهن مشکی رنگش و محکم میکرد و پشت سر هم به جون هان غر میزد
+ سیگار نکش ، ببین میمیریا .. ورزش کن یکم... پوست استخونی
تمین لبخندی زد و جلوی نگاه شیفته و خیره جونگ کوک کف سر جیمین و از بالای تخت بوسید
_ یکم دیگه اینجا بمونی شبیه پیرزنا میشی
جونگ لبخند شیرینش مهو شد و جدی به تمین زل زد
+ اگر یبار دیگه اونکارو بکنی پیرزن شدن جیمین و نمیبینی ...
جیمین نخ و با دندونش قطع کرد و با اخم بهشون چشم دوخت
_ جرئت دارید دعوا کنید تا جفتتون بفرستم انفرادی
+ جیمین تو این کار تبهر خاصی داره
هان گفت و از جاش بلند شد
_ پارک جیمین ملاقاتی داری
جیمین از جاش بلند شد ، توی زندان جدید این اولین ملاقاتی بود که داشت و خب با توجه به تعداد افراد کمی که توی زندگیش باقی مونده بودن حدس اینکه برادر کوچیک تر یا بهترین دوستش اومده سخت نبود
ولی وقتی وارد اتاق ملاقات شد تعجب و تنفر یکدفعه ای بهش هجوم اورد
+ تو اینجا چیکار میکنی ؟
با نفرت به چونگ هی گفت و همونجا کنار در آهنی ایستاد
_ جیمین ، اومدم باهات حرف بزنم
+ خفه شو ، تو زندگیم و بهم ریختی همچین حقی نداری
_ گوش کن ، خواهش میکنم ، من کل خانوادم و بخاطر کیم نامجون از دست دادم ، من هیچوقت قصد اسیب زدن به تو یا خانوادت و نداشتم فقط بد شانس بودم ...
جیمین دندوناشو روی هم فشار داد و سعی کرد به مردی که با بغض خفه ای حرف میزد یه شانس بده
_ امکان نداشت بذارم بهت تجاوز شه ، هیچوقت به اون پسرا اجازه همچین کاری داده نشده بود ، من حیوون نیستم جیمین فقط کیم نامجون و میخواستم ، و در رابطه با مادرت قسم میخورم نمیخواستم بهش اسیب جدی بزنم ، من دستور دادم به بازوش ... لطفا آروم باش جیمین
چونگ هی با دیدن دست مشت شده جیمین هول کرد و از جاش بلند شد
_ اون دقیقا لحظه اخر توی خواب چرخیده و اون اتفاق وحشتناک ... باور کن خودم خواب ندارم اما گوش کن ، حاضرم برای ازادیت هرکاری بکنم ، هرکاری از دستم بر میومد برای برادرت کردم و اون الان زندگی آروم کار مناسب داره ...
جیمین با شنیدن اسم جیهیون آروم تر به نظر میومد
_ توی شرکت داروسازی دوستم براش کار پیدا کردم
+ کمترین کاری که ازت برمیومد ...
_ من یه افسر پلیسم جیمین
+ تو حتی حروم زاده تر از کیم نامجونی
جیمین با لبخند گفت
_ خیله خب ، بیا نزدیک تر لطفا
به جیمین نزدیک شد و با نگاه سر سری به اطراف یهویی بغلش کرد
+ چه غلطی میکنی ؟
دستشو توی جیب جیمین گذاشت و زمزمه ای توی گوشش کرد و ازش جدا شد
_ راستی ... دوستت کیم تهیونگ
جیمین نگران توی چشمای چونگ هی زل زد ، دو ماهی میشد کوچیک ترین خبری از بهترین دوستش نداشت و نمیتونست بهش درسترسی پیدا کنه
Advertisement
_ اون از اینجا رفته ... خونه ای که توش زندگی میکردید و فروخت و با پولش تمام بدهکاری هاتو پرداخت کرد و کسی خبر نداره اون کجاست ...
قلب جیمین فشرده شد ، تهیونگ رفته بود ؟ چرا ؟
***
بخار فضای داخل حموم و پر کرده بود ، آب داغ روی سرش میریخت و صدای شر شرش با صدای رعد و برق های وحشتناکی از بیرون میومد قاطی شده بود ، رنگ نیلی مشکی با موهای طلایی جیمین تضاد قشنگه حمام خالی از آدم شده بود
جیمین موهاش و به عقب سر داد و سعی کرد فریاد تنهایی شو خفه کنه ، اول مادرش ، بعد پدرش و حالا هم تهیونگ ...
چرا رفته بود ؟
فضای حموم با نور روشن شد و پشت سرش صدای مهیب و بلند رعد برق باعث شد جیمین هین از ترس بکشه و چشماش و ببنده
دستایی دور کمرش حلقه شد
+ هیشش نترس
جونگ کوک دستاشو دور کمر جیمین محکم کرد و گذاشت اب لباسش و خیس کنه ، بدن جیمین زیادی نرم بود
_ جونگ کوک
صدای گرفته جیمین ، قلب جونگکوک و به درد میاورد
+ جونه دلم ؟
_ تهیونگ رفت ..
جیمین توی بغل جونگ کوک چرخید و عقب رفت تا پسر مو مشکی کامل خیس بشه
_ اونم تنهام گذاشت ...
جونگ کوک بی حرف به چشمای پر ستاره جیمین توی اون فضای گرگ و میش شده زل زد و برای بار هزارم عاشقش شد
سرش و جلو برد و بوسید ، جوری که انگار این اولین باریه که جیمین بهش اجازه بوسیدن میده
عمیق و با حرس خاص سرش و توی گردن جیمین برد و عطری که مستش میکرد و بو کشید
+ میدونی فرق من با تمام آدمای زندگیت چیه ؟
_ هوم ؟
+ ممکنه بیشترین اسیب و من بهت بزنم اما هر اتفاقی که بیوفته ، هیچوقت تنهات نمیذارم ...
جیمین عقب کشید تا سر جونگ کوک از گردنش در بیاد و بهش نگاه کرد
_ اگر اون روز نمیومدم انفرادی چی ؟
+ فقط سه روز بعدش برمیگشتم و با خودم میبردمت ...
جیمین لبخند زد ، دندون نما و شیرین و جمله ای روگفت که از ته دلش بهش ایمان داشت
+ میدونم ، میومدی ...
***
دوربین ها خاموش شد ، سرباز ها اسلحه هاشون و برداشتن و شوکر هاشون و چک کردن ...
_ مرسی ، واقعا مرسی .. بهم یاد دادی به هر قیمتی شده باید زنده بمونم و توی این خراب شده دووم بیارم
جیمین بعد از عوض کردن لباسش رو به جونگ کوک گفت نامجون پوزخند زد
جونگ کوک دستش و دور کمر جیمین حلقه کرد با دستش سر جیمین که با اخم وحشتناکی به اکامه زل زده بود چرخوند
+ درسته ولی مثل اینکه یه چیز مهم و فراموش کردم
_ دقیقا ، وقتی وارد یه جای جدید میشی هیچوقت ...
+ با اونایی که بالا زنجیره غذایی ان درگیر نشو
نامجون گفت و جین حرفش و کامل کرد و کنار لب نامجون و بوسید
+ میترسی ؟
جیمین با خنده پرسید و دست جونگ کوک و از دور کمرش باز کرد
_ ترس نیست ، دانش تاریخه ..
نامجون به نرده تخت تکیه داد و صداش و صاف کرد
_ اول قرن نوزدهم یه بحران بزرگ موش توی چین پیش اومد ، اونقدر موش داشتن که ممکن بود همه برنج ها رو بخورن ، امپراطور به خودش گفت
جین روی تخت بالایی کنار نامجون پرید و با هیجان ادامه داد
+ وایسا من این داستان و بلدم ، گفت ما یه ملیون چینی هستیم و اگه هر کدوم یه موش و بکشه بحران تموم میشه ، پس تصمیم گرفت برای هر موش مرده به مردمش سکه بده به نظر فکر بدی نمیومد
نامجون دست جین و گرفت و بوسید و مثل یه فیلم نامه نویسه کار بلد داستان جین و ادامه داد
_ ولی چینی ها فهمیدن اگر به موش ها غذا بدن و ازشون مراقبت کنن میتونن موش مرده بیشتری به امپراطور بدن و پول زیادی به جیب بزنن
جیمین که کنجکاو به داستان گوش میکرد لب زد
+ و ؟
_ نتیجه خاص نیست ، فقط اینکه چینی ها یه چیز دیگه ان ، فرق دارن ... اونا میتونن موش هارو رام کنن و بعد بکشنش !
نامجون جلو تر رفت و دستش و روی صورت جیمین گذاشت
+ تو همزاد منی ، بد بودن توی خونت جریان داره ، برعکس جونگ کوک که داره براش تلاش کرد ...
جیمین صورتش کنار کشید و با چشما و صدایی که توش نفرت موج میزد زمزمه کرد
_ همزاد ؟ تو پدر من و کشتی
جونگ کوک جیمین و کنارکشید و دستاش و جای دستای نامجون روی لپای جیمین گذاشت
+ جیمین خواهش میکنم درگیری با همه رو تموم کن ... من نمیخوام اتفاقی برات بیوف...
صداش با صدای اژیر توی سالن قطع شد و پشت سرش صدای پوتین سربازا و افسرایی که مثل وحشیا توی سالن ریختن و با فوش و ضرب باتوم زندانی هارو به سمت حیاط میفرستادن
جیمین ترسیده دست جونگ کوک و چسبید
+اون هیونجین ...
زمزمه کرد و دست جونگ کوک و فشار داد
هیچ رحمی دیده نمیشد ، زندانبان ها با لگد و باتوم و حرف میزدن
جونگ کوک لباش و محکم روی لبای جیمین گذاشت و با صدای زندان بان ازش جدا شد
+ یالا گمشید حیاط
جیمین بیرون رفت ، توی سالن خون دیده میشد و کسایی که با شوکر برقی روی زمین افتاده بودن ، یه چیزی این وسط درست به نظر نمیرسید
فریاد زد
_ جونگ کوووکا
زندان بانی بازوشو چسبید که صدای هیونجین از پشت سر شنیده شد
+ اون دو تا نه ، اونا وقتی سونگمین به قتل رسید پیش من بودن
افسر هوانگ هیونجین به جیمین و نامجون اشاره کرد با چشمای که خشم ازش میبارید به سمت حیاط قدم برداشت
+ چه خبر شده ؟
صدای متعجب نامجون بود ، جیمین حس بدی داشت ، زمزمه کرد
_ شب چاقو های بلنده
( شبی که هیتلر مخالفین زیادی رو قتل عام کرد )
چرخید و خودش به توالت فرنگی داخل سلول رسوند
+ چیکار داری میکنی ؟
نامجون گفت و پشت سر جیمین که دستش و داخل سوراخ توالت کرده بود ایستاد
+ چونگ هی این و داد بهم ، انگار یه چیزی میدونست که تو گوشم گفت اگر اتفاقی افتاد بهش زنگ بزنم ، اون تنها کسی که میتونه کمک کنه
داشت پشت سر هم توضیح میداد که صدای نامجون متوقفش کرد
_ جیمین ..
چرخید ، نامجون به در سلول زل زده بود و صداش میکرد پس اون طرف خبرای جالبی نبود ، گوشی و کنار توالت گذاشت و از جاش بلند شد ، آدمای اکامه دم در سلول ایستاده بودن
_ پارک جیمین ، توی خشک شویی منتظرته
جیمین با اخم به مرد و لحجش موقع کره ای حرف زدن زل زد و با سوءزن پرسید
+ کی ؟
_ سرنوشتِت
جیمین چرخید و به نامجون نگاه کرد ، امید وار بود نامجون بتونه متوجه منظورش بشه و همراه سه مرد چینی از سلول خارج شد ...
***
بارون شدیدی میومد ، زندانیا به صف ایستاده بودن و باد و بارون به صورتشون شلاق میزد هوای تاریک نیمه شب به لطف رعد و برق روشن و آبی شده بود و تنها صدایی که میومد صدای برخورد قطره بارون به زمین بود
+ حالت خوبه ؟
صدای لینو بود رو به هان که از شدت سرما رنگ صورتش به سفیدی میزد
_ اره خوبم ، ولی ظاهرا قصدشون به هیچ عنوان خوب بودن ما نیست ...
هیونجین رو به روی زندانی ها ایستاد و صداش و بلند کرد
+ دوربین های راهرو مرکزی و حیاط خاموشن ، افسرهایی که اینجا هستن فردا اینجا نیستن ...
مهم نیست چی بگین ، هیچ کس حرفتونو باور نمیکنه ... این شرایط برای همه ناخوشاینده ولی تا وقتی بهم نگین کی سونگمین و کشته کسی از جاش تکون نمیخوره !
کمی جلوتر رفت و کلاه بارونیه چرمش و جلوتر کشید ، جلوی ردیف اول صف زندانی ها قدم برداشت و به صورت تک تکشون زل زد
+ عجله نداریم ، تا صبح میتونیم اینجا صبر کنیم
اخرین نفر هان بود ، لرزون و رنگ پریده ، از وقتی توی دوران ترک اعتیادش بود لاغر و ضعیف شده بود و تحمل اون سرما و بارون براش سخت تر از بقیه بود هیونجین با سر به سربازی که کلاهخود داشت اشاره کرد و عقب رفت ، سرباز بازوهای هان چسبید و به سمت بشگه بزرگ پر از اب و یخ برد که تمین فریاد زد
+ نه نه نه ، اون هیچ کاری نکرده .. یااا
لینو جلو تر رفت تا جلوی سرباز بگیره که باتوم سرباز کناریش توی کمرش فرود اومد و اونو روی زمین انداخت
_ لاشیا اون معتاده دووم نمیاره ولش کنید
جونگ کوک با اخم به هیونجین گفت و سعی کرد جلو بره که جین بازوشو کشید و متوقفش کرد
سر هان و داخل بشگه اب فشار دادن و پوزخند هیونجین روی لباش نمایان شد ...
نامجون بلافاصله بعد از خروج جیمین و چینی ها گوشی موبایل و از روی توالت برداشت و شماره چونگی هی که تنها شماره سیو شده داخل گوشی بود پیدا کرد و تماس و وصل کرد
_ بازپرس چونگ هی ؟ این موقع شب داری کار میکنی ؟ بچه هات خوبن ؟ اوه یادم نبود من اونارو کشتم ، نامجون هستم ...
همونطور که حرف میزد به سمت خشکشویی قدماشو تند کرد
_ لال شدی ؟ انتظار نداشتی صدامو بشنوی نه ؟
+ چی از جونم میخوای ؟ جیمین کجاست ؟
_ چونگ هی وقتی جوون بودی دفتر خاطرات داشتی نه ؟ من داشتم و عاشقش بودم کاش الان اینجا بود و توش اینجوری مینوشتم
دفتر خاطرات عزیز امروز توی ( شیان کروز دِل )روز عجیبی بود ، از صبح همه چیز پر از انرژی منفی بود و همچنین ظهر همه چیز بدتر شد ولی توی تمام این مدت دوربین ها کار میکردن ، بجز الان ، میدونی بازپرس عجیبه ولی الان هیچ دوربینی توی زندان روشن و درحال ضبط نیست ... این چه معنی میده جناب سروان ؟
صدای چونگ هی که با فریادش سربازی و اماده باش میکرد و پشت سرش صدای بوق باعث شد نامجون گوشی و داخل جیبش بچپونه و وارد خشک شویی بشه ، ولی برعکس انتظارش همه چیز آروم و بی سر صدا بود ...
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای کار کردن ماشین لباس شویی قول پیکر بود ...
***
جیمین روی زانو هاش جلوی اکامه افتاده بود
اکامه خم شد و توی تخمچشمای جیمین زل زد
_ مسئله شخصی نیست ، ولی توی مرغدونی فقط یه خروس میتونه باشه ! نمیتونم بذارم یه تازه کار باهام دربیوفته ، میفهمی ؟ فکر کنم وقتی بقیه عاقبت تورو ببینن شیر فهم بشن ...
از جلوی جیمین کنار رفت و جیمین حالا بهتر میتونست لباس شویی قول پیکر و با در باز شده پشت سر اکامه ببینه ...
+ به سر نوشتت خوش امد بگو جیمین ...
_______2800
سلام ، میدونم ...
هر چی بگین حق دارین پس حرفی ندارم
فقط میتونم از همتون معذرخواهی کنم و امید وارم باشم بی لیاقتیم با توجه به عشقی که به فیک میدین و وضعیت اپ من و ببخشید ...
love you 💜
Advertisement
- In Serial26 Chapters
Supersum [LitRPG Transmigration Fantasy]
This story is about someone from earth who died and got transmigrated to a different universe. Our MC was reborn as a beast-kin with a fluffy tail and wolf-ears into a world of Magic, Politics, Systems, and different Races that are only known from fairy tales. Follow him, his family, and many other characters through the turmoils of war, adventures, and intrigues.* *Short: Action, Kingdom building, Adventure, Fantasy Isekai (Transmigration and Reincarnation), LitRPG, Magic :)
8 231 - In Serial13 Chapters
Naru Tower: Journey to Stronghold
Vinny wants nothing more than to become an Adventurer—someone who can climb Naru Tower. The only thing stopping Vinny is his parents, who do not have the money to let him become an Adventurer. It doesn't help that Vinny's Uncle Chris went missing after climbing to Floor Two, and Vinny's father hasn't wanted even to leave Floor One himself. Everything changes when a stranger shows up in Vinny's life, and sells the teenager the one thing he needs to become an Adventurer. Everyone seems to be trying to stop Vinny in his dream, but the main person Vinny looks to for encouragement is Connor, his best friend. When Vinny's life changes, so Connor's life changes as well, but in a completely different way. Will the two boys, be able to make it through alive? Where is Stronghold Academy?
8 136 - In Serial19 Chapters
Blacksmith's Descent Through Dungeon
Dungeons are a place where danger lurks everywhere, a place where mana would gather and birth monsters where brave people can test their strength and braveness. Adventurers are people who dedicate their life to knowing the dangers of the world and the Dungeons itself. With fame, gold, and cheers from the people who would not want to be an adventurer. These two things are something that can't be separated no matter what you do. Now how can a simple blacksmith fit into this. In this world full of magic and swordsmen. Watch how Yuuto, a blacksmith, will discover the world he is not able to see while stuck in his town. Can he survive or die before he even managed to see the wonders that have been secret to him.
8 123 - In Serial40 Chapters
Inside Metsys
Inside the universe of Metsys, life is chaotic, cruel and crazy. People with Stats have power and everyone wants to be a Player. Meet Corn, a slave who has no memory of most of his past and doesn’t know how most of the world functions. This doesn’t stop him from escaping the bonds of slavery by risking his life on a gamble. After all, he would risk everything for freedom and the right to be a mage. But how’s a scrub to learn Magic and get power? Why, join the magical under belly of the city, of course. And eat all the mana that he can get. Two Disclaimers: 1) This is a work of fiction. Any characters, places, organisations and everything else in this novel are fictional. Any resemblance between anything in this novel and the plane of reality we live in is purely coincidental. Was that a bit over the top and a wee bit unnecessary? Maybe. 2) This story features an antihero with a slight hint of villainy. So, sooner or later, it’s going to get dark. Very dark. Hence all the tags. If you are prone to be squeamish, this might not be for you. Well. You were warned. ;)
8 107 - In Serial49 Chapters
the go-getter||nba youngboy
read and see pls :) i promise you'll like it.
8 175 - In Serial8 Chapters
White room : The Reaction
The students of Advance Nurturing High school are suddenly teleported into an unknown location,sort of like a theater, where they see an unknown person in front of them ,the unknown person opened her mouth and said "Hello everyone,as you can see, I have brought you here today to react on a place that almost none of you know".Disclaimer - I do not own anything here except the idea and the all powerful mysterious person who teleported them. Credit goes to Shogo Kinugasa,the author of "classroom of the elite"Warning - This is my very first fanfic. I wrote this with little to no experience about writing so please mind the quality. It is rushed and contains many grammer or spelling mistakes. Read at your own risk...
8 161

