《وقتی رسیدی که شکسته بودم》مرد شکلاتی
Advertisement
*******************
وقتی صدای زنگ در رو شنید، قلبش توی سینه با شدت زیادی شروع به تپیدن کرد. هیچ حدسی نمیزد که چه کسی میتونه باشه.
با استرس از اتاق بیرون رفت. از چشمی در نگاهی به بیرون انداخت و با دیدن داییش احساس کرد میتونه یک نفس عمیق بکشه.
بعد از باز کردن در، سعی کرد نشونهای از ترس رو در چهرهش نشون نده. مرد با دیدن جان لبخندی زد و گفت:
خواب بودی؟ ببخشید که انقدر دیر اومدم؛ چون فردا پرواز دارم باید سریعتر میدیدمت.
جان کنار رفت تا مرد وارد خونه بشه:
نه خواب نبودم. فقط تعجب کردم این موقع کسی بیاد.
مرد حق رو به جان میداد. میدونست الان زمان مناسبی برای مهمونی رفتن نیست؛ اما مجبور بود. روی مبل نشست. نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
ییبو کجاست؟
جان در حالی که روبهروی داییش روی مبل مینشست، گفت:
خوابه! به خاطر داروهایی که مصرف میکنه، سریعتر میخوابه!
مرد سری تکون داد و بعد گفت:
حواست بیشتر بهش باشه. من دنبال کارهای سرپرستی ییبو بودم.
جان کمی استرس گرفت. رو به جلو خم شد و در حالی که دستهاشو تو هم گره زده بود، گفت:
نتیجهش چیشد؟
مرد میتونست متوجه استرس درونی پسر بشه و شاید با شنیدن این حرفها استرسش چند برابر میشد:
برای اینکه بتونی یک نوجوان رو به سرپرستی بگیری باید بیشتر از سی سال سن داشته باشی.
جان با شنیدن این حرف احساس کرد رنگش پرید. این حرف یعنی جان فاقد شرایط بود. به ادامه حرف مرد گوش سپرد:
ییبو باید بین 6 تا 18 ماه رو با سرپرست بمونه تا حضانت نهایی صادر بشه.
جان که کلافه شده بود، بدون اینکه حوصله داشته باشه، گفت:
من نمیتونم، من هنوز مونده تا به این سن برسم!
: ولی من میتونم.
جان اول حرف مرد رو تحلیل نکرد؛ اما بعد از اینکه متوجه منظور مرد شد، گفت:
دایی شوخی میکنی دیگه؟ اگه شما سرپرستی ییبو رو قبول کنید، به این معناست که باید باهاتون بیاد خارج از کشور... این شدنیه به نظرتون؟ ییبویی که هنوز به من هم اعتماد کامل نداره، میتونه کنار شما زندگی کنه؟ این نشدنی هست.
مرد سری تکون داد و گفت:
اون موقع دولت تصمیم میگیره ییبو باید کجا بمونه؛ پس بهترین راه همینه... ییبو قطعا نمیتونه توی محیطی که دولت در نظر میگیره بمونه!
جان نمیتونست هیچ کودوم از این پیشنهادهارو قبول کنه:
من نمیتونم ییبو رو بفرستم پیش شما یا هر فرد دیگهای... انگار که یک بچه شیرخوار بخواد از مادرش جدا بشه.
ییبو هیچی نمیدونه. اون نمیتونه با شرایط فعلیش جای دیگهای دووم بیاره.
میدونم ییبو بچه نیست؛ اما به همون اندازه و شایدم بیشتر نیاز به فردی داره که بتونه ازش مراقبت کنه.
ییبو فقط اینجا میتونه حالش خوب باشه... از این موضوع مطمئنم!
مرد کمی به چشمهای جان نگاه کرد و بعد گفت:
اگه ببرنش جای دیگه چی؟ جایی پر از آدم غریبه؟
جان کاملا گیج بود. قدرت فکر کردن نداشت. انتخاب هر راهی باعث میشد ییبو صدمه ببینه... مرد متوجه سردرگمی پسر شد؛ برای همین سعی کرد تنهاش بذاره:
میتونم برای چند دقیقه از لپتاپت استفاده کنم؟
جان بدون اینکه حرفی بزنه، سری تکون داد. مرد قبل از اینکه وارد اتاق بشه، گفت:
ممکنه یک لیوان آب برام بیاری؟
جان بدون اینکه حرفی بزنه، به سمت آشپزخونه رفت. بعد از پر کردن لیوان، وارد اتاق شد. متوجه داییش شد که به ییبوی غرق در خواب خیره شده. نمیدونست چرا؛ اما قلبش به تپش افتاد.
لیوان رو بر روی میز گذاشت. به سمت ییبو رفت. یک دستشو دور شونهاش و دست دیگهش رو زیر زانوهاش برد. بعد از بغل کردنش از اتاق بیرون رفت. اتاق خودش از همه جا براش امنتر بود.
پسر رو روی تخت گذاشت. متوجه تکون خوردن پسر شد؛ اما وقتی از بیدار نشدنش مطمئن شد، پتورو بر روی پسر مرتب کرد، پردههای اتاق رو کشید و بعد از روشن کردن چراغ خواب، از اتاق بیرون رفت.
Advertisement
متوجه شد داییش همراه با لپتاپ به پذیرایی اومده. کنارش نشست. مطمئن بود مرد سوالاتی ازش میپرسه و دقیقا همین شد:
چرا از اتاق بردیش؟
: شما غریبه هستید دایی، اگه شمارو ببینه قطعا میترسه.
مرد خندید و گفت:
تو واقعا صلاحیت نگهداری از ییبو رو داری!
جان لبخند محوی زد و گفت:
اما سنم مناسب نیست!
مرد بعد از تموم کردن کارهاش همون شب رفت. جان وارد اتاق کارش شد. نه میتونست بخوابه و نه حتی قدرت کار کردن داشت. احساس میکرد دوباره همه چیز قراره خراب بشه...
روبهروی پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. دلش میخواست بدونه کس دیگهای مثل اون بیدار هست یا نه؟
سکوت عجیبی همه جارو فرا گرفته بود. گاهی اوقات خیابون با نور ماشینها روشن میشد. همه چیز در نظرش شکل غریبی پیدا کرده بود.
خودش نمیتونست معنی این احساسات رو درک کنه؛ اما اگه ییبو واقعا از کنارش میرفت چی؟
واقعا هیچ راهی نبود تا بتونه ییبو رو توی پکن و کنار خودش نگه داره؟
هر چقدر بیشتر فکر میکرد، به همون اندازه بیشتر سردرگم میشد.
خورشید کم کم در حال طلوع کردن بود. دوباره نتونسته بود چشم روی هم بذاره و سردرد بدی داشت.
روی صندلی نشست و سرش رو بر روی میز گذاشت. شاید اینطوری میتونست کمی حالش رو بهتر کنه. با شنیدن صدای ییبو، سرش رو بالا آورد:
سلام!
ییبو در حالی که موهاش بهم ریخته بود، بالا سر جان ایستاده بود. جان لبخندی زد و جواب سلام پسر رو داد. ییبو احساس کرد حال جان مثل همیشه نیست و دلیلش رو نمیدونست.
سعی کرد با نگاه کردن به جان بهش بفهمونه چه مشکلی وجود داره؟ اما انگار جان نمیتونست به معنی این نگاهها پی ببره؛ برای همین ییبو خودش برای پرسیدن سوال پیشقدم شد:
خوبی؟
اولین بار بود که این سوال رو از ییبو میشنید. شاید ظاهرش انقدر داغون بود که پسر رو هم متعجب میکرد. نمیخواست باعث نگرانیش بشه؛ برای همین دوباره لبخندی زد و گفت:
چطور؟
ییبو دوباره به چشمهای جان خیره شد و گفت:
چشمات یه جورین... مثل دیشب نیست.
: دیشب چطوری بودن؟
ییبو کمی فکر کرد تا بتونه جواب مناسبی پیدا کنه؛ برای همین بعد از مدتی گفت:
روشنتر بودن!
جان از روی صندلی بلند شد. آروم دستشو دور شونه پسر حلقه کرد و در حالی که اون رو به بیرون از اتاق هدایت میکرد، گفت:
خوبم... فقط یکم سرم درد میکنه. نگران نباش!
هر چند این حرفها نمیتونست نگرانیهای پسر رو کم کنه؛ چون به این موضوع فکر میکرد نکنه پسر بدی بوده. اما رفتار جان باهاش خوب بود. این یعنی نیازی به تنبیه نبود، درسته؟
به سمت آشپزخونه حرکت کردند. هر چند خود جان اشتهایی برای خوردن نداشت؛ اما باید برای ییبو کاملترین صبحونه رو آماده میکرد.
بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن میز، ییبو دوباره به سمت تلویزیون رفت. یک ابزار سرگرمی و البته یادگیری خوبی براش بود. کانالهارو بدون هدف بالا و پایین میکرد تا بتونه حداقل چیز خوبی پیدا کنه؛ اما هیچ چیزی نبود که بتونه حواسش رو پرت کنه؛ برای همین تصمیم گرفت به چیزی که داشت پخش میشد، نگاه کنه!
در نگاه اول براش حوصلهسر بود؛ اما با شنیدن چیزی توجهش جلب شد:
و ییبو نگاهش رو به حرکات زن داد که چطور با دستهاش در حال لمس کردن پیشانی مرد بود. نگاهی به اتاق جان انداخت و دوباره به تلویزیون خیره شد. با خودش فکر کرد:
یعنی جان هم بیدار بوده؟
هیچ جوابی برای سوالش نداشت. زانوهاشو بغل گرفت و مشغول دیدن ادامه فیلم شد؛ اما ذهنش درگیر بود... جان همیشه بهش کمک میکرد و پسر خوبی بود.
بدون اینکه تلویزیون رو خاموش کنه. به سمت اتاق رفت. بدون در زدن، وارد اتاق شد. جان روی مبل دراز کشیده بود. چشمهاشو باز کرد. با دیدن ییبو، گفت:
Advertisement
اتفاقی افتاده؟
ییبو استرس زیادی داشت. یک قدم به سمت جلو برداشت و گفت:
یه کاری انجام بدم؟
جان سرش رو تکون داد و گفت:
انجام بده!
ییبو نزدیک جان شد. کنارش روی مبل نشست و بعد مطابق با تصاویری که توی ذهنش ثبت کرده بود، شروع به ماساژ دادن سر جان کرد.
جان بینهایت تعجب کرد؛ طوری که نتونست هیچ چیزی به زبون بیاره... اون پسر توی شگفتزده کردنش عالی عمل میکرد.
چشمهاشو بست و اجازه داد ییبو چیزهایی که از تلویزیون یاد گرفته رو بر روی اون عملی کنه.
ییبو نهایت دقتش رو روی کار گذاشته بود. نمیدونست چقدر باید انجام بده تا سردرد جان رو کامل از بین ببره؛ اما وقتی دستهای خودش درد گرفت، از جاش بلند شد و گوشهترین جای اتاق جان رو برای نشستن انتخاب کرد:
خوب شدی؟
جان به مدل نشستن ییبو لبخندی زد. میتونست بگه واقعا سردردش بهتر شده و از اون حس کرختی دیگه خبری نبود. سری تکون داد و گفت:
خیلی بهترم... احساس میکنم دستهات معجزه کردن!
ییبو بعد از شنیدن این جمله هیچ چیزی نگفت و فقط به دستهاش خیره شد. شاید اون هم میتونست کارهای مفید انجام بده و از این راه به پسر خوبی تبدیل بشه؛ درست مثل جان!
جان روی صندلی نشست و سوالی که توی ذهنش بود رو به زبون آورد:
اینجا بودن رو دوست داری؟
جان متوجه ترسی که تو چشمهای ییبو نشسته بود، شد؛ برای همین سریع گفت:
تو پسر خوبی هستی و قراره تا آخرش اینجا بمونی؛ پس نترس.
ییبو سری تکون داد و با صدای آرومی گفت:
من نمیخوام به جز اینجا جایی باشم.
جان با لبخند جواب پسر رو داد:
هر چی تو بخوای همون میشه. قرار نیست جایی بری!
و متوجه لبخند عمیق ییبو شد. تصمیمگیری برای جان سخت بود. نمیدونست باید چه کاری انجام بده تا ییبو رو تا ابد کنار خودش داشته باشه.
اون به بودن ییبو عادت کرده بود؛ برای همین دوست نداشت از کنارش بره...
دیگه صبحها بدون هدف بیدار نمیشد و شبها بدون داشتن برنامهای چشمهاشو نمیبست و این به خاطر حضور پسر بود.
*******************
وقتی زنگ در زده شد، ییبو به جان نگاه کرد. جان در حالی که به سمت در میرفت، گفت:
نترس مرد شکلاتیه!
و همین باعث شد ییبو نفس عمیقی بکشه. جان با دیدن ییشوان لبخندی زد و کنار رفت. مرد با ورودش به خونه، به دنبال ییبو گشت. انگار همشون باید عادت میکردن که یک دی دی کوچیک پیدا کردن.
با دیدن ییبو کنارش رفت و سلام داد. ییبو با دیدن نگاه خیره مرد، سلامی داد؛ اما چیز دیگهای نگفت. جان میتونست متوجه بشه که ییبو کم حرفتر شده و به این به خاطر اتفاقی بود که توی پارک افتاده بود.
ییشوان میدونست ممکنه پسر حوصله نداشته باشه؛ برای همین فقط هدیهای که برای ییبو خریده بود رو روی میز گذاشت و گفت:
برای تو خریدمش ییبو...
و متوجه نگاه درخشان پسر شد. جان از ییشوان تشکر کرد و با هم دیگه به سمت اتاق رفتند. مرد روی مبل نشست و در حالی که کتش رو در میاورد، گفت:
چیکارم داشتی که گفتی بیام؟
: به کمکت نیاز دارم.
چرا؟ چیزی شده؟
جان نمیدونست چطور همه چیز رو توضیح بده. احساس میکرد توان کافی برای انجام این کار نداره؛ اما باید سریعتر میگفت... قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
دستهاشو توی هم گره زد و بعد از تعریف کردن همه چیز گفت:
تو سرپرستی ییبو رو به عهده بگیر!
ییشوان احساس کرد اشتباه میشنوه. قبل از اینکه چیزی بپرسه، جان گفت:
تو سی سالته ییشوان و شغل خوبی داری؛ برای همین راحتتر میتونی درخواستشو به دادگاه بدی.
ییشوان احساس میکرد این یک مسئولیت خیلی بزرگه:
چرا از داییت نمیخوای؟ اون 6 ماه توی پکنه، 6 ماهم آمریکا.
جان سرش رو به نشونه مخالفت تکون داد و گفت:
به تو بیشتر از هر کسی اعتماد دارم. اگه بخوام جایی برم، دلم میخواد ییبو پیش تو بمونه. من نمیتونم ییبو رو جایی غیر از پکن بفرستم. اون کنار من احساس امنیت داره؛ پس لطفا کمکم کن.
ییشوان دستی به صورتش کشید. میدونست خیلی تصمیم سختیه؛ اما جان ازش کمک میخواست و فکر اینکه ییبو بخواد جای دیگهای باشه، برای خودش هم خوشایند نبود؛ بعد از چند دقیقه با حس نگاههای خیره جان روی خودش گفت:
چیکار باید بکنم؟
*******************
ییبو مشغول دیدن فیلم بود؛ اما دوست داشت بدونه جان و مرد شکلاتی چه حرفهایی برای گفتن دارند. سعی کرد این احساس رو نادیده بگیره.
نگاهش رو دوباره به تلویزیون داد. با دیدن صحنه بوسیدن زن و مرد، احساس کرد تمامی خاطرات تلخ توی ذهنش در حال شکلگیری هست.
یاد پدر و مادرش افتاد. دستاش میلرزیدن و احساس میکرد بدنش در حال سرد شدنه.
سرش رو بین پاهاش گذاشت تا چیزی رو نبینه، گوشهاشو گرفت تا چیزی نشنوه؛ اما نمیتونست به حس بدی که توی وجودش نشسته بود، غلبه کنه.
بدون اینکه کنترلی روی رفتارهاش داشته باشه، بلند داد زد:
بسه، بسه، بسه!
جان و ییشوان با شنیدن صدای فریاد ییبو، با نهایت سرعت از اتاق بیرون اومدند. جان با دیدن حالت عصبی ییبو، سریع کنارش نشست و گفت:
ییبو منو ببین!
اما ییبو چیزی نمیفهمید و فقط بدنش میلرزید. ییشوان نگاهش رو به تلویزیون داد. با دیدن صحنه بوسه زن و مرد، سریع تلویزیون رو خاموش کرد. احتمال میداد دوباره یاد خاطرات تلخش افتاده باشه.
جان شونه ییبو رو گرفت و گفت:
به من نگاه کن ییبو... ببین چیزی نیست!
اما ییبو احساس میکرد اگه حرف نزنه، حالش از اینی که هست بدتر میشه؛ برای همین بدون اینکه نگاهش رو به جان یا ییشوان بده، شروع به حرف زدن کرد:
اونا جلوی من هم دیگه رو میبوسیدن... اون زن از من میخواست ببوسمش؛ اما هر بار که میگفتم نه، اذیتم میکرد...
محکم دستهاشو مشت کرد. حال ییشوان و جان به شدت بد بود. هیچ کودوم نمیدونستن باید چی بگن؛ اما این ییشوان بود که سریعتر به خودش اومد. دست مشتشده ییبو رو گرفت و با لبخندی گفت:
اما اینجا کسی قرار نیست تورو مجبور به انجام کاری کنه. اینجا تو آزادی هر کاری که دلت میخواد انجام بدی... هیچکس نمیتونه اذیتت کنه.
یادت نره تو بهترین پسری هستی که دیدم... این خاطرات بدم یک روزی از ذهنت میره. تو میتونی با جان، با من یا با مرد موتوری انقدر خاطره بسازی که همه این چیزهای بد از یادت بره... باشه؟
ییبو سرش رو تکون داد. هیچ کودوم از این افراد اذیتش نکرده بودن و باید بهشون اعتماد میکرد.
جان نگاهی به بدن ییبو انداخت که دیگه لرزشی نداشت. قصد داشت پسر رو از این حال و هوا در بیاره؛ برای همین توی گوشیش فیلم موتورسواری پخش کرد؛ اما ییبو انقدر بیحوصله بود که این چیزها براش لذتی نداشته باشه.
بدون اینکه حرفی بزنه و چیزی به زبون بیاره، بلند شد و به سمت اتاقش رفت. حتی دیگه رغبتی برای بازی با کوکو یا لگو نداشت.
روی تخت نشست. هنوز میتونست اون صحنههارو ببینه؛ برای همین سرش رو محکم به بالش فشار داد. شاید با این کار میتونست کمی اون صحنههارو کمرنگتر کنه؛ اما بیتاثیر بود.
از روی تخت بلند شد. روبهروی کمد ایستاد. درش رو باز کرد و دوباره به دومین پناهگاه امنش پناه برد.
وقتی اونجا مینشست، هیچ صدایی نمیشنید و هیچ تصویری توی ذهنش شکل نمیگرفت. توی کمد جاش راحت بود... انقدر راحت که بتونه آرامش بگیره و بخوابه!
*******************
ییشوان نگاهی به جان که گوشهای خیره شده بود، انداخت و گفت:
اوضاع ییبو خیلی خطرناکه. هیچ تعادلی توی رفتارهاش دیده نمیشه. یک روز خوبه؛ اما با یادآوری یک خاطره کاملا بهم میریزه...
تو و ییبو باید نسبت بهم شناخت کامل پیدا کنید. این باعث میشه همدیگه رو نرنجونید...
ییبو هیچ چیزی از دردهاش نمیگه؛ مگر اینکه در معرض خاطرات بدش قرار بگیره. مشاوره رو از امروز یا فردا شروع کن. هر چقدر دیرتر شروع کنی، به همون اندازه کنترل و درمان ییبو سختتر میشه!
حق با ییشوان بود. باید طوری ییبو رو راضی به دیدار مجدد میکرد... دلش میخواست ییبو از چیزی نترسه و رشد کنه...
دوست داشت پسر همیشه بخنده و هیچ کابوسی اذیتش نکنه. تنها آرزویی که جان داشت، خوب شدن حال ییبو بود!
*******************
بعد از رفتن ییشوان، جان وارد اتاق شد. میخواست از حال خوب ییبو مطمئن بشه؛ هر چند میدونست خوب بودن حال برای ییبو چندان معنا نداره.
وقتی وارد اتاق شد، با ندیدن ییبو حدس زد که دوباره کمد رو برای نشستن انتخاب کرده. روبهروی کمد نشست و اسم پسر رو صدا زد:
ییبو!
ییبو با صدای خیلی آرومی جوابش رو داد:
بله جان.
: نمیخوای بیای بیرون؟
ییبو دلش نمیخواست از این چارچوب بیرون بیاد؛ چون میترسید:
نه... صداها توی گوشمه!
: اگه صدایی شنیدی من گوشهاتو میگیرم.
همه چیز رو میتونم ببینم!
: اگه چیزی دیدی، چشمهاتو میبندم!
جان بهش اطمینان میداد که در هر شرایطی مراقبشه. ییبو کمی قلبش نرم شد؛ برای همین در کمد رو باز کرد. اولین صحنهای که دید، لبخند عمیق جان بود.
با دیدن لبخند، آرومتر شد.
جان وقتی از خوب بودن حال ییبو اطمینان پیدا کرد، گفت:
دوست داری از چیزی نترسی؟ حالت خوب باشه؟
این چیزی بود که ییبو بیش از اندازه دنبالش بود؛ برای همین سرش رو تکون داد. جان دوباره پرسید:
تو به حرف من گوش میدی؟
و دوباره ییبو سرش رو تکون داد. جان ادامه داد:
میشه اجازه بدی اون خانم یک بار دیگه بیاد و باهات صحبت کنه؟
متوجه ترس ییبو شد. دست پسر رو محکم فشرد و گفت:
فقط همین یک بار... اگه دوباره ازش ترسیدی و احساس کردی اذیتت میکنه، من همون موقع از خونه پرتش میکنم بیرون... بهت قول میدم. میدونی که جانگا هیچوقت زیر قولش نمیزنه.
درست بود... جان تا به امروز به همه حرفهایی که زده بود، عمل کرده بود؛ برای همین قبول کرد.
شاید حق با جان بود و اینطوری حالش خوب میشد... دیگه حتی از سایه خودش هم نمیترسید.
*******************
وقتی لان شیان وارد خونه شد، ییبو سریعتر به اتاقش رفت و توی کمد نشست. جان همراه با مشاور وارد اتاق شد. جان چیزهایی درباره پناهگاه امن ییبو به روانکاو گفته بود.
پسر کمی سرش رو از کمد بیرون آورد و گفت:
جان تو هم بیا پیشم.
جان لبخندی زد و همراه با ییبو توی کمد نشست. هر چند کمد برای پاهاش زیادی کوچیک بود؛ اما سعی کرد به هر چیزی که پسر میگه، گوش بده.
لان شیان روی صندلی نشست و گفت:
ییبو میتونی از حالت بهم بگی؟ چه کارهایی انجام میدی؟
میتونست حدس بزنه که پسر الان استرس داره؛ برای همین گفت:
میتونی دست جان رو بگیری و حرفاتو بزنی...
ییبو با شنیدن این حرف، آروم دست جان رو گرفت و شروع به حرف زدن کرد:
خوبم. پیش جان زندگی میکنم.
: یعنی تمام کارهایی که انجام میدی زندگی کردن پیش جان هست؟ این لگوهایی که تو اتاق میبینم فکر کنم برای تو هست درسته؟
ییبو فقط سرش رو تکون داد. جان سعی کرد به خندهش غلبه کنه:
اون که تورو نمیبینه؛ پس حرف بزن.
ییبو سریع گفت:
بله. جان و مرد شکلاتی برام خریده.
: مرد شکلاتی؟ میتونی دربارهش بهم بگی؟
مهربونه... دوسش دارم. از جان و مادرش کمتر!
زن لبخندی زد و ادامه سوالات رو پرسید:
مادر جان؟ چطوری هستش؟ میتونی دربارهش حرف بزنی؟
: اون مهربونه... خیلی دوسم داره. بهم یاد میده چطوری بنویسم و بخونم.
خوندن و نوشتن چطوریه؟ حس خوبی بهت میده؟
ییبو کمی فکر کرد و بعد گفت:
آسون نیست؛ اما مادر جان عصبی نمیشه و همه چیز رو بهم یاد میده.
: پس کنار مادر جان راحتی و میتونی پیشش بمونی!
میمونم؛ اما بیشتر جان رو دوست دارم!
زن میتونست متوجه بشه جایگاه جان برای ییبو به شدت خاصه.
جان، پسر رو از تاریکی نجات داده بود و شاید دلیل وابستگی پسر همین موضوع بود.
برای اینکه اعتماد پسر رو به دست بیاره و اجازه بده روزهای دیگه هم مشاوره داشته باشن، گفت:
جان هم تورو خیلی دوست داره.
لان شیان میتونست لبخند ییبو رو حس کنه.
احساس میکرد تا همینجا کافیه. همین که پسر واکنش شدیدی نشون نداده بود، یک گام مثبت بود.
جان با فهمیدن تموم شدن مشاوره، از کمد بیرون اومد. لان شیان تو پذیرایی منتظر جان بود. با دیدن جان گفت:
اجازه نده ییبو بیکار بمونه. وقتی کاری برای انجام دادن نداره، نذار توی خودش بره. وقتی بیکار میشینه، خاطرات تلخ راحتتر خودشون رو نشون میدن...
استفاده زیاد از تلویزیون هم مثبته و هم منفی... اون میتونه چیزهای زیادی رو از تلویزیون یاد بگیره؛ اما وقتی تو اتفاقات تلخشو نمیدونی، ممکنه بعضی محتواها باعث بهم ریختنش بشه؛ برای همین براش زمان تعیین کن.
اجازه نده تمام ساعتش رو صرف دیدن برنامهها کنه.
این خودت باش که به ییبو چیزهای جدید یاد میده.
بهترین سرگرمی که میتونی براش برنامهریزی کنی، ورزش کردن هست.
جان کمی فکر کرد. حق با زن بود. بعد از تشکر، زن رو همراهی کرد. روی مبل نشست تا فکری برای ییبو کنه که متوجه شد ییبو فقط سرش رو از اتاق بیرون آورده:
رفت؟
جان لبخندی زد و گفت:
آره. میتونی بیای بیرون!
ییبو با خیال راحتی از اتاق بیرون اومد و کنار جان نشست؛ اما انگار حرفی برای گفتن نداشت؛ برای همین جان خودش شروع کرد:
ییبو تو چه کارهایی دوست داری انجام بدی؟
ییبو جواب سوال رو نمیدونست. بدون اینکه به جان نگاهی کنه، گفت:
نمیدونم... هیچی!
جان میدونست کارش سخته. اوضاع بدنی پسر ضعیف بود؛ برای همین باید به پیشنهاد روانکاو فکر میکرد.
*******************
جان پسر رو با بخش جدیدی از خونهش آشنا کرد. ییبو نگاهی به حجم زیاد آب انداخت. از آب میترسید. به جان نگاه کرد که راحت توی آب بود. نزدیک پسر شد و گفت:
بیا پیش من...
اما ییبو یک قدم به سمت عقب برداشت و سرش رو تکون داد. جان میدونست ممکنه پسر این واکنش رو نشون بده؛ برای همین دستش رو دراز کرد و گفت:
به من اعتماد داری؟
ییبو بدون اینکه حرفی بزنه، سرش رو تکون داد. جان گفت:
اگه اعتماد داری دستمو بگیر و بیا. مطمئن باش مراقبتم!
با تردید دستش رو توی دست جان گذاشت. عمق آب زیاد نبود و جان راحتتر میتونست پسر رو با یک سرگرمی تازه آشنا کنه؛ هر چند مطمئن بود اجازه نمیده پسر به تنهایی پا تو این محوطه بذاره.
ییبو وقتی وارد استخر شد، احساس کرد ممکنه غرق بشه؛ اما وقتی جان محکم گرفتتش، خیالش راحت شد.
همراه با جان توی استخر حرکت میکرد. احساس آرامش داشت؛ چون میدونست جان به هیچ عنوان ولش نمیکنه.
بعد از نیم ساعت از استخر بیرون اومدند. جان یک حوله برداشت و مشغول خشک کردن موهای ییبو شد. بعد از اینکه موهای پسر رو خشک کرد، گفت:
لباسهاتو عوض کن که سرما نخوری.
: نبین منو!
و جان با لبخند به سمتی رفت که به ییبو هیچ دیدی نداشته باشه.
ییبو بعد از عوض کردن لباسهاش، به حولهای که روی صندلی بود، نگاهی انداخت. بعد از برداشتنش به سمت جان رفت:
تو هم موهات خیسه مثل من!
Advertisement
- In Serial13 Chapters
A Demon, Probably
For a demon, Bal isn't that bad. Being bad is unfortunatly a rather large part of being a demon. Stuck among the lower rungs of demonic society, Bal has had to make a living using his cunning to trick the most distrusting creatures in existence, but all that changes when a portal swallows him whole and he is summoned to the world above hell. A world ripe with the two things Bal loves most: oppurtinity and fools. Along with his two companions: Ell, a young princess hunted by her murder-happy siblings, and Cas, her sworn protector with too much bravery and too little brains, Bal sets out to see what this world can offer a resourceful young demon.
8 186 - In Serial16 Chapters
The Fortunate Cultivator's Treasure [to Greatness]
Oh, the Cultivator's Treasure, the most powerful group of mercenaries—and cultivators—to ever exist in the Eight Kingdoms. Legends say that they defeated the Spiritual Beast of the West with their hands tied and while drinking Daqujiu. According to Bakhtam's own accounts, they even defeated the Golden Dragon of the Southeast during Sun King's Summer Solstice. Truly an impressive feat that echoed across the Eight Kingdoms faster than Hari could say good heavens! However, at the height of its power and absurd stories, the Cultivator's Treasure disappeared. And now that the Eight Kingdoms are no more, and the Jade Immortal slowly grows his hold on the North, it's up to Hari to find the Cultivator's Treasure again and bring them back together. But do they even exist? Who knows? Follow Hari and her search for the Cultivator's Treasure, while she tries to find her place in a world filled with war. - - [I hope you all enjoy the story. From a Cultivation fan to another.] [Participant in the Royal Road Writathon challenge] [Also, on SpaceBattles and Scribblehub.]
8 192 - In Serial13 Chapters
Pokemon ouroboros
A cancer patient and a pokemon die-hard finally succumbed to his cancer.When he woke up, He found himself in a new world as a baby of an influential Unova family. Born with the power to see and seal souls into objects to make pokemon, he strives to do great in this world. Current Mc Teamkirlia (Male)honedgeLarvesta (Evolves at lv 40)
8 112 - In Serial9 Chapters
Into The Fray
In a war-ridden world where metaphysical powers are the norm, Alma Gustafsson, a defect with no abilities whatsoever, stood at the top of it. An elite captain with a tactical mind, capable of fighting the invading forces with utmost efficiency and discipline, amplified by an immeasurable amount of sheer dedication. This mission was supposed to be a standard one. Get behind enemy lines, kill the metal puppets, destroy the flying fortress, escape with body and life intact. To be the first one to stare at the eyes of their true enemy was surprising enough, and dying was already a sharp reminder of what she is: A defect that has no place in the battlefield. But somehow, meeting an old man in the middle of the forest was more important to her than the events that transpired. “Your grit is one of a kind, girly. I need that.” Said the old man, giving her a chance to go back out there and fight once more. It was a stupid offer, making her choose between eternal happiness of heaven and the meaningless fighting that she has done all those years. However, she never took herself as a smart person. And as she embarks on a journey to protect her world, she will find herself at a crossroad that will determine the fate of the universe...
8 271 - In Serial21 Chapters
Motorcycle Girl: Book Four
Nathan and Odeletta have their hands full with four kids. With two teenage boys, and two hormonal girls, things could not be more insane.DO NOT COPY THIS STORY, I WORKED HARD ON THIS STORY WITH IDEAS I CREATED FROM MY OWN IMAGINATION IF YOU WANT TO BE A WRITER, WRITE FROM YOUR HEAD, NOT FROM MINEThis is the fourth book of four.
8 165 - In Serial25 Chapters
Daminette
Marinette and Damian both got kidnapped one day. They were forcefully married and bonded to each by Talia. They got to know each other and fell in love. One day Damian told Marinette to run after Talia tried to kill her, Will they find each other again?
8 173

