《chocolate and ice》•12•
Advertisement
Chocolate and Ice
-: نمیخوام ازینجا برم.
صدای ضعیف پسر توی اتاق کوچیک پیچید. مرد دیگه ی اتاق، بازوش رو از روی صورتش برنمیداره
-: چرا نمیذاری همینجا بمونم؟
جونگین بازوش رو برداشت و به پسری که توی گوشه ی اتاق توی خودش جمع شده بود، نگاه کرد. گردنش رگه هایی از کبودی داشت.
+: از چی نگرانی؟ سهون؟ نترس نمیکشتت فقط اداشو درمیاره
با صبر و حوصله پرسید. پسر نگاهش رو به راهروی تاریکِ زندان دوخته بود. ازبین میله های اتاقشون
-: میدونی که.. من هیچ زندگی ای ندارم که بیرون اینجا بخوام بکنم. اینجا حداقل جای خواب و غذا دارم.
+: خواهرت چی؟
نگاه پسر به مرد چرخید
-: گفتم بهت که، اون توی پرورشگاه جاش بهتر از اینه که پیش من باشه. شاید یه خانواده ی خوب به فرزندی بگیرنش
جونگین لبخند محوی زد و به دیوارِ پشت تخت تکیه داد
+: هر حرفی که بهت بزنم کلیشه است. اینکه جوونی و هنوز نمیدونی چه راهی منتظرته و این چرت و پرتا. اما به هرحال این تصمیم منه. اگرم دوسش نداری میتونی به عنوان مجازات اینکه خواستی منو بکشی درنظرش بگیری..
پسر سکوت کرده بود. دقایق طولانی
-: ولی بیرون.. دیگه تو نیستی..
جونگین نفسی خارج کرد و دستی بین موهاش کشید
+: نگران نباش به سهون و بقیه زود عادت میکنی. و زندان برات خطرناک شده خیلی خطرناک تر از قبل
نگاه فلیکس دوباره به سمت راهروی تاریک چرخید
-: میشه یچیزی بپرسم؟
+: راجع سهون و گی بودنمه؟ نه.
ساکت شد و جونگین خنده ی آرامی کرد.
.................................................................
........................................................
حرفهای سودام تو گوشش زنگ میزد. مثل زنگِ حاصل از تیری که شلیک کرده بود. نفس های عمیقی میکشید تا حالت تهوع رو کمی، کاهش بده. گره ی کرواتِ طوسی با طرح های زرد رنگ به شکل گل رو کمی شل کرد و دستی بین موهاش کشید.
نفس کشیدن هم سخت شده بود.
بالاخره آسانسوری که انگار قصد توقف نداشت، توی آخرین طبقه ایستاد و مرد وارد پنت هاوس بزرگ اما خالی از روحش شد. خونه مثل همیشه تاریک بود و این، باعث دلهره اش شد. کیف و وسایلش رو روی اولین مبلی که بهش رسید پرت کرد. با نگرانی به سمت اتاق خواب راه افتاد و با روشن شدن چراغِ اتومات هال، تونست لوازمش رو روی مبل تک نفره ببینه. کیف، کتش و سوییچ ماشین.
دستی روی قلبش که دیوانه وار به سینه میکوبید گذاشت و خنده ی کوتاهی کرد
×: اون اینجاست..
نیازی به نگران شدن نبود. اون برگشته بود و قرار نبود امشب هم توی این چهاردیواریِ عظیم تنها بمونه..!
با مشت چندباری به سینه اش کوبید
×: آروم بگیر..
سمت اتاق خواب حرکت کرد. لباس هاش، روی تخت افتاده بودن
قبلا، لباسهاش رو همیشه مرتب به جالباسی آویزان میکرد. اما هیچ چیز مثل قبل نبود، نه؟
با شنیدن صدای آب از داخل حمام، مشغول جمع کردن لباس های پخش شده اش روی تخت و زمین شد.
Advertisement
نگاهش سمت در حمام کشیده شد و بدون اینکه بتونه بیشتر از این، خودش رو معطل کنه سمت حمام راه افتاد.
در حمام به آرامی باز کرد و به در تکیه زد
اونجا بود، داخل وان شیشه ای پر از کف نشسته بود، گیلاس های شیشه ای، ظرف سالاد میوه همراه بطری شامپاین روی قسمت هولدر وانِ مدرن، نشون میداد از خودش پذیرایی کرده.
سرش رو به قسمت نگهدارنده ی سر و دو دستش در دیواره های وان تکیه داده بود.
بدون اینکه چشم هاش باز کنه پرسید
+ اومدی؟
صداش،
قبلا بهش گفته بود که عاشقِ صدای بم و قویشه؟
×: خیلی منتظرم بودی؟
یقه ی کروات رو بیشتر کشید تا گره کاملا باز بشه، از دو طرف گردنش آویزان موند
چشم های پسر بالاخره باز شدن و نگاهش روی مرد توی پیراهن مردونه ی سفید رنگی که دو دکمه ی بالاییش باز شده و کرواتش شل دور گردنش قرار گرفته بود، چرخید
+: آره..
دستش رو به کف هایی که از سطح وان خارج شده بودن کوبید و مقداری کف به هوا پخش شد
موهای خیسش توی صورتش ریخته بودن، لب هاش بخاطر دمای بالای حمام قرمز شده و خیسیشون زیادی توی چشم خودنمایی میکرد
+: اما کلی کار داشتم.. میدونی که.. باید خودمو آماده میکردم.
دعوت واضحش برای امشب و قلب و بدن بی جنبه ی چانیول که به سرعت میلرزیدن
دکمه های لباسش رو باز کرد و پیراهن همراه کروات از تنش خارج کرد و داخل سبد رخت هاش انداخت
درحالی که نگاه داغ بکهیون روی بدنش بود، سمتش حرکت کرد و دستش رو سمتش دراز کرد
دست پر از کف بکهیون، دستش رو گرفت و اجازه داد مرد بلندش کنه.
بدن پر از کف بکهیون، از وان خارج شد، نیشخندی روی لب های قرمزش نشسته بود که نشون میداد حالِ چانیول رو از نگاهش فهمیده. اونها بدن های همدیگر رو بیشتر از هرچیزی میشناختن. توی تمام این سالها، وجب به وجب تن همدیگر رو باهم کشف کرده بودن.
دست مرد رو کشید و سمت کابین و دوش ایستاده، کشیدش
سرِ دوشی که در کنار پنل اصلی دوشِ دیواری قرار داشت رو برداشت و رو به چانیول چرخید و دوش رو سمتش گرفت
چانیول دوش رو روی بدن بکهیون گرفت و دست های کفیِ بکهیون به کمربند چانیول بند شدن، از عمد با مکث های زیادی کاراش رو انجام میداد. مثل همین باز کردن یه کمربند لعنتی که داشت بیش از حد طولش میداد.
سر چانیول جلو اومد و رایحه ی خوب شامپوی پسر رو از پشت گوشش نفس کشید
+: سعی کن بیشتر از این خلم نکنی که باور کن..
کمی جلوتر اومد تا به بدن داغ پسر بچسبه اما، بکهیون با شیطنت کمی عقب رفت
+: بهش احتیاجی ندارم..
خنده ی بکهیون توی گردنش و دست هاش که بالاخره کمربند رو باز کردن و شلوار رو به پایین هل دادن
Advertisement
چنگی به پهلوی کفیِ بکهیون زد و جلو کشیدش.
هیچ تسلطی روی دوشی که توی دستش بود نداشت و این باعث میشد بیشتر آب به دیوار بریزه و عملا کاری برای رفع کف های بدن بکهیون نکنه
دست کفی بکهیون بالا اومد و چونه ی چانیول رو چسبید
-: هیس..
لب هاش رو محکم بوسید. چانیول لب پایین بکهیون رو بین لب هاش کشید و از حس داشتن دوباره ی اون لب ها، ناله ای کرد.
دست های بکهیون دور گردنش پیچیده شد و بوسه تندتر شد. زبانش وارد دهن چانیول کرد و به موهای پشت گردنش چنگ زد
به عقب کوبیده شد و دکمه هایی که با فشار کمرش روشن شدن و آب از همه جهات شروع به پاشیدن روشون کرد
-: فاک..
خنده ی چانیول و پیشونیاش که به پیشونی بکهیون تکیه داده شد و دستش که بین بدن هاشون خزیده و مشغول مالیدن عضو بکهیون بود
+: میدونی که، اگه سختت میشه میتونیم از هزار و یک روش دیگه بریم.
لبخند بکهیون.
این مواقع میدیدش، توی لحظه هایی که خیلی بهم نزدیک بودن، لحظه های برانگیخته شدن و لحظه های ارضاش
چشم هاش همون چشم ها بودن و این حتی بیشتر از کافی بود.
دست ظریف و داغ بکهیون دور عضوش پیچیده شد،
چشم هاش که از لذت روی هم افتاد و پیشونیش رو به ترقوه ی بکهیون تکیه داد
-: میدونم. اما میخوام این جذاب رو
فشار محکمی به عضو توی دستش داد که باعث وول خوردن چانیول و ناله ی دردناک اما پراز لذتش توی گردنش شد
-: بکنی توام. میدونی که.. خیلی خوب پرم میکنه. فقط دیک تو میتونه اینطوری پرم کنه
لعنت بهش! اون هیچ وقت اینقدر کثیف حرف نزده بود و چانیول حتی تصورشم نمیکرد شنیدن این حرفها از دهن بکهیون تا این حد، تحریک کننده باشه.
پریکامش رو از سر عضوش با انگشت برداشت و به زبانش نزدیک کرد
نگاه چانیول خمار تر شد و دست ازادش از پشت به باسنش چنگ زد
+: نمیدونستم درتی تاک هم دوست داری دکتر.
با صدای دورگه ای گفت درحالی که نگاهش به انگشت ِ آغشته به پریکام بکهیون بود
-: ولی انگار خوب به دهن توام مزه کرده..
با نیشخند گفت و بعد انگشتش بین لب هاش قرار گرفت و چانیول بی طاقت لب هاش رو روی لب هاش کوبید
یکی از پاهای بکهیون رو دور کمرش هدایت کرد، عضوش رو با دست دیگش گرفت و بکهیون رو نزدیک تر به خودش کشید
+: جات راحته؟
برای اطمینان پرسید و بکهیون بی طاقت سری تکان داد
-: بکنش تو
با خنده بوسه ای به فکش زد و با ستون کردن دستش به دیوار پشتی، وارد پسر شد.
ناله ی بلند بکهیون و بوسه ای که روی شانه اش نشست.
صدای برخورد بدن هاشون بهم و به دیوار بلندتر از ناله هاشون، توی فضای بخار گرفته ی حمام می پیچید.
....................................................
......................................................................
-: ته، بیا با بابات صحبت کن
پسربچه از جلوی تلوزیون تکون نخورد و همچنان به فیفا بازی کردنش ادامه میداد
-: باتوام نمیشنوی؟ تلوزیون رو کم کن ببینم!
گوشی رو برداشت و سمت بچه رفت. کنترل تلوزیون رو برداشت و وسط بازی بچه، تلوزیون رو خاموش کرد.
×: ماااام!
ته او تقریبا جیغ زد و دسته ی پیلی استیشنش رو پرت کرد
-: اصلا کی اجازه داد بازی کنی؟ اول با بابات حرف میزنی بعد میری کارای مدرسه ات رو میکنی بعد اجازه داری بازی کنی؟
سه رین بهش گفت و گوشی رو که تماس تصویری با جونگین وصل بود سمتش گرفت
نگاه ته او لحظه ای سمت گوشی کج شد. با دیدن پدرش از گوشی اخمی کرد
×: نمیخوام باهاش حرف بزنم. اون اصلا هیچ وقت نبوده حتی یادم نمیاد وقتی بود، چطوری بود، اون اصلا بابای منه؟
سه رین با حالت ناباوری به پسربچه نگاه میکرد
-: !
با صدای بلندی گفت تا بچه رو ساکت کنه
-: این حرفا چیه؟
ته او اخمی به مادرش کرد. اخمی که با بغض همراه بود
+: راسته. ! بهش بگو دیگه زنگ نزنه
با خشم گفت و سمت اتاق خودش رفت و در بهم کوبید.
قبل اینکه سهرین بتونه چیزی بگه، تماس قطع شده بود
-: خدایا..
زن خودش رو روی مبل انداخت و دستی بین موهاش فرو برد.
مرد دیگه ای که تمام مدت روی مبل ساکت نشسته بود؛ بی حرف ماگش رو روی میز گذاشت
-: دیگه نمیدونم باید چیکار کنم..
صدای شکسته ی زن بود که داشت برای مرد توضیح میداد
-: اگرم بفهمه که ما میخوایم طلاق بگیریم، بدتر میشه حالش.. تو میگی من باید چیکار کنم کریس؟ هوم؟
مرد از جا بلند شد و کنار زن نشست که سرش همچنان توی دست هاش بود.
دستی روی کمرش گذاشت
+: اون بچه است. بچه ها با همه چی کنار میان اما بدخلقی میکنن. میدونی باید چیکار کنی؟ تو باید به خودت فکر کنی... یبارم که شده فقط به خودت فکر کن
سه رین سرش بالا اورد و موهای پخش شده توی صورتش توسط انگشتای کریس کنار رفتن
+: تا کی میخوای برای چیزی صبر کنی که میدونی فایده نداره؟ سهرین تو هنوز خیلی جوونی.. یبار فقط به خودت فکر کن. نه پسرت و نه جونگین. اینکه تو میتونی هنوزم اجازه بدی کسی وارد زندگیت بشه تا اونطور که لیاقتته باهات رفتار کنه..
نگاه مرد، حالا روی لب های زن بود. و نگاه تب دار سهرین متقابلا روی لب های مرد.
حسِ کششی که درلحظه ایجاد میشه و هردو چند ثانیه ای محو میشن
صداها قطع میشه و انگار فقط خودشون دو نفر وجود دارن، ناخوداگاه بهم نزدیک میشن
قبل ازینکه تماسی بین لب هاشون برقرار بشه، مرد مثل کسی که بهش برق وصل شده باشه لحظه ای از جا میپره و صورتش رو میچرخونه
-: بنظرم باید بری دیدن جونگین. بیشتر از این فرار نکن. و مطمئنم اون خرسِ گنده بخاطر حرف تهاو حسابی بهم ریخته.. باید بهش یادآوری کنی که اون یه بچه است که دلش براش تنگ شده.
گفت و بعد بدون نگاه کردن به زن ایستاد. پاکت سیگارش رو برداشت و سمت راهرو اتاق خوابا حرکت کرد.
Advertisement
- In Serial71 Chapters
Rise Of The Limitless One
The appearance of a colossal, sky-piercing monolith changed the basis of human life on Alteria. Beings possessing abilities aptly known as the Awakened appeared and gradually altered society.
8 1159 - In Serial31 Chapters
Hero High
Humanity has ascended. On the first day of the new millennium, every human being above the age of 13 gained superpowers. Needless to say, this changed everything. Twenty years later, Emmett Shaw is one of thousands who seek to enrol in Aegis Academy so he can learn how to become a superhero in one of the most prestigious programs in the entire world. There's just one problem standing in his way: His power's Level 0. Inspired by Worm, My Hero Academia, and, of course, Marvel/DC.
8 162 - In Serial73 Chapters
Tree of Magic
With nothing but the voices in his head to guide him, twelve-year-old Cameron has wandered the streets for more than two years, never staying in one place for more than a few months at most. Thirteen-year-old Greyson spends his weeks patching up a werewolf who fights in an underground mage arena to make money. Living alone, fifteen-year-old Eden has no friends and challenges himself and his limits by fighting in an underground mage arena. When the three of them meet, tensions are rising in Tejina, a city with many mages and supernatural beings. Wars are brewing there, and these three youth find themselves at the center of all of them. Mages, supernatural creatures, gods, and angels are about to clash, and these three youth will find their magic - and their minds - put to the test. Book 1 is completed as of 6/28/19, Book 2 is complete as of 9/20/19. Book 3 will begin posting on date unknown. Release Schedule: Mondays, Wednesdays, Fridays by 11:59 PM CST +/- 1 day
8 95 - In Serial13 Chapters
LiMB: ZERO DARK ASCENSION ARMA
LiMB is a work of fiction inspired by webnovels such as "Re:Zero - Starting life in another world" and visual novels such as "Fate/Stay night" or "Sengoku Rance". Not unlike a visual novel LiMB has two main routes branching out from the the first chapter, with additional routes being added as the story progresses. There are also "ending routes", spinoffs or dead-ends that still need to be told. There is no recommended reading order, although a chapter in one path may shed light on another. When a choice appears in a chapter that choice will be branded as (R1), (R2) or (SR) for a special offshot ending. I hope you will enjoy this, more art will be added along the way // grunt
8 63 - In Serial44 Chapters
The Dungeon Novel
Participant in Royal Roads 55000 Write A Thon A man and a dog come to a meeting of the minds and then a god takes an interest.
8 810 - In Serial200 Chapters
Meet the authors Showcase Edition #1 (Est. 2/17/2020)
EDITION 1 OF 3How do I feature? - send me a private message and I'll provide an interviewThis addition of meet the authors is meant to allow readers to learn how their favorite stories originated. These interviews are surfaced around what went into each story. For example, what the reader struggled with writing, what inspired the idea, if they share any similarities to their MC of the story and so on. Looking for the stories promoted in these interviews? Check my profile for the meet the authors showcase reading lists.some accomplishments: reached 1K on March/ 8/ 2020 #1 in promotions march/ 14/2020 Trending on Wattpad March/18/2020 #2 in recognition, #1 in promotions and #1 in MeetTheAuthors March 22 2020Reached 2K views March 24 2020Reached 3K views on April 11 2020Reached 4K views on April 19 2020Reached 5K views on May 3rd 2020Reached 6K views on May 21 2020Reached 7K views on July 15 2021
8 84

